نابینایی و بورخس: چگونه تاریکی به چشمه جوشان تخیل تبدیل شد؟

نابینایی برای بسیاری پایان مسیر است، اما در تاریخ ادبیات و علم، این تاریکی بارها به دریچه‌ای برای دیدن حقایقی عمیق‌تر تبدیل شده است. از هومر اسطوره‌ای تا بورخس معاصر، فقدان بینایی نه یک معلولیت صرف، بلکه گاهی به مثابه نوعی تجرید از جهان مادی برای غرق شدن در اقیانوس کلمات و مفاهیم عمل کرده است. درک این موضوع که چگونه یک نویسنده بدون دیدن جهان، می‌تواند جزئی‌ترین زوایای آن را با کلمات ترسیم کند، همواره برای مخاطبان و پژوهشگران جذاب و معماگونه بوده است.

در این مقاله قصد داریم به بررسی رابطه عمیق میان نابینایی و خلاقیت ادبی در زندگی خورخه لوئیس بورخس بپردازیم. ما با نگاهی به کتاب تحسین‌شده «با بورخس» اثر آلبرتو مانگوئل، دریچه‌ای به زیست روزمره این غول ادبیات آرژانتین باز خواهیم کرد. آیا واقعا نابینایی باعث تقویت قوه تخیل بورخس شد؟ جلسات کتاب‌خوانی در آن آپارتمان قدیمی بوئنوس آیرس چگونه گذشت؟ در ادامه، ضمن مرور خاطرات مانگوئل، تأثیر این فقدان بیولوژیک را بر غنای فرهنگ و ادبیات مدرن بررسی می‌کنیم و به این پرسش پاسخ می‌دهیم که چرا بورخس نابینایی را یک «موهبت» می‌دانست.

💡مختصر و مفید

نابینایی برای خورخه لوئیس بورخس نه یک سد، بلکه ابزاری برای تمرکز مطلق بر ادبیات شفاهی و حافظه بود که منجر به خلق آثاری با ایجاز و عمق استثنایی شد. او که به دلیل بیماری ارثی به تدریج بینایی خود را از دست داد، با کمک افرادی نظیر آلبرتو مانگوئل به مطالعه ادامه داد و جهان را از طریق گوش و تخیل بازسازی کرد. کتاب «با بورخس» تصویری انسانی و دقیق از این دوران ارائه می‌دهد و نشان می‌دهد چگونه او در اوج شهرت، در کتابخانه‌ای که دیگر نمی‌دید، به پادشاه بلامنازع جهان کلمات تبدیل شد. این وضعیت خاص باعث شد سبک نگارش او به سمت جملات کوتاه‌تر، دقیق‌تر و متکی بر آرکه‌تایپ‌ها و اسطوره‌ها حرکت کند.

پیوند جاودانه نبوغ و نابینایی در بستر تاریخ

تاریخ تمدن بشر مملو از چهره‌هایی است که در اوج محدودیت‌های جسمانی، مرزهای اندیشه را جابجا کرده‌اند. نابینایی به ویژه در حوزه هنر و ادبیات، همواره پیوندی رازآلود با بصیرت درونی داشته است؛ گویی وقتی چشمان سر از دیدن مظاهر فانی باز می‌مانند، چشمان ذهن به روی الگوهای ابدی گشوده می‌شوند. از هومر (Homer) که حماسه‌های بزرگ ایلیاد و اودیسه را در تاریکی مطلق سرود، تا دانشمندانی نظیر گالیلئو گالیله (Galileo Galilei) که پس از سال‌ها رصد خورشید و ستارگان، در سال‌های پایانی عمر به سکوت سیاه بینایی دچار شد، همگی نشان‌دهنده استقامت روح انسانی در برابر فرسایش جسم هستند.

