دربارهٔ دوئل پوشکین

‌لیدیا چوکفسکایا –  ترجمهٔ لیلی کافی

29 جولای 1939

دیروز سری به منزل آنا زدم.ولادیمیر گیورگیوویچ و الگا نیکولایونا را آنجا دیدم، سرگرم نوشیدن چای و نان بودند.کتم را در نیاوردم و چند لحظه‌ای نشستم.شروع کردند به پرسیدن-من هم گفتم.اگر تنهایم،اگر صحبت نمی‌کنم ولی ندرتا گریه می‌کنم. نمی‌توانم صحبت کنم:صدایم به گریه فرو می‌شکند.

همه‌شان طوری وانمود کردند انگار متوجه چیزی نشدند.اما آنا زمانی که برای بدرقه من و خداحافظی به درگاه آمد پرسید:کی می‌توانم به دیدنت بیایم؟می‌توانم فردا بیایم؟

(هنوز هم نمی‌دانم که آیا آنا بالفطره مهربان بود یا اخلاق عالی و ذوق زیبا او را وادار به خوبی می‌کرد.)

امروز غروب به دیدنم آمد.زوچکا آن اطراف بود با هم چایی می‌نوشیدیم.آنا آرام، آزاد و فخیم صحبت کرد.از او پرسیدم کجا درس خوانده و چگونه دانش‌آموزی بوده.

در جیمنازیم در تسارسکوی و سپس چند ماه در اسمولنی و سپس در کیف…نه،من نه دبیرستان را دوست داشتم و نه مؤسسه را.آنها هم از من خوششان نمی‌آمد.

در جیمنازیم در تسارسکوی اتفاقی افتاد که تا همیهش با من ماند.مدیره آنجا از من خوشش نمی‌آمد ظاهرا به این دلیل که یکبار در زمین اسکیت با پسرش بگومگو کرده بودم.وقتی که به کلاسمان آمد می‌دانستم تنبیهم خواهد کرد.درست ننشسته بودم یا لباسم درست بسته نشده بود.این نکته آزارم می‌داد اما خیلی بهش فکر نکردم.«ما همه تنبل و بی‌اعتنا بودیم»و بعد زمان جدایی رسید:مدیره مدرسه را ترک کرد،به جایی دیگر منتقل شد.برایش مهمانی خداحافظی گرفتند،گل بود و سخنرانی و گریه.من هم آنجا بودم.مهمانی تمام شده بود و از پله‌ها پایین می‌دویدم که ناگهان کسی صدایم کرد.به بالا برگشتم و دیدم مدیره مدرسه است،شکی نداشتم که قرار است دوباره تنبیه شوم. ناگهان گفت:مرا ببخش گورنکو،من هیچ وقت با تو منصف نبوده‌ام.»

زوچکا زود رفت.آنا در حالیکه از صندلی‌اش بلند می‌شد از کولیا برایم گفت.به شدت هیجان‌زده شده بود.*

برایش از حماسه دتگیزمان گفتم،از تحریکات میشکوویچ و حقه‌هایش با مایاکوفسکی من.

دستش را تکان داد و گفت:«نه،نه،آزارم نده!»

بعد پیشنهاد کرد بعضی از شعرهایش را برایم بخواند.«و کلام سنگی افتاد»و«باید سالگرد سرودانگیزمان را جشن بگیری»را خواند و پرسید کدام را ترجیح می‌دهم.

به هیچ روی در حالتی نبودم که جواب بدهم.بسیار خوشحال بودم.خوشبخت از اینکه چندان زنده مانده‌ام که چنین چیزی را تجربه کنم،که این شعرها را بشنوم.و بسیار غمگین بودم.

آنا که هیچ حسی از من دستگیرش نشد گفت:«خودم همه چیز را دربارهٔ اشعار قدیمی‌ام می‌دانم انگار که سروده‌های فرد دیگری هستند ولی هیچ وقت دربارهٔ شعرهای تازه‌ام چیزی نمی‌دانم مگر اینکه اینها نیز قدیمی شوند.»

و بعد همه چیز مطابق معمول ادامه یافت:برای دیدنش به خانه‌اش می‌روم،مست‌ها در خیابان‌ها پرسه می‌زنند،سر چهار راه آستین مرا می‌چسبد و از ترس قدم از قدم بر نمی‌دارد،ورودی خانه و پله‌ها در تاریکی محض.

آنا می‌گوید«فقط حالا که الگا نیکولایونا آشپزی کرده غذا می‌خورم.او ترتیبی داده که مرا بسازد.»

9 آگوست 1939

امروز وقتی خانه آنا بودم،متوجه عکس کوچکی روی دیوار شدم.یک طرح مدادی 1(*)آنا آندریونا گفت که یکی از دوستان لف به نام کولیا ایوانکف دانشجوی دانشگاه لنینگراد که همزمان با لف دستیگر شده بود از زندان آزاد شد.

جذاب از او.به من اجازه داد آن را از روی دیوار بردارم و نگاهی به آن بیندازم.

«مادیلیانی»

«تو هم فهمیدی،او از شباهت خوشش نمی‌آمد.ژست بود که او را جلب کرد.20 دقیقه‌ای طرحم را زد.»

«او یک یهودی ایتالیایی بود با قدی کوتاه،چشمانی طلایی و بسیار بینوا.بلافاصله فهمیدم آینده برجسته‌ای در انتظارش است.در پاریس بود که این طرح را زد.بعد که به روسیه آمدم از هر کس که به خارج می‌رفت سراغی از او می‌گرفتم ولی آنها حتی اسمش را هم نشنیده بودند.بعدها کم‌کم تک‌نگاری‌ها و مقالاتی دربارهٔ او نوشته شد.بعد از آن بود که مرتب از من می‌پرسیدند:«واقعا او را دیدی؟»

اما«آلدینگتون»:«او مثل دانش‌آموزی است که سرآمد کلاس است.»

تصدیق می‌کنم که فرویدگرایی عصبی‌ام می‌کند و اعتقادی به فروید ندارم.

«این را نگو،اگر به واسطه فروید نبود تا حالا خیلی چیزها را در مورد نیکلای نیکلایویچ نمی‌فهمیدم.نیکلای نیکلایوویچ تلاش می‌کرد همیشه همان نظامی جنسی کودکی‌اش را دوباره اعمال نماید:مادر خوانده‌ای که به کودک ستم می‌کند.من باید به ایرا ستم می‌کردم ولی چنین نبود.من به او فرانسه آموختم.همه چیز اشتباه بود-او مادری ستودنی داشت.روی هم رفته همه چیز اشتباه بود.اما نیکلای معتقد بود من به دخترک ستم می‌کنم.می‌گفت با او هیچ جا نمی‌روم ولی من خودم هم جایی نمی‌روم… چه نامه‌های محبت‌آمیزی آن دخترک برایم نوشت!»

از او پرسیدم چیزها مانع از حرکتش نمی‌شوند.

گفت:«فکر می‌کنی سر راهم‌اند؟اصلا این گونه نیست.»

در مورد کارهای خانه از او پرسیدم.

