کتاب نیروی تغییر جهان | گری مورش ، دین نلسون

«ما نمی توانیم هیچ کار بزرگی انجام دهیم،تنها می توانیم کارهای کوچک با با عشق بزرگ انجام دهیم.آیا می خواهید جهان راتغییر دهید؟چه عاملی شما را باز می دارد؟آیا فکر می کنید مهارت،زبان یا منابع مورد نیاز را در اختیار ندارید؟
در اینجا گری مورش-پزشک و بنیان گدار یکی از آژانس های مالی کمک رسانی در ایالات متحده – و دین نلسون نشان می دهند که هر فردی چیزی برای به اشتراک گذاری دارد.این کتاب با مثال های خارق العاده ثابت می کند که همه ی ما چیزی برای اشتراک داریم. شما خواهید آموخت که صرف نظر از محل زندگی، مهارت یا منابعی که در اختیار دارید،می توانید زندگی خود و زندگی مردمی که نیازمند هستند را تغییر دهید .همه ی آنچه باید انجام دهید این است که هم اکنون شروع کنید،از همین جایی که هستید،با هر آنچه در حال حاضر در دست دارید.
کتاب نیروی تغییر جهان
نویسندگان:گری مورش، دین نلسون
مترجم: محمدنقی عزیزی
ناشر: انتشارات کتابسرای نیک
فصل یکم: سوار قایق نجات شوید
«مهربان باشیم. نسبت به همدیگر احساس مسئولیت کنیم. اگر ما فقط این درسها را میآموختیم چهبسا این جهان جایگاه بهتری میشد.»
موری شوارتز[۴۴]
من هم مثل شما شاهد این تصاویر بودم: بام خانههایی که بدون سقف از آب بیرون آمدهاند، جسدهایی که در رودخانههای شناور هستند، قلههایی که مورد هجوم افراد و زبالهها قرار گرفتهاند، صدای له شدن افرادی که در حال فرار از سیلابها و منازلشان هستند. غارتگران، سربازان، سیاستمداران، ساکنین محل، و روزنامهنگاران اغلب در تلویزیون جوش میآورند.
وقتی که چند روز پس از وزش تندباد کاترینا در سپتامبر ۲۰۰۵ به نیو اورلئانز[۴۵] رسیدم، دکلهای تلفن مانند انگشتان خرد شده یک هیولای زیرزمینی به نظر میرسید. نوک درختها چیده شده بودند. تیرآهنهای فولادی از بدنههای ناتمام ساختمانها طوری خمیده شده بودند که انگار هنوز هم در مقابل باد مقاومت میکردند.
من و گروهی از امدادگران سوار یک خودروِ کاروان[۴۶] بودیم و سعی میکردیم ببینیم کجا به محمولههای دارویی و درمانگاههای بسیار نیاز است. تعداد کمی از خودروهای دیگر هم که در جاده تردد داشتند، اورژانس و یا نظامی بودند که همگی به طور کامل مجهز شده بودند. شلوغی و ترافیک واقعی در خطوط هوایی بود. صدها هلیکوپتر در بالای سرمان سر و صدا راه انداخته بودند. شهر در خاموشی کامل به سر میبرد. هیچ کدام از ساکنین در منازلشان نبودند. انگار دنیا به آخر رسیده بود.
در راه بیمارستان وست جفرسون[۴۷] ـ که یکی از سه بیمارستان منطقه باز بود ـ گم شدیم. از آنجا که جادهها و راهها زیر آب رفته و یا تخریب شده بودند، نقشهها غیر قابل استفاده بودند. نگهبانان ایست بازرسی ما را مجبور به برگشت کردند. وقتی بالای یک تپه در بلوار وترانز[۴۸] رسیدیم به افسران پلیس مسلح به تفنگهای خودکار برخوردیم که با دست به ما اشاره کردند به پایین برگردیم. در حالی که باورمان نمیشد از شیشه جلوِ خودرو چه میبینیم، فرار کردیم. پیشرویمان هیچ جادهای نبود. کل شهر زیر آب رفته بود. قایقهای نجات، مردم را از خانههایشان به جاهای خشک عبور میدادند. نجاتگرها میدانستند که باید هنوز درون آب آدمهای زندهای وجود داشته باشند. آنها میگفتند که در پیدا کردن لاشهها و مردهها دچار مشکل خواهند بود.
