داستان کوتاه «زخم نامریی»، نوشته کارولی کیسفالودی

یک روز صبح زود پیش از این که جراح مشهور از رخت خواب اش بیرون بیاید، بیماری به سراغ اش رفت که مصرانه تقاضای دیدار فوری او را داشت. بیمار ادعا می کرد در چنان وضیعتی ست که کوچکترین تأخیری در مورد او جایز نیست. پزشک جراح با عجله لباس اش را پوشید و با نواختن زنگ، پیشخدمت اش را فراخواند:

-بگو بیمار بیاید تو.

مردی وارد شد که ظاهرا به طبقه ی اشراف تعلق داشت. رنگ پریده چهره و حرکات عصبی اش حاکی از رنج و درد درون اش بود. دست راست اش باندپیچی شده بود. هر چند بر احوال خود مسلط بود اما هر از چند گاهی یک بار، ناله ی سوزناکی از میان لب هایش خارج می شد.

-بفرمایید، خواهش می کنم. چه کاری می توانم برای شما بکنم؟


خرید کتاب با ۱۰٪ تخفیف(همه کتاب‌ها)

-یک هفته‌ای است که نخوابیدم. دست راست ام اذیت ام می کند. نمی توانم بفهمم دردش چیست. شاید سرطان یا بیماری خطرناک دیگری ست. اوایل زیاد اذیت ام نمی کرد، اما اخیرا پوست ام را کنده است. یک لحظه آرامش ندارم. به شدت درد می کند. ساعت به ساعت دردش زیادتر می شود، و بیش از پیش تحمل ناپذیر و عذاب آور. خودم را هر طوری بود به شهر رساندم تا شما را ببینم. اگر مجبور باشم ساعتی دیگر این درد را تحمل کنم دیوانه می شوم. از شما می خواهم با این درد را از بین ببرید یا دستم را قطع کنید. هر کاری که صلاح می دانید انجام بدهید.

جراح، بیمار را مطمئن ساخت که عمل جراحی چندان لزومی ندارد. ولی مرد مصرانه گفت:

-نه. نه، باید جراحی اش کنید. من فقط برای این کار به این جا آمدم. می خواهم هر طور شده از شر این عضو بیمار خلاص شوم. هیچ راه دیگری ندارم.

مرد دست بسته شده اش را با زحمت فراوان باز کرد و ادامه داد:

– اگر زخمی در دست ام نمی بینید تعجب نکنید؛ چون واقعا یک مورد استثنایی است.

پزشک، بیمار را مطمئن ساخت که عادت ندارد از دیدن موارد استثنایی دچار تعجب شود. او آرام و پس از معاینه یی دقیق با حیرتی زایدالوصف آن را رها کرد. چون ظاهر دست هیچ عیبی نداشت. درست مثل دست دیگر بود،

حتا تغییر رنگی هم در آن دیده نمی شد.

اما روشن بود که مرد از درد شدیدی رنج می برد. گواه این مطلب طرز گرفتن دست راست با دست چپ پس از رها شدن آن توسط پزشک بود.

-کجاش درد می کند؟

دو نقطه بین دو سیاهرگ بزرگ دست اش را نشان داد. اما هنگامی که پزشک محتاطانه با نوک انگشتان اش آن نقطه را لمس کرد او به سرعت دست اش را عقب کشید.

-همین نقطه است که درد می کند؟

-بله به شدت…

-وقتی انگشت ام را رویش می گذارم شما فشار آن را احساس می کنید؟

مرد نتوانست جواب دهد. اما اشکی که در چشمان اش جمع شده بود بازگو کننده تأییدش بود.

-خیلی عجیب است. من چیزی نمی بینم. هیچ…

-من هم همین طور. اما از شدت درد، دل ام می خواهد بمیرم.

جراح، دوباره به دقت تمام دست را معاینه کرد. حرارت بدن اش را اندازه گرفت و سرانجام سرش را تکان داد و گفت:

-پوست کاملا سالم است. شریان ها هم طبیعی هستند. کوچک ترین سرخی و تورمی هم دیده نمی شود. به نظرم که از نظر سالم بودن هیچ فرقی با دست دیگرتان ندارد.

-فکر می کنم در این نقطه یک کمی قرمزتر است.

-در کجا؟

بیمار، دایره یی به اندازه یک سکه کوچک روی دست اش کشید:

-این جا!

پزشک چنان به او نگریست که گویی با مرد دیوانه یی طرف است.

-شما باید چند روزی در شهر بمانید. سعی می کنم ظرف این مدت فکری برای تان بکنم.

