معرفی کتاب: زمان زود پیر می‌شود ، نوشته آنتونیو تابوکی‌

آنتونیو تابوکی در ۲۴ سپتامبر ۱۹۴۳ میلادی در شهر پیزای ایتالیا به دنیا آمد. دوران کودکی و نوجوانی خود را در شهر کوچک و کیانو گذراند و در زمان دانشجویی شهر پاریس را جهت گسترش تجربیات و تحصیلات خود برگزید.

آنتونیو تابوکی در دانشگاه به تحصیل ادبیات و فلسفه پرداخت، سپس به سرتاسر اروپا سفر کرد و در پاریس پس از آشنایی با اشعار فرناندو پسوا، شاعر و نویسنده تأثیرگذار پرتغالی، به پرتغال و زبان و ادبیات پرتغالی علاقمند شد. بسیاری از آثار پسوا را نیز به زبان ایتالیایی ترجمه کرد. تابوکی نویسنده متعهدی است که عقیده دارد در برابر وقایع نگران کننده جامعه باید به موقع موضع گیری کرد. او در آثارش فاشیسم و حکومت راست گرا را محکوم می کند.

شخصیت های داستان های آنتونیو تابوکی عمدتا آدم هایی از بطن جامعه اند، آدم هایی با ظاهر معمولی و با مشکلات روزمره، که با گشت و گذار در دنیای تخیلات و باغ خاطرات، در جستجوی کشف راه هایی برای پی بردن به راز هستی اند. تابوکی ۲۵ مارس ۲۰۱۲، در ۶۵ سالگی در لیسبون پرتغال چشم از جهان فروبست.

مسئله زمان یکی از عناصر اساسی آثار تابوکی است. البته از دید او زمان قراردادی یا بیرونی با زمان وجدانی یا درونی فرق می کند. در مجموعه داستان زمان زود پیر می شود توجه تابوکی به عنصر زمان کاملا محسوس است. این مجموعه دربرگیرنده و داستان پیرامون خاطرات، گذر برگشت ناپذیر زمان و چرخه جادویی هستی انسان است.


خرید کتاب با ۱۵٪ تخفیف(همه کتاب‌ها)

همه شخصیت های این کتاب گویی درگیر رویارویی با زمان اند؛ زمانی که پشت سر گذاشته اند، زمانی که در آن به سر می برند، و آمیزش این دو زمان به گونه ای است که گاه تفکیک ناپذیر می نماید. انگار در ساعت شنی زندگی آنان طوفان شن به پا خاسته است: زمان می گریزد، متوقف می شود، دور خود می چرخد، ناپدید و سپس پدیدار می شود. اشباحی از گذشته ظاهر می شوند، چیزهایی که پیشتر متفاوت بوده اند اینک شبیه به هم به نظر می رسند. شخصیت های داستان، با درک از کف دادن زمان، خود را همچون کودکی احساس می کنند که به ناگاه درمی یابد باد بادکنکی که در دست داشته خالی شده است.

محل وقوع داستان ها سرتاسر اروپاست، از برلین تا استانبول، از آشویتس تا بخارست. نویسنده، با خلق شخصیت هایی که گاه راوی داستان اند و گاه ماجرایشان روایت می شود، از اشخاصی جاافتاده و نسبتا مرفه سخن می گوید که می کوشند با مرور خاطرات بی شمار زندگی خود دست کم یک خاطره بیابند که نشان دهد زندگی شان را بیهوده نگذرانده اند.

اولین اثر تابوکی رمان «میدان ایتالیا» ست که در سال ۱۹۷۳ منتشر شد. از دیگر آثار او این رمان ها را می توان نام برد:

دیالوگ های ناتمام (۱۹۸۸)، سه روز آخر فرناندو پسوا (۱۹۹۴)، پریرا چنین می گوید (۱۹۹۴)، سر برباد رفته داماشنو مونته پرو  (۱۹۹۷) و تریستانو می میرد (۲۰۰۴)


کتاب زمان زود پیر می‌شود

کتاب زمان زود پیر می‌شود
نویسنده : آنتونیو تابوکی‌
مترجم : فرزانه کریمی ، هاله ناظمی
انتشارات کتاب خورشید
۱۴۴ صفحه


دایره

«از آن دوران پرسیدم، زمانی که هنوز جوان، بی پروا، ساده و عجول بودیم در پاسخ گفت: همه چیز همان گونه است مگر جوانی.»

معلم پیر حرفش را قطع کرد. انگار پشیمان شده بود. با دستپاچگی قطره اشکی را که بر مژه هایش نشسته بود پاک کرد و ضربه ای به پیشانی اش زد. مثل اینکه بخواهد بگوید عجب احمقی هستم، لطفا مرا ببخشید. گره پاپیونش را که رنگ نارنجی تندی داشت شل کرد و با آن لهجه غلیظ آلمانی اش به زبان فرانسوی گفت: «خواهش می کنم ببخشید، خواهش می کنم ببخشید، فراموش کرده بودم عنوان شعر این است: معلم پیر، اثر شاعره بزرگ لهستانی، ویسلاوا شیمبورسکا .» در آن لحظه به خودش اشاره می کرد؛ انگار منظورش این بود که قهرمان آن شعر با او همخوانی دارد. سپس یک نوشیدنی دیگر نوشید که، بیش از شعر، به هیجان و اضطرابش می انداخت. ناگهان به هق هق افتاد. همه به پاخاستند و دلداری اش دادند: «ولفگانگ ، این کار را نکنید، خواندن را ادامه بدهید.» معلم پیر با دستمال چهارگوش بزرگی بینی اش را پاک کرد و با صدایی رسا ادامه داد:

از عکس درون قاب بر روی میز تحریر /پرسیدم در پاسخ گفت: عکس” برادر، عموزاده ها، خواهرزن، همسر و دختر کوچکش است که روی زانوانش /نشسته و گربه ای در آغوش /دخترک و درخت گیلاس که شکوفه کرده و پرنده ای که بر آن نشسته.”»

