سندروم قفلشدگی؛ آیا ممکن است فرد زنده باشد اما نتواند پلک بزند؟
آشنایی با سندروم قفلشدگی (Locked-in Syndrome) یکی از تکاندهندهترین تجربههای علمی برای هر کسی است که به قدرت مغز و محدودیتهای بدن علاقهمند است. دانستن درباره این وضعیت نه تنها برای درک پیچیدگیهای سیستم عصبی ضروری است، بلکه نگاه ما را به مفهوم «هوشیاری» و «ارتباط» به کلی تغییر میدهد. در این مقاله قصد داریم به بررسی دقیق حالتی بپردازیم که در آن ذهن فرد کاملاً بیدار، هوشیار و متفکر است، اما تمام عضلات ارادی بدن از کار افتادهاند. آیا واقعاً ممکن است کسی در بدن خود زندانی شود و تنها راه تماسش با جهان، حرکت ظریف پلکها باشد؟ چرا میگویند این وضعیت، برزخی میان مرگ و زندگی است؟ ما در پی آن هستیم که با هم مرور کنیم چگونه علم مدرن و تکنولوژیهای رابط مغز و کامپیوتر، پنجرههایی از امید را به روی این اتاقهای تاریک و ساکت گشودهاند.
فهرست مطالب
- ۱. آناتومی فاجعه؛ چه اتفاقی در ساقه مغز میافتد؟
- ۲. سطوح مختلف سندروم؛ از کلاسیک تا کامل
- ۳. تشخیص افتراقی؛ تفاوت با کما و زندگی نباتی
- ۴. زبان چشمها؛ تنها پل ارتباطی با دنیای خارج
- ۵. داستان تکاندهنده ژان دومینیک بوبی و لباس غواصی
- ۶. نقش تکنولوژی در بازگشت به زندگی؛ رابطهای مغز و رایانه
- ۷. کیفیت زندگی و چالشهای روانشناختی بیماران
- ۸. ریشههای تاریخی و اولین گزارشهای پزشکی
- ۹. مراقبتهای پرستاری؛ نگهبانی از یک شعله لرزان
- ۱۰. مسائل اخلاقی؛ حق مرگ یا حق زندگی؟
- ۱۱. شگفتیهای نوروپلاستیسیته و شانسهای نادر بهبودی
- ۱۲. آینده پژوهشها؛ تحریکات عمقی مغز و سلولهای بنیادی
۱. آناتومی فاجعه؛ چه اتفاقی در ساقه مغز میافتد؟
سندروم قفلشدگی نتیجه مستقیم آسیب به پل مغزی (Pons) است؛ بخشی حیاتی از ساقه مغز که مانند یک ایستگاه رله مرکزی عمل میکند. تمامی پیامهای حرکتی که از قشر حرکتی مغز صادر میشوند، باید از این ناحیه عبور کنند تا به نخاع و سپس به عضلات برسند. وقتی این پل بر اثر سکته مغزی، خونریزی یا ضربه تخریب شود، ارتباط مغز با تمام عضلات ارادی بدن قطع میشود. اما نکته ترسناک اینجاست که مرکز هوشیاری، تفکر، حافظه و حسهای پنجگانه که در قسمتهای بالاتر مغز قرار دارند، کاملاً سالم باقی میمانند. این یعنی بیمار همه چیز را میشنود، میبیند و حس میکند، اما نمیتواند حتی یک انگشت خود را تکان دهد یا فریاد بزند.
این آسیب معمولاً ناشی از انسداد شریان قاعدهای (Basilar artery) است که خونرسانی به ساقه مغز را بر عهده دارد. از آنجایی که اعصاب کنترلکننده حرکت چشمها از مسیری متفاوت و کمی بالاتر از ناحیه آسیبدیده عبور میکنند، معمولاً تنها حرکاتی که برای بیمار باقی میماند، حرکت عمودی چشمها و پلک زدن است. این وضعیت مانند این است که شما در یک لباس غواصی بسیار سنگین و آهنی قرار گرفته باشید که هیچ منفذی برای حرکت ندارد، اما ذهنتان با همان سرعت همیشگی در حال فعالیت است. درک این پارادوکس فیزیولوژیک، کلید فهم رنج و استقامت بیمارانی است که در این برزخ بیولوژیک گرفتار شدهاند.