می دانید آقای دکتر، من یک دقیقه هم نمی توانم صبر کنم. فکر می کنید من دیوانه ام یا دچار توهم شده ام؟ اما این طور نیست. این زخم نامریی به شدت مرا رنج می دهد. از شما می خواهم آن را تا استخوان هم که شده ببرید و دور بیندازید.

-چنین کاری امکان ندارد، آقای عزیز!

-چرا امکان ندارد؟

-چون دست شما هیچ مشکلی ندارد. درست به سالمی دست من است.

-به نظرم شما فکر می کنید من دیوانه ام یا دارم شما را گول می زنم.

و پس از گفتن این حرف هزار فلورین از کیف اش بیرون آورد و روی میز گذاشت:

-می بینید که چه قدر مشتاق این عمل هستم. موضوع باید برایم خیلی مهم باشد که حاضرم به خاطرش هزار فلورین بپردازم. خواهش می کنم ترتیب عمل را بدهید.

-اگر شما تمام ثروت دنیا را هم به من بدهید من هرگز چاقوی جراحی را به یک دست سالم فرو نمی کنم.

-چرا نمی کنید؟

-برای این که این کار با اخلاق و شرافت حرفه ییام منافات دارد. با این عمل مردم دنیا شما را ابله دانسته و مرا متهم به سواستفاده از ضعف شما می کنند و یا می گویند که من نتوانستم زخمی را که وجود ندارد تشخیص دهم.

–بسیار خب آقای دکتر، پس یک لطف دیگر در حق من بکنید. من خودم عمل جراحی را انجام می دهم. هر چند دست چپ ام برای این کار خیلی خام است. فقط از شما می خواهم مراقبت های بعد از عمل را انجام دهید.

جراح شگفت زده مشاهده کرد که مرد مصرانه کت اش را در ورد و آستین پیراهن اش را بالا زد. حتا چاقوی جیبی اش را نیز از جیب بیرون آورد. چیزهایی هم از پزشک خواست. پیش از این که پزشک بتواند دخالتی بکند مرد غریبه شکاف عمیقی روی دست اش به وجود آورد.

پزشک هراسان فریاد زد:

-دست نگه دار! او از این می ترسید که مرد یکی از شریان هایش را قطع نماید.

حالا که مطمئنی این عمل باید انجام گیرد، بسیار خب خودم این کار را می کنم. و به تدارک وسایل عمل پرداخت. هنگامی که وقت بریدن محل زخم فرا رسید، پزشک به بیمار توصیه کرد چون اکثر افراد از دیدن خون خود حالت تهوع به آنها دست می دهد، سرش را به سوی دیگر بچرخاند.

بیمار گفت:

-هیچ لازم نیست. من باید محل دقیق قسمتی را که باید بریده شود به شما نشان دهم.

بیمار با شکیبایی، درد جراحی را تحمل کرد، و کوچک ترین لرزشی به دست اش نداد. در تمام این مدت با راهنمایی هایش پزشک را کمک کرد. سرانجام وقتی که نقطه ی مورد نظر بریده و بیرون آورده شد، او آهی حاکی از شادی و آرامش کشید؛ چنان که گویی بار سنگینی را از دوش اش برداشته باشند.

جراح پرسید:

-دیگر دردی را احساس نمی کنید؟

او با لبخند گفت:

-یک ذره هم نه. درست مثل این که درد از ریشه قطع شده است. ناراحتی کمی هم که در جای بریدگی احساس می کنم مثل نسیم خنکی بعد از تحمل گرماست. بگذارید خون بیرون بیاید. این کار سبب تسکین ام می شود.

بعد از این که زخم باندپیچی شد، در سیمای غریبه، شادی و رضایتی وافر به چشم می خورد. مرد دیگری شده بود. با سپاس فراوان دست پزشک را با دست چپ اش فشار داد و گفت:

-واقعا از شما متشکرم.

تا چند روز بعد از عمل، پزشک بیمارش را در مهمان خانه ی محل اقامت اش ملاقات می کرد و در بین این دیدارها متوجه شد او مردی بلند پایه و متشخص است. مردی فهمیده و تحصیل کرده که عضو یکی از بهترین خانواده های مملکت است.

بعد از بهبود کامل زخم، مرد غریبه به موطن اش بازگشت.

سه هفته بعد، بیمار دوباره وارد مطب جراح شد. دست اش را دوباره در پارچه یی پیچیده بود و از همان درد تحمل ناپذیر در همان نقطه یی که قبل از عمل او را آزار می داد، شکایت داشت.