یک بانوی سالخورده به مردان یونیفورم پوش نزدیک شد و پرسید:
ـ «آیا مردم این محله را میبرید تا خانههایشان را ببینند؟»
ـ «نه، الان نه شاید ظرف چند هفتهی آینده. فعلاً تلاش میکنیم آنها را از این معرکه بیرون بکشیم نه اینکه وارد آن کنیم.»
آن زن رو به من کرد.
ـ «آیا شما میتوانید مرا ببرید تا خانهام را ببینم؟ میخواهم قبل از آنکه برای همیشه ترکش کنم، ببینم از آن چه باقی مانده است.»
آنجا مردی را دیدم که تا کمر در آب رفته بود؛ لاغر، ژولیده، و اصلاح نکرده، شبیه آلپاچینو؛ یک نخ سیگار بر لبش و پشت هر گوشش یک سیگار داشت؛ در حال جدا کردن قایق ماهیگیریاش از شاخههای درخت بود.
با فریاد به او گفتم: «آیا شما میتوانید این خانم را ببرید تا خانهاش را ببیند؟»
با گوشهی چشمش به او نگاهی کرد.
پیرزن از او پرسید: «کجا زندگی میکنی؟»
مرد جواب داد: «ما همسایه هستیم، سوار قایق شوید.»
پیرزن نگاهی به آب انداخت. آب رنگ طبیعی نداشت. پر از حیوانات مردهی شناور، زباله، خردههای آوار، و شکستههای وسایل و ابزار بود. متعفن، سمی، و بیماریزا مینمود.
مرد به پیرزن گفت: «همانجا باش.» به زحمت خود را از آب بیرون کشید و مانند یک آتشنشان خیس، پیرزن را به سمت قایق برده و به آرامی در قایق جای داد. برگشت و خواهرزادهی شش سالهاش را برداشته و کنار خالهاش گذاشت. در نهایت مرا نیز برانداز کرده و گفت:
ـ «ترا دیگر بغل نمیکنم. اگر میخواهی بیایی، سوار شو.»
به آب زدم، در حالی که سعی میکردم آخرین باری را که دارو مصرف کرده بودم به خاطر بیاورم؛ زیرا الآن صدها بیماری از لباسهای جین آبی من رسوخ میکرد.
آنچه این مرد انجام میداد همانا خدمت به همسایهاش بود؛ همان کاری که خیلی از افراد در این فاجعه انجام دادند. زنی نیاز به یک وسیلهی سواری داشت، و از قضا آن مرد هم یک قایق داشت.
ما سوار بر قایق از کلیسای آن بانوی سالخورده، مدرسهای که فرزندانش در آن درس خوانده بودند و فروشگاه غذای آمادهی محله گذشتیم. در آنجا رانندهی ما چند دقیقهای دور زد و با استفاده از تور ماهیگیریاش همه جعبههای سیگاری که روی بام شناور بودند از آب گرفت.
اقرار کرد که: «حالا به نظرم با این جعبههای سیگار من بیشتر به قاچاقچیها شبیه هستم.»
موتور قایق را چند خانه مانده به مقصد خاموش کرد و جریان آرام آب بقیه مسیر ما را پیش برد. دماغهی قایق به آرامی به شیروانیهای خراب خانه خورد. خانوادهی من، به مدت ۷۹ سال در این منزل زندگی کرده بودند.
پیرزن در حالی که به یک سوم درخت بلوط که از آب بیرون مانده بود نگاه میکرد، گفت: «درخت بلوط خوب به نظر میرسد.» کسی چه میداند این درخت چه خاطرههای کودکی را با خود به همراه دارد؟ پیرزن چند دقیقه به خانه خیره شد ـ همانطوری که ما در گورستان به سنگ قبرها نگاه میکنیم. از هیچ کس صدایی برنیامد.
در آخر گفت: «سقف هم زیر آب رفته است.»
از او پرسیدم: «چیزی هست که آرزوی برداشتنش را میکردی؟»
جواب داد: «زندگیام را برداشتهام، همه چیز جایگزین دارد، جز جان آدمی!»
رانندهی قایق در حالی که قایقش را روشن میکرد، اعلام کرد: «دوست ندارم در تاریکی شب اینجا تنها مانده و گیر بیفتیم.»
