کاش زندگی موازیای که خاطره روشنش در ذهنت بود یا میتوانستی با معجزهای به آن بپری، واقعیت داشت!

یک فیلم در یکی فلشهایم هست که هیچ وقت نتوانستم تمامش کنم،نه آنقدر جدی و ضروری است که برایش وقت بگذار و نه ایدهاش آنقدر بد که بعد مدتها وقتی فولدرها را یکی یکی باز میکنم به یادش نیفتم!
اسمش Love at Second Sight است. بر آن نیستم به سبک کلاسیک و روزهای عادی شناسنانه فیلم را بنویسم و بنویسم کارگردان و هنرپیشههایش که بودهاند و منقدان در موردش چه گفتهاند.
ایدهاش برای من جالب بود! کودک که بودم طبعا اینترنتی نبود و ما به یاد داده بودند که هر تخیلی و سوال عجیبی را مطرح نکنیم و نپرسیم. سوم ابتدایی بود که با خودم فکر کردک که اگر زندگی مانند یک فیلم باشد و تو بعد این فیلم هنرپیشه فیلم دیگری بشوی، چه! آیا کارگردان راضی است و چه زمانی کات میدهد.
الان به اینترنت دسترسی ندارم و نمیدانم فراتر از اصلاح کلی تناسخ به این تخیل ساده چه میگویند. داستان فیلمی هم گفتم تا حدی شبیه این است، دنیاهای موازی. ناگهان صبح چشم باز میکنی و میبینی که کس دیگری هستی.
در فیلم، شخصیت اصلی عشق و داشتهها و شهرتش را بر باد میرود و به یک آدم معمولی تبدیل میشود و حالا دوباره با اعتبار یک آدم باید همسرش را که آدم معروفی شده، بیابد و عاشق خود کند.
یه همین سبک و به صورت تخیلی شاید ما هم زندگیها راحت زیادی داشتهایم و فراموش کردهایم! چه در گذشته و چه در تاریخ معاصر و چه قرار است در دنیای آینده انجام دهیم. فقط ورد جهش به آن دنیای موازی هم یادمان رفته!
گاهی که دچار تنش میشوم این داستان کلی را به سبکهای مختلف و با عاقبتها توام با خوشبختی و نافرجام شبهنگام برای خودم تعریف میکنم. دستکم برای اینکه باورم شود، هنوز وقت برای زندگی و تجربه به صورتهای مختلف هست.
در عالم واقع البته داستان به این خوبی نیست و تو باید رضا بدهی به چیزهای کوچک و این رویاها را نگه داری برای وقت بیخوابی و خیالبافی وسط روز. شاید هم نه.