۲. سطوح مختلف سندروم؛ از کلاسیک تا کامل
سندروم قفلشدگی (LiS) به سه دسته اصلی تقسیم میشود که هر کدام چالشهای خاص خود را دارند. در «شکل کلاسیک»، فرد دچار فلج کامل چهار اندام (Quadriplegia) و ناتوانی در تکلم (Anarthria) است، اما هوشیاری کامل دارد و میتواند از طریق حرکت چشمها ارتباط برقرار کند. در «شکل ناقص»، بیمار علاوه بر حرکت چشم، ممکن است حرکات بسیار ظریفی در یکی از انگشتان، سر یا عضلات صورت داشته باشد که میتواند به تسهیل ارتباط کمک کند. اما وحشتناکترین حالت، «سندروم قفلشدگی کامل» (Total Locked-in Syndrome) است که در آن حتی عضلات چشم نیز فلج شدهاند. در این حالت، بیمار کاملاً هوشیار است اما هیچ راهی برای نشان دادن این هوشیاری به دنیای بیرون ندارد.
در حالت کامل، بیمار ممکن است ماهها یا سالها در تخت بیمارستان بماند و پزشکان به اشتباه تصور کنند که او در کما یا مرگ مغزی است. اینجاست که تکنولوژیهای تصویربرداری پیشرفته مانند افامآرآی (fMRI) یا نوار مغزی (EEG) به کار میآیند تا فعالیتهای شناختی فرد را در پاسخ به سوالات تشخیص دهند. این دستهبندیها نشان میدهند که فلج بودن لزوماً به معنای عدم حضور ذهن نیست. شناسایی دقیق سطح بیماری برای تعیین استراتژیهای ارتباطی بسیار حیاتی است، زیرا حتی یک حرکت کوچک انگشت میتواند پنجرهای بزرگ به سمت آزادی ذهنی بیمار باز کند و او را از انزوای مطلق نجات دهد.
۳. تشخیص افتراقی؛ تفاوت با کما و زندگی نباتی
یکی از بزرگترین تراژدیهای پزشکی، اشتباه گرفتن سندروم قفلشدگی با کما (Coma) یا حالت نباتی (Vegetative State) است. در کما، بیمار بیدار نیست و هوشیاری ندارد. در حالت نباتی، بیمار دورههای بیداری و خواب دارد اما هیچ آگاهی نسبت به خود یا محیط اطراف نشان نمیدهد. اما در سندروم قفلشدگی، بیمار هم بیدار است و هم کاملاً آگاه؛ او میداند کجاست، چه کسی بالای سر اوست و در مورد او چه میگویند. خطای تشخیص در اینجا میتواند منجر به قطع درمانهای حمایتی یا صحبت کردن درباره مسائل حساس در حضور بیمار شود، به این گمان که او چیزی نمیفهمد. این وضعیت از نظر اخلاقی و انسانی یک فاجعه است.
برای پیشگیری از این خطا، پروتکلهای دقیقی طراحی شده است. پزشکان از بیمار میخواهند که «چشمانت را دو بار ببند» یا «به بالا نگاه کن». اگر بیمار بتواند این دستورات را به طور مداوم تکرار کند، تشخیص قفلشدگی قطعی میشود. امروزه با استفاده از سیستمهای رهگیری چشم (Eye tracking)، میتوان به سرعت فهمید که آیا حرکات چشم هدفمند هستند یا تصادفی. آمارها نشان میدهند که به طور میانگین حدود ۷۸ روز طول میکشد تا این سندروم در یک بیمار تشخیص داده شود؛ روزهایی که برای بیمار مانند قرنها تنهایی و تلاش نافرجام برای فریاد زدن سپری میشود. افزایش آگاهی کادر درمان از این تفاوتها، اولین قدم در بازگرداندن کرامت انسانی به این بیماران است.
