زنگ‌ها برای که به صدا در می‌آیند

12

فرانک مجیدی: گاهی یک واقعه زخمش روی حافظه خیلی عمیق است. آن‌قدر که تا آخر عمر رهایت نمی‌کند. دست‌کم مطمئنم برای «ارنست همینگوی»، خاطره‌ی جنگ‌های داخلی اسپانیا تاثیری چنین داشته. آن‌قدر که «برفهای کلیمانجارو» و «وداع با اسلحه» و «زنگ‌ها برای که به صدا در می‌آیند» نمونه‌هایی از خاطرات و تجربیاتی باشد که همیشه با او ماندند. فیلم «زنگ‌ها برای که به صدا در می‌آیند»، یکی از آثار به‌یاد ماندنی است که از روی داستان همینگوی ساخته‌شد. این فیلم که محصول ۱۹۴۳ هست، اولین فیلم رنگی اینگرید برگمن محسوب می‌شود و کارگردانی آن را «سم وود» بر عهده داشت.

روبرتو جردن (گری کوپر) یک استادیار آمریکایی در اسپانیا بود. با شروع جنگ‌های داخلی، او به نفع جمهوری‌خواه‌ان وارد مبارزه می‌شود. تخصص او طراحی و اجرای انفجارهای بزرگ است. به او ماموریت داده می‌شود درست در زمان آغاز حمله در یکی از مناطق جنگی، پل واصل میان خطوط دشمن را منفجر کند. او برای این کار از شورشیان اطراف آن محل به سرکردگی پابلو( آکیم تامیروف) کمک می‌خواهد، اما پابلو دیگر مرد میدان نیست و می‌خوارگی می‌کند و همسرش، پیلار (کاتینا پاکسینو) که اداره‌ی گروه عملاً با اوست از روبرتو حمایت می‌کند. روبرتو عاشق ماریا (اینگرید برگمن)، دختر زیبایی که با گروه زندگی می‌کند می‌شود و….

«زنگ‌ها برای که به صدا در می‌آید» یکی از آن فیلم‌های کلاسیک فوق‌العاده است که همیشه دلم می‌خواسته درباره‌اش بنویسم. روایت بی‌نقص، بازی‌های عالی، مانوس شدن بازیگران با لوکیشن طبیعی و دشوار، کارگردانی خوب و داستان پر کشش عاشقانه، برگهای برنده‌ی این فیلم هستند. البته، این فیلم مثل «هر» فیلم رمانتیک دیگری نیست. تفاوت اساسی آن با دیگر فیلم‌های از این دست در دو نکته است: شکل بخشیدن به عشق در بستر یک جنگ سیاسی و اجتماعی و حضور زوج برگمن- کوپر به‌عنوان قهرمانان داستان .

تبلیغ: دوره آموزش الکترونیکی: پداگوژی، ابزارها و تولید محتوای آموزشی

عشق اینگرید برگمن و گری کوپر بزرگ است، در حد نام سینما است، اصلاً در این عشق «چیز» بزرگی که ورای توصیف با کلمات است، نهفته شده. ارزش این فیلم به نمایش عشق و تلاش ستارگان تکرار ناپذیر سینما است. آن زیبایی مقدس و معصومی که در اینگرید برگمن نهفته است و هیچ زن بازیگر دیگری صاحبش نشد، آن جذبه‌ی مردانه‌ای که گری کوپر داشت و بازیگرهای الآن از آن بی‌بهره‌اند خیلی بزرگ‌تر از کلمات هستند. این فیلم در سالی اکران شد و در مراسم اسکار به نمایش در آمد که فیلم‌های به‌یاد ماندنی «کازابلانکا» و «آهنگ برنادت» را به‌عنوان رقیب مقابل خود می‌دید و به همین خاطر، از ۸ رشته‌ی اسکار که نامزدش بود. تنها به یکی بسنده کرد. باور دارم هالیوودی‌ها به برگمن پس از ماجرای رابطه با «روبرتو روسولینی» و تولد دوقلوهایش بی‌مهری کردند و تا مدت‌ها برخورد سردی با برگمن داشتند اما بازی خوب او در «آناستازیا» بالاخره اعضای مقدس‌نمای آکادمی را مجبور کرد برای دومین‌بار به او اسکار بهترین بازیگر زن را بدهند. یکی از آن دردسرهایی که برگمن همیشه در زمان بازیگری‌اش داشت، قد ۱۸۰سانتیمتری‌اش در زمانی بود که زنان بازیگر حداکثر ۱۶۰ سانتیمتری بودند! معمولاً در آخر مصاحبه در هر فیلمی کارگردان‌ها به او می‌گفتند در روزهای فیلم‌برداری کفش پاشنه‌بلند نپوشد و او همیشه خجولانه می‌گفت:«اما من الان هم کفش پاشنه‌بلند نپوشیده‌ام!» همین قامت بلند او کار دست «همفری بوگارت» داد و او که کوتاه‌تر از برگمن بود، مجبور شد در «کازابلانکا» حسابی زیر کفشش تخته بگذارد تا کمی قدش از اینگرید بلندتر شود. شاید کمتر کسی بداند یکی از دختران برگمن، ایزابلا روسولینی، اکنون بازیگر است و شباهت عجیبی به مادرش دارد. مشهورترین فیلم او «مخمل آبی» است که مورد توجه اکثر سینما دوستان واقع شد. گری کوپر هم اعجوبه‌ای بود. او در کنار بوگارت، زوج بازیگران فوق‌العاده جدی بودند. می‌گویند در مصاحبه‌ای رادیویی هرچه مجری از او می‌پرسید او فقط با «بله» جواب می‌داد، دست آخر مجری از او پرسید:«شما غیر از بله حرف دیگری بلد نیستید؟» و کوپر جواب می‌دهد:«نه!».

