فیلم عروج (The Ascent – 1977) – تراژدی مقاومت و وجدان در سرمای جنگ

فیلم عروج (The Ascent – 1977) را  در دوره کودکی از تلویزیون سیاه و سفید خانه‌مان با پدرم دید. همان زمان حس کردم فیلمی سنگین و متفاوت است و یادم است که فضای اخلاقی و روحی آن و سیر تحول قهرمان‌های فیلم شگفت‌زده‌مان کرده بود.

اکنون سال‌ها از آن دوران گذشته و دیگر فقط به یاری جستجوی اینترنتی فیلم را یافتم. اگر کمی جستجو کنید می‌بینید که دوبله فارسی فیلم هم به رایگان (برای کاربران ایرانی) قابل دسترسی است.


زمینه تاریخی و تولد فیلمی غیرقابل تکرار

«عروج» در سال ۱۹۷۷، در اوج زمستانی شدید، به‌دست کارگردانی ساخته شد که مرز میان روح و واقعیت را به چالش کشید. لاریسا شپیتکو Larisa Shepitko,، فیلم‌ساز اوکراینی‌تبار، که شخصا از خاطرات جنگ جهانی دوم را از دوران نوجوانی داشت، این اثر را به‌عنوان واپسین فیلم خود پیش از مرگ نابهنگامش در ۴۱ سالگی ساخت. فیلم بر پایه داستان کوتاه «سوتنیکُف» نوشته واسیل بیکاو (Vasil Bykaŭ) شکل گرفت و با تمرکزی بی‌نظیر بر وجدان فردی، تماشاگر را به قلب نبردی اخلاقی می‌برد.

 لاریسا شپیتکو Larisa Shepitko
لاریسا شپیتکو Larisa Shepitko

فضای فیلم در بلاروس اشغال‌شده توسط آلمان نازی می‌گذرد، جایی که سوتنیکف، یک آموزگار فروتن و زخمی، و ریباک، یک سرباز ساده، برای یافتن غذا از یگان مقاومت جدا می‌شوند. فیلم، از همان ابتدا، مرزهای ساده روایت‌های حماسی را پشت سر می‌گذارد و به سوی سینمایی می‌رود که اخلاق را به بوته آزمایش می‌گذارند. برف‌، سکوت، و چهره‌هایی یخ‌زده به جای موسیقی حماسی و مونولوگ‌های پرطمطراق، ما را درگیر معنای سکوت می‌کنند؛ سکوتی که نه نشانه بی‌حسی، بلکه پژواکی است از تقابل ایمان و ترس.

در همان بخش‌های آغازین، شپیتکو هم‌زمان با ساختن تصویری از رنج فیزیکی، به بُعدی متافیزیکی اشاره می‌کند: آیا انسان می‌تواند در میانه راه متلاشی شدن، هنوز حامل نوری درونی باشد؟ بازی خیره‌کننده بوریس پلاتنیکف در نقش سوتنیکف، تصویری نزدیک به چهره مسیح را خلق می‌کند؛ انسانی نحیف، آرام و مصمم، که حتی در زمان شکنجه، چشمش به چیزی دورتر و والاتر دوخته شده است. این تصویرسازی از آغاز، فیلم را وارد ساحتی نمادین و فلسفی می‌کند که کمتر در سینمای شوروی آن زمان مجال بروز داشت.

فیلم در دل برف و سرما فیلم‌برداری شده و شپیتکو بازیگران و عوامل را به تجربه‌ای واقعی از سرما، گرسنگی و خستگی وادار می‌کند تا حس اصالت را در نماها جاری سازد. او خود بارها بیمار شد، با ستون فقرات آسیب‌دیده کارگردانی کرد، اما کار را متوقف نکرد. این تعهد تمام‌عیار به حقیقت است که «عروج» را از یک فیلم جنگی ساده، به تجربه‌ای عمیق از درون انسان بدل می‌سازد.