این پدیده تنها به ادبیات کلاسیک محدود نمی‌شود؛ در دنیای موسیقی نیز چهره‌هایی چون یوهان سباستیان باخ (Johann Sebastian Bach) در اواخر عمر و ستاره‌های معاصری مانند ری چالز (Ray Charles) و آندریا بوچلی (Andrea Bocelli) نشان دادند که درک هارمونی نیازی به نور ندارد. حتی در حوزه روزنامه‌نگاری، جوزف پولیتزر (Joseph Pulitzer) با وجود نابینایی کامل در میانسالی، امپراتوری رسانه‌ای خود را هدایت کرد. بررسی این الگوها به ما کمک می‌کند تا بفهمیم بورخس در خلأ رشد نکرد، بلکه او وارث سنتی باستانی بود که در آن شاعر نابینا، نگاهبان حافظه جمعی و اسطوره‌های بشری محسوب می‌شد.

نابینایی و بورخس؛ روایتی از چشمان اجاره‌ای

شمار زیادی از بزرگان و مشاهیر دنیا در طول عمرشان نابینا شده‌اند، یا اصلا از بدو تولد نابینا بوده‌اند. باخ در اواخر عمرش نابینا شد، بوچلی و ری چالز -خوانندگان خوش‌صدای مورد علاقه‌ام- در کودکی و نوجوانی نابینا شدند، گالیئو گالیله، دانشمندی که چشمان نابینای کلیسا یارای پذیرش دانشش را نداشت- در ۷۲ سالگی از بس که با لنز تماسی به خورشید نگریست، نابینا شد، جیمز جویس (James Joyce) هم در اواخر عمرش قادر به دیدن نبود.

جوزف پولیترز -روزنامه‌نگاری که روزنامه‌نگاری نوین را به آمریکاییان معرفی کرد و او را به واسطه جایزه معروف پولیتزر می‌شناسیم- در ۴۳ سالگی به خاطر جداشدگی شبکیه (Retinal detachment) نابینا شد. حتی گفته می‌شود که هومر -شاعر حماسه‌سرای نامی- هم نابینا بوده است. من هر بار که یکی از داستان‌های کوتاه را بورخس را می‌خواندم، از خودم می‌پرسیدم که مردی با این شم نویسندگی و این گستره بی‌انتهای معلومات ادبی، چطور توانسته با نابینایی خود کنار بیاید؟

جالب است بدانید که بسیاری از صاحب‌نظران عقیده دارند، نابینایی، نه‌تنها مانعی بر سر راه بورخس نشد، بلکه عاملی شد برای تقویت قوه خیال‌پردازی او. کتاب «با بورخس» که نشر ماهی با ترجمه کیوان باجغلی در ۶۴ صفحه منتشر کرده است، پاسخی شد برای این سؤال من.

بورخس در کتابخانه

دم‌دمای غروب یکی از روزهای سال ۱۹۶۴ در بوئنس آیرس (Buenos Aires)، پیرمردی نابینا وارد کتابفروشی مورد علاقه‌اش به اسم پیگمالیون می‌شود و بعد از خرید دو جلد کتاب به پسر نوجوانی که در آنجا کار می‌کند، می‌گوید اگر فرصت دارد هفته‌ای چند روز به آپارتمان او بیاید و برایش کتاب بخواند. پسر نوجوان پیشنهاد پیرمرد نابینا را می‌پذیرد و به مدت چهار سال (۱۹۶۴- ۱۹۶۸) وظیفه کتاب‌خوانی برای یکی از غریب‌ترین اذهان روزگار ما را برعهده می‌گیرد. آن پیرمرد شصت و پنج ساله خورخه لوئیس بورخس نام داشت و آن نوجوان شانزده ساله آلبرتو مانگوئل (Alberto Manguel)، نوجوانی که در مقام چشمان بورخس، تجربه یگانه سفر به جهان ادبیات را، در معیت و هدایت پیرمرد، از سرگذراند.

