کتاب مردان قدرت طلب – چطور ظهور می کنند، چرا موفق می شوند و چطور سقوط می کنند – نوشته روت بن گیات

کتاب مردان قدرت طلب – چطور ظهور می کنند، چرا موفق میشوند و چطور سقوط میکنند – نوشته روت بن گیات، به تحلیل دقیق رهبران اقتدارگرا و چگونگی دستیابی و حفظ قدرت توسط آنان میپردازد. این کتاب با نگاهی تاریخی و تحلیلی به بررسی روشها و ابزارهایی میپردازد که این رهبران برای تسلط بر جوامع و حفظ قدرت خود استفاده میکنند.
بیوگرافی نویسنده
روت بن گیات استاد تاریخ و مطالعات ایتالیایی در دانشگاه نیویورک است. او به عنوان یک متخصص در زمینه فاشیسم، اقتدارگرایی و تبلیغات سیاسی شناخته میشود. بن گیات آثار متعددی در این زمینه نوشته که از جمله آنها میتوان به «Italian Fascism’s Empire Cinema» اشاره کرد. او در این کتابها به بررسی نقش رسانهها و تبلیغات در پیشبرد اهداف سیاسی و تقویت رژیمهای اقتدارگرا پرداخته است.
خلاصهای از کتاب
این کتاب به بررسی عمیق ظهور، موفقیت و سقوط رهبران اقتدارگرا در سراسر جهان میپردازد. نویسنده با استفاده از مثالهای تاریخی و معاصر، نحوه به کارگیری استراتژیهای مختلف توسط این رهبران را نشان میدهد. بن گیات با تحلیل رفتارهای رهبران مانند موسولینی، قذافی و هیتلر، نشان میدهد که چگونه این افراد با ایجاد ترس و استفاده از پروپاگاندا موفق به جذب و کنترل مردم شدند.
مفاهیم کلیدی کتاب
کتاب به تحلیل چندین مفهوم کلیدی میپردازد:
- ظهور رهبران اقتدارگرا: در این بخش، نویسنده توضیح میدهد که چگونه شرایط اجتماعی، اقتصادی و سیاسی میتواند زمینهساز ظهور رهبران اقتدارگرا شود. این رهبران اغلب در دوران بحرانها و ناامنیهای اجتماعی به قدرت میرسند، زمانی که مردم به دنبال راهحلی سریع و قاطع هستند. آنها با استفاده از وعدههای جذاب و شعارهای ملیگرایانه، حمایت گستردهای را جلب میکنند.
- استراتژیهای موفقیت: یکی از مهمترین بخشهای کتاب، تحلیل استراتژیها و تاکتیکهایی است که رهبران اقتدارگرا برای به دست آوردن و حفظ قدرت به کار میبرند. این استراتژیها شامل استفاده از خشونت، سرکوب مخالفان، کنترل رسانهها و ایجاد کالتهای شخصیت است. بن گیات نشان میدهد که چگونه این رهبران با استفاده از این تاکتیکها، قدرت خود را تقویت کرده و هرگونه تهدید را خنثی میکنند.
- نقش پروپاگاندا و تبلیغات: در این بخش، نویسنده به بررسی نقش پروپاگاندا در شکلدهی به افکار عمومی و تقویت قدرت رهبران اقتدارگرا میپردازد. او نشان میدهد که چگونه این رهبران از رسانهها و ابزارهای تبلیغاتی برای انتشار پیامهای خود و ایجاد تصویر مطلوب از خود استفاده میکنند. پروپاگاندا به عنوان یک ابزار قدرتمند برای کنترل ذهنها و هدایت افکار عمومی به کار میرود.
- فساد و خشونت: نویسنده در این بخش به تحلیل نقش فساد و خشونت در نظامهای اقتدارگرا میپردازد. او توضیح میدهد که چگونه رهبران اقتدارگرا از فساد به عنوان ابزاری برای خرید وفاداری و تقویت شبکههای قدرت استفاده میکنند. همچنین، استفاده از خشونت و سرکوب برای از بین بردن مخالفان و ایجاد ترس در جامعه نیز یکی دیگر از تاکتیکهای مهم این رهبران است.
- سقوط رهبران اقتدارگرا: در این بخش، بن گیات به بررسی دلایل و عوامل سقوط رهبران اقتدارگرا میپردازد. او نشان میدهد که چگونه فشارهای داخلی و خارجی، فساد گسترده، ناکارآمدی و از دست دادن حمایت عمومی میتواند منجر به سقوط این رهبران شود. همچنین، نقش مقاومت مردمی و جنبشهای دموکراتیک در پایان دادن به حکومتهای اقتدارگرا بررسی میشود.