۴. زبان چشمها؛ تنها پل ارتباطی با دنیای خارج
وقتی تمام بدن خاموش است، چشمها تبدیل به تریبون ذهن میشوند. بیماران قفلشدگی از یک سیستم کدگذاری ساده اما کارآمد برای ارتباط استفاده میکنند: یک بار پلک زدن برای «بله» و دو بار برای «خیر». برای جملات پیچیدهتر، از تختههای حروف الفبا استفاده میشود. مراقب حروف را یکییکی میخواند و بیمار با پلک زدن روی حرف مورد نظر، کلمات را میسازد. این فرآیند بسیار کند و خستهکننده است و ممکن است ساختن یک جمله ساده چندین دقیقه طول بکشد، اما برای کسی که در سکوت مطلق دفن شده، این تنها راه نجات و ابراز وجود است.
در سالهای اخیر، سیستمهای کامپیوتری پیشرفته این فرآیند را متحول کردهاند. دستگاههای ردیاب حرکات چشم به بیمار اجازه میدهند تا با نگاه کردن به حروف روی مانیتور، تایپ کند یا حتی ایمیل بفرستد و در اینترنت گشتوگذار کند. برخی از این بیماران حتی توانستهاند با این روش کتاب بنویسند یا وبلاگنویسی کنند. این زبانِ نگاه، نه تنها نیازهای فیزیکی (مثل تشنگی یا درد) را منتقل میکند، بلکه به بیمار اجازه میدهد احساسات، شوخیها و نظرات خود را نیز بیان کند. چشمها در اینجا دیگر فقط عضو بینایی نیستند، بلکه خروجی اصلی شخصیت و روح فرد به شمار میروند که از پشت دیوارهای بلند فلج، با جهان سخن میگویند.
۵. داستان تکاندهنده ژان دومینیک بوبی و لباس غواصی
ماندگارترین اثر در ادبیات جهان درباره این بیماری، کتاب «لباس غواصی و پروانه» (The Diving Bell and the Butterfly) نوشته ژان دومینیک بوبی (Jean-Dominique Bauby) است. بوبی که سردبیر مجله مشهور Elle در فرانسه بود، در سن ۴۳ سالگی دچار سکته مغزی شدید شد و به سندروم قفلشدگی مبتلا گشت. او که تنها قادر به حرکت دادن پلک چپ خود بود، تصمیم گرفت داستان زندگی و تجربه جدیدش را بنویسد. او کل این کتاب را با کمک پرستاری که حروف الفبا را برایش میخواند، از طریق پلک زدن دیکته کرد. برای نوشتن هر کلمه، پرستار باید چندین بار الفبا را تکرار میکرد و بوبی با یک پلک زدن حرف درست را انتخاب میکرد.
این کتاب که بعدها فیلمی درخشان نیز از روی آن ساخته شد، توصیفی شاعرانه و در عین حال دردناک از وضعیت اوست. او بدن خود را به یک «لباس غواصی» سنگین تشبیه میکند که او را در اعماق اقیانوس سکوت زندانی کرده، در حالی که ذهنش مانند یک «پروانه» آزادانه به خاطرات، تخیلات و رویاهایش پرواز میکند. بوبی تنها ده روز پس از انتشار کتابش درگذشت، اما اثر او به مانیفست امید و قدرت اراده انسان تبدیل شد. داستان او به جهانیان نشان داد که حتی در محدودترین حالت فیزیکی، خلاقیت و هویت انسانی میتواند شکوفا شود و از مرزهای تن فراتر رود. او ثابت کرد که فلج شدن بدن، به معنای فلج شدن روح نیست.
۶. نقش تکنولوژی در بازگشت به زندگی؛ رابطهای مغز و رایانه
ما اکنون در دورانی هستیم که تکنولوژی BCI (Brain-Computer Interface) یا رابط مغز و رایانه، در حال شکستن قفلهای این سندروم است. این سیستمها با استفاده از کلاههای دارای حسگر یا تراشههای کاشته شده در مغز، سیگنالهای الکتریکی نورونها را مستقیماً دریافت کرده و به دستورات دیجیتال تبدیل میکنند. بیمار فقط با «فکر کردن» به حرکت دادن دستش، میتواند نشانگر موس را روی صفحه حرکت دهد یا یک بازوی رباتیک را کنترل کند تا برای خودش آب بریزد. این تکنولوژی که زمانی علمی-تخیلی به نظر میرسید، اکنون برای بیمارانی که حتی قادر به پلک زدن هم نیستند (قفلشدگی کامل)، تنها راه خروج از انزوای مطلق است.