«گهگاهی خانمی برای کمک می‌آید.هر پنج روز یکبار.برایم جوجه درست می‌کند. زمانی هم که نیست خودم سیب‌زمین آب‌پز می‌کنم.اگر قرار باشد ولادیمیر گئورگیوویچ بعد از کار بیاید اینجا،چیز درست حسابی‌تری می‌پزم،مثلا استیک.»

آنا دفتر قطور جلد مشکی‌ای را از انبوه کتب روی مبل برداشت و در حالیکه به من می‌داد گفت:«این دفتری است که به من بازگردانده‌اند.دوستانم برایم صحافی‌اش کردند،حالا روی برگ‌های سفیدش می‌نویسم.»

دفتر را باز کردم.دو مهر متقاطع بود یکی به تاریخ 1928‌ و دیگری 1931(اینگونه به نظر می‌رسید).اشعار تایپ شده بودند.یادداشت‌هایی با مداد قرمز و مشکی به چشم می‌خورند.زیر«صورتم را پوشاندم و به خدا عجز و لابه کردم»خط کشیده شده بود زیر کلمه«یادبود»نیز هم.روی اشعار«چگونه این زمان بدتر از گذشته است؟»،«همه چیز به یغما رفته،معامله و تسلیم شده»و«تو یک مرتدی:برای جزیره‌ای سبز«نیز خط کشیده شده بود.

وقتی داشتم دفتر را ورق می‌زدم،آنا کنار صندلی‌ام ایستاده بود.معذب بودم و گیج و آشفته دفتر را نگاه می‌کردم.خواستم نگاه سریعی به شعری که قبلا ندیده بودم بیندازم. خط آخرش این بود:

عاشق ابدی تامارا

اما همان وقت آنا دفتر را از دستم کشید،آن را بست و بین تودهٔ کتاب‌های روی مبل چپاند.

یادم نمی‌آید بحث چگونه به شعر نیکولای استپانوویچ کشید.

«بهترین کتابش ستون آتش است.آنقدر زنده نماند که شهرت‌اش را شاهد باشد. همین نزدیکی بود ولی او هیچ وقت نشناختش.بلوک اما او را می‌شناخت.ده سال تمام او را می‌شناخت.»

«بهرحال از خاطرات بلوک معلوم است که نگرشی بسیار سرد و نامهربان نسبت به مردم داشته.خیلی چیزها دربارهٔ مندلیوز و لیوبا سانسور شده است.»

آنا هنگام رفتن گفت:«کتاب همسرت را خواندم.کتاب نابی است.چیزهایی از این قسم را معمولا نمی‌خوانم ولی این یکی را بی‌لحظه‌ای وقفه خواندم.کتاب دلپذیری بود…می‌توانم آن را به گئورگیوویچ بدهم بخواند؟»

10 آگوست 1939

ساعت یازده صبح طبق قرار قبلی به دیدن آنا رفتم.آماده بود و منتظر.من چمدان و لباس‌ها را برداشتم و او کیف و کفش‌ها را.از او پرسیدم چرا یک کیسه نمی‌دوزد.

«نمی‌توانم بدوزم.»

به سمت میدان روانه شدیم و در میدان فرو خفته در آفتاب منتظر تراموا ایستادیم. چوب گاری اسبی آنجا بود.

‌ آنا گفت:«چوبی که من ندارم.جایی برای گذاشتن چوب نیست.تمام آلونک پر شده از چوب‌های نیکلای نیکلایوویچ.»

پرسیدم آیا فکر می‌کند نیکلای نیکلایوویچ عمدا اوضاع و چیزها را برایش نامطبوع و دشوار می‌کند.

«نه،عمدی که نیست،او حتی وقتی به من می‌گوید جایی برای چوبم نیست خجل و شرمنده می‌شود.می‌گوید:”می‌بینی آینا،چه شده!چوب‌هایمان تمام آلونک را فرا گرفته!”»

تراموا سر رسید،خوش شانس بودیم.هر دویمان جایی برای نشستن گیر آوردیم و وسایل‌مان را هم گذاشتیم روی پا.

آنا گفت:«قبول دارم وقتی شنا یاد گرفتی نمی‌توانی فراموشش کنی»(اول نفهمیدم چرا مسئله شنا را پیش کشید ولی بعد حدس زدم.)

«یکبار وقتی در رازلیف شنا می‌کردم،کاملا از ساحل دور شدم.نیکلای نیکلایوویچ ترسید،صدایم زد و گفت:مثل پرنده شنا می‌کنی.»

آنا با چانه‌اش به بیرون پنجره اشاره کرد و گفت:«زمانی آن روبه‌رو مجسمه‌ای از سر یک اسب کوچولو قرار داسشت.این مجسمه تنها یادگاری در لنینگراد بود که مایاکوفسکی گرامی می‌داشت.او عادت داشت اینجا بالا و پایین برود،منتظر باشد و زجر بکشد.روز مرگ مایاکوفسکی به اینجا آمدم.مقابل چشمانم سر کنده‌کاری شده و کوچک اسب را تکه‌تکه تراشیدند و کندند.»

هر چه به مقصد مقررمان نزدیک‌تر می‌شدیم،آنا محزون‌تر و ساکت‌تر می‌شد.به محض اینکه از تراموا پیاده شدیم آستین لباس مرا چسبید.

همه چیز عین همیشه تکرار شد.

28‌ آگوست 1939

در ده روز گذشته باید خیلی بیش‌تر می‌نوشتم ولی به دلیل عجله معمول‌ام این کار را نکردم.حالا سعی می‌کنم به یاد بیاورم.

فکر می‌کنم چهاردهم بود،تلفنی داشتم.آنا بود ولی تا خودش را معرفی نکرد صدا را نشناختم-صدای همیشه متفاوت بود.«به من سر بزن.»بلافاصله رفتم.تازه وارد شده بودم و هنوز داخل سالن بودیم که آنا خبرش را گفت*.او افزود:«خیلی خوبه،این همان چیزیست که منتظرش بودم.»

چند دقیقه‌ای در اتاقش ماندیم.سعی داشتم مشخص کنم به کی و کجا زنگ بزنم.آنا (*)خبرش این بود که لف به شمال فرستاده شده است.آنا از من خواست که چند لباس گرم مهیا کنم:به او اجازه داده بودند او را ببیند و چند بسته لباس برایش ببرد.