بقیه اش را دیگر نشنیده بود، شاید هم نخواسته بود که بشنود. چقدر معلم سالخورده ناحیه سن گلو  دوست داشتنی بود. عموزاده های سن گلو کمی دھاتی اند حرفی که شبی در آشپزخانه از عمه پدرش شنیده بود مخلوقات عجیبی اند، آدم های خوبی اند، اما در آن مکان دورافتاده، بین کوه ها و دریاچه ها زندگی می کنند.

در عوض از معلم پیر سن گلو خوشش می آمد. از شعری که می خواست در مراسم بزرگداشت بخواند چند نسخه تهیه کرده بود و با ظرافت آن را بر سر آن میز آراسته و شیک در بین شیرینی ها و انواع پنیر در دسترس میهمانان قرار داده بود. چون به گفته او، بهترین تجلیل در مراسم یادبود پدربزرگ همین بود: «برادر مرحوم به یاد ماندنی ام، ژوزف،

که ای کاش خداوند به جای او مرا به سوی خود می خواند.» اما او زنده و سرحال آنجا بود و لکه های قرمز زیادی روی بینی اش بود که بر اثر مصرف الکل بیشتر به چشم می آمد و در همان حال مادربزرگ مدح شاعرانه ای را که برادرشوهرش برای شوهر مرحومش می خواند با شادمانی گوش می داد (شاید هم چرت می زد)، زیرا ده سال بود که انگیزه آن گردهمایی باشکوه خانوادگی، مراسم سالگرد آن مرحوم بود. یاد درگذشتگان را باید زنده نگه داشت، با این همه زندگی همچنان ادامه دارد و بیش از درگذشتگان شایسته تجلیل و جشن و شادی است. چشم حسود بترکد، خانواده خانواده است، به خصوص خانواده ای اصیل مثل خانواده ما که از اوایل قرن هجدهم از ژنو تا ناحیه سن گلو و از دریاچه کوستانتزا در آلمان و از آلمان تا لهستان دفاتر پستی متعددی داشت. هنوز عکس ها و تمبرهایشان در آلبوم خانوادگی هست.

بعدها، از آن دفاتر قدیمی پست، شبکه هایی تجاری به وجود آمد که امروز خانواده زایگلر  را در سوییس و در سراسر اروپا مشهور کرده است. بنیانگذاران آن سال ها پیش از دنیا رفته اند و وارثان پیرشان نیز دیر یا زود از دنیا خواهند رفت. اما خانواده همچنان پابرجاست، زیرا زندگی ادامه دارد. در خاتمه، عمو سن گلو پیروزمندانه گفت: «اینک در اینجا گرد آمده ایم تا با فرزندان و نوادگان اخویش تداوم زندگی را جشن بگیریم.»

و اکنون وارثان آن همه سنت، آنجا هستند. رفتار نمایشی عمو سن گلو، که با صدایی اندوهبار شعر را دکلمه می کرد، مثل این بود که به آنها اشاره می کند: به پسر کوچولویی با موهای طلایی و مجعد که کراوات بسته بود و دختری که صورتش پر از کک و مک بود. هر دو، غافل از اینکه آن دست به آنها اشاره می کند، و بیگانه با خاطره پدربزرگ ژوزف که برای آنها نا آشنا بود، بر سر تکه ای کیک شکلاتی با هم دعوا می کردند. پسرک که برخواهرش پیروز شده بود نشانه پیروزی اش را مانند سبیل در نمایش گینیول زیر بینی اش گذاشته بود و عروس کوچک خانواده، گرتای سفیدرو، فورا با یک دستمال توری که آن هم مال عمو سن گلو بود، لکه شکلات را از صورت پسرک پاک کرد و لبخندی زد. لبخندی بر چهره ای گلگون از شیر و خون، اصطلاحی که در آن کشور شنیده بود. البته شاید در ژنو نبود بلکه در لوگانو بود. شیر و خون، چه ترکیب عجیبی! اولین بار که این اصطلاح را شنیده بود تأثیر عجیبی رویش گذاشته بود، چیزی مثل حالت تهوع. شاید به خاطر اینکه با شنیدن آن، کوزه ای پر از شیر را مجسم کرده بود که قطره های خون در آن می چکید. افکارش به دوران کودکی ای بازگشته بود که از آن او نبود: دهکده ای که به مرور زمان از بین رفته بود، در دامنه کوه های سرزمینی به نام مغرب که گویی به جغرافیایی انتزاعی تعلق داشت. اکنون در این شهر یاد پدربزرگ ژوزف را گرامی می داشتند…

دیدگاه خود را با ما اشتراک بگذارید:

ایمیل شما نزد ما محفوظ است و از آن تنها برای پاسخگویی احتمالی استفاده می‌شود و در سایت درج نخواهد شد.
نوشتن نام و ایمیل ضروری است. اما لازم نیست که کادر نشانی وب‌سایت پر شود.
لطفا تنها در مورد همین نوشته اظهار نظر بفرمایید و اگر درخواست و فرمایش دیگری دارید، از طریق فرم تماس مطرح کنید.