پروژههایی مانند «نورالینک» (Neuralink) و سایر استارتاپهای بیوتکنولوژی در حال کار بر روی تراشههایی هستند که سرعت انتقال داده از مغز به کامپیوتر را به سطح تکلم طبیعی نزدیک کنند. تصور کنید بیمار بتواند با سرعت فکر کردن، جملات را روی نمایشگر ظاهر کند یا از طریق سنتزرهای صوتی، با صدای خودش صحبت کند. این پیشرفتها نه تنها استقلال فیزیکی محدودی به بیمار برمیگرداند، بلکه از نظر روانی نیز تأثیر شگرفی دارد؛ چرا که احساس «عاملیت» و «کنترل» را به فردی بازمیگرداند که مدتهاست هیچ کنترلی بر هیچ چیز نداشته است. آینده این بیماران دیگر در تاریکی مطلق نیست، بلکه در مدارهای دیجیتالی است که ذهن را به جهان متصل میکنند.
۷. کیفیت زندگی و چالشهای روانشناختی بیماران
شاید تصور شود که زندگی با سندروم قفلشدگی ارزش ادامه دادن ندارد، اما مطالعات روانشناختی نتایج غافلگیرکنندهای را نشان دادهاند. در کمال تعجب، بسیاری از این بیماران در صورت داشتن سیستم ارتباطی مناسب و حمایت عاطفی خانواده، سطح بالایی از «رضایت از زندگی» را گزارش میکنند. این پدیده که به آن «پارادوکس ناتوانی» (Disability Paradox) میگویند، نشان میدهد که ذهن انسان قدرت عجیبی در سازگاری با شرایط سخت دارد. وقتی نیازهای اولیه و ارتباطی بیمار تامین شود، او شروع به پیدا کردن معنا در جزئیات کوچک زندگی، خاطرات و روابط عمیق انسانی میکند.
البته این به معنای نبود چالش نیست. افسردگی، اضطراب و حس بیپناهی به ویژه در ماههای اول پس از حادثه بسیار شدید است. ترس از قطع برق (که منجر به خاموشی دستگاه تنفس مصنوعی میشود) یا نادیده گرفته شدن توسط پرستاران، از دغدغههای دائمی آنهاست. برای این بیماران، «تنهایی» فیزیکی نیست، بلکه تنهایی در میان آدمهایی است که فکر میکنند او نمیفهمد. حمایت روانشناختی نه تنها برای بیمار، بلکه برای خانواده او نیز حیاتی است. ایجاد محیطی که در آن به بیمار به عنوان یک «شخص» نگریسته شود و نه یک «جسم تحت مراقبت»، تفاوت اصلی را در کیفیت زندگی او رقم میزند. آنها نیاز دارند که در تصمیمات خانوادگی شرکت کنند، اخبار را بشنوند و همچنان بخشی از جریان زندگی باشند.
۸. ریشههای تاریخی و اولین گزارشهای پزشکی
اگرچه علائم مشابه این سندروم در طول تاریخ در ادبیات (مانند آثار الکساندر دوما) دیده شده، اما اصطلاح «سندروم قفلشدگی» برای اولین بار در سال ۱۹۶۶ توسط فرد پلام (Fred Plum) و جروم پاسنر (Jerome Posner) ابداع شد. پیش از این تاریخ، بسیاری از این بیماران با برچسبهایی چون «شبهکما» یا «پارالیزی کامل» شناخته میشدند و به دلیل نبود دستگاههای تنفس مصنوعی مدرن، اکثر آنها در همان روزهای اول به دلیل نارسایی ریوی از دنیا میرفتند. پیشرفت در طب اورژانس و مراقبتهای ویژه در دهه ۶۰ میلادی باعث شد که این افراد زنده بمانند و پزشکان با پدیده عجیبی روبرو شوند: جسدی که پلک میزند.
