‌وبا در ایران در عصر قاجار از دید سیاحان

عصر قاجار، به ویژه دوره ناصرالدین شاه در تاریخ تحولات پزشکی ایران اهمیت ویژه ای دارد. برخی از سیاحانی که در آن عصر به ویژه از اروپا وارد ایران میشدند، در سفرنامه های خود، چشم اندازی از وضع طبابت و بیماریهای مختلف آن روزگار ترسیم کرده اند و دیدگاه های خود را در این زمینه نگاشته اند. بررسی

دیدگاه های این سیاحان با توجه به غلبه طب پاستوری بر جالینوسی در اروپای آن زمان میتواند وجوه تشابه و تمایز بین این طب و طب سنتی حاکم بر ایران دوره قاجار را عیان سازد.

در این مقاله تلاش شده است تا حدودی جنبه های گوناگون بیماری مهم وبا از حیث پراکندگی، همه گیری، نحوه مواجهه مردم و حکومت با این بیماری و درمان آن در عصر قاجار و… از دید سیاحان روشن شود که امید است از این طریق، بخشی از تاریخ طب ایران تبیین گردد.

باید گفت که بیماری وبا نه تنها در ایران آن عصر قربانیان زیادی میگرفت، بلکه در اروپای قرن نوزدهم نیز چندین بار اپیدمیهای بزرگی با تلفات فراوان ایجاد کرد و این بیماری در آن قرن، مشکلی جهانی بوده است.

همچنین بدیهی است نظر سیاحی را که چند صباحی در مملکتی اقامت میکند، نمیتوان صد در صد پذیرفت؛ به ویژه آنکه برخی سیاحان مغرضانه سعی داشتند وضع ایران را سیاه نمایی کنند. ولی این امر نمیتواند دلیلی برای ارائه نشدن مواضع آن ها باشد؛ چون کمترین فایده طرح این مواضع، ممکن است نقد آن به وسیله صاحب نظران و کارشناسان باشد.

همه گیری

وبا یکی از بیماریهای خطرناک و همه گیر در دوره قاجار به شمار میرفت.

این بیماری مهلک که به «مرض موت» یا «مرگا مرگی» نیز معروف بود، هرچند وقت یک بار در نقطه ای از کشور شایع میشد و کم کم پیشروی میکرد و از اهالی شهرها و روستاها قربانی میگرفت و آن ها را خالی از سکنه میساخت.

وبا معمولا دامنگیر مردمی میشد که از وسایل مقدماتی بهداشت، رفاه اقتصادی و تأمین اجتماعی برخوردار نبودند و از نظر اقتصادی عاملی عمده در

کاهش میزان جمعیت و تولید شمرده میشد. این بیماری از امراض بومی ایران بود و تقریبا همه ساله یا دو سال یک بار در بخش هایی از این کشور یا در سراسر آن شیوع مییافت و رشته زندگی و فعالیت اجتماعی را تا حدودی میگسست. به گزارش ویلم فلور پژوهشگر هلندی تاریخ ایران، در فاصله سال های۱۸۲۰ تا ۱۹۰۳ م.، یعنی قسمت اعظم دوره قاجار هفت همه گیری عمده وبا در ایران رخ داده که به این شرح است: وبای ۱۸۲۱ م. که از خلیج فارس آغاز شد؛ وبای ۱۸۲۹ م. که از هند و افغانستان وارد ایران شد؛ وبای ۴۷‌ – ۱۸۴۵ م. که باز هم از راه هند و افغانستان شیوع یافت و به گفته دکتر کلوکه ۲ در سال ۱۸۴۶ م. دوازده هزار نفر را در تهران کشت؛ وبای ۵۳–۱۸۵۱ م. که باز به گفته دکتر کلوکه ۱۵ تا ۱۶ هزار نفر را در تهران قربانی کرد؛ وبای ۶۹‌ – ۱۸۶۸ م. که از عراق به ایران رسید؛ وبای ۹۰– ۱۸۸۹ م. که از خلیج فارس آغاز شد و وبای ۱۹۰۳ م. که از خلیج فارس و عراق در ایران شیوع یافت. البته در بین این همه گیریهای عمده، همه گیریهای محلی نیز رخ میدادند. وبا معمولا از راه هند، روسیه یا عراق وارد ایران میشد.

اولین نشانه ابتلا به وبا، احساس سرگیجه و صدای زنگ در گوش همراه با اضطراب شدید است. سپس بیمار اسهال یا تهوع پیدا میکند؛ چنانکه گویی روده ها در یک لحظه خالی میشوند. اگر نشانه های ابتلا به وبا در روز ظاهر شوند، احساس وحشت شدیدی از این حالت به فرد دست میدهد و بسیاری همین ترس را عامل اصلی مرگ دانسته اند و اگر این علائم در شب ظاهر شوند، بیمار مضطرب و شگفت زده از خواب بیدار میشود، سوزشی در انتهای معده و سنگینی در کمر حس میکند، دست و پایش تیر میکشد، عرق چسبناکی بدنش را میپوشاند، ضربان نبض احساس نمیشود و گاهی سردرد نیز عارض میشود.

اگر در این مرحله بیمار تکان بخورد یا از جا برخیزد، اسهال و استفراغ در چند لحظه عارض میشود. این مرحله از نیم تا یک ساعت طول میکشد. سپس، مرحله انقباض عضلانی همراه با درد شدید خصوصا در نوک انگشتان دست و پا رخ میدهد. اگر بیمار قوی باشد و از این مرحله گذر کند، شفا مییابد؛ در غیر این صورت، به آخرین مرحله بیماری که بیهوشیهای متوالی است، وارد میشود. نگاه، بیحرکت؛ رنگ چهره، کبود؛ تنفس، سنگین؛ کلام، نامفهوم و نبض، آهسته تر و نامحسوس تر میشود و از این مرحله تا مرگ، یعنی از آغاز تا پایان بیماری، چند ساعتی بیش فاصله نیست.

سیریل الگود  مؤلف کتاب «تاریخ پزشکی ایران» و پزشک سابق سفارت انگلیس در ایران، معتقد است که شهرهای ایران چون در ارتفاعات قرار دارند، هرگز منشأ و مبدأ پیدایش وبا و طاعون نیستند، ولی هر بار که یکی از این بیماریها به ویژه وبا در یکی از کشورهای همسایه ایران شیوع مییافت، همه شهرهای ایران به این بیماری آلوده میشدند.