مانگوئل، جستارنویس، رمان‌نویس و مترجم آرژانتینی‌تبار، گرچه در برخی از آثارش همچون تاریخ خواندن (A History of Reading) و کتابخانه در شب به جلسات کتابخوانی‌اش برای بورخس اشاراتی می‌کند، منتها در متن کتاب «با بورخس»، خاطراتش را به تفصیل و در قالب روایتی جستارگونه به نگارش درمی‌آورد، روایتی در دو برش زمانی حال و ماضی که در ظاهر متن نیز با دو نوع فونت از هم متمایز می‌شوند.


«حافظه‌ام مرا به شامگاهی می‌برد … در بوئنوس آیرس. او را می‌بینم، چراغ گاز را می‌بینم، می توانم دستم را به قفسه‌ها برسانم. دقیقا می‌دانم هزار و یک شب برتون و فتح پرو پرسکات را در کجای آن قفسه‌ها پیدا کنم، هر چند دیگر آن کتابخانه وجود ندارد.»
خورخه لوئیس بورخس، این صناعت شعر

شناسنامه کتاب «با بورخس» و تحلیل ساختاری اثر

کتاب «با بورخس» (With Borges) اثر آلبرتو مانگوئل، یک مستندنگاری ادبی و پرتره‌ای صمیمانه از سال‌های پختگی خورخه لوئیس بورخس است. این اثر که توسط نشر ماهی به زیور طبع آراسته شده، فراتر از یک کتاب خاطرات معمولی، در واقع بررسی نحوه تعامل یک ذهن نابینا با جهان کلمات است. مانگوئل در این کتاب، شخصیت‌های محوری پیرامون بورخس، از جمله مادر مقتدرش لئونور آسودو را معرفی می‌کند و به زیبایی توصیف می‌کند که چگونه آپارتمان کوچک بورخس در خیابان مایپو، به مرکزی برای کل کائنات تبدیل شده بود. او در این اثر به واکاوی عادات عجیبی می‌پردازد که بورخس در هنگام گوش دادن به متون داشت؛ از علاقه به متون کهن اسکاندیناوی تا نقد تند و تیز آثار بزرگانی چون گوته.

ساختار روایی کتاب به گونه‌ای طراحی شده که خواننده را به اواسط دهه ۶۰ میلادی می‌برد؛ زمانی که بورخس به عنوان مدیر کتابخانه ملی آرژانتین فعالیت می‌کرد اما به دلیل نابینایی، خود قادر به خواندن نبود. مانگوئل با دقت و ظرافتی تحسین‌برانگیز، آتمسفر جلسات قرائت را بازسازی می‌کند. او توضیح می‌دهد که بورخس چگونه از طریق شنیدن، ساختار داستان‌هایش را در ذهن مهندسی می‌کرد. کتاب شامل بخش‌هایی درباره سلیقه سینمایی بورخس، نفرت او از آینه و هزارتوهای واقعی زندگی‌اش است. این اثر برای هر کسی که می‌خواهد بداند پشت آن چهره سنگی و چشمان بی‌سو، چه غوغایی از تخیل و حافظه جریان داشته، یک منبع دست اول و ضروری محسوب می‌شود.

فلسفه نابینایی از نگاه بورخس؛ تاریکی به مثابه ابزار

بورخس نابینایی خود را نه یک فاجعه ناگهانی، بلکه یک «غروب تدریجی» (Slow Twilight) توصیف می‌کرد. این بیماری که از پدرش به ارث رسیده بود، به او اجازه داد تا دهه‌ها با کاهش تدریجی بینایی سازگار شود. او معتقد بود که این وضعیت به او کمک کرده است تا از شلوغی‌های بصری جهان مدرن فاصله بگیرد و به جوهر کلام دست یابد. از نظر بورخس، نابینا بودن به معنای بازگشت به دوران پیش از اختراع خط است؛ دورانی که ادبیات در حافظه زنده می‌ماند و شعر، موسیقیِ کلمات بود. او در مقالات خود اشاره می‌کند که تاریکی او سیاهی مطلق نیست، بلکه نوعی رنگ مایل به زرد یا خاکستری است که در آن، اشباح کتاب‌ها همچنان حضور دارند.