تاریخچه این بیماری با تکامل درک ما از ساقه مغز گره خورده است. در قرن نوزدهم، پزشکان فکر میکردند ساقه مغز تنها مسئول عملکردهای حیوانی است، اما با ظهور این سندروم فهمیدند که این ناحیه باریک، گلوگاه تمام آگاهیهای ما از جهان فیزیکی است. مطالعه بر روی این بیماران به دانشمندان علوم اعصاب کمک کرد تا مرزهای بین بیداری (Arousal) و آگاهی (Awareness) را تفکیک کنند. امروزه سندروم قفلشدگی نه تنها یک چالش پزشکی، بلکه یک مورد مطالعاتی در فلسفه ذهن است که به ما میآموزد هوشیاری انسانی چقدر میتواند مستقل از تواناییهای حرکتی باقی بماند. این سیر تاریخی، مسیر طولانی تبدیل شدن یک «بیمار مجهول» به یک «انسان آگاه زندانی» را نشان میدهد.
۹. مراقبتهای پرستاری؛ نگهبانی از یک شعله لرزان
پرستاری از بیمار مبتلا به سندروم قفلشدگی، یکی از دشوارترین و ظریفترین تخصصها در دنیای پزشکی است. از آنجایی که بیمار نمیتواند سرفه کند، بلع داشته باشد یا موقعیت بدن خود را تغییر دهد، نیاز به مراقبت ۲۴ ساعته برای جلوگیری از خفگی، عفونت ریه و زخم بستر دارد. ساکشن مداوم مجاری تنفسی و فیزیوتراپی قفسه سینه برای زنده ماندن آنها حیاتی است. اما مهمتر از مراقبتهای فیزیکی، «مراقبتهای ارتباطی» است. پرستار باید دائماً با بیمار صحبت کند، مراحل درمان را توضیح دهد و به کوچکترین حرکات چشم او واکنش نشان دهد تا حس امنیت را در او زنده نگه دارد.
یک اشتباه کوچک در درک پیام بیمار میتواند منجر به ساعتها درد یا ناراحتی برای او شود. برای مثال، اگر پشه روی صورت بیمار بنشیند یا پای او در وضعیت بدی قرار گیرد، او راهی جز پلک زدن مداوم برای جلب توجه ندارد. پرستاران باتجربه میگویند که بعد از مدتی، نوعی ارتباط تلهپاتیک یا شهودی با این بیماران پیدا میکنند و میتوانند از حالت چشمهایشان، نیاز یا خلقخوی آنها را درک کنند. این رابطه فراتر از وظیفه شغلی، یک تعهد انسانی عمیق است. پرستار در اینجا در واقع «صدای» بیمار و «دستهای» اوست و کیفیت کار او، مرز بین یک زندگی با عزت و یک شکنجه طولانیمدت را تعیین میکند.
۱۰. مسائل اخلاقی؛ حق مرگ یا حق زندگی؟
سندروم قفلشدگی مرکز بحثهای داغ اخلاقی در مورد «اتانازی» (Euthanasia) یا حق مرگ با عزت است. پروندههای مشهوری مانند «تونی نیکلینسون» در بریتانیا، که سالها برای گرفتن حق قانونی پایان دادن به زندگیاش جنگید، این سوال را پیش آورد که آیا وادار کردن یک انسان هوشیار به ماندن در بدنی کاملاً فلج، مصداق شکنجه است یا احترام به تقدس حیات؟ نیکلینسون معتقد بود که زندگیاش پس از ابتلا به این سندروم، یک «کابوس بیپایان» است. از سوی دیگر، بسیاری از انجمنهای حمایت از معلولان نگران هستند که قانونی شدن این موضوع، فشاری را بر بیماران وارد کند تا برای سربار نبودن، به مرگ خود خواسته تن دهند.