مثل همیشه بود.فقط در کیفش دنبال آدرس کسی می‌گشت که با آن احوال مشخص بود پیدا نخواهد کرد.سریعا با تلفن هماهنگ کردم و یک کلاه،شال گردن و پلوور پیدا کردم. به هر کسی که زنگ می‌زدم بی هیچ سؤال،شرایط را در درک می‌کرد.«کلاه؟،نه کلاه ندارم، دستکش چطور،لازم نداری؟»آنا گفت:«چکمه دارم ولی موقتا پیش یکی از دوستان است.»با هم رفتیم تا چکمه‌ها را بگیریم.(آنا نمی‌توانست بگوید کجا باید برویم.)باید راه زیادی را با واگن برقی طی می‌کردیم.مکالمات بین راه را دقیق به خاطر نمی‌آورم.به مقصد که رسیدیم مرد جوان بلند قامتی که بینی کشیده‌ای داشت در را به رویمان گشود. آنا شرح ماوقع را به او گفت و او به انتهای راهرو دوید.از آنجا صدای زنی را شنیدیم که می‌گفت:«چه می‌گویی!»زنی ریزچثه ما را به اتاقی که تقریبا با بی‌سلیقگی تزئین شده بود راهنمایی کرد و از آنجا به اتاق نهارخوری.آنا سعی کرد کمی چای بنوشد ولی نتوانست.فهمیدیم که چکمه‌ها برای تعمیر فرستاده شده‌اند.مرد جوان،کولیا،قول داد که سریعا آنها را از تعمیرکار خواهد گرفت و فردا صبح رأس ساعت 8 برایم خواهد آورد.

آنا را به بیرون هدایت کرده و آنجا را ترک کردیم.در راه بازگشت اشعار«میرون پولوویچ»را برایش خواندم.شعر را دوست داشت.

از قضا واگن برقی بلافاصله آمد.در میدان پیاده شدیم.آنا روی پل گفت:«آگوست همیشه…و در تمام زندگیم برایم ماه وحشتناکی بوده است…»

تا خانه‌اش پیاده رفتیم.معمولا وقتی از هم جدا می‌شویم سرش را خم می‌کند و می‌گوید ممنونم ولی این دفعه گفت:«نمی‌خواهم تشکر کنم چون تو برای چیزی مثل این نمی‌گویی ممنونم.»

عصر همان روز،بعد از اینکه به افراد مختلف زنگ زدم دوباره به دیدنش رفتم-اما تنها نه بلکه با«شورا»رفتم.تقریبا همه چیز برده بودیم!چه اقبالی!چکمه‌ها هم که راست و ریس بودند.کنار پنجره زنی که نمی‌شناختمش در حال خیاطی بود.آنا،ساکت، پریشان خاطر و به شدت به فکر فردا بود.کاری نمی‌کرد و به سختی آنچه را برایش توضیح می‌دادیم گوش می‌کرد.یک سؤال را چندین بار پرسید.کمی ماندم و بعد آنجا را ترک کردم تا به«لیوشا»برسم ولی شورا آنجا ماند(به هر صورت دوخت‌ودوز بلد نیستم).آنا در حالیکه مرا تا دم در مشایعت می‌کرد گفت:«با تمام این اوصاف باید به فردا خوش‌بین باشم.»

«می‌توانی؟»

«تمام زندگیم توانسته‌ام آنگونه که می‌خواهم چیزها را زشت یا زیبا ببینم.»

صبح روز بعد و دقیقا رأس ساعت 8 کولیا ناگهانی و نفس نفس زنان سر رسید.قرار شد در راه به آنا سر بزنیم و امور را دقیق‌تر سروسامان دهیم.کولیا آنقدر تند راه می‌رفت که نفس من بند آمده بود.ولادیمیر گئورگیوویچ در منزل آنا بود.قرار گذاشتیم آنا را در محوطه ببینیم و سپس روانه شدیم.هوا کم‌کم گرم می‌شد.کولیا ساک را می‌آورد.برای تراموا باز هم خوش شانسی آوردیم و سریع به محوطه رسیدیم.در محوطه‌ای که آخرین بار من و آنا تنها افراد حاضر در آن بودیم جمعیت عظیمی صف بسته بودند.آنچه در آن لحظه مهم بود دانستن این بود که چه چیزی مجاز است.دختر کک‌ومکی شریری با موهای قرمز بدرنگ(رنگ شده بود)وسایل را تحویل می‌گرفت.وقتی نوبت ما رسید پرسیدم«باید اسم و آدرس فرستنده را بنویسم یا فقط اسم و آدرس گیرنده را؟»دخترک مو قرمز کینه‌توزانه پاسخ داد،«اما فقط اسم و آدرس فرستنده را می‌خواهیم لازم نیست بنویسید بسته قرار است به دست چه کسی برسد.»

بعد از دریافت رسید،تصمیم گرفتیم به«نوسکی»برویم و آبی بنوشیم و احتیاطا برای آنا از دواساز مقداری قطره قلبی بگیریم.آنا را در خروجی محوطه دیدیم.لباس سفید کاملا اتو کشیده‌ای به تن داشت و اندکی رنگ به لب.

با نگرانی پرسید:«می‌روید؟»

به او توضیح دادیم که زود بر می‌گردیم و رسید را در کیف دستی‌اش گذاشتیم.

آن روز نفرین شده در آن محوطه خاک آلود تمامی نداشت.ایستادن عذابی بود.هر چند مدتی،یکی از ما آنا را از صف بیرون می‌برد تا کمی بنشیند-ولو شده روی تکه سنگی؛ دیگری جای او را در صف نگه می‌داشت.البته آنا با بی‌میلی از صف بیرون می‌رفت، می‌ترسید شاید ناگهان چیزی…در سکوت می‌ایستاد.گاهی هم من و کولیا او را در صف تنها می‌گذاشتیم تا لحظه‌ای روی الوارهای تلنبار شده کنار ریل راه‌آهن بنشینیم.کولیا سر تا پا از دوده پوشانده شده بود و قطرات عرق همچون جویبار سیاهی از صورتش جاری شده بود؛ همچون رخت‌شویان با آرنجش آن‌ها را پاک می‌کرد.احتمالا قیافه من هم دست‌کمی از او نداشت.کولیا مشخصا فردی با نزاکت،با ملاحظه،شجاع و قدری هم کمیک بود.همه چیز را دربارهٔ خودش و لف برایم تعریف کرد.حرفمان با این سخنان لف شروع شد که: «یک چیز را فهمیده‌ام:نمی‌توانی به هیچ کس اعتماد کنی و نمی‌توانی چیزی را به کسی بگویی.»آیا او به درستی«نفهمیده»بود.یا ناگهان احساس کرده بود که می‌تواند به من اعتماد کند،همچنان که من به او اعتماد کرده بودم!چکار می‌توانی بکنی؟همه ما انسانیم و بدیهی ‌ است که هیچ چیز نمی‌تواند اشتیاق‌مان به اعتماد به یکدیگر را از بین ببرد…نزدیک الوارها،کنده درختی پیدا کردم،کولیا نفس نفس زنان آن را تا نزدیک آنا کشید و برد.آنا قبول کرد مختصری بنشیند.به نیمرخ متمایزش در میان انبوه صورت‌های یک جور و بی‌تمایز و عاری از هر ویژگی و نیمرخ خاص نگریستم.در کنار صورت او،باقی صورت‌ها همه یکسان و غیر قابل تشخیص بودند.

حدود ساعت چهار،هیچ چاره‌ای نداشتم جز اینکه به خانه بشتابم و به لیوشا برسم و اجازه بدهم ایدا برود*.با ناراحتی آنجا را ترک کردم و آنا را به کولیا سپردم به این امید که کولیا دوست قابل اعتمادی است و بهتر است آرام باشم.