این زاویه دید باعث شد که بورخس به یکی از قوی‌ترین حافظه‌های تاریخ ادبیات مجهز شود. او هزاران بیت شعر را به زبان‌های انگلیسی باستان، آلمانی و اسپانیایی از حفظ داشت. نابینایی به او اجازه داد تا در ذهن خود کتابخانه‌های بی‌نهایت بسازد که در آن‌ها هیچ کتابی گم نمی‌شود. او در یکی از سخنرانی‌های مشهورش می‌گوید: «نابینایی یک موهبت است، زیرا به من فرصت داده تا در سکوت و انزوا، به بازخوانی آثار کلاسیک در اعماق ذهنم بپردازم.» این دیدگاه پارادوکسیکال، الهام‌بخش بسیاری از نویسندگان پست‌مدرن شد تا به جای توصیفات ظاهری، بر ساختارهای انتزاعی و منطقی در داستان‌نویسی تمرکز کنند.

تاثیرات متقابل نابینایی بر فرم و ایجاز در داستان‌نویسی

بسیاری از منتقدان ادبی معتقدند که سبک نگارش بورخس پس از نابینایی کامل، دچار تحولی شگرف شد. جملات او کوتاه‌تر، آهنگین‌تر و به لحاظ منطقی مستحکم‌تر شدند. او چون نمی‌توانست متن را روی کاغذ ببیند، باید هر جمله را بارها در ذهن خود تکرار و صیقل می‌داد تا آماده دیکته کردن به منشی یا دوستانش شود. این فرآیند منجر به ایجاد نوعی ایجاز جادویی در آثارش شد که در مجموعه‌هایی چون «الف» و «کتاب موجودات خیالی» به اوج می‌رسد. او در واقع داستان را نه می‌نوشت، بلکه آن را تلاوت می‌کرد، و این ویژگی شفاهی بودن، روح تازه‌ای به کالبد نثر اسپانیایی دمید.

علاوه بر این، مضامین تکرار شونده در آثار او مانند آینه، هزارتو، نقشه و دایره، با نابینایی او معنای جدیدی یافتند. آینه برای کسی که نمی‌تواند تصویر خود را ببیند، به نمادی از وحشت و بی‌هویتی تبدیل شد. هزارتو برای او نه یک سازه فیزیکی، بلکه هزارتوی حافظه و زمان بود که در آن گم شده بود. بورخس با تبدیل معلولیت خود به یک زیبایی‌شناسی هنری، نشان داد که ادبیات می‌تواند فراتر از حواس پنج‌گانه حرکت کند. او ثابت کرد که برای ساختن یک جهان کامل، تنها به کلمات و یک ذهن پرسشگر نیاز است؛ حتی اگر آن ذهن در تاریکی مطلق به سر ببرد.

جمع‌بندی نهایی

بررسی زندگی و آثار خورخه لوئیس بورخس در پرتو نابینایی‌اش، ما را به درکی عمیق‌تر از ماهیت خلاقیت انسانی می‌رساند. او با تبدیل یک فقدان جسمی بزرگ به یک فرصت مطالعاتی و ذهنی، نشان داد که بصیرت واقعی در تماشای ظواهر نیست، بلکه در بازخوانی مداوم میراث فرهنگی بشر نهفته است. همراهی آلبرتو مانگوئل با او، نه تنها فصلی درخشان در تاریخ ادبیات رقم زد، بلکه به ما یادآور شد که کتاب‌ها برای زنده ماندن، نیاز به خوانده شدن (و شنیده شدن) دارند. بورخس، پادشاه نابینای هزارتوهای کاغذی، همچنان به ما می‌آموزد که تاریکی می‌تواند درخشان‌ترین جای جهان باشد، اگر چراغ خیال را در آن روشن نگه داریم.