چهره اش خمیده به نظر می رسید و دانه های عرق سردی بر پیشانی اش می درخشید. او درون مبلی فرو رفت و بدون ابراز کلمه‌ای دست راست اش را برای معاینه به سوی پزشک گرفت.

-خدای من چه شده؟

بیمار ناله کنان جواب داد:

-شما آن را به قدر کافی نبریدید. درد دوباره شروع شده. خیلی بدتر از گذشته. دیگر دارم دیوانه می شوم. نمی خواستم دوباره موجب زحمت شما بشوم، برای همین تا الان تحمل کردم. ولی دیگر طاقت ام طاق شده. شما باید دوباره آن را عمل کنید.

جراح، محل زخم را معاینه کرد. محلی که او عمل کرده بود کاملا خوب شده و پوست تازه یی آورده بود. هیچ یک از شریان ها آسیب ندیده بود. نبض طبیعی بود، با این که سراپای مرد می لرزید، اما تب نداشت.

-من هیچ گاه نه چنین چیزی را دیده ام و نه تجربه کرده ام.

چاره ی دیگری جز عمل مجدد نبود. همه چیز مثل بار اول انجام شد. درد ساکت شد. گرچه بیمار آرامش زیادی یافت اما این بار لبخندی بر لبان اش دیده نشد. هنگام تشکر از پزشک چهره اش را حالتی مأیوسانه همراه با تأثر پوشانده بود.

در حالی که اتاق را ترک می کرد گفت: اگر یک ماه بعد دوباره برگشتم تعجب نکنید.

-شاید نیایید. زیاد روی این موضوع فکر نکنید.

با قاطعیت گفت:

-همان طور که در وجود خدا تردید نیست در این مورد هم شک نکنید. خدا نگهدار.

جراح، قضیه را با چند تن از همکاران اش مطرح ساخت. هر یک عقیده‌ای  ابراز کردند، اما هیچ کدام توضیح قابل قبولی نداشتند.

یک ماه گذشت و بیمار پیدایش نشد. چند هفته‌ای هم سپری شد، تا این که روزی به جای بیمار، نامه یی از محل اقامت اش به دست جراح رسید. جراح با خوشوقتی در حالی که فکر می کرد درد دیگر بازنگشته است در پاکت را گشود. نامه یی بدین مضمون در آن قرار داشت:

آقای دکتر عزیز، از آنجایی که نمی خواهم راجع به ناخوشی ام برای شما تردیدی باقی بماند و مایل هم نیستم این راز را با خود به گور ببرم بهتر دیدم شما را با سابقه ی بیماری وحشتناک ام آشنا کنم. تاکنون سه بار دیگر این درد بازگشته است و دیگر قصد ندارم با آن مبارزه کنم. برای این که بتوانم این نامه را بنویسم زغال گداخته‌ای به روی محل درد گذاشته ام تا پادزهری برای شعله‌ای جهنمی باشد که در درون اش زبانه می کشد.

تا شش ماه پیش مرد خوشبختی بودم. ثروتمند و راضی، از هر چه که برای مرد سی و پنج ساله یی جالب بود لذت می بردم. یک سال پیش ازدواج کرده بودم. عشقی دو جانبه بود؛ همسرم خانمی زیبا، مهربان و فهمیده بود که افتخار ندیمگی کنتس را داشت.

مرا می پرستید و قلب اش سرشار از حق شناسی بود. شش ماهی با شادی و خوشی سپری شد. هر روز از روز قبل برای مان لذتبخش تر می گذشت. هر وقت که به شهر می آمدم تا مسافتی دراز بدرقه ام می کرد و به هیچ ملاقاتی جز دیدار کنتس آن هم جز برای چند ساعت بیشتر نمی رفت. توجه و محبت اش به من سبب ناراحتی دیگران می شد. هرگز با مرد دیگری نمی رقصید. اگر اتفاقا در رویاهایش خواب مرد دیگری را می دید آن را گناهی نابخشودنی می پنداشت و به آن اعتراف می کرد. چون طفلی بی گناه و دوست داشتنی بود. نمی توانم بگویم آنچه بر من گذشت صرفا ادعا بوده است. انسان حتا در اوج شادی و خوشبختی اش هم احمقانه در جست و جوی بدبختی است.