این چالش اخلاقی زمانی پیچیدهتر میشود که بدانیم بسیاری از بیماران در سال اول حادثه خواهان مرگ هستند، اما پس از گذشت زمان و انطباق با شرایط، نظرشان عوض میشود. بنابراین، تصمیمگیری در حالت بحرانی ممکن است بازتابدهنده تمایل واقعی فرد در درازمدت نباشد. دادگاهها در سراسر جهان با این موضوع دست و پنجه نرم میکنند که چگونه میتوان بین «خودمختاری فردی» و «وظیفه دولت برای محافظت از جان شهروندان» تعادل برقرار کرد. سندروم قفلشدگی ما را مجبور میکند به این سوال سخت پاسخ دهیم: تعریف دقیق «زندگی با کیفیت» چیست و چه کسی حق دارد درباره پایان آن تصمیم بگیرد؟
۱۱. شگفتیهای نوروپلاستیسیته و شانسهای نادر بهبودی
اگرچه سندروم قفلشدگی معمولاً دائمی تلقی میشود، اما موارد نادری از بهبودیهای شگفتانگیز گزارش شده است که مرزهای دانش ما از نوروپلاستیسیته (Neuroplasticity) یا انعطافپذیری مغز را جابجا کرده است. بیمارانی بودهاند که پس از ماهها یا سالها، ناگهان توانستهاند یک انگشت خود را حرکت دهند و به مرور زمان قدرت تکلم و حتی توانایی راه رفتن را تا حدی بازیابند. این بهبودیها معمولاً در مواردی رخ میدهد که آسیب به ساقه مغز ناشی از التهاب یا ضربه بوده و نه تخریب کامل بافت. این موارد نادر، سوختِ موتور امید برای تمامی خانوادههای درگیر است و نشان میدهد که مغز همیشه راههایی برای دور زدن مسیرهای آسیبدیده پیدا میکند.
یکی از نمونههای معروف، «کیت آلسوپ» است که پزشکان به او گفته بودند هرگز بهبود نخواهد یافت، اما او با تلاش و تمرینات سخت توانست دوباره راه برود و صحبت کند. این داستانها بر اهمیت فیزیوتراپی شدید و تحریکات حسی از همان روزهای اول تاکید دارند. حتی اگر شانس بهبودی کامل یک در میلیون باشد، حفظ سلامت عضلات و مفاصل ضروری است تا اگر روزی مغز موفق به بازسازی مسیرها شد، بدن آمادگی پاسخگویی را داشته باشد. این شگفتیهای بیولوژیک به ما یادآوری میکنند که علم پزشکی هنوز تمام اسرار مغز انسان را کشف نکرده است و همیشه فضایی برای وقوع معجزات علمی وجود دارد.
۱۲. آینده پژوهشها؛ تحریکات عمقی مغز و سلولهای بنیادی
آینده درمان سندروم قفلشدگی در دو جبهه بیولوژیک و تکنولوژیک در حال پیشروی است. در جبهه بیولوژیک، دانشمندان در حال تحقیق بر روی استفاده از سلولهای بنیادی (Stem Cells) برای ترمیم بافتهای آسیبدیده ساقه مغز هستند. اگر بتوان نورونهای تخریب شده در پل مغزی را جایگزین یا بازسازی کرد، جریان پیامهای حرکتی دوباره برقرار خواهد شد. همچنین استفاده از فاکتورهای رشد عصبی برای تحریک جوانهزنی آکسونهای سالم و ایجاد مسیرهای جدید در حال آزمایش است. اگرچه این تحقیقات هنوز در مراحل اولیه و آزمایشگاهی هستند، اما افقهای جدیدی را برای درمان قطعی این سندروم گشودهاند.
در جبهه تکنولوژیک، علاوه بر BCI، سیستمهای تحریک الکتریکی عملکردی (FES) در حال توسعه هستند. این سیستمها میتوانند سیگنالهای فکری بیمار را بگیرند و مستقیماً عضلات دست یا پا را با جریان الکتریکی تحریک کنند تا حرکت انجام شود؛ یعنی دور زدن کامل ساقه مغز آسیبدیده. همچنین، واقعیت مجازی (VR) برای بهبود سلامت روان و ایجاد تجربیات بصری غنی برای این بیماران استفاده میشود تا آنها را از چهاردیواری اتاق بیمارستان به سفرهای مجازی ببرد. ترکیب این دو جبهه نویدبخش روزی است که قفلهای این سندروم نه با کلیدهای فیزیکی، بلکه با قدرت علم و مهارت مهندسان پزشکی برای همیشه باز شود.