سوالات متداول

۱. آیا بورخس از بدو تولد نابینا بود یا به مرور زمان بینایی‌اش را از دست داد؟
خیر، بورخس از بدو تولد نابینا نبود بلکه به یک بیماری ارثی چشمی مبتلا بود که باعث کاهش تدریجی بینایی او شد. این روند حدود شش دهه به طول انجامید و او در میانسالی و زمانی که به مدیریت کتابخانه ملی رسید، دیگر قادر به خواندن و نوشتن مستقیم نبود. او این وضعیت را یک غروب طولانی توصیف می‌کرد که به او فرصت سازگاری با دنیای جدیدش را داد. در واقع، بسیاری از آثار برجسته او در دورانی خلق شدند که او بینایی بسیار محدودی داشت یا کاملاً نابینا بود.
۲. نقش آلبرتو مانگوئل در زندگی بورخس دقیقاً چه بود؟
آلبرتو مانگوئل در سن شانزده سالگی به عنوان یکی از چندین کتاب‌خوان داوطلب برای بورخس فعالیت می‌کرد که هفته‌ای چند بار به خانه او می‌رفت. او وظیفه داشت متونی را که بورخس انتخاب می‌کرد برایش بخواند و گاهی در نوشتن یادداشت‌ها یا دیکته کردن داستان‌ها به او کمک کند. این رابطه چهار ساله تاثیر عمیقی بر شکل‌گیری تفکر ادبی مانگوئل گذاشت و بعدها او را به یکی از بزرگترین کتاب‌شناسان جهان تبدیل کرد. خاطرات او در کتاب «با بورخس» یکی از انسانی‌ترین روایت‌ها از زندگی خصوصی این نویسنده بزرگ است.
۳. بورخس چگونه بدون دیدن، داستان‌های پیچیده و مهندسی‌شده‌اش را می‌نوشت؟
بورخس از قدرت حافظه خارق‌العاده‌ای برخوردار بود و کل ساختار داستان را پیش از نوشتن در ذهن خود پیاده‌سازی می‌کرد. او جملات را بارها در ذهن تکرار و ویرایش می‌کرد و سپس آن‌ها را برای منشی، دوستان یا مادرش دیکته می‌کرد تا روی کاغذ بیاورند. این روش باعث شد که نثر او به شدت صیقل‌خورده، موجز و فاقد زوائد بصری باشد که در آثار نویسندگان بینا دیده می‌شود. در واقع نابینایی او را مجبور کرد تا به نوعی مهندسی ذهنی بسیار دقیق در ساختار روایت دست یابد.
۴. چرا بورخس از آینه‌ها متنفر بود و آیا این موضوع با نابینایی‌اش در ارتباط بود؟
نفرت بورخس از آینه ریشه در دوران کودکی‌اش داشت، اما نابینایی این حس را به یک مفهوم فلسفی عمیق در آثارش تبدیل کرد. او آینه‌ها را به دلیل تکثیر کردن واقعیت و ایجاد نسخه‌های بدلی از انسان، هراس‌آور می‌دانست و در یکی از اشعارش می‌گوید آینه‌ها و جفت‌گیری به دلیل افزایش تعداد انسان‌ها ناپسند هستند. برای او که دیگر نمی‌توانست تصویر خود را در آینه ببیند، آینه به نمادی از ابهام و وجود یک «دیگری» ناشناخته تبدیل شد. این موتیف در بسیاری از داستان‌های او مانند «تولون، اوکبر، اوربیس ترتیوس» به وضوح دیده می‌شود.
۵. آیا کتاب «با بورخس» فقط برای علاقه‌مندان به ادبیات تخصصی مناسب است؟
خیر، این کتاب به دلیل نثر ساده، صمیمی و حجم اندکش برای هر خواننده‌ای که به زندگی‌نامه و مسائل انسانی علاقه دارد، جذاب است. مانگوئل به جای تحلیل‌های آکادمیک پیچیده، بر جزئیات رفتاری، شوخی‌ها، سلیقه‌های شخصی و روابط انسانی بورخس تمرکز کرده است. این اثر تصویری ملموس از یک نابغه ارائه می‌دهد که با وجود شهرت جهانی، زندگی بسیار ساده و بی‌تکلفی در یک آپارتمان کوچک داشت. خواندن آن می‌تواند مدخلی عالی برای شروع مطالعه آثار خود بورخس باشد.
۶. بورخس چه نوع کتاب‌هایی را برای خوانده شدن توسط دیگران ترجیح می‌داد؟
او علاقه وافری به دایره‌المعارف‌ها، کتب فلسفی، متون مذهبی قدیمی و به ویژه ادبیات کلاسیک انگلیسی و آلمانی داشت. بورخس عاشق شنیدن داستان‌های پلیسی، آثار حماسی مانند «بهشت گمشده» میلتون و متون کهن ایسلندی بود که خود در اواخر عمر به یادگیری زبان آن‌ها پرداخته بود. او معمولاً از کتاب‌خوان‌هایش می‌خواست که بخش‌های خاصی را چندین بار تکرار کنند تا بتواند بر روی موسیقی کلمات تمرکز کند. سلیقه او ترکیبی از دانش عامه‌پسند و متون بسیار تخصصی و کمیاب بود.
۷. تاثیر نابینایی بر نگاه سیاسی و اجتماعی بورخس چه بود؟
نابینایی باعث شد بورخس تا حد زیادی از اخبار روزمره و تلاطم‌های سیاسی سطحی فاصله بگیرد و به مسائل از زاویه دید تاریخی و ابدی نگاه کند. او خود را یک «آنارشیست محافظه‌کار» می‌نامید و ترجیح می‌داد به جای درگیر شدن در جدال‌های حزبی، بر مفاهیمی چون عدالت اسطوره‌ای و سرنوشت تمرکز کند. اگرچه این فاصله گرفتن گاهی باعث شد موضع‌گیری‌های سیاسی او مورد نقد قرار گیرد، اما به او اجازه داد تا جهانی خلق کند که فراتر از زمان و مکان خاصی باشد. او در تاریکی خود، به نوعی جهان‌وطنی دست یافت که مرزهای جغرافیایی را بی‌معنا می‌کرد.
دکتر علیرضا مجیدی
دکتر علیرضا مجیدی
پزشک، نویسنده و بنیان‌گذار وبلاگ «یک پزشک»
دکتر علیرضا مجیدی، نویسنده و بنیان‌گذار وبلاگ «یک پزشک».
با بیش از ۲۰ سال نویسندگی «ترکیبی» مستمر در زمینهٔ پزشکی، فناوری، سینما، کتاب و فرهنگ.
باشد که با هم متفاوت بیاندیشیم!