دو راهی بقا یا وفاداری؛ تقابل سوتنیکف و ریباک

فیلم «عروج» از همان لحظه‌ای که دو شخصیت اصلی‌اش، سوتنیکف و ریباک، راه خود را از دیگر چریک‌ها جدا می‌کنند، وارد قلمرویی از تصمیم‌گیری‌های بی‌رحمانه و آزمون‌های درونی می‌شود. این دو نه‌تنها به‌دنبال غذا برای یاران خود می‌گردند، بلکه در مسیری قدم می‌گذارند که به آزمونی عمیق‌تر تبدیل می‌شود: در لحظه‌ای که همه‌چیز علیه انسان است، کدام ارزش را حفظ می‌کنی؟ سوتنیکف که ضعیف‌تر و زخمی‌تر است، نمادی‌ست از درون‌گرایی، تفکر، ترس و در عین حال نوعی عظمت خاموش. ریباک، قوی‌تر، عملی‌تر و پرهیاهو، نماینده غریزه بقاست. اما در طول مسیر، جایگاه اخلاقی این دو به‌نحوی دردناک تغییر می‌کند.

در سکانس خانهٔ مادر سه کودک، وقتی زن با ترس آمیخته به خشم اجازه پنهان شدن به آن‌ها می‌دهد، فضای فیلم به نقطه عطفی می‌رسد. اینجا نه دشمن خارجی، بلکه ترس درونی و حس ناگزیر بودن است که تصمیمات را شکل می‌دهد. حمله آلمانی‌ها به خانه، اسارت سوتنیکف و ریباک، و انتقال‌شان به بازداشتگاه، مسیر فیلم را از جست‌وجوی غذا به سفری فلسفی و روحی تغییر می‌دهد.

در بازداشتگاه، ریباک دچار تردید می‌شود. او که همیشه تصمیم می‌گرفت و هدایت می‌کرد، حالا در چنگال ترس از مرگ به موجودی شکننده و متزلزل بدل می‌شود. در مقابل، سوتنیکف در سکوتی متأملانه فرو می‌رود، گویی بدن او تسلیم شده اما روحش در حال صعود است. شکنجه‌گران از او می‌خواهند اطلاعات دهد، خیانت کند، همکاری کند، اما او هیچ‌گاه در برابر این فشارها تسلیم نمی‌شود. نگاه سوتنیکف، حتی در زمان شکنجه، نه به اطرافیان، بلکه به نقطه‌ای نامرئی و رازآلود دوخته شده است. این همان نقطه‌ای‌ست که فیلم را از یک درام جنگی به نوعی تمثیل مسیحایی تبدیل می‌کند.

تقابل ریباک و سوتنیکف، تقابل دو جهان‌بینی‌ست: یکی دنیا را عرصه بقا می‌بیند، دیگری آن را صحنه‌ای برای معنا یافتن در رنج. جایی که ریباک حاضر می‌شود برای زنده‌ماندن از حقیقت چشم بپوشد، سوتنیکف جانش را فدا می‌کند تا چیزی نگوید. شپیتکو با ظرافتی کم‌نظیر، این تقابل را بدون دیالوگ‌های اضافی و تنها با میمیک صورت، سکوت و فضای سرد و سفید طبیعت به نمایش می‌گذارد. در این جهان، انتخاب اخلاقی نه‌تنها قهرمانانه نیست، بلکه گاهی فقط تنهایی و درد را در بر دارد.  اما آیا همین انتخاب بی‌پاداش، معنایی والاتر نمی‌سازد؟

نمادپردازی مسیحایی و حضور روحانیت در فیلمی سکولار

در نگاه اول، «عروج» فیلمی جنگی و زمینی به نظر می‌رسد؛ اما با کمی دقت، رگه‌های عمیقی از نمادگرایی مسیحایی در تمام اجزای آن جاری‌ست. سوتنیکف، با چهره نحیف، چشمان نافذ و صبوریِ آرامش‌بخشش، از همان لحظه نخست، چهره‌ای شبیه به تصاویر سنتی مسیح در ذهن تماشاگر ایجاد می‌کند. بازی بوریس پلاتنیکف با دقتی مثال‌زدنی، میان ضعف جسمانی و قدرت معنوی تعادلی شکننده و خیره‌کننده برقرار می‌کند؛ گویی هرچه بدنش تحلیل می‌رود، اندرونش نورانی‌تر می‌شود.

