بازنگری در مسیر گمشده لذت خواندن مقدمه: چه بر سر کتابخواندن آمده است؟

چشمها خسته از اسکرولهای بیپایان، ذهنها آشفته از بمباران اطلاعاتی، و دستها بیقرار برای لمس چیزی جز صفحات گوشی. در این دنیای دیجیتالیشده، آیا هنوز جایی برای ادبیات باقی مانده است؟ آیا کتابها، این دوستان صمیمی انسان، هنوز قدرت آن را دارند که ما را به جهانهای تازه ببرند؟ یا نسل جدید آنقدر به عادتهای جدید خو گرفته که توان نشستن و خواندن یک رمان را از دست داده است؟
در کلاسهای دانشگاه، اساتید با چالشی بزرگ روبهرو هستند: دانشجویانی که نمیتوانند بیش از چند پاراگراف از یک متن بلند را بخوانند. اما آیا تنها نسل جوان مقصر است؟ یا خود ما، عاشقان ادبیات و کسانی که وظیفه انتقال این عشق را داشتیم، در این سقوط شریک هستیم؟
تقصیر از کیست؟ دانشجویان، اساتید یا دنیای مدرن؟
این روزها، اغلب اساتید ادبیات به جای ارائه کتابهای عمیق و ارزشمند، متونی سادهتر و نزدیک به فرهنگ روزمره را انتخاب میکنند. آنها فکر میکنند که این کار، دانشجویان را بیشتر جذب میکند. اما آیا این تغییر، ادبیات را به دانشجویان نزدیکتر کرده است؟ یا فقط عادتهای مطالعه سطحی را در آنها تقویت کرده است؟
از سوی دیگر، نظریههایی که امروز بر تدریس ادبیات سایه انداختهاند، باعث شدهاند خوانش آزادانه و بیپرده متون قدیمی جای خود را به تحلیلهای خشک و تکراری بدهد. دیگر کمتر کسی به نثر شاعرانه یک نویسنده، ساختار پیچیده داستان یا شکوه کلمات توجه میکند. امروز، اگر متنی خوانده میشود، تنها به این دلیل است که چیزی درباره ظلم، جنسیت یا عدالت اجتماعی بگوید.
نظریهها، قاتلان لذت خواندن
کسانی که روزی عاشق ادبیات بودند، حالا در کلاسهای ادبیات، بیشتر به دنبال پیدا کردن کلیدواژههایی مانند «طبقه»، «جنسیت» و «نژاد» هستند. این نگاه محدود به متون باعث شده است که دانشجویان از زیباییشناسی و زبان ادبی فاصله بگیرند.
چگونه میتوانیم هاثورن (Hawthorne) را بخوانیم و بهجای لذت بردن از سبک بینظیر نوشتارش، تنها درباره اخلاقیات پیوریتنها بحث کنیم؟ چگونه میتوانیم شکسپیر را تحلیل کنیم و لذت بازی با کلماتش را فراموش کنیم؟ این تغییر نگاه، ادبیات را از ماهیت اصلیاش جدا کرده است: لذت بردن از کلمات، معانی و جهانهایی که تنها در صفحات کتاب میتوان یافت.
دانشجویانی که ناامید شدند
یکی از دانشجویان سابق ادبیات میگوید: «به من گفتند که ادبیات مسیری باز است، ولی فقط اگر در تحلیلهایم از ظلم، نابرابری یا جنسیت صحبت کنم.» این دانشجو، که روزی به ادبیات عشق میورزید، تصمیم گرفت مسیرش را تغییر دهد و دیگر دکتری ادبیات را دنبال نکند. او میگوید: «دیگر احساس نمیکردم که در حال مطالعه ادبیات هستم. فقط داشتم سعی میکردم تئوریها را دنبال کنم.»
دنیای دیجیتال: نابودکننده تمرکز؟
در کنار تمام این مشکلات، دنیای دیجیتال نیز عاملی مهم در کاهش علاقه به ادبیات است. تیکتاک، شبکههای اجتماعی، و حتی ابزارهایی مانند ChatGPT (چتجیپیتی) که نوعی کپیبرداری پیشرفته است، توانایی نسل جوان برای تمرکز، تفکر و نوشتن عمیق را به شدت کاهش دادهاند.
دیگر کمتر کسی میتواند ساعتها با یک کتاب بنشیند و کلمات آن را جرعهجرعه بنوشد. حتی کسانی که روزی عاشق مطالعه بودند، حالا در دنیایی غرق شدهاند که سرعت و لحظهگرایی حرف اول را میزند.
چگونه میتوان عشق به کتابها را بازگرداند؟
اما همه چیز از دست نرفته است. شاید پاسخ در بازگشت به ریشهها باشد: به معلمان و اساتیدی که عاشقانه درباره ادبیات صحبت میکنند.
یک استاد ترکیببندی در مدرسهای میگوید که با شور و هیجان درباره جین آستین (Jane Austen)، شکسپیر، و حتی ارباب حلقهها تدریس میکرد. عشق او به کتابها چنان تأثیری گذاشت که دانشآموزانش نه تنها یاد گرفتند چگونه متون پیچیده را بخوانند، بلکه عشق واقعی به ادبیات در آنها زنده شد.
اساتید امروز باید دوباره به میراث ادبیات بازگردند. به جای انتخاب متنهای ساده، باید دانشجویان را به چالش بکشند و عشق به کلمات را در آنها بیدار کنند.
صدای جاودانه ادبیات
کتابها همچنان همان جا هستند. صدای آنها هنوز هم شنیده میشود. فقط باید گوش کنیم. ادبیات، با قدرت خود، هنوز میتواند ما را به فکر، لذت و احساس برساند. کافی است دوباره ایمان بیاوریم که داستانها، اشعار و متون بزرگ، چیزی فراتر از تحلیلهای نظری هستند. آنها زندگیاند.