او میز کوچکی برای دوخت و دوز داشت که کشوی آن را همیشه قفل می کرد. این موضوع وسوسه آزاردهنده‌ای را در درون ام به وجود آورد. اغلب متوجه می شدم که او هرگز کلید را روی کشو نمی گذارد و هرگز هم قفل نشده از آن دور نمی شود. چه چیزی را با این دقت پنهان می ساخت؟ حسادت و تردید دیوانه وار وجودم را در خود گرفت. دیگر بی گناهی چشم ها و آغوش پر محبت و بوسه های گرم اش را باور نمی کردم. آیا تمام این گونه رفتارها فریبی زیرکانه نبود؟

روزی کنتس برای تشویق او به اقامتی یک روزه در قصرش به سراغ وی آمد. از ته قلب رضایت چندانی به این کار نداشت، ولی وقتی از من قول گرفت بعد از ظهر به دنبال اش بروم این دعوت را پذیرفت.

کالسکه هنوز از حیاط بیرون نرفته بود که من به باز کردن کشوی میز پرداختم. بالاخره یکی از کلیدهایی که امتحان کردم به قفل خورد و آن را باز کرد. پس از مدتی جست و جو در میان اشیای زنانه ی موجود، زیر پارچه ابریشمی تاشده‌ای یک بسته نامه پیدا کردم.

با همان نگاه اول شخص می توانست از روبان صورتی بسته شده به آنها تشخیص دهد که نامه هایی عاشقانه اند. به هیچ وجه توجه‌ای به این که دست زدن به آنها کاری شایسته نیست، نکردم. انگیزه‌ای مرا بر آن می داشت. آیا این نامه ها متعلق به دورانی نبود که او نام مرا بر خود گذاشته بود؟ با دستی لرزان روبان را گشودم و نامه ها را یکی بعد از دیگری مطالعه کردم. وحشتناک ترین ساعات زندگی ام بود.

آنها آشکار کننده جنایتی غیر قابل بخشش علیه مردی بودند. همگی شان را یکی از صمیمی ترین دوستان ام نوشته بود. و لحن آنها سرشار از صمیمیتی خالصانه گویای احساساتی عمیق بود. گویای این که چه طور او همسرم را به پنهان کاری مجبور کرده بود. چگونه امثال مرا شوهرانی ابله نامیده و از او خواسته بود تا مرا در غفلت نگه دارد.

همه آنها بعد از ازدواج ما نوشته شده بود؛ درست در دورانی که فکر می کردم خوشبخت ام! احساسات ام را نمی خواهم بیان کنم. زهری که به کامم ریخته شده بود تا قطره آخر نوشیدم. آن گاه نامه ها را تا کردم و به مخفی گاهشان بازگردانیدم و دوباره در آن را قفل کردم.

می دانستم اگر به دنبال اش نروم تا شب مراجعت خواهد کرد. دقیقا پیش بینی ام به وقوع پیوست او با خوشحالی از کالسکه پایین پرید و به سوی من که در ایوان نشسته بودم دوید و با اشتیاق خود را در آغوش ام افکند و مرا بوسید.

وانمود کردم هیچ اتفاقی نیافتاده است. باهم گپ زدیم. شام خوردیم و طبق معمول هر کدام به اتاق خودمان برای خوابیدن رفتیم. در آن هنگام تصمیم به انجام عملی گرفتم که شاید اجرایش دیوانگی محض بود. هم چنان که نیمه شب وارد اتاق اش می شدم به خود گفتم آیا خیانتی چنین بی شرمانه با چنین حالتی عادی و چهره‌ای معصومانه امکان پذیر است؟

هم چنان که در خواب بود به چهره ی زیبا و معصوم اش چشم دوختم. زهر ریخته شده به کام ام اندک اندک بر روح ام اثر گذاشته و رگ و پی وجودم را آلوده ساخته بود.

بی سروصدا دست راست ام را بر گلویش گذاشتم و با تمام قدرت ام آن را فشردم. یک لحظه چشمان اش را باز کرد و با حیرت نگاهی به من افکند و سپس آنها را دوباره بست و مرد.

کوچک ترین حرکتی برای دفاع از او سر نزد و چنان آرام مرد که گویی خواب خوش اش پایان نیافته است.