شپیتکو با آگاهی کامل از محدودیت‌های سانسور شوروی، از نمادها و فضا برای آفرینش معنویت بهره می‌برد. نورهایی که از روزنه‌های انبار تاریک به چهره سوتنیکف می‌تابد، قاب‌هایی که او را در مرکز جمعی از زندانیان قرار می‌دهند و شمایل‌سازی‌هایی چون حلقه‌های شعله، همه یادآور نقاشی‌های مذهبی ارتدوکس هستند. حتی لحظه‌هایی که او پس از شکنجه بر زمین می‌افتد، زاویه دوربین، سر خمیده و زوایای نور، تصویر صلیب را در ذهن تداعی می‌کند—نه به‌عنوان نمادی صرفاً مذهبی، بلکه استعاره‌ای از ایثار و شهود.

شخصیت پُرتنوف (Portnov) در این میان، نقشی خاص و دوگانه دارد. او نه تنها بازجوی خشن و همکار نازی‌هاست، بلکه کارکردی نمادین به‌مثابه یهودای خیانت‌کار دارد. گفت‌وگوی او با سوتنیکف، یکی از لحظات درخشان فیلم است؛ جایی که در دل تاریکی، ایمان و شک، فداکاری و خودمحوری، در قالب مناظره‌ای آرام اما کوبنده به تقابل کشیده می‌شوند. پُرتنوف با نیشخندی تلخ، بی‌رحمانه تلاش می‌کند معنای هستی و مرگ را از سوتنیکف بگیرد: «تو خواهی مُرد، ولی فراموش خواهی شد. ما نامت را لکه‌دار خواهیم کرد.» و سوتنیکف، بی‌آنکه کوچک‌ترین تزلزلی در نگاهش پدیدار شود، پاسخ می‌دهد: «اما من، هنوز خودم را دارم.»

این سکانس، چکیده‌ای از دیدگاه شپیتکو به ریشه شر و نیکی در وجود انسان است: شر نه در هیولای بیرونی، که در سازش درونی، در انتخابِ سکوت، و در همنوایی با ظلم متولد می‌شود. در حالی که نظام شوروی بر نفی دین رسمی و ترویج ماتریالیسم استوار بود، شپیتکو با هوشمندی، بدون استفاده مستقیم از نمادهای مذهبی، مفاهیم مسیحایی چون ایثار، شهادت، رستگاری، و خیانت را در تار و پود فیلم تنیده است.

فیلم «عروج» نه از دین دفاع می‌کند، نه آن را تبلیغ؛ اما با بازنمایی بُعد روحانی وجود انسان، مخاطب را به سفری دعوت می‌کند که پایانش نه مرگ، بلکه نوعی بیداری و «عروج» است. عروجی که برخلاف معنای ظاهری‌اش، در عمق رنج، درد، و قربانی‌شدن شکل می‌گیرد—و شاید همین پارادوکس، بزرگ‌ترین دستاورد فیلم باشد.

موسیقی و صدا

موسیقی در این فیلم، حضوری محدود و حساب‌شده دارد. آلفرد اشنیتکه، آهنگ‌ساز نام‌دار شوروی، قطعاتی مینیمال، گسسته و گاه ناراحت‌کننده خلق کرده که نه همراهی‌کننده احساسات، بلکه ایجادکننده درهم‌ریختگی ذهنی‌اند. تنها یک قطعه‌ موسیقایی با تمی لطیف در فیلم وجود دارد—که آن‌هم در پایان، با دگرگونی، به نسخه‌ای دردناک و کج‌صدا تبدیل می‌شود. گویی حتی زیبایی هم در این جهان بی‌پناهی، دیگر توان ماندن ندارد.