وی در این خصوص وبای سال ۱۸۲۹ م. را مثال میزند که از افغانستان به تهران و سال بعد به تبریز رسید و از مرزهای ایران و روسیه نیز گذشت. از سمت جنوب نیز کاشان و اصفهان را درنوردید. در پاییز ۱۸۳۰ م. شدت آن در تبریز به حدی بود که بیش از ۳۰‌ هزار نفر را هلاک کرد و عباس میرزا مجبور شد خانواده خود را در زمستان به اردبیل بفرستد تا به این بیماری مهلک مبتلا نشوند. این موج وبا سال ۱۸۳۱ م. گیلان را هم آلوده کرد. در همین سال وبا از سمت بغداد به کرمانشاه رسید؛ در حالیکه تلفات آن در بغداد و بصره بسیار وحشتناک بو.

در تابستان ۱۸۴۶ م. نیز وبا در تهران شیوع پیدا کرد و اولین مورد آن در ۲۳ ژوئیه دیده شد. محمدشاه در آن زمان در ییلاق بود و با شنیدن این خبر با دستپاچگی زیاد، خود و تمام اعضای خانواده و حرم سرایش را به دهکده ای در ۵۰ کیلومتری تهران برد. این کار با وجود آنکه تلفات بیماری هنوز خیلی زیاد نبود، موجب وحشت شدید اهالی تهران و فرار آن ها در دسته های بزرگ شد. اپیدمی کم کم شدت یافت و به اردوی شاهی نیز رسید و یکی از پسرهای شاه را که هفت ساله بود و یک دختر و دو نفر از زن هایش را کشت. محمدعلی خان، وزیر امور دول خارجه نیز بیمار شد. مقر ییلاقی هیئت نمایندگی انگلیس در قلهک که معمولا هنگام شیوع وبا پناهگاه این هیئت بود نیز از گزند وبا در امان نماند و یک نفر در آن فوت شد.

به تصریح الگود، در این هنگام از دست هیچ یک از پزشکان ایرانی و اروپایی کاری بر نمیآمد و تقریبا هرکس که به وبا مبتلا میشد، جان میباخت. وی تلفات این موج بیماری در تهران را ۱۲ هزار نفر تخمین میزند که معادل حدود یک سوم جمعیت تهران در تابستان ها بود. این بیماری مناطق غربیتر از قزوین را ۱۳۹۱ آلوده نکرد و به همان سرعت که شیوع پیدا کرده بود، از بین رفت.

کلنل چریکف ۴ روسی که در آغاز سلطنت ناصرالدین شاه قاجار در ایران به سر میبرد، از شیوع این بیماری در بصره و محمره (خرمشهر کنونی) در سال ۱۸۵۱ م. خبر داده است که تلفات آن در محمره روزانه ۳۰ نفر بود./

وی همچنین از حرکت وبا از بصره به سمت کربلا و شیوع آن در بغداد، خانقین، حوالی رودخانه کارون و کرمانشاه و تلفات زیاد آن در همان سال خبر داده است.

دکتر یاکوب ادوارد پولاک ۵ استاد طب دارالفنون و پزشک مخصوص ناصرالدین شاه نیز درباره شیوع وبا در تهران در مدت اقامت خود و واکنش های مردم به آن مینویسد: «وبای همه گیر در طول اقامت نه ساله ام سه ‌ بار در تهران بیداد کرد. در اواسط اردیبهشت تا اوایل مرداد فقط مواردی اتفاقی از آن دیده میشدند، اما از آن به بعد به تعداد بیماران افزوده شد و چون فقط اندکی از مبتلایان درمان میشدند، موارد مرگ به رقم وحشت آوری رسید… . در پایتخت این بیماری همه گیر حدود چهار هفته به حال حاد ادامه یافت و پس از آن به تدریج از حدت آن کاسته شد تا به کلی از میان رفت».

در ایام شیوع وبا، هر کس به هر نحو که میتوانست به کوه میگریخت و شاه چادر خود را در دره لار واقع در دامنه دماوند بر میافراشت که ۷۵۰۰ پا از سطح دریا ارتفاع داشت. با وجود آنکه مواد غذایی را از تهران که فقط هشت ساعت با آنجا فاصله داشت میآوردند و همواره ارتباط با آنجا برقرار بود، ولی هرگز پای وبا به این دره نرسید.

همچنین هرگاه افراد آلوده به بیماری از دشت به کوه میآمدند، در روزهای اول چند تن جان میسپردند، اما پس از چندی بیماری کاملا از بین رفت.

یکی از موارد همه گیری وبا در تهران که پولاک شاهد آن بوده، در آوریل ۱۸۵۳ م. رخ داده است (پولاک، ۱۳۶۱ ش، ص ۴۸). در این همه گیری نیز پس از اینکه یکی از درباریان به طور ناگهانی بر اثر وبا مرد، ناصرالدین شاه همان روز به دهی در ۱۰ کیلومتری تهران رفت. این کار شاه موجب وحشت مردم شد و چند روز پس از آن گروه های کثیری از مردم به صورت دسته های بزرگ به سوی دهات اطراف فرار کردند؛ به طوری که تقریبا چهارپنجم اهالی، تهران را تخلیه کردند و وبا در میان باقیمانده ها به شدت شیوع پیدا کرد. بر اساس گزارش های رسمی روزانه تقریبا صد نفر بر اثر ابتلا به این بیماری جان باختند. وبا به تدریج از سمت شمال تا زنجان و مازندران، از شرق تا شاهرود، از غرب تا قزوین و همدان و از جنوب تا شیراز شیوع یافت. صدراعظم وقت (میرزا آقاخان نوری) گزارش داد که در بسیاری از روستاهای مازندران تلفات به قدری زیاد است که ساکنان آن مرده های خود را دفن نکرده فرار میکنند تا جایی که در برخی روستاها با وجود آنکه فصل دروست، حتی یک نفر باقی نمانده است.