مثل این که حتی به خاطر قتل خود نیز نسبت به من کینه یی احساس نمی کرد. قطره ی خونی که از لبان اش به بیرون تراوید به روی دست راست من افتاد. محل آن را می دانید. خودم صبح وقتی خشک شده بود متوجه آن شدم. بی سروصدا او را به خاک سپردیم. چون در حومه ایالتی زندگی می کنم که هیچ مقامی برای بازپرسی و رسیدگی وجود ندارد کسی راجع به مرگ ناگهانی او دچار سوظنی نشد و از آن جایی که خویشاوند و دوستی هم نداشت پرسش و پاسخی هم به میان نیامد. مخصوصا بعد از مرگ اش اعلامیه هایی به اطراف فرستادم تا از مزاحمت مردم، خود را آسوده کرده باشم. هیچ عذاب وجدانی احساس نمی کردم. رفتارم وحشیانه و خشونت بار بود اما او هم مستحق چنین رفتاری بود. چون از او متنفر شده بودم توانستم به آسانی او و ماجرایش را به فراموشی بسپارم. هیچ قاتلی پس از جنایت، بی تفاوت تر از من یافت نشده.

وقتی پس از مراسم کفن و دفن به خانه رسیدم. کنتس را در آنجا دیدم. او همان طور که می خواستم به مراسم دیر رسیده بود. او تحت فشار هولناکی بود. وحشت و ناگهانی بودن حادثه او را مبهوت ساخته بود. با حالتی مؤقرانه سخن گفت و با آن که سعی می کرد مرا تسلی دهد از صحبت هایش چیزی دستگیرم نشد.

شاید هم اصلا توجه‌ای به سخنان اش نکردم؛ چون احتیاجی به تسلیت احساس نمی کردم. در پایان سخنان اش دست مرا در دست گرفت و با حالتی صمیمانه گفت که مایل است رازی را برای من بازگو کند و اضافه کرد امیدوار است که آگاهی از این راز سبب سواستفاده‌ای از جانب من نشود.

آنگاه گفت که بسته نامه‌ای را نزد همسر سابق من به امانت گذاشته است که احتمالا به سبب خصوصیات ویژه نامه ها نتوانسته است آنها را در خانه خود نگهداری نماید و از من خواست لطف کرده و آنها را به او باز گردانم. هم چنان که سخنان اش را می شنیدم سرمایی را در زیر پوست ام احساس می کردم. با تظاهر به خونسردی از او پرسیدم: مضمون آنها؟

از این پرسش بر خود لرزید و گفت: همسر شما وفادارترین و صادق ترین زنی بود که من دیده بودم. او هرگز راجع به مضمون نامه ها نپرسید و قسم خورده بود که هرگز به آنها نظری نیفکند.

-در کجا آنها را نگهداری می کرد؟

-به گفته خودش آنها را در کشوی میز دوزندگی اش گذاشته. دور آنها روبانی صورتی رنگ گره خورده است. به راحتی پیدایش می کنید. روی هم رفته سی عدد نامه است.

او را به اتاقی که میز دوزندگی اش در آن قرار داشت بردم و کشو را برایش گشودم و پس از دادن بسته نامه ها به دست اش گفتم:

-این هاست؟

او با اشتیاق آنها را از دست ام قاپید. جرأت نکردم سرم را بلند کنم چون می ترسیدم حقیقت ماجرا را از آن چه در چشمان ام می گذرد بخواند. ولی او خیلی زود مرا ترک کرد.

دقیقا یک هفته پس از مراسم کفن و دفن، درد سوزانی را در دست ام در نقطه‌ای که در آن شب خوفناک خون بر آن چکیده بود احساس کردم. بقیه ماجرا را می دانید. می دانم این جز یک توهم چیز دیگری نیست اما نمی توانم خود را از دست آن خلاص کنم. این تنبیه ای ست که باید به خاطر عجله و خشونت خویش در قتل زن دوست داشتنی و بی گناهم متحمل شوم. دیگر سعی نمی کنم در مقابل آن به مقاومت برخیزم. می خواهم به او بپیوندم و بخشش گناهم را از او بخواهم. مطمئنا مرا خواهد بخشید. او همان اندازه که در حیات اش مرا دوست داشت هنوز هم دوست می دارد.

آقای دکتر از شما به خاطر تمام آنچه که برایم انجام دادید متشکرم.


نوشته کارولی کیسفالودی

دیدگاه خود را با ما اشتراک بگذارید:

ایمیل شما نزد ما محفوظ است و از آن تنها برای پاسخگویی احتمالی استفاده می‌شود و در سایت درج نخواهد شد.
نوشتن نام و ایمیل ضروری است. اما لازم نیست که کادر نشانی وب‌سایت پر شود.
لطفا تنها در مورد همین نوشته اظهار نظر بفرمایید و اگر درخواست و فرمایش دیگری دارید، از طریق فرم تماس مطرح کنید.