شپیتکو با استفاده از سکوت‌های کش‌دار، نماهای نزدیک از چهره‌ها، و حذف هرگونه هیجان نمایشی، ما را وامی‌دارد که بیش از آنکه «ببینیم»، درک کنیم، حس کنیم، و مواجه شویم. در این‌جا، سکوت صرفاً نبود صدا نیست؛ سکوت در «عروج» خود نوعی اعتراض است، نوعی فریاد فروخورده و نوعی حضور. و دوربین در «عروج»، بیش از آنکه به بیرون خیره باشد، به درون روح انسان چشم دوخته است.

خیانت ریباک، تمثیل یهودا و سقوط نهایی

در لحظاتی که شکنجه، تهدید و ترس از مرگ، سنگین‌تر از هر حجمی بر دوش انسان می‌افتد، حقیقت چهره می‌نماید؛ نه حقیقتی بیرونی، بلکه حقیقت درون. در «عروج»، لحظه‌ای فرا می‌رسد که همه‌چیز در تعلیق است: سوتنیکف، خون‌آلود و در آستانه فروپاشی، همچنان بر سکوت و وفاداری پای می‌فشارد؛ در حالی که ریباک، درون سلول تاریک، با خودش و با شبح مرگ در کشمکش است. این لحظه، نقطه گسست اخلاقی فیلم است—جایی که مسیر دو شخصیت برای همیشه از هم جدا می‌شود.

ریباک که تا این لحظه، نماد عمل‌گرایی و قدرت بود، در مواجهه با تهدید واقعی، فرو می‌پاشد. تصمیمی که می‌گیرد، همکاری با دشمن برای نجات جان خویش است. اما این «نجات»، نجات جسمی‌ست که به بهای سقوط روحی تمام می‌شود. خیانت او نه فقط به سوتنیکف، بلکه به خودش، به گذشته‌اش، و به آن تصویری‌ست که از انسان داشت. اگر سوتنیکف همانند مسیح در راه حقیقت ایستاده است، ریباک ناخواسته به نقش یهودا تن می‌دهد—نه از سر شرارت، بلکه از سر ترس، ناتوانی و فروپاشی درونی.

در یکی از تأثیرگذارترین صحنه‌های فیلم، سوتنیکف که برای اعدام آماده شده، فریاد می‌زند: «من بودم، فقط من! آن‌ها را آزاد کنید!» این فریاد نه برای قهرمان شدن است، نه برای نجات جسمی؛ بلکه آخرین تلاش یک انسان برای حفظ کرامت دیگران حتی در مرگ است. اما دشمن نه با منطق کار دارد و نه با عدالت. تصمیم نهایی از قبل گرفته شده و گردونه مرگ بی‌وقفه می‌چرخد.

از این نقطه به بعد، سوتنیکف دیگر یک فرد نیست، بلکه نمادی‌ست از پایداری وجدان در دل ستم. برعکس، ریباک، که نجات یافته، دیگر آن کسی نیست که بود. او به‌رغم جان سالم به‌در بردن، تبدیل به پیکری خالی می‌شود، سایه‌ای که با وجدان تکه‌تکه‌شده‌اش در جدال است. حتی یک تلاش نافرجام برای خودکشی دارد، که نشانه‌ای است از آگاهی به گناهی نابخشودنی.

شپیتکو این خیانت را با لحنی سرزنش‌گرانه یا شعاری نمایش نمی‌دهد. دوربین قضاوت نمی‌کند، بلکه تماشا می‌کند. فیلم نمی‌گوید چه کسی درست و چه کسی نادرست بود؛ بلکه نشان می‌دهد که در شرایط سهگین، انتخاب‌ها چقدر می‌توانند شکننده و ویرانگر باشند.