بروگش ۶ عضو هیأت اعزامی پروس به ایران که در سال های ۱۸۶۰ و ۱۸۶۱ م. در ایران اقامت داشته نیز به نقل از دکتر هنچه ۷ طبیب آلمانی مقیم ایران، به شیوع وبا در گیلان در اوایل ماه مارس ۱۸۵۴ م. اشاره کرده که قطع یقین ادامه همان وبایی است که پولاک از آن خبر داده است.

مسیر شیوع این بیماری از سمت مازندران به گیلان بود که نخست در روستاهای واقع در کنار رودخانه ها ظاهر شد و سپس به رشت رسید و تلفات زیادی به بار آورد که رقم آن هم معلوم نبود، ولی مبتلایان بیشتر از طبقات فقیر جامعه بودند که تغذیه خوبی نداشتند و با شروع فصل باران و سرما بر شدت بیماری وبا در گیلان افزوده میشد.

دلایل برخی اطبای غربی برای توجیه شیوع وبا گاهی مضحک بود مثلا دکتر هنچه معتقد بود چون زنان «لباس زیر کافی و مرتبی در ناحیه شکم» ندارند، بیشتر دچار این بیماریها میشوند.

پولاک هم خوردن برخی غذاها از جمله شیربرنج را در ابتلای به وبا مؤثر دانسته است، زیرا بعضیها در زمان شیوع وبا بر اثر دقت به این نتیجه رسیده بودند (پولاک، ۱۳۶۱ ش، ص ۸۴). البته این دلیل ممکن است درست بوده باشد چون آب یا شیری که برنج با آن پخته می شد احتمالا آلوده به میکروب وبا بود.

وی همچنین معتقد است اروپاییان، به ویژه تازه واردان، چون بیاحتیاط بودند و در شهر میماندند، اغلب قربانی وبا میشدند و کسانی هم که سابقه تب لرز یا اسهال خونی داشتند، محال بود از دست وبا جان سالم به در ببرند. پولاک فقط یک اروپایی را میشناخت که ۱۰ سال در ایران اقامت داشت و توانسته بود از مرض وبا شفا یابد .

به گزارش بروگش، وبای سال ۱۸۶۰ م. که ابتدا در هندوستان شایع بود، از مرز ایران گذشت و وارد بلوچستان شد و از بلوچستان از راه کرمان تا شهر یزد گسترش یافت و از یزد نیز به اصفهان سرایت کرد. سپس در مدت کوتاهی این بیماری از اصفهان به سمت شیراز و قم و تهران پیشروی کرد (بروگش، ۱۳۶۷ ش، ص ۵۵۸).

معمولا هر چهار سال یک بار وبا در مناطق جنوب ایران شیوع مییافت و دولت ایران در این هنگام قرنطینه نظامی ایجاد میکرد و راه ها را میبست که بروگش نمونه ای از آن را در مرودشت مشاهده کرده است.

این قرنطینه به این شکل بود که سربازانی را میگماردند تا مناطق آلوده به وبا را به مسافران گوشزد کنند و مانع از عبور آنان از آن مناطق شوند و به گمان خود، به این شکل از شیوع وبا جلوگیری کنند.

بروگش در این زمینه مینویسد: «[در مرودشت] بر روی پل خان، سربازی با اسلحه و لباس نسبتا مرتب ایستاده بود که وقتی پرسیدیم، معلوم شد که این سرباز متعلق به قرنطینه نظامی وبا است و … گروهبانی که ریاست این قرنطینه را به عهده داشت … گفت که آن طرف رودخانه مناطق آلوده وبا شروع میشود و لذا بهتر است که مراقب خود باشیم ».

به عقیده وی تدابیری نظیر قرنطینه نظامی برای پیشگیری از وبا مؤثر نیستند و وبا میتواند از این پست های قرنطینه به راحتی بگذرد.

بروگش همچنین به شیوع وبا در سیوند، قمشه و قم در مسیر حرکت خود از شیراز به اصفهان در تابستان ۱۸۶۰ م. اشاره میکند که تلفات زیادی هم به بار آورد. در قمشه مردم از هر طرف نزد بروگش و هیئت پروس میآمدند و برای درمان وبا از آنان دارو میخواستند.

وبا بالاخره در اواسط دسامبر این سال به تهران رسید و بروگش بر اساس گزارش های دکتر تولوزان پزشک فرانسوی ناصرالدین شاه، تلفات وبا را در آغاز، نسبتا کم و ناچیز میداند که بیشتر در میان طبقات پایین مردم شایع بود.

شدت بیماری وبا در این هنگام به حدی بود که پای آن حتی به مذاکرات سیاسی نیز کشیده شد. بروگش که پس از درگذشت سفیر پروس در ایران به مقام سفارت این کشور در تهران رسیده است، هنگام شیوع وبا به عنوان سفیر پروس با میرزا سعید خان، وزیر امور خارجه ایران دیدار میکند که در این دیدار موضوع «وبا و راه های جلوگیری از ابتلای به آن» یکی از مسائل مطرح شده بوده است.

این نکته نشان میدهد که دولت ایران خواستار انتقال تجربیات کشورهای اروپایی از جمله پروس (آلمان) در این زمینه بوده است.

بروگش همچنین از وحشت زیاد ناصرالدین شاه از ابتلا به وبا خبر داده است. شاه پس از بروز این بیماری در محله ارگ تهران، در ژانویه ۱۸۶۱ م. بلافاصله از تهران خارج شد و به سمت جاجرود رفت تا چند روزی را در آنجا دور از مسیر حرکت وبا بماند.

