عنوان بلوک
- شعر حافظ

غزل شمارهٔ ۵۴ حافظ : ز گریه مَردُمِ چشمم نشسته در خون است
ز گریه مَردُمِ چشمم نشسته در خون است ببین که در طلبت حالِ مَردُمان چون است به یادِ لعلِ تو و چشمِ مستِ میگونت ز جامِ غم، می لعلی که میخورم خون است ز مشرقِ سرِ کو آفتابِ طلعتِ تو اگر طلوع کند، طالعم همایون است حکایتِ لبِ شیرین، کلام…
- شعر حافظ

غزل شمارهٔ ۵۳ حافظ: منم که گوشهٔ میخانه خانقاهِ من است
منم که گوشهٔ میخانه خانقاهِ من است دعایِ پیرِ مغان وردِ صبحگاهِ من است گَرَم ترانهٔ چنگ صَبوح نیست چه باک نوایِ من به سحر آهِ عذرخواهِ من است ز پادشاه و گدا فارغم بحمدالله گدایِ خاکِ درِ دوست، پادشاه من است غرض ز مسجد و میخانهام وصال شماست جز…
- شعر حافظ

غزل شمارهٔ ۵۲ حافظ : روزگاریست که سودایِ بتان دینِ من است
روزگاریست که سودایِ بتان دینِ من است غمِ این کار نشاطِ دلِ غمگینِ من است دیدنِ رویِ تو را دیدهٔ جان بین باید وین کجا مرتبهٔ چشمِ جهان بینِ من است؟ یارِ من باش که زیبِ فلک و زینتِ دهر از مه روی تو و اشکِ چو پروینِ من است…
- شعر حافظ

غزل شمارهٔ ۵۱ حافظ : لعلِ سیرابِ به خون تشنه لب یار من است
لعلِ سیرابِ به خون تشنه لب یار من است وز پی دیدنِ او دادنِ جان کار من است شرم از آن چشمِ سیه بادش و مژگان دراز هر که دل بردنِ او دید و در انکارِ من است ساروان رَخت به دروازه مَبَر کان سرِ کو شاهراهیست که منزلگهِ دلدارِ…
- شعر حافظ

غزل شمارهٔ ۵۰ حافظ : به دامِ زلفِ تو دل مبتلایِ خویشتن است
به دامِ زلفِ تو دل مبتلایِ خویشتن است بکُش به غمزه که اینش سزایِ خویشتن است گرت ز دست برآید مرادِ خاطرِ ما به دست باش که خیری به جایِ خویشتن است به جانت ای بتِ شیرین دهن که همچون شمع شبانِ تیره مرادم فنای خویشتن است چو رای عشق…
- شعر حافظ

غزل شمارهٔ ۴۹ حافظ : روضهٔ خُلدِ برین خلوت درویشان است
روضهٔ خُلدِ برین خلوت درویشان است مایهٔ محتشمی خدمتِ درویشان است گَنج عُزلت که طلسماتِ عجایب دارد فتحِ آن در نظرِ رحمتِ درویشان است قصرِ فردوس که رضوانش به دربانی رفت مَنظَری از چمنِ نُزهَتِ درویشان است آن چه زر میشود از پرتو آن قلبِ سیاه کیمیاییست که در صحبتِ…
- شعر حافظ

غزل شمارهٔ ۴۸ حافظ : صوفی از پرتو می راز نهانی دانست
صوفی از پرتو می راز نهانی دانست گوهر هر کس از این لعل، توانی دانست قدر مجموعهٔ گل مرغِ سحر داند و بس که نه هر کو ورقی خواند، معانی دانست عرضه کردم دو جهان بر دلِ کارافتاده بجز از عشقِ تو باقی همه فانی دانست آن شد اکنون که…
- شعر حافظ

غزل شمارهٔ ۴۷ حافظ : به کوی میکده هر سالِکی که ره دانست
به کوی میکده هر سالِکی که ره دانست دری دگر زدن اندیشهٔ تَبَه دانست زمانه افسر رندی نداد جز به کسی که سرفرازیِ عالم در این کُلَه دانست بر آستانهٔ میخانه هر که یافت رهی ز فیضِ جامِ می اسرار خانقه دانست هر آن که رازِ دو عالم ز خطِ…
- شعر حافظ

غزل شمارهٔ ۴۶ حافظ : گل در بر و می در کف و معشوق به کام است
گل در بر و می در کف و معشوق به کام است سلطانِ جهانم به چنین روز غلام است گو شمع میارید در این جمع که امشب در مجلس ما ماهِ رخِ دوست تمام است در مذهبِ ما باده حلال است ولیکن بیروی تو ای سرو گلاندام حرام است گوشم…
- شعر حافظ

غزل شمارهٔ ۴۵ حافظ : در این زمانه رفیقی که خالی از خِلَل است
در این زمانه رفیقی که خالی از خِلَل است صُراحیِ میِ ناب و سفینهٔ غزل است جریده رو، که گذرگاهِ عافیت تنگ است پیاله گیر، که عمرِ عزیز بیبدل است نه من ز بیعملی در جهان ملولم و بس ملالتِ عُلما هم ز علمِ بیعمل است به چشمِ عقل در…
- شعر حافظ

غزل شمارهٔ ۴۴ حافظ کنون که بر کفِ گل جامِ بادهٔ صاف است
کنون که بر کفِ گل جامِ بادهٔ صاف است به صدهزار زبان بلبلش در اوصاف است بخواه دفتر اشعار و راهِ صحرا گیر چه وقتِ مدرسه و بحث کشف کَشّاف است؟ فقیه مدرسه دی مست بود و فتوی داد که می حرام، ولی بِه ز مالِ اوقاف است به دُرد…
- شعر حافظ

غزل شمارهٔ ۴۳ حافظ : صحنِ بُستان ذوق بخش و صحبتِ یاران خوش است
صحنِ بُستان ذوق بخش و صحبتِ یاران خوش است وقت گل خوش باد کز وی وقتِ میخواران خوش است از صبا هر دم مشامِ جانِ ما خوش میشود آری آری طیبِ انفاسِ هواداران خوش است ناگشوده گل نقاب، آهنگِ رحلت ساز کرد ناله کن بلبل، که گلبانگِ دل افکاران خوش…