بازی کاتینا پاکسینو حرف ندارد. به نظرم هر زن هنرپیشه‌ای که قرار است نقش یک شیرزن را بازی کند، باید چند بار بازی ناب و قدرتمند او را تماشا کند. تنها اسکار این فیلم را هم خود او برای بهترین بازیگر زن نقش مکمل دریافت کرد.

«زنگ‌ها برای که به صدا در می‌آیند؟» روایت عشق در برابر خون و گلوله و جنگ است. روایت ایستادن مردان و زنان بی‌نظیری که در برابر سفاهت و وقاحت دیکتاتورها می‌ایستند و جانشان را فدا می‌کنند. برای آن‌ها همه چیز جمهوری بود! عشق، آن پل، زندگی… به بودن جمهوری می‌ارزید. و به‌قول نیکول کیدمن در «ساعت‌ها»: «یکی باید بمیرد تا دیگران قدر زندگی را بدانند!» یکی باید بایستد تا معشوق برود و نجات یابد، تا عشق زنده بماند. و به باورم، تاریخ را همین روایت ساخته و می‌سازد.

ممکن است شما دوست داشته باشید
12 نظرات
  1. حمیدرضا می گوید

    انتخاب هوشمندانه ای بود

  2. محمد توکلی می گوید

    تمپلیت جنریتور: قالب ساز آنلاین برای وبلاگ های پرشین بلاگ بلاگفا میهن بلاگ آفتابلاگ و به زودی برای سرویسهای محبوب وبلاگنویسی در دنیا .. ممنونم میشوم اگر صلاح دانستید در لینکدونی یه لینک کوچیک بدین. با تشکر از شما.

  3. بدنام می گوید

    بسیار زیبا بود. هم نوشته دل انگیز شما ، هم فیلم ماندگار زنگ ها … ، و هم اینگرید برگمن بی همتا.

  4. سینوحه می گوید

    شما تو ایران زندگی میکنید؟

  5. ژوکر می گوید

    سلام فرانک عزیز.
    پست زیبایی و به جایی نوشته‌اید. فیلم بی‌نظیری هست و دیدنش مخصوصاً در این روزها توصیه می‌شود.
    ماندگاری بعضی از بازیگران هم بواقع همینطور هست، اینگرید برگمن، همفری بوگارت، گری کوپر و… که نام بردید از این دست بازیگران هستند و همه این ماندگاری‌‌شان از جنس بازی‌شان می‌آمد، بازی که صرف اکران بر روی پرده نبود، بازی از جنس زندگی، از خود انسانیت بود. عشق، تلاش برای زندگی کردن، ایثار برای زندگی دیگری و…
    ممنون از این نوستالژی زیبا.

  6. نادي می گوید

    این فیلم را دوست دارم
    خوب توصیفش کردی درود بر تو
    اما فکر می کنم هر دورانی داستان های مخصوص به خود را دارد
    ممکن است الگوها و رفتارهای دوره ای در دوره دیگر غیر قابل درک باشد

  7. Aminooo می گوید

    گری کوپر

    این بازی گر کارش عالیهههههههههههههههههههههههههه

  8. shahram می گوید

    لطفا در مورد فیلم Resident Evil 3 هم مطلب بنویسید
    فیلم خیلی جالبیه

  9. […] زنگ‌ها برای که به صدا در می‌آیند […]

  10. نُه

    […] زنگ‌ها برای که به صدا در می‌آیند […]

  11. […] زنگ‌ها برای که به صدا در می‌آیند […]

  12. محکمه پسند می گوید

    جالبه که بر خلاف بیشتر داستان هایی که فیلمی از روشون ساخته می شه،رمان زنگ ها…(به نظر شخصی من البته!) اصلا به خوبی فیلمش نبود،به خاطر شهرت فیلم،توقع داشتم از رمان هم لذت ببرم ولی انقدر برام کسل کننده وغیرواقعی بود که شک کردم ترجمه ای که می خونم کلا داستان رو به هم ریخته باشه.

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.