درباره فرار شاه و حکام در هنگام شیوع وبا در کشور و رها کردن مردم به امان خدا به هنگام بروز تلفات ناشی از این بیماری، یکی از محققان مینویسد:

«حکومت وقت در سرایت و گسترش و عواقب وبا مسئولیت مستقیم داشت. هنگام بروز ناخوشی، حکام راه گریز در پیش میگرفتند و با پنهان ساختن حقیقت و فریبکاری رسمی، مردم را در میان مهلکه رها میکردند و کارگزاران از بیم مسدود شدن راه ها خبر ناخوشی را به سایر ممالک هم اعلام نمیکردند»

به نحوی که از قراین پیداست، همه گیری دیگری از وبا نیز در حدود سال ۱۸۶۸ م. و پس از بروز قحطی در تهران شایع شد که از مشهد رسیده بود. کاروان زایرانی که از مشهد آمدند، این بیماری را با خود به تهران آوردند؛ بدون آنکه هیچ اقدام احتیاطی برای ورود این کاروان انجام شود. این بیماری در مشهد هر روز ۱۰۰‌ تا ۱۲۰ قربانی میگرفت، ولی در تهران تلفات، زیاد نبود؛ اگرچه اعتضادالدوله، فرمانده توپخانه بر اثر آن جان باخت. در سال ۱۸۶۹ م. نیز بیماری در اصفهان و شیراز شایع شد و ۲۰۰۰‌ نفر را در شیراز کشت و به منطقه خلیج فارس رسید و هندوستان را تهدید کرد. فشار سفارت انگلیس در تهران باعث شد دولت ایران اقداماتی انجام دهد؛ از جمله ‌ اینکه به فرماندار بوشهر دستور داده شد تا مقرر کند لباس قربانیان وبا را بسوزانند، مردگان را در خارج از باروی شهر دفن کنند و برای پیدا کردن بهترین راه حل به منظور پایان دادن به بیماری با پزشکان کنسولگری انگلیس همکاری نمایند.

دکتر فووریه ۸ پزشک مخصوص ناصرالدین شاه هم در سفرنامه خود از شیوع وبا در سال های ۱۸۸۹ و ۱۸۹۲ م. در ایران خبر داده است.

وی در یادداشت روز ۱۱ اکتبر ۱۸۸۹ م. مینویسد: «طبق اخبار واصله وبا از طریق بغداد در حدود غربی ایران ظاهر شده و گویا به کرمانشاه هم رسیده است، اما من نتوانستم اطلاعی در خصوص جزئیات آن به دست بیاورم؛ به این علت که کسی از آن چیزی نمیدانست یا اینکه آن را از ما مخفی میکردند»

فووریه چندی بعد و در یادداشت روز ۲۹ نوامبر همین سال به نامه یک فرانسوی که در کردستان زندگی میکرد، اشاره میکند که به میرزا علیخان، طبیب وزیر جنگ نوشته و در آن از بروز وبا در غرب ایران سخن به میان آورده است: «این بلاشبهه، همان وبایی است که … بروز آن را در کرمانشاه به ما خبر داده بودند. این وبا بعد از وارد ساختن تلفات بسیار در عراق عرب، از راه کاروان به شوشتر و از طریق دیاله به کرمانشاه رسیده بود و حالیه به سنندج و همدان و ملایر در سر راه شرقی تهران رسیده و چنین به نظر میرسد که در ایران شدت آن رو به کاهش گذاشته و در شرف تمام شدن است ».

وی درباره میزان تلفات و جزئیات این همه گیری توضیح بیشتری نداده است.

دکتر فووریه همچنین در یاداشت دهم مه ۱۸۹۲ م. خود از شیوع وبا از سمت افغانستان به مشهد خبر داده که در تربت جام هم ظاهر شده است. وی در یادداشت های ششم ژوئیه همین سال به شیوع وبا از طریق هرات در مشهد اشاره میکند که در آنجا به مدت یک ماه تلفات بسیاری گرفته و سپس از راه شاهرود به سمت تهران آمده است. همچنین در رشت نیز در همین زمان وبا ظاهر میشود که در آنجا از طریق باکو آمده است.

فووریه در این گفته مقامات دولتی که «برای جلوگیری از توسعه مرض اقدامات احتیاطی لازم شده است» تشکیک میکند و ضمن ابراز بیاطلاعی از این اقدامات میگوید که هیچ اقدامی به عمل نیامده است.

خانم گرترود بل سیاح انگلیسی نیز که در همان زمان در ایران به سر میبرد، شاهد وقوع این همه گیری بوده است.

به گفته وی این بیماری، نخست در سمرقند پیدا شد و بعد از آن به مشهد رسید. تلفات آن به نحوی بود که مشهد تقریبا خالی از سکنه شد و مردم به کوه های اطراف گریختند. دسته های زوار نیز متعاقب این وضع از ورود به شهر منع شدند. یکی دو هفته بعد، بیماری از سمت غرب مشهد شروع به پیشروی کرد و سپس راه دریای خزر را در پیش گرفت. ولی وضع در تهران به گونه ای دیگر بود و مردم گمان میکردند که محال است این بیماری به تهران برسد.

با این حال، در ۱۳ اوت ۱۸۹۲ م. وبا با شدت هر چه تمام تر در تهران شیوع یافت و حتی به شمیران و ییلاقات مجاور تهران نیز رسید.

با وجود این، شاه که در اردو به سر میبرده است، عازم تهران میشود. به رغم نصایح دکتر فووریه هیچ مراقبتی درباره پیشگیری از بیماری نمیشود. وضع روزبه روز بدتر میشود: «کسانی که به دیدن ما آمده بودند، میگفتند که وبا هر روز قریب ۱۰۰ نفر تلفات دارد. پریروز هم مادر ظل السلطان و مادر امیرخان سردار، حکمران بروجرد از وبا مرده اند. شاه با اینکه از این اخبار دچار حزن و اندوه شده بود، باز از تصمیم خود بر نمیگشت. به علاوه، دیگر برای دور شدن از تهران وقتی باقی نبود. اگر در همان موقع که خبر بروز وبا در تهران رسید شاه به دامنه های الوند که چندان از آن ها دور نشده بود بر میگشت و تابستان را در آنجا میگذراند، کاری عاقلانه کرده بود».

بل نیز گزارش کرده است که شاه در آن هنگام در خارج از شهر بود و بلافاصله پس از بروز وبا فرمان داد که نباید به هیچ وجه اجازه نزدیک شدن بیماری به اردوگاه وی داده شود، ولی برای حفظ جان مردم هیچ تمهیدی نیندیشد.

در ۱۸ اوت، وبا مشغول کشتار در تجریش، زرگنده، رستم آباد و دزآشوب (دزاشیب کنونی) شد. شاه تصمیم میگیرد به شهرستانک برود، ولی وبا به اردوی شاه هم رسیده است و یکی از همراهان شاه به وبا مبتلا و در دیگران نیز علایم این بیماری پدیدار میشود. در چهارم سپتامبر ابتلا به این بیماری در شهرستانک متوقف میشود.