روزهای بعد از آن،آنا دوبار بدون تماس تلفنی قبلی به دیدنم آمده بود اما کسی خانه نبود(در هول‌وولای انجام کارهایم بود:قبل از رفتن به مسکو هزار کار باید انجام می‌دادم).

سرانجام عصر روزی که قرار بود به سمت مسکو عازم شوم ترتیبی دادم که بیرون بروم و آنا را ببینم-فکر می‌کنم 17 یا 18 آگوست بود.

آنا دراز کشیده بود.سرش درد می‌کرد و سرانگشت پای چپش بی‌حس بود(این اتفاق برای من هم افتاده بود-18‌ ماه قبل-آنهم نه یک بار که چند بار).

آنا گفت:«الان بهتر است ولی آن روز بعد از مراجعت از آن محوطه پاهایم آنچنان ورم کرده بودند که طاقت نیاوردم کفش‌هایم را در آورم و با پاهای ورم کرده در جورابم از حیاط خانه رد شدم.»

جرأت کردم و گفتم:«تو باید بیش‌تر مواظب خودت باشی.»

صورتش را در هم کشید و اخم کرد.

«لطفا فعلا در این مورد صحبت نکن.»

بلند شد و پشت میز بین دو جاشمعی(که شمع‌هایش خاموش بود چون هوا روشن بود)نشست و شروع به رونویسی از شعرها کرد.

کارش که تمام شد نوشته را به من داد و گفت:«حالا این را بخوان و ویرگول‌هایش را اضافه کن.»

ویرگول‌ها دقیقا در جای مناسب گذاشته شده بودند فقط دو جا سیلاب‌ها مشخص نبودند.

آنا رفت تا چاقوی کاغذبری را بیاورد و قسمت استفاده نشده کاغذ را ببرد.در یک جعبه بزرگ روی یک میز کوچک کنار پنجره را باز کرد.نزدیکش شدم.درون جعبه یک شانه-همان شانه معروف که در تصویری که آننکوف از او گرفته بود به سر زده بود، وقتی که به یاد بلوک شعر می‌خواند،وقتی که برای اولین بار دیدمش-بود و تعداد زیادی عکس-متعلق به دوران کودکی.یکی از آن عکس‌ها بچه‌هایی را نشان می‌داد که به ردیف ایستاده بودند؛در ردیف جلو یک دختر با شلوارک ایستاده بود.

«آن دختر منم در کلاس ژیمناستیک،در گانگربرگ.آنروز را به خوبی به خاطر دارم.» عکس دیگری،دخترکی ده ساله با سری تراشیده و قیافه‌ای شاد را نشان می‌داد. طرح جالب سر و صورت بیضی شکل کاملا نشان می‌داد که آخماتوواست.

عکس دیگری متعلق به 16 یا 17 سالگی او دیدم که هیچ چیز از آخماتووا در آن دیده نمی‌شد.اصلا شباهتی به او نداشت،چیزی به طور غیر قابل توصیفی دخترانه و خام.

یک تکه‌گاز صورتی را باز کرد.دخل آن تخم‌مرغ‌هایی رنگ شده با جوهر سیاه هندی بود.آن سه تخم‌مرغ به اضافه یکی دیگر که صورتی بود حروفی شرقی رویشان دیده می‌شد.

اینها را ولودیا به من داد.رویشان زمین،آسمان و دریا نقاشی شده است.این یکی را هم لیوشکا برای عید پاک به من داده است.

آنا چاقوی کاغذبری را پیدا کرد.دوباره تخم‌مرغ‌ها را در گاز(باند)پیچید و در جعبه را بست.

بعد روی یک پاکت،آدرسی را نوشت.

غروب 18 آگوست،به سمت مسکو عازم شدم.

26 آگوست برگشتم.زمانی برای تماس گرفتن با آنا نبود.اما دیروز در راه برگشت از کتابخانه به خانه،سری به کولیا زدم.

«آنا در بیمارستان بستری است!»

«چی اتفاقی افتاده؟»

«فک و چانه‌اش ملتهب شده است.»

کولیا اما نمی‌دانست آنا در کدام بیمارستان بستری است.خوشبختانه ولادیمیر گئورگیوویچ سرشب به من زنگ زد.قرار شد فردا به دیدن آنا بروم.اما اینگونه نشد.

امروز،وقتی کتابخانه بودم کسی از طرف آنا زنگ زد و پیغامی گذاشت مبنی بر اینکه آنا به خانه رفته است.

امروز من و لیوشا به دیدن آنا رفتیم.چیزهای شیرین زیادی خریدیم و همچنین چند تا کتاب کودک و بازی هم بردیم(آنا مدتها پیش از من خواسته آنها را برای والیا و شاکالیک ببرم).

پشت پنجره خانه‌اش که رسیدم بلند صدایش زدم-او عادت داشت از شنیدن صدای زنگ گله کند.به خاطر لیوشنکا پله‌ها را خیلی آرام بالا رفتیم.بالای پله‌ها کنار در اتاقش منتظر ما ایستاده بود.

آنا به محض اینکه چشمش به لیوشا افتاد گفت:«چه مهمانان عزیزی به دیدن ما آمده‌اند!»

ربدوشامبر مشکی‌اش را به تن کرده بود و به دلیلی جوان‌تر به نظر می‌رسید.

(شعر بلوک را به خاطر آوردم:

از عذاب،جوان برون رسته است، عذابی که زیبایی گذشته‌اش را به او بازگردانده.)

الگا نیکولایونا در اتاقش بود.به دلیلی بشاش‌تر به نظر می‌رسید و انگار امیدی سرزده بود.آنا پسران را به اتاق آورد و آنها با راهنمایی لیوشا شروع به بازی با مکعب‌ها و تکه‌ها کردند و روی صندلی‌های کنار پنجره نشستند.آنا بسیار دوستانه و آرام برخورد می‌کرد ولی می‌دیدم که به سختی تحمل می‌کند.در حالیکه صاف و اتو کشیده روی نیمکت نشسته بود شروع کرد به تعریف:«وقتی مرا به بیمارستان بردند،احساس می‌کردم یک کامیون مرا زیر گرفته است:چانه‌ام متورم شده بود،پشت‌ام خم نمی‌شد، پاهایم ورم کرده بود…

«ولادیمیر گئورگیوویچ به من گفت دکتر از صبر و تحمل من متعجب شده بود.اینکه بالاخره کی قرار است فریاد بکشم و داد بزنم؟قبل از عمل خیلی درد نمی‌کرد؛در طول عمل هم انبر جراحی در دهانم بود و نمی‌توانستم فریاد بزنم؛بعد از آن هم که دیگر ارزشی نداشت داد بزنم.»

آنا بلند شد و به طرف بچه‌ها خم شد،با صبر و حوصله کمک‌شان می‌کرد قطعات تصویر را کنار هم بچینند«شاهزاد گیدون و قو»(بازی«قصه‌های پوشکین»).می‌دیدم که چه عذاب و تقلایی می‌کند روی پاهایش بایستد.

خداحافظی کردیم و قرار شد در چند روز آینده پسران را به خانه ما بیاورد تا با لیوشا آشنا شوند و چراغ جادویی را ببینند.