چرا باید این کتاب را بخوانیم؟
این کتاب به ما کمک میکند تا بهتر درک کنیم که چگونه رهبران اقتدارگرا به قدرت میرسند و چرا مردم به آنها جذب میشوند. با مطالعه این کتاب، میتوانیم به ابعاد پیچیده و مخفی قدرتهای اقتدارگرا پی ببریم و از تاریخ عبرت بگیریم تا بتوانیم از تکرار آن جلوگیری کنیم. همچنین، این کتاب به ما ابزارها و روشهای مقابله با این رهبران را آموزش میدهد، که برای حفظ دموکراسی و حقوق بشر بسیار حیاتی است.
کتاب مردان قدرت طلب
چطور ظهور می کنند، چرا موفق می شوند و چطور سقوط می کنند
انتشارات: ققنوس
نویسنده: روت بن گیات
مترجم : فاطمه شاداب
تعداد صفحه : 359
بریدهای از کتاب:
قبضه قدرت فاشیستی
اولین کسی که حکومت دموکراسی را به حکومت استبدادی تبدیل کرد همان ویژگیهایی را داشت که مردان قدرتطلب قرن بیستمی و بیست ویکمی دارند: سرشت خشونتجو، فرصتطلبی و قدرت بیان. همین ویژگیها بود که موسولینی را از سایر کودکان روستای پرِداپیو، دهکدهای کارگری در منطقه رومانیای ایتالیا، متفاوت میکرد. او وقتی آموزگار مدرسه شد، به داشتن پنجهبوکس و تعرض جنسی به زنان معروف بود و یکی از همکلاسها و دوستدخترش را با چاقو مضروب کرده بود. راکله گوئیدی، محصل و همسر آیندهاش، شرح داده بود که چقدر درندهخوییهای او در دوران فراخوان شورشهای سوسیالیستی او را وحشتزده میکرد.(۱)
موسولینی اگر حس میکرد فرورفتن در نقش مردی متشخص کارش را پیش میبرد، حتماً آن را انجام میداد. ترقی او حاصل تواناییهایش برای فریفتن مردان قدرتطلب محافظهکار و آموزههای زنان تأثیرگذاری بود که چگونگی رفتار کردن در لحظات حساس زندگی سیاسیاش را به او آموخته بودند. آنجلیکا بالابانوف، که از مقامات حزب سوسیالیست ایتالیا و زاده روسیه بود، در روزهای پرالتهاب ایتالیا او را تشویق کرد تا به چپگرایی رو آورد. موسولینی در سال ۱۹۱۲ به رهبری جناح انقلابی حزب سوسیالیست ایتالیا رسید و روزنامه سوسیالیستی آوانتی! را منتشر کرد. دو سال بعد به دلیل حمایت از مداخله ایتالیا در جنگ جهانی اول از حزب اخراج شد (به نظر سوسیالیستها جنگ همبستگی بینالمللی کارگران را تضعیف کرده بود). بسیاری گمان میکردند عمر حرفهای او در عرصه سیاست به سر آمده است، اما او خیلی زود دست به انتشار روزنامهای زد که حکم آزمایشگاه را برای اندیشههای فاشیستیاش داشت: ایل پوپولو دیتالیا. این روزنامه را کارخانهدارها و سرمایهگذاران ایتالیایی و خارجیای که از بسیج همگانی در ایتالیا، که در ماه مه ۱۹۱۵ رخ داد، سود میبردند تأمین مالی میکردند.(۲)
فاشیسم و قدرتطلب امروزی از دل تلاطم ناشی از جنگ جهانی اول (۱۹۱۴-۱۹۱۸) بیرون آمدند؛ درگیری خونباری که بسیاری از رزمندگان توانایی بیان وحشت حاصل از آن را نداشتند. جنگ تمامعیار[۸] اول، که در آن فرقی بین نظامیان و غیرنظامیان وجود نداشت، شگفتیهای عظیمی به بار آورد. امپراتوریهای عثمانی، هابسبورگ، آلمان، و روسیه سرنگون شدند. از دل این پنج سال پرآشوب و انقلاب روسیه (۱۹۱۷-۱۹۲۱) فاشیسم و کمونیسم سر برآوردند. هر دو نظام سیاسی بر پایه رد لیبرال دموکراسی و ستایش رهبران مردی پدید آمده بود که وعده میدادند با استفاده از نیروهای نوگرا جوامع بهتری را تشکیل دهند.(۳)