به گزارش دکتر فووریه میزان تلفات در اردو و شهرستانک که بیماری از آنجا به اردو سرایت کرده بود، از ۲۰ نفر تجاوز نکرد، ولی شمار مبتلایان به ۵۰‌ نفر رسید.

وبا در مدت چهار روز، هر روز حدود ۸۰۰ نفر را در تهران میکشت که با توجه به جمعیت آن روز تهران رقم بالایی بود. بیشتر قربانیان هم از فقرا بودند که وسیله فرار از شهر را نداشتند.

به هر حال، وبای تابستان ۱۸۹۲ م. زیاد طول نکشید و باران اندکی که بارید چند صد نفر از تلفات روزانه تهران را کاست و پیش از پایان شش هفته، مردمی که به خارج شهر رفته بودند، به شهر و خانه هایشان بازگشتند. ولی بعد از وبا، تب تیفوئید ۱۰ در پایتخت شیوع یافت که پیامد بیتوجهی مطلق به قواعد بهداشتی بود.

درمان

در سفرنامه های مورد بررسی درباره درمان وبا چه در طب سنتی ایران و چه در طب اروپایی توضیح مشخصی داده نشده است، ولی در برخی از آن ها که به پزشکان مربوط میشود، به کنترل این بیماری و درمان آن اشاراتی شده است.

فلور، دانش پزشکان اروپایی – اعم از معتقدان به طب جالینوسی یا طب غربی- را درباره وبا در آن دوره ناقص میداند. علت این برداشت، معرفی چند نوع وبا به وسیله این پزشکان است؛ ضمن آنکه در مورد علت، انتشار و درمان وبا دچار اختلاف نظر بودند. اغلب آنان علت بروز وبا را ناشی از هوای آلوده میدانستند و برخی نیز معتقد به دخالت جرم ها (میکروب ها) بودند. جان اسنو ۱۱‌، اولین کسی بود که در سال ۱۸۵۴ م. ارتباط میان جرم ها و بیماری وبا را تشخیص داد. با وجود این، بیشتر پزشکان غربی، هنوز بر عقیده خود دال بر بروز وبا بر اثر هوای بد استوار بودند و برخی نیز تئوری جرم جان اسنو را پذیرفتند. اغلب، رابرت کخ ۱۳ را به عنوان اولین کسی که در سال ۱۸۸۴ م. «ویبریوکلرا» ۱۴ را به عنوان عامل وبا شناخت، معرفی میکنند، در حالی که افتخار آن به «فیلیپو پاچینی» ۱۵ که ارگانیسم را در سال ۱۸۵۴ م. شناسایی کرد، برمیگردد. دکتر کلوکه، پزشک خصوصی محمد شاه و ناصرالدین شاه (۵۵- ۱۸۴۶ م.)، جزو آن دسته از اطبای غربی بود که اعتقاد داشت عامل بروز وبا، هوای بد است و حتی فرآورده های منحصر به فردی را که فکر میکرد میتوانند وبا را درمان کنند، به فرانسه فرستاد.

یکی از آن ها ماده ای چرم مانند به نام «گندرم» بود و دیگری ریشه ای از آسیای مرکزی به نام (Sambouldebali) که گفته میشد در روسیه بر ضد وبا استفاده میشود. درباره انواع وبا به جز نوع کشنده همه گیر ۱۶ به انواع تک گیر، وبای پاییزی (ثقل سرد) و وبای بچه شیرخوار ۱۷ در تهران به نام «طبیعت کردن» و در همدان به نام «خلق شدن» اشاره شده است.

به عنوان مثال، پولاک که خود از پزشکان اروپایی معتقد به طب غربی بود، وبای پاییزی یا هیضه را از جمله بیماریهایی توصیف کرده است که پاییز هر سال در تهران بسیار شایع میشد و اطفال را قلع و قمع میکرد (پولاک، ۱۳۶۱ ش، ص ۱۳۹). البته به گفته شلیمر ۱۸ پزشکان ایرانی، واژه «هیضه» را برای اسهال ناشی از پرخوری یا اسهال سوءهاضمه ای به کار میبردند.

به هر حال، به گفته ‌ پولاک در پایان دو سالگی، بخصوص موقعی که اطفال را از شیر میگرفتند، بسیاری از آنان به وبای پاییزی دچار میشدند و پس از مدتی جان میسپردند. دست کم، یک سوم بچه های شهری، بخصوص در ماه های پاییز به این مرض فوت میکردند.

علائم این بیماری به این صورت بود که کودک شاداب ناگهان به قی و اسهال دچار میشد. در ابتدا مایعی به رنگ صفرا که بعد رنگ لعاب برنج را به خود میگرفت، از آن ها دفع میشد. سپس رنگ صورت میپرید و نبض بسیار ضعیف میشد. حمله اول مرض اغلب سپری میشد، ولی اسهال همچنان باقی میماند و گاهی شکل خونی به خود میگرفت. حمله مرض در هفته های بعد در فواصل زمانی کمتر، تکرار میشد تا اینکه جان کودک را میگرفت. فقط تعداد بسیار کمی از این بیماری نجات مییافتند و بیشتر، پسرها به آن مبتلا میشدند.

کودکان اروپایی نیز از وبای پاییزی مصونیت نداشتند.

پولاک علل بروز این بیماری را از شیر گرفتن دیرهنگام کودک، سرایت از دایه های مبتلا به تب نوبه و اسهال خونی، خوردن خربزه و هندوانه در دوران شیرخواری و تنقیه زیاده از حد برمیشمرد. اطبای ایرانی برای درمان وبای پاییزه، روغن کرچک و نوشیدنیهای لعاب دار همراه با تنقیه تجویز میکردند.

در خصوص درمان وبای کشنده همه گیر نیز گزارش های سیاحان متفاوت است. بعضی از آن ها بدون اینکه به نحوه درمان اطبای ایرانی اشاره کنند، به انتقاد از آنان و بیتوجهی مردم به رعایت نکات بهداشتی پرداخته اند و در مقابل، برخی هم به شیوه درمان وبا در طب سنتی ایران اشاراتی کرده اند.