آنا دم در با صدای دل‌آزرده و غم‌انگیزش به من گفت:«ممنونم.»

5 سپتامبر 1939

دوباره با لیوشا به دیدن آنا رفتم اما تصمیم گرفتم لیوشا را در حیاط خانه بگذارم بنشیند- و هوایی بخورد-و خودم تنها بالا بروم.لیوشا تام سایر را با خودش آورده بود.قول داد دقیقا نیم‌ساعت ساکت و آرام منتظر بماند:«بیش‌تر از نیم‌ساعت نشود.باشه،ماما؟!دیر نیایی.»

در پله‌ها به الگا نیکولایونا برخوردم که سبد کوچکی را می‌برد:نهار آنا را بالا می‌برد. با هم رفتیم.

«می‌بینی،ناهارش را آورده‌ام.خودش چیزی نمی‌پزد و کمک کار خانه هم فقط هفته‌ای یکبار می‌آید.»

آنا روی نیمکت درهم دریده و پوشیده شده از تشکچه‌اش دراز کشیده بود.

گفت«وقتی این گونه به پشت دراز می‌کشم خوبم اما اگر اندکی جا به جا یا بلند شوم،سرم گیج می‌رود».

الگا نیکولایونا کمی سوپ در پیاله ریخته بود اما برای خوردن ماهی و گوجه ‌ چنگال لازم بود.

«می‌دانید آنا،نتوانستم چنگال پیدا کنم.»

آنا بلند شد و کمدهای دوروبر اطاق را میان گلدانها و فنجان‌های زیبا دنبال چنگال گشت. «نه،چنگال‌ها نباید اینجا باشد.خودم آنها را در آشپزخانه دیدم.»

به آشپزخانه رفت و برگشت-دست‌خالی،آنجا هم نبودند.

«نیست،همه اشیاء اینجا اینجوری هستند.باید متوجه‌شان باشی.اگر برای لحظه‌ای غفلت کنی در جا ناپدید می‌شوند.همین تازگی یک جاصابونی ناپدید شد.همه آن را دیده بودند،«آنا ایوگنونا»هم صبح قبل رفتن سر کار آن را دیده بود.می‌خواستم آن را به«لیوشکا» بدهم،اما ناپدید شده بود.اینجا برای همه چیز همین اتفاق می‌افتد.»

نیم‌ساعت من تمام شده بود.آنجا را ترک کردم.

9 سپتامبر 1939

سرما خورده‌ام.دیروز آنا به دیدنم آمد.حسابی شیک کرده بود!انگشترها به دستش، سنجاق سینه روی لباسش و گردنبندی هم دور گردنش.

چیزی دربارهٔ مرگ برایم باز خواند.

آنا گفت:«غیر از حفره در هر دو ریه‌ام،احتمالا بیماری«منیر»1هم دارم.زمانی پزشکان آرزویشان معاینه و دیدن حتی یک نفر مبتلا به این بیماری بود ولی حالا همه مردم به آن مبتلایند.کافیست حرکت کنم یا سرم را بچرخانم آن وقت استا که سرگیجه و حالت تهوع به سراغم می‌آید.از پله‌ها که پائین می‌آیم،انگار ورطه‌ای پیش چشمانم است.»

پرسیدم برای خواندن این روزها چه در دست دارد.

«بولوتف»

بعد با جذابیت برایم تعریف کرد چگونه بچه‌های فردی که«اوسیپ»کتاب کودکش را به آنها داده بود از او خواسته‌اند که«عمو اوسی،نمی‌شه کاری کنی این کتاب مثل بیزی بازر بشه؟!

به دلیلی که یادم نمی‌آید چه بود دربارهٔ بی‌ملاحظگی انسان شروع به صحبت کردیم.آنا گفت:دیروز یک تلگرام از نیکلای نیکلایوویچ برای آنا ایوگنونا رسید.آنا ایوگنونا خانه نبود،رفته بود بیرون.

«به برادر نیکلای نیکلایوویچ زنگ زدم»آنا گفت.آمد و تلگرام را خواند:”نیکلای نیکلایوویچ از طریق آنا ایوگنونا از برادرش تقاضای 200 روبل کمک مالی کرده بود”.اما برادرش هیچ پولی نداشت.کمی از پول خودم را به او دادم.او هم آن را گرفت و به نام خودش برای برادرش فرستاد.فردای آن روز تلگرافی خطاب به من آمد به این مضمون که:«از ساشا تشکر کن.»

همچنان که این‌ها را برایم تعریف می‌کرد می‌خندید.

«و مردی هم هست که با من مکاتبه دارد،مردی که وقتی از هم جدا شدیم گفت،”رسید به من بده مبنی بر اینکه تمام متعلقاتت را به تو برگردانده‌ام”»

آنا بلند شد که برود.می‌خواستم لباس بپوشم و با او به خانه‌اش بروم ولی اجازه نداد.«تو تب‌داری.»

«متوجه شدی؟امروز کاملا شاهانه لباس پوشیدم.این‌ها مرجان صورتی هستند.این حلقه هم متعلق به دههٔ 1820 است،الکنا آن را به من داده است.و این هم یک حلقه فیلمی قدیمی از هند است،نام و خط مردی بر آن است:خدا او را نگاه دارد.و این یکی(به سنجاق سینه‌اش اشاره کرد)یک«ریکوت»امضاء شده است،سر کلوپاترا.

(1).بیماری در گوش داخلی همراه با سرگیجه،حالت تهوع و کاهش شنوایی.

16‌ سپتامبر 1939‌

امروز عصر خانه آنا بودم.

کاملا لباس پوشیده بود و روی نیمکت دراز کشیده بود ولی رویش پتو انداخته بود.

معلوم شد،«ولادیمیر گئووگیوویچ»،آنا را به خاطر پنجه‌های پایش دکتر برده بود و دکتر هم دستور داده بود آنا در بستر بماند.

«ولادیمیر گئورگیوویچ می‌ترسید قانقاریا باشد ولی نبود،بلکه التهاب عسب است.»

روی صندلی کنارش مجلد کوچکی از«بندیکتوف»بود،هدیه‌ای از«لیدیا یاکولونا گینزبرگ».

«می‌دانی،معلوم شود او شعرهای خوبی هم سروده،آخر کاریها وقتی پیر شده…بدون هیچ کدام از آن ماتیلداها.»

و او شعر«بی‌خوابی»را بلند بلند برایم خواند و همچنین بخشی از یک شعر دربارهٔ درخت کریسمس:آغاز شعر بسیار پیش پا افتاده و معمولی بود ولی در ادامه بهتر شده بود. ظرف سوپ روی اجاق خوراک‌پزی در حال جوشیدن بود.

آنا گفت:«الگا نیکولایونا سوپ را گذاشت و گفت حواسم به آن باشد»آنا بلند شد،کمی آب به سوپ اضافه کرد و سعی کرد کتری را روشن کند.

روی کتری خم شده بود و با آن نجوا می‌کرد،«همیشه کار نمی‌کند،فقط گهگاهی کار می‌کند…زود باش،روشن شو،روشن شو،زود باش،خواهش می‌کنم.»