فیلم پرسشی سنگین را بر دوش ما می‌گذارد: آیا زنده ماندن، به‌هر قیمتی، همیشه پیروزی است؟

لحظه اعدام؛ نگاه یک کودک و آینده‌ای که باقی می‌ماند

پایان راه برای سوتنیکف، راهی دراز و سراشیب نیست؛ بلکه مسیری کوتاه به‌سوی چوبه‌دار است. اما این صعود واپسین، برخلاف ظاهرش، شکلی از فروپاشی نیست، بلکه همان «عروج»ی است که عنوان فیلم نویدش را می‌دهد. در لحظات پیش از اعدام، دوربین با سکوتی سنگین، چهره‌ به چهره با مردانی می‌ایستد که سرنوشتشان گره خورده به تصمیماتی که دیگر قابل بازگشت نیستند. جمعی از مردم روستا گرد آمده‌اند. فضای برفی، گویی خود لباس عزا بر تن دارد. زمان منجمد شده است.

در میان این چهره‌ها، چهره سوتنیکف همچنان آرام است. او فریاد نمی‌زند، التماس نمی‌کند، اعتراض هم نمی‌کند. فقط نگاه می‌کند. اما نه به طناب دار، نه به جلادان، و نه به آسمان. او نگاهش را به چشم‌های یک کودک در میان جمعیت گره می‌زند. کودکی که شاید نفهمد دقیقاً چه رخ می‌دهد، اما نگاهش پر از اشتیاق، ترس و ناتوانی‌ست. این لحظه، قلب فیلم است. سوتنیکف، با چشمانی که گویی از ماورای مرگ عبور کرده‌اند، در آن نگاه کودک، تداوم انسان را می‌بیند.

و سپس، اشک بر گونه کودک می‌لغزد. یک قطره ساده، اما به‌مثابه‌ی اعترافی جهانی: ما دیدیم. ما شاهد بودیم. ما فراموش نخواهیم کرد. این قطره اشک، تأثیرگذارتر از هر سخنرانی یا وصیت‌نامه‌ای‌ست؛ چرا که پیوند میان قربانی و نسل آینده را در خالص‌ترین شکلش بیان می‌کند. فیلم به ما نشان می‌دهد که شاید مرگ، نقطه پایان نباشد؛ بلکه نقطه آغاز مسئولیتی تاریخی برای ناظران خاموش باشد.

در همان لحظه، لبخند محوی بر لبان سوتنیکف شکل می‌گیرد. نه از رضایت، نه از تسلیم، بلکه از درک. او فهمیده است که اگرچه فریادش به ظاهر بی‌اثر بود، اما رد آن، بر چشمان یک نسل بعد حک شده. او می‌میرد، اما حقیقتی که برایش ایستاد، زنده می‌ماند.

در مقابل، ریباک، زنده است. نمرده، اما دیگر در مقام انسان نیز زنده نیست. او به پیکری بی‌هویت بدل شده، موجودی با نَفَس اما بی‌صدا.

میراث سینمایی «عروج» و جایگاه شپیتکو در تاریخ هنر

فیلم «عروج» تنها یک اثر مستقل در ژانر جنگ نیست؛ بلکه نقطه عطفی در تاریخ سینمای ضدجنگ شوروی و حتی سینمای جهان است. لاریسا شپیتکو با ساخت این فیلم، نه‌تنها مرزهای مجاز بیانی در شوروی را گسترش داد. در زمانی که سینمای شوروی همچنان درگیر سیاست‌زدگی و روایت‌های قهرمان‌محور بود، شپیتکو با استفاده از سکوت، نماد و صورت‌های انسانی، راهی به‌مراتب عمیق‌تر و بی‌صدا‌تر را انتخاب کرد. شخصیت‌هایی مانند سوتنیکف یا ریباک، برخلاف قهرمان‌های سنتی، دارای تضاد و شک هستند. آن‌ها ابرمرد نیستند، بلکه انسان‌هایی عادی با بار سنگین تصمیم‌هایی دشوارن. و همین انسان‌وارگی‌ست که فیلم را به تجربه‌ای جهانی بدل می‌کند، فراتر از مرزهای شوروی یا زمانهٔ جنگ.