به عنوان مثال، گرترود بل که هنگام وقوع وبا در تابستان ۱۸۹۲ م. در تهران به سر میبرده است، به انتقاد از مردم تهران میپردازد که با وجود تهدید وبا هیچ تدارکی برای دفاع فراهم نکردند، بیمارستانی تشکیل ندادند و نظام امدادی به وجود نیاوردند. گاریهای پر از میوه های آلوده هنوز وارد شهر میشدند و هوا بر اثر زباله های ریخته شده در خیابان ها مسموم بود. به علت همزمانی شیوع وبا با ماه محرم، سوگواری مردم شدت بیشتری یافته بود. سرانجام آب آلوده و میوه های آلوده تر، وبا را به تهران کشاند.

سیریل الگود احتمال میدهد علت اینکه ایرانیها هرگز به فکر آن نبوده اند که هنگام بروز وبا اقدامی برای جلوگیری از اشاعه آن انجام دهند، ممکن است این باشد که وبا یک بیماری «خود تمام» است؛ یعنی پس از مدتی ناگهان تمام میشود و از بین میرود، در حالی که ممکن است هیچ اقدامی برای مبارزه با آن صورت نگرفته باشد.

به گفته بل، روحانیان در تهران به حضور اروپاییان معترض بودند و این امر را یکی از علل اصلی شیوع این بیماری برمیشمردند.

دکتر فووریه علت کاهش تلفات در اردوی شاهی و شهرستانک در وبای ۱۸۹۲ م. را در درجه اول شدت متوسط بیماری و سپس ناشی از احتیاطاتی میداند که اگرچه دیر، ولی بالاخره انجام شدند. به جز دو زن از زنان اندرونی شاه که شفا یافتند و یک صاحب منصب از قراولان، کسان دیگری که مریض شدند همه از کارگران آشپزخانه و اصطبل بودند. وی یقین دارد که علت سرایت وبا به اندرونی غذاهایی بوده که از آشپزخانه به آنجا برده بودند، زیرا چند روز پیش از آن، یک بیمار وبایی در یکی از چادرهای آشپزخانه مرده بود.

به اعتقاد وی اگر فورا بیماران را در مرحله ابتدای بیماری از دیگران جدا کنند، سرایت بیماری محدود میشود و اگر معالجه فوری صورت گیرد، میزان تلفات کمتر میشود.

فووریه مینویسد: «به همین شکل هم عمل کردیم، ولی کاملا موفق نشدیم. قدری عقب تر از اردو، در آن طرف رودخانه دستور دادم سه چادر زدند و در نزدیکی آن ها دستگاهی شامل دواخانه و چند پرستار ترتیب دادم و یکی از اطبای جوان [ایرانی]‌ را که تازه از مدرسه طب تهران [دارالفنون] بیرون آمده و زیرک و عاشق بود، یعنی میرزا محمود، پسر میرزا کاظم معلم را به سرپرستی آنجا گذاشتم و چون تمام کارکنان این دستگاه مسلمان بودند، خیال میکردم دیگر هیچ کس برای مراجعه به آن دستگاه و قبول معالجات اعضای آن اکراهی نداشته باشد».

این کار دکتر فووریه نتیجه ای نمیبخشد و کسی به این دستگاه مراجعه نمیکند. بنابراین، وی سعی میکند اردو را در کمال نظافت نگه دارد، مواد ضدعفونیکننده در همه جا بپاشد و مواظب باشد که لباس قربانیان ناشی از وبا را بسوزانند و چادرهای آن ها را بردارند. امین السلطان صدراعظم نیز بااقتدار خود سعی میکند دستورهای دکتر فووریه اجرا شود.

بنا بر مشاهدات گرترود بل، مردم تهران اعم از فقیر و غنی در تابستان ۱۸۹۲ م. از ترس وبا از سمت دروازه های شمالی شهر به خارج تهران میگریختند و با این کار بیماری را در روستاها پراکنده میکردند.

وی مدعی است در آن تابستان سخت، پزشکان ایرانی که وظیفه رساندن دارو به بیماران را داشتند، دکان هایشان را بستند و از اولین کسانی بودند که شهر وبازده را ترک کردند. اربابان، نوکرهای خود را در صورت وجود بیماری از خانه اخراج میکردند و زندگان به ندرت جرئت دفن مردگان را داشتند. ولی گروه کوچکی از اروپاییان و مبلغان مذهبی آمریکایی خانه هایشان را در ده رها کردند و به شهر آمدند تا به مردم مصیبت زده کمک کنند.

بل، خوردن میوه و نیز استفاده مجدد از لباس مبتلایان به وبا را دو عامل مهم شیوع وبا میداند و بر کنترل آن ها در هنگام وقوع این بیماری اصرار میکند.

او مینویسد: «آنان»[اروپاییان و آمریکاییان] به بازدید محله های فقیرنشین میرفتند، دارو پخش میکردند و بیمارستان کوچکی نیز برپا کردند تا در آن از کسانی که در خیابان ها افتاده بودند، پرستاری کنند. اگر شفا مییافتند، لباس های پاکیزه و ضدعفونی شده نصیبشان بود و اگر هم میمردند، تدفینی آبرومندانه. میکوشیدند به مردمی که هم کمک و هم اندرزشان را از روی ناچاری میپذیرفتند، قواعد ابتدایی عقل سلیم را بیاموزند تا از خوردن میوه بازشان دارند و نیز یکی از مؤثرترین عوامل عفونت را متوقف کنند. بدین نحو که به جای آنکه لباس های مردگان را در مقابل چند شاهی به اولین رهگذر بفروشند، آن ها را بسوزانند».

وی با توصیف مراقبت های این مبلغان از بیماران و مشکلاتی که از این راه تحمل میکردند، تلاش میکند چهره ای قهرمان گونه از آن ها به تصویر بکشد و در عوض، ایرانیان را ترسو و وحشت زده بنمایاند: «پزشک انگلیسی نیز، هم در شهر و هم در اقامتگاه خارج شهر دائما مشغول بود. در هر بستری که مهارتش قادر به نجات بیماری نبود، تسکین به ارمغان میبرد و برای بسیاری که مصممانه با بیماری مبارزه میکردند، شهامت»

به عقیده برخی سیاحان، علت اصلی شیوع وبا در تهران آب آشامیدنی غیربهداشتی و آلوده آن بود که با پیشرفت علم طب نیز این نکته اثبات شده که مهم ترین عامل در شیوع وبا آب آلوده است.