موسولینی دریافته بود اوضاع جهان پس از جنگ دیگر مانند گذشته نخواهد بود. تجربه حضور او در جنگ در سال ۱۹۱۷، به سبب زخمهایی که در عملیات تمرینی برداشته بود، به پایان رسید؛ پس از آن اعلام کرد دوران احزاب قدیمی و «پیرمردانی» که پیش از این به آنها حکومت میکردند به سر آمده است. میدانهای نبرد نوعی «رزمندهسالاری» پدید آورده بود، حضور در جبهههای نبرد امتیاز به شمار میآمد نه تولد در خانوادهای اشرافی. این مردان معتقد بودند: «اگر نمیتوانید به کسی کمک کنید تا پرواز یاد بگیرد، هلش بدهید تا بیفتد»؛ این نتیجهای بود که موسولینی از مطالعه کتابهای فریدریش نیچه فیلسوف آلمانی گرفته بود. هیتلر هم تحت تأثیر اندیشههای نیچه بود. تجلی سیاسی فاشیسم که از بستر خشونت سر برآورده بود در ایتالیا و آلمان با رویکردی کینهتوزانه همراه شد و کهنهسربازان را به خود جلب کرد، کسانی که به جای لباسهای متحدالشکل نظامی، پیراهنهای مشکی و قهوهای به تن میکردند. این رزمندگان ذهنیت و راهکارهای جنگ را با خود به میهنشان میبردند، آنها سرکوب کردن دشمنان داخلی را وظیفه میهنپرستانه خود میدانستند که با به قدرت رسیدن موسولینی و هیتلر غیرنظامیان را هم در بر گرفت.(۴)
فاشیسم سیاستهای موجود را زیرورو کرد و با در هم آمیختن مفاهیم ملیگرایی و سوسیالیسم که با هم در تضاد بودند باعث سردرگمی عده زیادی شد. رژیمهای فاشیستی چپگرایان را پیش و بیش از همه گروههای دیگر سرکوب میکردند. همه اصول مترقی که در برنامه فاشیستی ایتالیا در سال ۱۹۱۹ وجود داشت، از جمله ۸ ساعت کار روزانه برای کارگران، بهتدریج رنگ باخت. موسولینی، سوسیالیست پیشین، از قدرت زبان انقلابی بهخوبی آگاه بود، قدرتی که میتوانست مردم را برانگیزاند و بسیج کند. به نظر او فاشیسم «هم براندازانه بود هم محافظهکارانه»: به جای اختلاف طبقاتی در پی همبستگی ملی، و به جای همبستگی بینالمللی درصدد استعمارگری و اِعمال زور بود و وعده نوگرایی بدون از دست رفتن آیین و سنن قدیمی را میداد.(۵)
موسولینی در سال ۱۹۲۱ حزب ملی فاشیست را بنیان گذاشت و همان سال هم هیتلر رهبری حزب کارگران ناسیونال سوسیالیست آلمان (نازی) را به عهده گرفت. دو حزب با ترویج این اندیشه که میتوان از انقلاب به جای فراهم کردن آزادیهای گسترده سیاسی و اجتماعیِ حاصل از جنگ برای سرکوب آن آزادیها بهره برد هوادارانشان را تحت تأثیر قرار دادند. یکی از اهداف فاشیسم معکوس کردن روند توانمندسازی زنان بود، آن هم در هنگامهای که اغلب مردان مجروح و آسیبدیده بودند و نرخ زادوولد کم شده بود، یکی دیگر از اهدافش هم خنثی کردن شوروشوق کارگرانی بود که از انقلاب روسیه و انقلاب سال ۱۹۱۸ آلمان و مجارستان به هیجان آمده بودند و ممکن بود مطالبات بیشتری را مطرح کنند. گسترش کمونیسم الحادی و از بین رفتن سلطه استعمارگران بر سرزمین مردمان رنگینپوست هم تهدید دیگری علیه تمدن مسیحیان سفیدپوست به شمار میآمد. طبق پیمان ورسای در سال ۱۹۱۹ مستعمرههای آلمان مصادره شدند. کنفرانس صلح پاریس به عقد پیمانی به همین نام انجامید که طبق آن جمهوری طرابلس به عنوان اولین کشور عربی مستقل در بخش ایتالیایی لیبی تشکیل شد.(۶)