شدیدا مشتاق بودم کتری روشن شود چون این دفعه حس‌شو داشتم و با خودم بیسکوئیت و شکر و کلوچه آورده بودم.

«خب،بشین و خودت رو در فرهنگ غرب کن تا من برم سری به آشپزخانه بزنم.»

در اثنای رفتن آنا به آشپزخانه،نگاهی به کتاب بندیکتوف انداختم و ورقی زدم.پشت دیوار،زنی با بچه‌ای غرغر می‌کرد.بچه هم گریه می‌کرد.از آنطرف آن دیوار دیگر می‌شد صدای سرزنده همسر جدید نیکلای نیکلایوویچ را شنید.

«الگا نیکلایونا برای دیدن کسی بیرون رفته،می‌ترسم صدای زنگ را نشنویم.زنگ هم مثل کتری است:گاهی کار می‌کند گاه یکار نمی‌کند.»

نشستیم و چایی نوشیدیم.

آنا پای تلفن خواسته شد.الگا نیکلایونا آنطرف خط بود،گفت مجبور است شب را با دوستانش بماند چون وقتی برگشته،زنگ خراب بوده و نتوانسته است زنگ بزند.هنگام بدرقه من آنا از در بیرون آمد تا زنگ را وارسی کند:زنگ با صدای بلند کار می‌کرد. آنا گفت:«زندگی در خانه جالب توجه و جذاب علم همین است!»

27 سپتامبر 1939

در رختخواب هستم.چیزی مرا از پا انداخته-نمی‌دانم چه.

آنا چندین بار تماس گرفت که بیاید به دیدنم.اجازه ندادم:همین را کم داشت که او هم مبتلا شود.او خودش حالش خوب نبود.بهرحال،امروز خودش را رساند.ناخوش به نظر می‌رسید،بدرنگ‌ورو با چشمانی گودرفته و چین‌وچروک دور دهانش بیشتر به چشم می‌آمد.

نیکلای نیکلایوویچ برگشته:«بداخلاق و بی‌حوصله دور خانه راه می‌رود. کج خلقی‌هایش به خاطر بی‌پولی است.همیشه بی‌پول است،خسیس است.صدایش توی سالن می‌پیچید داد می‌زند و می‌گوید:«نون‌خور زیاده باما».و آنها همه اقوام خودش و آنا ایوگنونا هستند.یکبار سر میز این حرف را تکرار کرد:«کره فقط برای ایراست.این حرف را جلوی لیووشکای من زد.پسرک نمی‌دانست کجا را نگاه کند.»

از او پرسید:«چگونه می‌توانی این چیزها را تحمل کنی؟»

«هر چیزی را می‌توانم تحمل کنم.»

(با خودم فکر کردم«اصلا این کار خوبه؟»)

«راکیل آرونونا»آمد.آنا آندریونا بشاش شد و بحث را عوض کرد.

«به جشن برسیوف دعوت شده‌ام تا خاطرات شخصی‌ام را نقل کنم.»

از او پرسیدم:«اما من فکر می‌کردم که تو هم مثل من به او اهمیتی نمی‌دهی؟»

«من او را شخصا نمی‌شناختم ولی شعر و نثرش را دوست ندارم.اشعار او پر است از شخصیت‌های ماوراء الطبیعه و بی‌هیچ ایماژی؛هیچی.هیچ ایماژی از شاعر یا قهرمان شعری وجود ندارد.اشعار او در مورد موضوعات متنوعی است ولی همه شبیه هم‌اند.و چه بلندنظری در مورد خودش دارد:یک فرهیخته،یک دانش‌آموخته اروپایی…اما در واقع او اصلا روشنفکر نیست.او سرنوشته«صفحه»پوشکین را ترجمه کرده است:عصر کروبیان است (This‌ is the age of Cherubin) به جای آنه بگوید This‌ is‌ the age of

Cherubino .او دربارهٔ نظریه شعر مقالاتی را می‌نوشته است و بعد در یک نامه لو داده است که می‌خواهم هنر شعر«بویلیو»را بخوانم،…چگونه توانسته و جرأت کرده است بدون خواندن دست به قلم ببرد؟تحصیلات اروپایی!و نامه‌هایش،چقدر ملال‌آورند.نامه‌اش به کولیا را در پاریس خواندم.او در این نامه‌ها،قویا به کولیا توصیه می‌کرد که به دیدن«ویاچسلاو ایوانف» نرود:او احتمالا می‌خواسته شاعران جوان خوش ‌ آتیه را به خود نگه دارد.اما ویاچسلاو ایوانف مردی تحصیل کرده،برجسته و بسیار زیرک و دانا بود.بعدها گاهی کولیا به بریسوف می‌نوشت:«و یاچسلاو ایوانف را ملاقات کردم و تنها حالا بعد از دیدن اوست که می‌فهمم شعر چیست…».از مجموعه خاطرات روزانه‌اش می‌توان فهمید چه مرد بی‌ذوق و نزاکیت بوده است؛یک جا نوشته است:”در حالیکه وانمود می‌کردم پیغامی را به برادرم می‌گویم بازویش را پیچاندم.”و برادرش مریض بوده است.چقدر انزجارآور!چه دلیلی دارد که چنین چیزهایی مکتوب شود؟او فکر می‌کرد نابغه است و بنابراین رفتارهای فردی جزئی و بی‌اهمیت است.اما بعدا معلوم شد که نه تنها نابغه بوده است که بایستی با معیارهای معمول او را قضاوت کرد.

«او فقط توانایی‌های اجرایی بالایی داشت ولی برای کل فرهنگ روسی او یقینا عامل مضر و زیان‌باری بوده است چرا که تمام آن توصیه‌ها و دستور العمل‌های شعرگویی مضر و زیانبار است.»

و آنا تمام این سخنان را با هیجان و انرژی و با صراحت تمام خطاب به راکیل آرونونا بیان می‌کرد(راکیل کلمه‌ای بر زبان نیاورد).

بعد گفت که در حال انتخاب و گزینش اشعار برای ناشران می‌باشد ولی این کار را به کندی و تقریبا با بی‌میلی انجام می‌دهد…

«آمادگی انجام این کار را ندارم.من و لیوشا شعرها را می‌خوانیم و کنارشان علامت می‌زنیم.تا حالا تقریبا تمام شعرهای نخستین را خط زده‌ام.نمی‌توانم تحمل‌شان کنم.»

حواسم نبود،با انگشتانم روی دیوار ضرب گرفته بودم.

آنا گفت:«مادرم وقتی ناراحت بود عادت داشت روی میز ضربه می‌زد.ساعت‌ها این کار را ادامه می‌داد.برادری داشتم که محصل بود.در یک خانه ییلاقی زندگی می‌کردیم.یکبار همسایه‌مان پرسید«برادرت است که تایپ می‌کند؟منظوم جزوه است.»

گفتم زنان روسی«لیوشنکا»را می‌خوانم و اینکه او گریسته است.