دکتر فووریه دراین باره به درستی مینویسد: «تمام مطلعین میدانند که وسیله عمده سرایت مرض [وبا] جویهای آب است که در هر چند قدم به چند قدم سر آن ها را باز میگذارند و از محله ای به محله دیگر میرود و خانه به خانه را مشروب میسازد. شاهد این قضیه آنکه در همین اواخر یکی از زایرانی که از مشهد آمده بود، مقداری از لباس های یک حاجی را که در آنجا یا در بین راه مرده بود، با خود همراه داشت و چون به تهران رسید، آن ها را در آب روانی شست و طولی نکشید که وبا در خانه های مجاور و بعضی از نقاط دورتر بروز کرد. همین طرز تقسیم آب، خود به تنهایی کافی است که مرض را از نقطه ای به نقطه مجاور منتقل سازد و در فواصل دورتر، کانون های تازه ای برای سرایت مرض ایجاد کند؛

به خصوص که مسلمین را عادت بر این جاری است که اجساد مردگان ‌ خود را در کنار نهرها و حوض ها بشویند و به این شکل آب پاک را آلوده کنند»

بعد از فروکش کردن وبا، فووریه به دلیل خستگی به خدمت خود در ایران پایان میدهد و شاه هم در حکمی که به مناسبت اعطای نشان درجه اول شیر و خورشید به وی میدهد، از خدماتش به ویژه در ایام شیوع وبا تجلیل میکند.

جیمز بیلی فریزر ۲۰، سیاح اسکاتلندی، از سیاحانی است که به درمان وبا در طب سنتی ایران اشاره کرده است. او در سال های ۱۸۲۱ و ۱۸۲۲ م. به ایران سفر کرده است. وی مینویسد: «چنین به نظر میرسد که افراد عامی در هاله نظریه ای که وبا طبع گرم دارد و باید با داروهای سرد با آن به مبارزه پرداخت، فرو رفته باشند. از این رو، آن ها بیماران را با آب سرد خیس میکنند و به آنان آب سرد و آبغوره مینوشاندند- که بر اساس تئوری و محاسبه ما – این روش بیش از آنکه بهبودی بیماران را تسریع دهد، آنان را به دام مرگ نزدیک تر میکرده است. اما با تمام احترامی که آن ها به علم طب غربی داشتند، ما نمیتوانستیم وادارشان کنیم که روش خود را تغییر دهند و به خطرات آن واقف شوند» (فلور، ۱۳۸۶ ش، ص ۱۸).

فلور به گزارش فردی به نام کلود جیمز ریچ ۲۱‌ که همزمان با فریزر در شیراز حضور داشت و بر اثر وبا درگذشت، اشاره میکند و به نقل از وی مینویسد:

«آن ها (اطبای ایرانی) بیمار را وادار میکردند که مقادیری آب غوره مخلوط با نمک که «کوراسو» مینامیدند و میگفتند که برای از میان بردن صفرا و تقویت معده مؤثر است، ببلعد و در سردترین آبی که میتوانستند مهیا کنند تا سر و گوش غوطه ور میساختند. اگر بیمار فقیر بود، او را با سر در اولین حوض یا استخر در دسترس میغلتاندند و اگر بیمار از ثروتمندان بود، آب را نخست با برف خنک میکردند. شماری از افراد طی این اعمال و بسیاری نیز از تأثیرات آن میمردند و بدین سان، بر شمار مردگان وبا در نتیجه ترس و وحشت و سهل انگاری افزوده میشد» (فلور، ۱۳۸۶ ش.، ص ۱۸).

به گفته فلور، بر اساس گزارش های فریزر و دیگران، این شیوه درمانی تا حوالی سال ۱۸۵۰ م. در سراسر سرزمین ایران از بوشهر تا تبریز رواج داشته است.

فلسفه این شیوه درمانی هم این بود که ایجاد لرز در درمان مؤثر است و ماهیت عملکردی این لرز در انحراف جریان خون از سطح و اندام ها نهفته است. به علت مرگ بسیاری از بیماران بر اثر این شیوه، بعدها با صدور اعلامیه ای این روش منع شد.

روش های دیگری نیز در عصر قاجار رواج داشتند که کاملا خرافی بودند، از جمله در شیراز و کازرون با شلیک تفنگ و تولید صدا تلاش میکردند بیماری را دور نگه دارند؛ چون علت بروز وبا را به تأثیر ستاره سهیل نسبت میدادند. این امر ناشی از اعتقاد به این نکته بود که همه گیری وبا با صور فلکی مرتبط است. ضمن آنکه آن را نتیجه خشم خدا بر مردم گناهکار میدانستند.

همچنین در سال ۱۸۲۱ م. هنگام شیوع وبا در شیراز، یهودیان و ارامنه به این بیماری مبتلا نشدند و برخی از مردم شهر گمان کردند که علت این امر، مصرف مشروبات الکلی قوی است؛ لذا حریصانه مست میکردند و در خیابان های شیراز خطاب به بیماری وبا رجز میخواندند!

در سال ۱۹۰۵ م. نیز در ارومیه هنگام شیوع وبا، مسیحیان شهر به توصیه میسیونرهای آمریکایی آب مصرفی خود را میجوشاندند، اما مسلمانان این کار را نکردند و بر قضا و قدر تکیه کردند که نتیجه این کار مرگ چهار هزار مسلمان و فقط پنج مسیحی بود. برخی از مسلمانان از اینکه عزرائیل از کافران طرفداری کرده، انتقاد کردند و بسیاری با گذاشتن صلیب بر در منازل خود سعی کردند به زعم خود، او را بفریبند!

به گزارش فلور در دهه ۱۸۶۰ م. شیوه درمان با آب سرد و یخ منسوخ شد و فصد کردن تنها شیوه درمانی رایج بود.