4 دیدگاه

  1. . همیشه فکر می کردم می توان یافت و آسود. می توان فهمید و آرام گرفت. اما نه همه شور است وشیدایی. ترس است و اضطراب. بی هیچ فشاری در حال انفجاری. انفجاری که تو را تکه تکه می کند و باد ترا با خود می برد. اما تو دوباره جمع می شوی و این بار تمام دنیا را در خود داری. سنگینِ سبکی، بی قرارِ آرام، چشمانت می خندد و قلبت خونریزی می کند.
    و چون پادشاه وِ شاعر، بورخس که دو تن بودند. تو یک تن می شوی. پادشاهِ شاعری که خنجر می کشی و نام نمادینت را قربانی می کنی تا آواره ای باشی، پادشاه خویشتن.

  2. درک کلمات، یعنی بی آنکه با چشم هایت لمس کرده باشی شان، برای ما که با چشم های باز به جهان می نگریم، دور از تصور است. آنقدر حتی عادت کرده ایم به تماشا کردن که، اگر از ما بخواهند با ساعتی چشم بر بستن، به توصیف عالم بپردازیم، بسیارانمان از بیان واقعیت ساده ی پیرامونمان نیز، ناتوان خواهیم بود. حال چگونه است که ایشان به راستگان ترین حد ممکن، دنیای ما را اینجور درست و درمان به رخ می کشانند که گاه می شود گفت از ما چشم تر هستند در برابر رخداده های این دنیای مرموز.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
[wpcode id="260079"]