در راه برگشت پروانهی موتور قایق، اندکی پس از اصابت به یک وسیلهی نقلیهی در آب رفته، از کار ایستاد.
وقتی از خیابان سربالایی پیاده برمیگشتیم، در حالی که آن زن کاملاً خشک و من خیس آب بودم پرسیدم: «آیا تا به حال گریه کردهاید؟»
در جواب گفت: «هیچ اشکی نریختهام.» برگشت و در چشمانم نگاه کرد و گفت: «احساس میکنم مرده و دوباره زنده شدهام. آنچه که در آب است، زندگی قدیمی من بود. آن زندگی تمام شد و اکنون باید همه چیز را از سر بگیرم.»
در سه تندبادی که در سال ۲۰۰۵ به ایالات متحده و آمریکای مرکزی برخورد کرد ـ کاترینا[۴۹]، ریتا[۵۰] و ویلما[۵۱] ـ برخی معایب و مشکلات جدی که در روش مواجههی ما با فجایع وجود داشت، آشکار شد. من به یک پادگان نظامی در نیو اورلئانز پرواز کردم که در آنجا فوراً متوجه مشکلات آتشنشانان محلی شدم. آنها نمیتوانستند با دیگر مراکز خدمات اورژانس ارتباط برقرار کنند و نمیدانستند که کجا بیشترین ضروریات را نیاز دارد.
من همچنین با مسئولان مراکز عملیات اورژانسی گفتوگو کردم. آنها گفتند که نمیتوانند با دولتهای محلی، ایالتی، و یا مرکزی تماس گرفته و اعلام نیاز کنند. من به یک امدادگر صلیب سرخ برخوردم که بار کامیونی پر از صدها بسته و جعبهی غذا را حمل میکرد.
ـ «همهی اینها پر از غذا هستند، ولی نمیدانم کجا باید ببرمشان.» در حالی که خستگی و ناامیدی در صدایش پیدا بود گفت: «نمیدانم چه کسی به اینها نیازمند است.»
یک دو جین از بستههای حاوی غذاهای آماده را به من داد که به هر نیازمندی که دیدم گرسنه است بدهم. بعد از چند کیلومتر راهپیمایی یک ساختمان آپارتمانی را دیدم که ساکنینش از زمان شروع طوفان بدون هیچ غذا، آب، برق، و یخی گرفتار شده بودند. همهی آن غذاها در چند دقیقه تمام شدند.
تندباد و طوفانها در سامانههای ارتباطی و خدماترسانی دولتی، سامانههای خاکریز، و در رهبری و مدیریت بحران اغتشاش ایجاد کرده بود.
ولی مردم در جای دیگر هم دچار بحران بودند.
وقتی مردم اقصی نقاط جهان از نیازهای مردم درمانده و رها شده باخبر شدند، کارهایشان را رها کرده و شتابان به محل آمدند. چند روز قبل از آنکه آژانسهای دولتی مستقر شوند، داوطلبان در صحنه حضور داشتند. افرادی که نیازها را مشاهده میکردند، میآمدند، ولی سازماندهی نمیشدند. فقط در صحنه حاضر بودند.
کاروانهای کامیونهای اجارهای پر از غذا، آب، چادر، موتورهای برق، و دیگر ضروریات از ایالات دور دست میرسیدند که بخشهای خصوصی همهی این هزینهها را میپرداخت. افراد به هزینهی خود هواپیماهایی را اجاره میکردند تا مردم را از منطقهی نیو اورلئانز به یک مکان امن منتقل کنند. پزشکان و پرستاران بدون اینکه منتظر مجوزهای تأیید شدهی اداری ایالتشان باشند، از راه میرسیدند. دانشجویان سوار بر اتوبوسها و خودروهای وَنِ دانشکدههایشان راهی جنوب میشدند. افراد و مدارس ایالتهای اطراف، در سراسر کشور، بازارهای خیریه برپا کردند. کلیساها و تجارتخانهها در مناطق درگیر به اماکنی برای اسکان قربانیان و امدادگران بدل شده بودند. با این حال، رخدادهای ناگواری هم اتفاق افتاد. آرزو میکنم که هیچ وقت چنین نباشد، ولی آنها بخشی از طبیعت انسان هستند و بیش از اینکه مراقبشان باشیم، فقط نظارهگر هستیم: تیراندازی، غارت و افرادی که از مردم بیدفاع سودجویی میکردند.