آنا گفت:«من خودم وقتی بچه بودم آن را خواندم.هیچ وقت هیچ کس چیزی برای من نخواند.آنها را اذیت نمی‌کردم.«نکراسوف»تنها کتاب موجود در خانه بود و لاغیر.»

بعد شروع کردیم صحبت کردن دربارهٔ اینکه تازگی‌ها خیابان‌ها چقدر مرطوب، تاریک و ملال‌آورند.

آنا گفت:«می‌شود گفت که لنینگراد خصوصا برای بلایای طبیعی و ناگهانی مناسب است.»آن رودخانه سرد،با ابرهای تیره که همیشه بر فرازش دیده می‌شوند،آن غروب‌های رعب‌آور،آن ماه در گردش و مدحش…آب سیاه و لکه‌های زرد نور…همه و همه هولناک و ترس‌آورند.نمی‌توانم تصور کنم که بلایا و فجایای طبیعی در مسکو چگونه‌اند چرا که شما در آنجا چیزی از اینهایی که گفتم ندارید.»

گفتم کیف شهر شاد و سرزنده‌ای و قدمت کهنگی آن ترس‌آور نیست.

«بله،درست است.اما من کیف پیش از انقلاب را دوست ندارم.شهری از زنان عامی و بی‌نزاکت.آن موقع کیف پر بود از مردان ثروتمند و تصیفه کننده‌ها.برای آخرین مدل‌ها، خودشان و همسرانشان چه پولهایی که اسراف نمی‌کردند…بچه 5/17 ساله‌ای از اقوامم در صف انتظار خیاطی معروف«شویستر»می‌ماند تا لباس جدیدش را اندازه نماید، آویز شمایل کوچک سنت نیکولاس را می‌بوسید و به خیاط می‌گفت:«درست اندازه بزنی.»

آرکیل آرونونا رفت سری به خانه‌اش بزند.

15 اکتبر 1939

در طول این مدت سه بار به دیدن آنا رفتم ولی هیچ از این قضایا را مکتوب نکردم.و حالا هم برای به یادآوردن کلمات و صحبت‌های او خیلی دیر است.بد نقل قول کردن دیگران کار ساده‌ای خواهد بود.

با این حال یک واقعه هنوز هم برایم مهم و به یاد ماندنی است.چند شب پیش در حضور من،آنا و الگا نیکلایونا قرار گذاشتند که صبح به صف بروند.آنا از همه همسایه‌ها خواست که او را دقیقا 7 صبح از خواب بیدار کنند.«الگا نیکلایونا دوست ندارد مرا بیدار کند دلش برایم می‌سوزد.»بعد نزاع دوستانه مختصری بر سرکت بین‌شان در گرفت-اینکه چه کسی چه بپوشد:آنا اصرار داشت الگا نیکلایونا کت پائیزه او را بپوشد(الگا نیکلایونا فقط کت تابستانی‌اش را در اینجا داشت)و آنا خودش کت زمستانی‌اش را.

الگا نیکلایونا گفت:«برایت سخت خواهد بود که با کت زمستانی‌ات به تن سرپا بایستی،بهتر است که من کت زمستانی تو را بپوشم و تو کت پائیزه‌ات را.»

اما آنا قبول نمی‌کرد.

«نه،من کت زمستانی را می‌پوشم.تو نمی‌توانی نگهش داری.پر دردسرست.مدت زیادی است که این کت حتی یک دکمه هم ندارد.نمی‌توانیم تا فردا برایش دکمه نو دست‌وپا کنیم و بدوزیم.من می‌دانم این کت را حتی بدون دکمه چگونه به تن کنم در حالیکه تو نمی‌دانی.پس من کت زمستانی را می‌پوشم.»

فردایش و وسط روز به خانه آنا رفتم تا او را پیش دکتر ببرم،وقت ویزیت توسط «لیست فون»هماهنگ شده بود.مستقیما از کتابخانه به سراغ آنا رفتم.از کتابخانه برایش Literaturny Sovremennik سال 1937 به همراه مطالب جدیدی دربارهٔ دوئل پوشکین را بردم.همچنین برایش مقداری کره بردم.

آنا گفت:«حالا برای چندین روز ذخیره دارم؛چهار تا شاه‌ماهی،12 پوند سیب‌زمینی و مهم‌تر از همه کره که تو برایم آورده‌ای.چه جشنی!»

ما راهی شدیم و حدود 2 دقیقه جلوی«لیتنی»خلوت ایستادیم:آنا می‌ترسید قدمی روی آسفالت بگذارد.

در طول راه دربارهٔ تیروئیدمان صحبت کردم که البته تیروئید آنا خیلی بزرگ‌تر از تیروئید من است.

آنا در حالیکه با کف دست روی گلویش می‌زد،گفت«یکبار یک بانوی پزشک به من گفت”تمام شعرهای تو اینجاست”.آنها به من پیشنهاد کردند تیروئیدم را عمل کنم ولی هشدار هم دادند که در ظرف یک ماه وزنم 18 سنگ خواهد شد.فکرش را بکن،من!»

به دلیلی بحث را عوض کردیم و به صحبت دربارهٔ کیف پرداختیم.از او پرسیدم «شفچنکو»را دوست دارد.

«نه،من در کیف زندگی سختی داشتم و به آن کشور و زبانش هیچ انسی نگرفتم… Mamo به جای مامان یا Khodimo به جای قدم می‌زنیم»و سپس صورتش را درهم کشید و گفت«خوشم نمی‌آید.»

تکبر و تحقیری که کرد بسیار خشمگینم کرد.

به او گفتم«اما شفچنکو شاعری به همان استعداد و ترقی”میشکویچ”است!»ولی آنا جوابی نداد.

به مقصد رسیدیم.کت‌هایمان را در آوردیم.راهرویی به سفید برف و یک صف جلوی رویمان بود.وقت ویزیت آنا برای ساعت 45:5 بود اما در صف که بودیم برایمان توضیح دادند که وقت داشتن اصلا معنی‌ای ندارد.نشستیم،5 نفر پیش از ما بودند.صف به کندی پیش می‌رفت،تقریبا هر نفر کارش نیم ساعت طول می‌کشید.

آنا شروع کرد سؤالاتی در مورد«نیکلای ایوانویچ»از من پرسید:اینکه«تزار»در برگشت از مسکو چه نظری در مورد اوضاع داشته است.

بعد ناگهان گفت:«نظر و تلقی نیکلای ایوانویچ از من خیلی عجیب و غیر معمول است.»

«چرا عجیب؟تو خیلی خوب می‌دانی که او نظر خوبی در مورد تو دارد.»

«در مورد من،بله؛ولی در مورد شعرم،نه.نیکلای ایوانویچ متعصب است و بنابراین نمی‌تواند شعر مرا دوست داشته باشد.»

«از او در این مورد نپرسیدی؟»

«معلوم است که نه،درست نیست که من چنین سؤالی بپرسم!»

بالاخره نوبت آنا رسید و به اتاق دکتر رفت.منتظرش شدم.خیلی سریع‌تر از بقیه از اتاق بیرون آمد،کارش یک ربع طول کشید.کت‌هایمان را پوشیدیم و بیرون آمدیم.تازه آنوقت بود که متوجه اضطراب و پریشانی او شدم.