بیعلاقگی به سیاستهای معمول و سیاستمداران متعارف، که ثمره پشت سر گذاشتن جنگی ویرانگر بود، اشتیاق شدیدی برای داشتن رهبران جدید پدید آورده بود. در اوایل دهه ۱۹۲۰ کیش شخصیت هیتلر و موسولینی پاسخی بود به نگرانیهایی که درباره تضعیف جایگاه مردان، افول قدرت سنتی مذهب، و فقدان شفافیت اخلاقی ایجاد شده بود. مردانی مانند هاینریش کلَس، رئیس لیگ پانژرمن، و اوگو اُجِتیِ منتقد، که در مجالس سخنرانی آنها حاضر میشدند، حس میکردند «رویداد جدیدی در زندگی سیاسی کشور رخ داده است»، از اینکه «جهان فقط یا سفید است یا سیاه» احساس آرامش میکردند، و برای عدهای این به معنای «ایمان راسخ به او و قدرتهای متقاعدکنندهاش» بود.(۷)
از کوره حوادث این سالها فرقههای قربانی[۹] بیرون آمد که احساسات منفی مانند انزجار و سرخوردگی را به عناصر مثبت در خطمشی حزب تبدیل کردند. پیمان ورسای که تقصیر همه خرابیها را به گردن آلمان انداخته بود سبب شد تا پیشوا و افراد بسیار دیگری این موضوع را مطرح کنند که نخبگان داخلی و خارجی «از پشت به آلمان خنجر زدهاند». ایتالیا با فرانسه و بریتانیای کبیر متحد شده و به گروه کشورهای پیروز پیوسته بود، ولی گفتههای موسولینی، مبنی بر این که کشورهای قدرتمند پیروزی ایتالیا را «ضایع» کردهاند چون در پیمان ورسای شهر فیوم یا سرزمینهای دیگری را به ایتالیا ندادهاند، جذابیت زیادی داشت.(۸)
موسولینی لقب «دوچه» (مشتق از واژه لاتین دوکس به معنای رهبر نظامی)، پیراهن مشکی، و سلام رومیِ گابریل دانونزیو را به عاریت گرفت. این شاعر استعمارگر پیش از این هم در زمان اشغال فیوم در تظاهرات سالهای ۱۹۱۹ ـ ۱۹۲۰ اینها را به کار گرفته بود. موسولینی از این هم فراتر رفت و از زبان سوسیالیستیِ تضاد طبقاتی استفاده کرد تا اعلام کند وقوع انقلاب برای رهایی ایتالیای «پرولتاریا» از تبعیضهایی که دولتمندان قدرتهای بزرگ روا میدارند الزامی است. موسولینی نسخهای را تهیه کرد که اقتدارگرایان امروزی هنوز هم استفاده میکنند، نسخهای که رهبر را قربانی دشمنان داخلی و نظام بینالمللیای میداند که به کشورش خیانت کردهاند.(۹)
در میانه بحرانهای شدید اقتصادی پس از جنگ، تشکیل «گروههای مبارز فاشیست» توسط موسولینی در سال ۱۹۱۹ نشانهای بود از دوقطبی شدن شدید ایتالیا. در فاصله زمانی بین سال ۱۹۱۹ و تشکیل حزب کمونیست ایتالیا در سال ۱۹۲۱، تقریباً دومیلیون کشاورز خرد و کارگر شاغل در بخش صنعت در اعتصابها و اشغال مزارع و کارخانهها شرکت کردند. برای پایان دادن به ناآرامیها جوخههای فاشیستی به کار گرفته شدند؛ یعنی کهنهسربازان جنگ که کارخانهداران و زمینداران از آنها به عنوان نیروهای شبهنظامی خصوصی حمایت میکردند. هزاران سوسیالیست و کشیش چپگرا کشته شدند و خانهها و دفاترشان ویران و سوزانده شد. در مناطق مرزی از جمله تریست، احساسات افراطگرایانه ضدیت با اسلاوها هم بر خشونت جوخهها دامن میزد. در سال ۱۹۲۱ یکی از اعضای جوخه که از اهالی فلورانس بود نوشت : «حتی کسانی که سابقه خدمت در جبههها را دارند از اینهمه خشونت تعجب میکنند.»(۱۰)
همراه شدن موسولینی با محافظهکاران الگویی برای اقتدارگرایان آتی پدید آورد. فاشیستها بهتنهایی راه به جایی نمیبردند ـ آنها در انتخابات سال ۱۹۲۱ به شکل مستقل شرکت کردند و توانستند فقط ۴ /۰ درصد آرا را کسب کنند. اما در ائتلاف با اتحادیه ملیِ جووانّی جولیتّی نخستوزیر وقت، توانستند به عنوان حزب ملی فاشیست وارد پارلمان شوند. مهمترین ویژگیای که طبقه حاکم برای یک رهبر خوب میخواست مهار چپگرایان بود و آنها این ویژگی را در موسولینی یافتند و به او وفادار ماندند تا وقتی که دیگر فرصتی برای نجات دموکراسی ایتالیا باقی نمانده بود.





