کتاب پرنده عجیب بورن (کتاب دوم) – جف وَندرمیر

پرندهی عجیب نوعی جدید از موجودات است که در آزمایشگاه درستش کردهاند؛ بخشی پرنده، بخشی انسان و بخشی موجودات دیگر. سالها از آغاز آخرالزمان گذشته، آزمایشگاه به دست مهاجمین محاصره شده و دانشمندان از فرط گرسنگی به کشتن و خوردن موجودات ساختهی دست خودشان روی آوردهاند. پرندهی عجیب به هر دشواریای که هست، موفق به فرار میشود و تحت فرمان قطبنمای درونش به سمتی راه میافتد. او به کجا قرار است برود؟ شخصی که پرندهی عجیب دنیا را از قاب نگاهش میبیند و حس میکند، چه کسی بوده و حالا کجاست؟ پرندهی عجیب سفر پرماجرای خود را آغاز میکند تا جواب این سوالات را بیابد.
کتاب پرنده ی عجیب بورن (کتاب دوم)
نویسنده: جف وَندرمیر
مترجم: رضا اسکندری آذر
ناشر: انتشارات کتابسرای تندیس
وقتی پرندهی عجیب در مکانی دور از آزمایشگاه سوختهای که در آن به وجود آمده بود، به خودش آمد، قفس آزمایشگاه شکسته بود، اما بالهایش به نحوی معجزهآسا آسیب ندیده بودند. اولین فکری که به ذهنش جاری شد دربارهی آسمان بالای سرش و اقیانوسی بود که به عمرش ندیده بود. مدتزمان زیادی در دالانهای زیرزمینی تاریک پرواز کرده، از دیدرس افرادی که سر یکدیگر فریاد میزدند مخفی مانده، بیآنکه بداند به دنبال راه خروجی میگشت و برای مدتی طولانی اصلاً نمیدانست آسمان چیست. فقط دریچهای روی سقف قرار داشت که باز میشد و صدای چیزی شبیه موش را به یاد میآورد که به دنبالش میآمد و درنهایت توانست فرار کند و از ویرانههای سوختهی زیر پایش فاصله گرفت. حتی همان موقع، نه رنگ آسمان را میدانست و نه میدانست آفتاب چیست، چراکه وارد هوای خنک شب شده و از نقاط نورانیای که در ظلمات بالای سرش میدرخشیدند در شگفتی مانده بود. بعد لذت پرواز وجودش را لبریز کرد و بیشتر و بیشتر و بیشتر اوج گرفت، بیآنکه اهمیتی بدهد چه کسی و چه چیزی در حال کیف کردن از سقوط آزاد در آن سیاهی بیانتها ببیندش.
اوه، چون اگر زندگی این بود… او تا پیش از این اصلاً زندگی نکرده بود!
آفتابی که از پشت افق بیابان و دیوارهای آبی بیرون میآمد چشمش را زد و باعث شد پرندهی عجیب غافلگیر شده و از روی شاخهی درخت خشکیدهای که رویش جا خوش کرده بود روی شنها سقوط کند.
پرندهی عجیب برای مدتی با بالهای باز و وحشتزده از آفتاب، روی شنها باقی ماند. میتوانست لمس شنها، حرارتشان و حضور مارمولکها، مارها، کرمها و موشهایی که زیر سطح آن زندگی میکردند را احساس کند. شروع کرد به تقلا حرکت کردن روی سطح بیابانی که زمانی بستر اقیانوسی وسیع بود، درحالیکه میترسید اگر روی شن باقی بماند به کهربا تبدیل شود.
منبع این نور جایی همان نزدیکی بود یا دوردستها؟ آیا این یکی از نورافکنهای آزمایشگاه بود که در تلاش بود پیدایش کند؟ آفتاب همچنان به بالا آمدن ادامه میداد، پرندهی عجیب همچنان خسته بود، هوا مقابل چشمهایش موج برمیداشت، عقربها با حرکتشان روی شن خشخش میکردند و روی یکی از تپههای شنی در دوردست، موجودی شیرجه زد و جانور کوچکی را گرفت که نتوانسته بود به اندازهی کافی جست بزند و فرار کند. هوا بوی سنگ آذرین و نمک میداد.
یعنی دارم خواب میبینم؟ اگه همین الان پرواز کنم و به سمت بالا برم چه اتفاقی میافته؟ اصلاً باید این کار رو بکنم؟
حتی با اینکه بالهایش زیر آفتاب سوزان قویتر شده بودند، نه ضعیفتر و مسیر حرکتش بارزتر شده بود، تلاشش برای حرکت بیشتر به انتخابی راسخ تبدیلشده بود تا تقلا کردن با بالی شکسته. رد اثر بالهایش روی شنها شبیه پیامی بود که سعی داشت برای خودش بنویسد. بنویسد تا به یادش بماند. اما چه چیز را به یادش بماند؟
صدای کوبش پاهایی که شنها را از روی زمین بلند میکرد باعث شد پرندهی عجیب هول کرده و ترسش از آن گوی آتشین را از یاد ببرد. به سمت آسمان پرواز کرد، بالا و بالا و بالاتر رفت، اما جایی از بدنش درد نگرفت و آبی بیانتها در برش گرفت و محکم در آغوش خود نگهش داشت. در خلاف جهت باد چرخی زد، از بالای مسیر حرکتش روی شن عبور کرد، به بالهایش فشار آورد و دو روباهی را دید که مشغول بو کشیدن رد حرکتش روی شنها بودند.
روباهها نگاهش کردند، صداهایی از خود درآوردند و دمشان را برایش تکانتکان دادند. اما پرندهی عجیب گول این کارها را نمیخورد. محض تفریح، یکی دو باری به سمتشان شیرجه رفت و همانطور که روباهها صدا درمیآوردند و با قیافههایی آزرده، چشمهایی سرد و لبخندی گرسنه نگاهش میکردند، تماشایشان کرد.
بعد مجدداً اوج گرفت و درحالیکه مراقب بود مستقیم به آفتاب نگاه نکند، راهیِ سمت جنوب شرقی شد. در سمت غرب، آزمایشگاهی قرار داشت که کارهایی زیبا و هولناک داخلش انجام داده بودند.
اما حالا به کدام سمت میرفت؟
همیشه به سمت شرق و جنوب میرفت، چون قطبنمایی درون سرش داشت، قطبنمایی سمج که به سمت جلو هلش میداد.
به چه چیز امید داشت؟
به یافتن هدفی برای زندگی، به یافتن مهربانی، مهربانیای که هنوز هیچکس نشانش نداده بود.
دلش میخواست کجا برای استراحت فرود بیاید؟
جایی که میشد خانه فرضش کند، جایی امن. جایی که شاید همنوعانش زندگی میکردند.