وی مینویسد: «به پیرزاده “دوا و مسهل سنا”، شیرخشت همراه با آب هندوانه داده شد. او برای دو روز تحت این رژیم بود تا بهبودی تدریجی به دست آورد. یکی از آشنایان پیرزاده که دچار وبا شد، با معجونی از گنه گنه و داروهای متنوع نامعلومی که از سوی اطباء تجویز شده بودند، تحت درمان قرار گرفت، ولی بهبودی حاصل نشد. حتی دادن حب ساخته شده از سم موش (سم الفار) که میرزا کاظم حکیم باشی چندین بار به او داد، مؤثر واقع نشد»

منظور فلور از پیرزاده در اینجا، حاج محمدعلی پیرزاده نائینی (۱۲۵۱‌- ۱۳۲۱ ق.) عارف مشهور دوره قاجار است که در اروپا و آسیا به سیاحت پرداخت و سفرنامه ای از او در این زمینه برجای مانده است.

با مراجعه به سفرنامه وی درمییابیم که فلور در اینجا دچار خطای فاحشی شده و پیرزاده و یکی از آشنایان وی نه به وبا، بلکه به تب نوبه یا مالاریا مبتلا شده اند و چنین تجویزی برای آن ها صورت گرفته است.

شلیمر معتقد است که اطباء ایرانی، دارویی بر ضد وبا نداشته اند. وی شقایق سرخ، مسهل های با روغن کرچک بد، برنج آب پز با زرده تخم مرغ را از جمله درمان های طبیبان ایرانی در مورد وبا برمیشمرد و مصرف آن ها را بیفایده میداند. او تجربیات خود را در زمینه درمان وبا، در مواقعی که هنوز اسهال روی نداده با مصرف معجون خاص خود که هیچ اشاره ای به ترکیب آن نکرده،

موفقیت آمیز میداند.

وی همچنین نتیجه مبهم استفاده از کرئوزوت ۲۲ را در درمان وبا توصیف کرده است؛ البته اگر در فرصت مناسبی از بیماری تجویز شود.

دکتر پولاک نیز بدون آنکه توضیح بیشتری بدهد، میگوید که «به کرات» شاهد «آثار مفید» تنقیه با شراب در ابتلا به وبا و اسهال های متناوب در طب ایرانی بوده است.

دکتر کلوکه درباره درمان وبا در طب اروپایی نیز مقاله ویژه ای در صفحه دوم روزنامه وقایع اتفاقیه، نمره ۱۱۷ به تاریخ ۱۹ رجب ۱۲۶۹ ق. نوشته است.

وی که طبیب مخصوص محمدشاه و ناصرالدین شاه در اوایل سلطنتش بود، در این مقاله به شیوه معالجه این بیماری به دست پزشکی اروپایی به نام «اندرلویک» که پزشک قشون گرجستان بود، اشاره کرده که در آنجا مفید واقع شده است.

دکتر کلوکه مینویسد: «پیش از آنکه ناخوشی وبا در وجود شخصی ظاهر شود، اول اسهال عارض میشود. وقتی که اسهال عارض شد، باید از شش قطره تا ده قطره نفط [نفت] سفید را به میان یک فنجان عرق شراب یا شراب یا چایی نعناع داخل کرده، به ناخوش بدهند. اگر تا نیم ساعت دیگر باز ناخوش، اسهال و یا استفراغ نمود، یک خوراک دیگر نیز بدهند. ناخوش را در لحافی بپیچند، مشت مالش کنند که عرق نماید و احیانا اگر ناخوشی شدت داشته باشد، یعنی از اول مرحله، ناخوش قی کند و لرز داشته باشد، اسهال کند، حبس البول باشد و دست و پایش چنگ شود، آن وقت باید در همان دقیقه که معده ناخوش، قدری آرام گرفت، از ده تا پانزده قطره نفط سفید را به میان اجزای مفصل الفوق [=پیش گفته] داخل نمایند و به ناخوش بدهند. اگر مؤثر نشد و ناخوش در حالت اولی باقی ماند، یک خوراک دیگر هم بدهند که ناخوش آرام گیرد. بعد از آرام گرفتن، اگر ضعف داشته باشد، باید در هر چهار ساعت، یک خوراک دیگر هم به همان طریق بدهند تا درست به حال بیاید و چنانچه ذکر شد، ناخوش را به لحافی بپیچند، آن قدر مشت مالش کنند که عرق نماید و به روی معده هم قدری نفت سفید بمالید. ان شاءالله به یاری خدا مفید خواهد بود».

نتیجه گیری

وبا از بیماریهای مهلکی است که در عصر قاجار گاهی همه گیر میشد و قربانیان زیادی برجای میگذاشت. این بیماری معمولا از راه هند، روسیه یا عراق وارد ایران میشد و مردم وحشت زده از ترس ابتلا به وبا اغلب پا به فرار میگذاشتند. بر اساس سفرنامه ‌ های سیاحان اروپایی، دولت ایران نیز اقدام به برپایی قرنطینه برای مقابله با وبا میکرد که تأثیر چندانی نداشت و علت تلفات زیاد این بیماری در ایران نیز ناشی از درمان نادرست بود. اغلب سیاحان، دولت را به کوتاهی در مقابله با این بیماری متهم کرده اند. درباره درمان وبا نیز اطبای ایرانی، آن را جزو بیماریهای گرم میدانستند و پس از خیس کردن بیماران با آب سرد به آنان آب سرد و آب غوره مینوشاندند. رگ زدن یا فصد کردن، تنقیه با شراب و بعضی روش های خرافی در عصر قاجار برای درمان وبا رایج بودند. در طب اروپایی نیز با خوراندن نفت سفید و شراب به بیمار مبتلا به وبا و مشت و مال دادن تلاش میکردند او را درمان کنند.

منبع: شماره ۱۳ نشریه تاریخ پزشکی

دیدگاه خود را با ما اشتراک بگذارید:

ایمیل شما نزد ما محفوظ است و از آن تنها برای پاسخگویی احتمالی استفاده می‌شود و در سایت درج نخواهد شد.
نوشتن نام و ایمیل ضروری است. اما لازم نیست که کادر نشانی وب‌سایت پر شود.
لطفا تنها در مورد همین نوشته اظهار نظر بفرمایید و اگر درخواست و فرمایش دیگری دارید، از طریق فرم تماس مطرح کنید.