کتاب رقصنده یونانی – نوشته آرتور شنیتسلر

در آثار دکتر آرتور شنیتزلر داستان نویس و نمایشنامه نویس شهیر اتریشی نگاه روایتگر از زاویه روان شناختی بر حالات و تغییرات درونی شخصیت های داستان متمرکز می شود.همزمان با خواندن آن ها خواننده تصویری از وضیعت اجتماعی آن دوران نیز به دست می آورد که تغییرات و حالات شخصیت ها را به دنبال دارد.او در رمان هایش اغلب به توصیف وضعیت اجتماعی مردم در پایان قرن نوزده و آغاز قرن بیست پرداخته و شخصیت های طبقه پزشکان مقامات دولتی هنرمندان روزنامه نگاران و اشراف بی درد را ارائه می دهد. او نه تنها به توصیف حالات درونی شخصیت ها می پردازد بلکه فریب ها ممنوعیت ها و مقررات نانوشته و همچنین تصوراتی که جامعه آن زمان با آن دست به گریبان بوده را نیز به گونه ای بی نظیر به تصویر می کشد.

کتاب رقصنده ی یونانی
نویسنده: آرتور شنیتسلر
مترجم: سعیده بوغیری
ناشر: رادمهر


مردگان خاموشند

دیگر نتوانست آرام در درشکه بنشیند. پیاده شد و شروع به این‏طرف و آن‏طرف رفتن کرد. هوا تاریک شده بود. چند چراغ در سکوت خیابانى که پیش روى او امتداد یافته بود، سوسو مى‏زد و باد نور لرزان آن‏ها را به این‏سو و آن‏سو مى‏راند. باران بند آمده بود. پیاده‏روها تقریبا خشک شده بود، اما خیابان فاقد سنگفرش هنوز خیس بود و چند چادر هم بر پا شده بود. فرانتز(۱) با خود فکر کرد چقدر عجیب است انسان باور کند این‏جا، در صد قدمى خیابان پراتر(۲)، در یک شهر کوچک مجارستان قال گذاشته شده. با این وجود لااقل مى‏توانست از این نکته اطمینان داشته باشد که در این مکان هیچ یک از آشنایان دل‏نگران زن او را نخواهند دید. به ساعتش نگاه کرد… هفت بود. شب شده بود. این بار، پاییز و طوفان لعنتى آن زودتر از همیشه از راه رسیده بود. یقه‏ى لباسش را ایستاند و بر سرعت قدم‏هایش افزود. حباب چراغ، جیرینگ جیرینگ مى‏کرد. با خود گفت: «فقط نیم ساعت دیگر… بعدش مى‏رم… دیگه چیزى نمونده…» پس در گوشه‏اى ایستاد که به هر دو خیابانى مشرف بود که ممکن بود زن در آن پدیدار شود. مرد کلاهش را که نزدیک بود باد ببرد، گرفت و با خود فکر کرد: «آره، امروز حتما مى‏یاد… امروز جلسه‏ى استادان دانشگاهه… بنابراین او حتما جرأت مى‏کنه بیاد و حتى بیش‏تر ازهمیشه هم از خونه بیرون بمونه.»

در همین هنگام صداى جیرینگ جیرینگى از مسیر مخصوص درشکه‏ها به گوش رسید. حالا حتى ناقوس‏هاى کلیساى نپوموک(۳) هم شروع به نواختن کرده بود. خیابان به تدریج شلوغ‏تر مى‏شد. مردم بیش‏ترى از برابرش رد مى‏شدند. به نظرش مى‏رسید اغلب آن‏ها کارمندان شرکت‏ها بودند که ساعت هفت کارشان تمام مى‏شد. همه تند مى‏رفتند و با توفان که راه رفتن را مشکل مى‏کرد، به نوعى مى‏جنگیدند. هیچ‏کس به او توجهى نداشت. تنها چند خدمتکار رستوران با کنجکاوى کمرنگى به او نگاهى انداختند. ناگهان اندام آشنایى را دید که به سرعت به سمت او مى‏آمد. مرد با عجله به سمت او شتافت و با خود فکر کرد: «یعنى خودشه؟… بدون درشکه؟»

خودش بود. وقتى متوجه مرد شد بر سرعتش افزود. مرد پرسید: «پیاده اومدى؟»

– «درشکه رو جلوى تئاتر کارل(۴) رد کردم. فکر مى‏کنم یه بار دیگه هم سوار همون درشکه شده بودم.»
مردى از برابر آنان رد شد و نگاهى سرسرى به زن انداخت. مرد جوان نگاه تندى به او انداخت؛ نگاهى تقریبا تهدیدآمیز. مرد نیز راهش را کشید و بر سرعتش افزود. زن با نگاهش از پشت سر او را دنبال کرد و در حالى که ترسیده بود، پرسید: «این دیگه کى بود؟»

– «نمى‏دونم… نمى‏شناسمش… این‏جا آشنایى وجود نداره، نگران نباش… فقط تند بیا… باید سوار درشکه بشیم.»

– «این کالسکه‏ى توئه؟»

– «آره.»