جمعبندی نهایی
سندروم قفلشدگی غاییترین آزمون برای روح انسان و پیشرفتهترین چالش برای علم پزشکی است. این وضعیت به ما نشان میدهد که آگاهی انسانی فراتر از توانایی حرکت است و هویت ما در افکار و ارتباطات ما نهفته است، نه در قدرت بازوانمان. با وجود سختیهای وصفناپذیر، پیشرفتهای تکنولوژیک و قدرت انطباقپذیری ذهن، نوری از امید را در دل این تاریکی زنده نگه داشته است. احترام به حقوق این بیماران و تلاش برای شنیدن صدای خاموش آنها، وظیفهای است که انسانیت ما را تعریف میکند. آینده با پیوند میان مغز و ماشین، نویدبخش رهایی برای تمام کسانی است که در بدن خود به اسارت درآمدهاند.








با سلام و تشکر خدمت شما
خواستم اگه میشه لطف کنید و راه استفاده عموم رو از ماهواره لندست بگید
چون من از تصاویر گوگل استفاده می کردم و الان احتیاج بیشتری به استفاده از تصاویر ماهواره لندست دارم
با تشکر از همکاری شما
لطفا رونوشت وبلاگتان را به ایمیل من ارسال فرمایید
با تشکر مجدد
salam aghaye doktor tashakor mikonam az shoma va veb siteton man dabire fizikam age baraton emkan dare chanta az aks haye ba kifiyate bala ro baram send konid mer 30 moafagho pirooz bashid
عالی بوى مر30
سلام
ممنون از مطلب بسیار زیبایی که در وبلاگتون قرار دادید .
راستش بنده هم چند روز پیش یک سایت پیدا کردم که درباره تصاویر زیبای ماهواره ایی از سطح کره زمین است . آدرسش http://earthasart.gsfc.nasa.gov/asia.html است .
خوشحال میشم به وبلاگ بنده هم سر بزنید .
دکتر جان، تبریک بابت قالب جدید! امخروز اولین باره که دیدمش، خیلی زیبا و شیکه… به قول معروف ایشالله چرخ هاش برات بچرخه ;) شاد و برقرار باشی…
عکسهای بسیار زیبایی هستند.ممنون از شما.
دکتر جان با اجازتون بعضی وقتا ما از مطالبتون کش میریم. حلال کنید
سلام دکتر جان.از دیدن این عکسها حیرت کردم عجیب.واقعا طبیعت بهترین نقاش هستش.خیلی جالب بود و امیدوارم از این پستهای هنری باز هم در وبلاگتون ببینیم.من تازه اومدم به وردپرس .قبلن توی بلاکفا(!) بودم.
سلام:
درست میگید زیبایی زمین چه از روی آن چه ازبالای سرش. ازتوی هواپیما هم که نگاه می کنی بازهم مسحورکننده وعالی است چیزی شبیه به تصویر اول، به هنگام نزدیک شدن بر فراز خلیج فارس نگاهت را به دام میندازه وتحسین ات را به لب.اینجا را ببینید:
http://www.pbase.com/tutmin/image/99321830
با درود بسیار خدمت دکتر عزیز”
بسیار مطلب جالبی بود
لطفا اگر امکانش هست مطالب بیشتری در مورد فضا و کهکشانها و کلا ” هر اطلاعاتی
در مورد علم شتاره شناسی هست را بیشتر در وبلا گتان قرار دهید.
با سپاس
واقعا تصاویر جالبی هستند و مثل نقاشی می مونه حالا اینا واقعا عکس هستند یا تغییرات روی اونها انجام شده
قالب جدیدت هم واقعا قشنگه و آخر وب 2.0
امیدوارم موفق باشی و بازم بنویسی