میراث شپیتکو، البته با یک تراژدی پایان یافت. او در سال ۱۹۷۹، تنها دو سال پس از ساخت این فیلم، در یک سانحه رانندگی درگذشت، درحالی‌که در اوج بلوغ هنری‌اش بود. شوهرش، الیم کلیموف، کارگردان فیلم «بیا و ببین» (Come and See)، بعدها از او به‌عنوان انسانی «روشن‌بین و بی‌پروا» یاد کرد. شپیتکو تنها چهار فیلم بلند ساخت، اما «عروج» چنان اثرگذاری داشت که جایگاه او را در کنار نام‌هایی چون تارکوفسکی، برگمان، و برسون نشاند.

فیلم «عروج» در سال ۱۹۷۷ برندهٔ جایزه خرس طلایی جشنواره برلین شد. اما برخلاف برخی فیلم‌های هم‌دوره‌اش، تا سال‌ها از توجه گسترده در غرب بازماند. شاید به‌دلیل زبان روسی، یا به‌دلیل آنکه جهان غرب آن زمان، آمادگی پذیرش چنین مواجههٔ صادقانه‌ای با رنج انسانی را نداشت. اما امروز، با بازگشت دوباره فیلم در نسخه مرمت‌شده 4K و عرضه توسط مجموعه کرایتریون، «عروج» دوباره دیده می‌شود و شاید بهتر از هر زمان دیگری درک می‌شود.

در جهانی که خشونت، سازش، و بی‌تفاوتی با نام‌های مختلف تکرار می‌شوند، فیلم «عروج» ما را با این سؤال تنها می‌گذارد:
آیا حاضریم برای حفظ صداقت و حقیقت و درستی، حتی اگر ظاهرا کار از کار گذشته باشد و بی‌فایده باشد، پایدار بمانیم؟

❓ پرسش‌های رایج (FAQ):

۱. آیا فیلم عروج یک اثر ضدجنگ است یا دینی؟
فیلم «عروج» گرچه زمینه‌اش جنگ جهانی دوم است، بیشتر اثری فلسفی و اخلاق‌محور است که با استفاده از نمادهای دینی، به کاوش در وجدان انسانی می‌پردازد.

۲. کارگردان فیلم عروج کیست و چرا اهمیت دارد؟
لاریسا شپیتکو، کارگردان اوکراینی‌تبار شوروی، یکی از درخشان‌ترین صداهای سینمای ضدجنگ است که با فیلم «عروج» نگاه تازه‌ای به اخلاق و معنویت در دل جنگ ارائه داد.

۳. آیا تماشای فیلم عروج بدون شناخت تاریخی از شوروی هم ممکن است؟
بله، چرا که فیلم فراتر از بستر سیاسی، درباره انسان، انتخاب، و اخلاق است. درک عاطفی آن به شناخت تاریخی وابسته نیست.

۴. نمادگرایی مذهبی در فیلم عروج چه جایگاهی دارد؟
شخصیت سوتنیکف نماینده‌ای از تمثیل مسیحایی است و فیلم از عناصر مسیحیت شرقی به‌شکلی استعاری برای نمایش ایثار و رستگاری بهره می‌گیرد، بدون آن‌که تبلیغ دینی کند.

۵. تفاوت این فیلم با سایر آثار ضدجنگ شوروی چیست؟
برخلاف فیلم‌های قهرمان‌محور، «عروج» با تمرکز بر ضعف، ترس و درگیری‌های درونی، تصویری انسانی‌تر و پیچیده‌تر از جنگ ارائه می‌دهد.

۶. آیا نسخه ترمیم‌شده‌ای از فیلم وجود دارد؟
بله، نسخه 4K فیلم توسط Mosfilm مرمت و توسط Criterion منتشر شده و اکنون در دسترس مخاطبان جهانی است.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
[wpcode id="260079"]