– «روبازه؟»

– «یه ساعت پیش هوا خوب بود.»

با شتاب به طرف کالسکه راه افتادند. زن سوار شد. مرد جوان کالسکه‏چى را صدا زد. زن پرسید: «پس کجاست؟»

فرانتز به دور و برش نگاهى انداخت و داد زد: «باور کردنى نیست!… مردک غیبش زده…»

زن کمى صدایش را بالا برد: «به خاطر خدا این‏طورى حرف نزن!»

– «یه لحظه صبر کن، حتما پیداش مى‏شه.»

مرد درب میهمانخانه‏ى کوچک را باز کرد. پشت یکى از میزها کالسکه‏چى در کنار چند نفر دیگر نشسته بود. با دیدن او به سرعت از جا بلند شد، لیوان چایش را سر

کشید و گفت: «همین الآن مى‏یام سر کار آقا!» …
– «شما فکر کردین کى هستین؟!»
– «اختیار دارین آقا، همین الآن مى‏یام.» و بعد در حالى که مى‏لنگید با شتاب به طرف اسب به راه افتاد و پرسید: «عالیجناب، کجا تشریف مى‏برین؟»
– «خیابان پراتر. لوست هاوس(۵).»

مرد جوان هم سوار شد. زن در گوشه‏ى کالسکه، زیر سقف باز شده، طورى که دیده نشود، خود را جمع کرده و تکیه داده بود. فرانتز درب را بست. زن جوان که آرام نشسته بود، پرسید: «نمى‏خواى لااقل باهام سلام و احوالپرسى کنى؟»
– «خواهش مى‏کنم فقط یه لحظه صبر کن… نفسم بریده.»
مرد هم به گوشه‏اى تکیه داد. هر دو لحظه‏اى ساکت شدند. درشکه که وارد خیابان پراتر شده بود از مقابل بناى تگت هوف(۶) عبور کرد و پس از چند لحظه با سرعت
وارد خیابان پهن و تاریک پراتر وارد شد. ا ِ ما(۷) به آرامى تور کلاهش را بالا زد و گفت: «بالاخره دوباره همدیگه رو دیدیم!»
مرد بلند گفت: «مى‏دونى چند وقته همدیگه رو ندیدیم؟»
– «از یک‏شنبه!»
– «آره… تازه اون روزم از دور.»
– «چطور؟… تو که اون روز خونه‏ى ما بودى؟»
– «آره… خونه‏ى شما بودم… اما اوضاع دیگه این‏طورى نمى‏مونه… من دیگه هرگز به خونه‏ى شما نمى‏یام… چى شد؟»
– «یه درشکه از روبروى ما رد شد.»
– «خانم، مطمئن باش آدمایى که براى گردش به خیابان پراتر مى‏یان، کوچک‏ترین توجهى به ما ندارن.»
– «مى‏دونم، اما شاید اتفاقى سروکله‏ى یه نفر پیدا بشه.»
– «ممکن نیست تو این شرایط بشه کسى رو شناخت.»
– «خواهش مى‏کنم بریم یه جاى دیگه.»
– «هرطور دوست دارى.»
مرد درشکه‏چى را صدا زد، اما به نظر نمى‏رسید او صدایش را شنیده باشد. مرد خم شد و با دست او را تکان داد. کالسکه‏چى برگشت. مرد گفت: «برگردین… در ضمن چرا اسب بیچاره رو این‏قدر مى‏زنین؟… ما اصلاً عجله نداریم… ببین… ما مى‏خوایم به خیابونى بریم که به پل رایش(۸) مى‏ره.»
– «خیابون رایش؟»
– «بله، اما لازم نیست این‏قدر عجله کنید.»
– «خواهش مى‏کنم آقاى محترم، این توفانه که اسب‏ها رو این‏قدر وحشى کرده.»
فرانتز سر جایش نشست و گفت: «اوه، البته… به خاطر توفانه.»
کالسکه‏چى اسب‏ها را برگرداند و به راه افتاد. زن پرسید: «چرا دیروز ندیدمت؟»
– «باید چکار مى‏کردم؟»
– «فکر کردم به مهمونى خونه‏ى خواهرم دعوت شدى.»
– «همین‏طوره!»
– «پس چرا نبودى؟»
– «چون نمى‏تونستم با تو، بین آدم‏هاى دیگه بودن رو تحمل کنم؛ دیگه هرگز نمى‏تونم.»
زن شانه‏هایش را بالا انداخت و پس از لحظه‏اى پرسید: «اصلاً کجاییم؟»
در همین وقت از زیر پل راه‏آهن به خیابان رایش وارد شدند. فرانتز گفت: «این راه به دوناى بزرگ(۹) مى‏ره. ما به سمت پل رایش مى‏ریم. این‏جا هیچ آشنایى وجود نداره!» و دستپاچه سرجایش نشست.
زن گفت: «کالسکه چه وحشتناک حرکت مى‏کنه!»
– «آره، دوباره وارد راه سنگفرش شدیم.»
– «چرا کالسکه‏چى زیگزاگ مى‏ره؟» …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
[wpcode id="260079"]