«گفت کاملا سلامتم.می‌دانستم.به ولادیمیر گئورگیوویچ گفتم چه خواهد شد.حالا وقتی لیت‌فون از قضایا جویا شود به آنها خواهد ‌ گفت که من متمارض و از زیر کار دررو هستم.دکتر حتما عصبانی شد چون دو یادداشت از دو پزشک متخصص مبنی بر تشخیص[بیماری]جدی به او نشان دادم.سه دفعه از من پرسید«کار می‌کنی؟»فکر کنم با خودش تصور کرده من گواهی استراحت می‌خواهم.از وظیفه‌اش را اینگونه فهمیده است:مرتب سر بزن و خودت را به دکتر نشان بده.آب نمک و حمام توصیه کرد و در عین حال الکترو درمانی و پاشوئی را که دیودنکوف و بارانوف توصیه کرده بودند کاملا غیر ضروری دانست.

قدم زدیم:آنا عصبانی بود و نخواست منتظر تراموا بماند.می‌خواستم فریاد بزنم، خیلی دلم برایش می‌سوخت و متأسف بودم:زندگی‌اش را از نزدیک می‌بینم و می‌فهمم چقدر مریض و بیمار است…و چرا تقدیر باید او را وادار به این همه تحقیر و اهانت نماید؟

در سکوت قدم می‌زدیم.هیچ چیزی برای دلداری و آرام کردن او به ذهنم نمی‌رسید. تمام راه را پیاده با او تا دم اتاق‌اش رفتم-چیزی که تقریبا عادتمان شده بود.هنگام خداحافظی ناگهان صورتم را بوسید.

18 اکتبر 1939

آماده می‌شوم که به«دولوزی»بروم.

در چند روز گذشته مشغول اشعار آنا بوده‌ام.از من خواسته یک دور اشعاری را که همراه با لیدیا یاکونا انتخاب کرده است بخوانم.

چند روز است که در حال بررسی نسخ و ویراست‌های مختلف کتابهای آنا هستم،به اعراب و نقطه‌گذاری‌ها،ترتیب تاریخی و اختلاف‌ها دقت کرده و فکر کرده‌ام.

قرار گذاشته‌ایم که امروز صبح به خانه‌اش بروم.آنا تأکید کرد«زود بیا.»

ظهر بود که رسیدم.در زدم،باز هم در زدم-هیچ جوابی نیامد.

از دخترکی ژولیده و نامرتب در آشپزخانه پرسیدم،«آنا خانه است؟»

«جواب نمی‌دهد.»

دخترک پاسخ داد،«درست در نزده‌ای»و بعد شروع کرد با شدت در اتاق آنا را کوبید اول با مشت و بعد هم[در حالیکه به پشت برگشته بود]با پاشنه‌های کفش‌اش.

«آنیا،مهمون داری!»

«بیائید داخل.»

«آنا با صورتی ناخوش‌نما،ورم کرده و موهایی خاکستری و ژولیده با ناامیدی روی نیمکت دراز کشیده بود.درمانده شده بودم.معلوم شد که تمام دیشب را نخوابیده است و تازه چند لحظه پیش به خواب رفته بوده است!آنا گفت که آن دخترک ژولیده،مجرد نیست بلکه متأهل و مادر است،«ایراپونینا».

شعرها،کتاب‌ها و یادداشت‌هایم را روی میز باز کردم و شروع کردم سؤالاتی را که آماده کرده بودم پرسیدم.شاید خواب هنوز کامل از چشمانش نپریده بود.

اعتراض کردم و گفتم یکی از اشعارش با نام«خواهر،آمده‌ام که جای تو را بگیرم»را نمی‌فهمم.

آنا پاسخ داد:«خودم هم نمی‌فهمم.درست به هدف زدی،این تنها شعر از میان اشعارم است که خودم هیچ‌گاه آن را نفهمیده‌ام.»

صفحات را ورق می‌زدم و سؤالاتم را می‌پرسیدم و با اضطراب حس می‌کردم که اینها همه چه باری است به دوش او.

آنا در پایان گفت:«لطفا نظراتت را روی یک برگه جداگانه بنویس که وگرنه همه چیز را فراموش خواهم کرد.»

ساکت شدم،یک تکه کاغذ پیدا کردم و شروع به نوشتن مجدد یادداشت‌هایم کردم. تاریخ‌ها،بخش‌ها،اختلافات،دوره‌های قبلی و فعلی.

آنا پرسید:«آیا تا به حال شاعری اینهمه بی‌تفاوت نسبت به شعرش دیده‌ای؟اما آخرش چه،بهرحال هیچ چیزی از اینها حاصل نخواهد شد…هیچ کس دیگر چیزی را چاپ نخواهد کرد…و من هم به واسطه آن آزار نخواهم شد.»

خداحافظی کردم.

وقت خداحافظی گفت:«زود برگرد،بسیار منتظر آن هستم.»

15 نوامبر 1939

دیروز برای اولین بار بعد از بازگشتم به دیدن آنا رفتم.دراز کشیده بود.باز هم دراز کشیده بود.می‌گفت که 15 شب است نخوابیده است.

سرش روی متکا این طرف و آن طرف می‌رفت.دستش داغ بود.

«تب داری؟»

«دمای بدنم را اندازه نگرفته‌ام.»

آماه می‌شد که به مسکو برود.بلیطاش هم خریداری شده و آماده بود.

کتابی که دفعه قبل برایش برده بودم را خوانده بود؛کتاب مرگ در بعدازظهر همینگوی.به او گفتم که«میتیا»خیلی اتفاقی این کتاب را روی پیش خوان یک مغازه کتاب‌های دست دوم دیده.نگاهی به آن انداخته و چند خطی خوانده بود.از کتاب خوشش آمده و آن را خریده.ولی تا آن موقع حتی اسم نویسنده را هم نشنیده بوده است.

آنا گفت:«بله،یک نویسنده بزرگ.گرچه از ماهیگیری‌اش متنفرم،آن قلاب‌ها،آن ماهی،آن کرم‌ها…نه،مرسی!»

«ورانیکولایونا»کمی بعد آمد و با خودش غذا آورد.آنا به آن دست نزد.

«هیچ چیزی نمی‌خورم.غذا را به دیگران می‌بخشم.نمی‌توانم غذا بخورم،نمی‌توانم بخوابم.آنها را به دیگران می‌بخشم وگرنه اینجا خراب می‌شوند.»

تنفس‌اش مشکل پیدا کرد.از وراینکولایونا خواست برایش کمی کافور از پونین بگیرد.

پونین زمزمه‌کنان وارد اتاق شد.شروع کرد سؤالاتی از آنا پرسید ولی همچنان با خودش زمزمه می‌کرد و آواز می‌خواند.سؤالاتش را هم بین خواندنش می‌پرسید.

*پاول آنتوکلسکی.میخائیل دودین.آخماتووا نیکلای تیرونوف(مسکو 1946)

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
[wpcode id="260079"]