کتاب تماشای رنج دیگران – سوزان سانتاگ

0

در باب رنجی که از آن «من» نیست و به دیگران» تعلق دارد، سخن گفتن بی‌نتیجه و واهی ست؛ چرا که هر گفتمانی به سرعت به کلیشه ختم می‌شود و گنده‌گویی سرنوشت محتومش است. عکاسی هم از این جهت که در معرض سوءاستفاده و انحراف بی وقفه قرار دارد، در جایگاه متزلزلی به سر می برد و همواره در چنگال قدرت و رسانه ها دست و پا می زند؛ رسانه ای که به جای پاکسازی باورها و عقاید کور، مدام به این تفکر پروبال می دهد که جنگ را هرگز پایانی نخواهد بود تا به خونسردی و بی شوری مردم بیشتر وسعت بخشد.

سانتاگ از دلسوزی بیزار است و «ترحم» را حسی سست و نابجا می‌داند که تنها زمانی به درد می‌خورد که تبدیل به حرکت شود. چیزی که احساسات را جریحه دار می کند، پیغامی است که منتقل شده و باید کاری برایش انجام داد. اگر فکر کنیم کاری از دست «ما» و «آنها» ساخته نیست؛ این ما و آنها چه کسانی هستند: مای امن و آن های رنجکش؟ امنیت با خودش بی تفاوتی می آورد و عدم کنش احساسات را کرخ می کند.

مرگ های مکرر و رذالت های بی‌پایان مدام در حال ثبت شدن اند. نمایش فلاکت «آن دورها»، در اکثر مواقع سانسور، یا حتا قدغن می شوند و تماشای آن هم که همیشه طاقت فرسا و اسفناک بوده و هست؛ اما به هر حال، استناد به عکس ها برای راه یافتن به حقیقت و مددجویی از تصاویر برای پاسخ دادن به «چرا جنگ» غیرموثق و تا حدودی از ریشه های عاطفی و نابخردانه برخوردار است؛ تنها آنها که در جنگ بوده اند می دانند شاهد انفجار و فروپاشی پیکرها و سوختن آرزوهای غیرقابل بازگشت بودن به چه معناست و ویرانی یکدست چگونه طی چند ثانیه ی ملعون همه چیز را زیر و رو می کند. نثر برنده و بی باک سانتاگ اما دست از تلاش برای یافتن متهمان و راهکارها و به چالش کشیدن سیستم های قدرت برنمی دارد و مرتبا از آذین بستن عکس های جنگ و سیستم قدیس پروری انتقاد شدید می کند؛ او امیدوار است، نه به اتوپیا، بلکه به پادزهری برای بازماندگان و دانشی برای شیفتگان جنگ افروزی و ستیزه جویی و پیروزی.


تبلیغ: دوره آموزش الکترونیکی: پداگوژی، ابزارها و تولید محتوای آموزشی

کتاب تماشای رنج دیگران

نویسنده: سوزان سانتاگ 

مترجم: زهرا درویشیان    

نشر چشمه    

۱۳۳ صفحه


در ژوئن ۱۹۳۸، ویرجینیا وولف کتاب سه گینی را منتشر کرد، کتابی که حاوی اندیشه های جسورانه و دلخراش او از ریشه های جنگ بود، نگارش این کتاب دو سال طول کشید؛ زمانی که او و بسیاری از دوستان صمیمی و نویسندگان همترازش از هجوم حکومت متجاوز فاشیست در اسپانیا در شوک به سر می بردند. در حقیقت این کتاب پاسخ معوقی بود به وکیلی سرشناس در لندن که این سؤال را مطرح کرده بود «به نظر شما چگونه باید مانع وقوع جنگ شویم؟» وولف با لحنی گزنده این گونه آغاز می کند که برقراری دیالوگی صحیح میان‌شان امکان پذیر نیست. با این که هر دو آنها به یک طبقه ی اجتماعی، یعنی طبقه ی «تحصیل کرده» تعلق دارند، ورطهای عمیق در این میان وجود دارد: آن وکیل یک مرد است و او یک زن.

مردها جنگ آفرینند. مردها (اکثر مردها) جنگ را دوست دارند، زیرا در آن «شکوه، سربلندی، ضرورت و خرسندی» ای می یابند که زنان (اکثر زنان) یا احساسش نمی کنند یا از آن لذت نمی برند. زنی فرهیخته، بهتر است بگوییم محترم و ثروتمند، مانند وولف از جنگ چه می داند؟ آیا میزان انزجار آن دو از اغواگری جنگ به یک اندازه است؟

بیایید برای روشن کردن آن چه وولف «دشواری برقراری ارتباط» می نامد، به تماشای عکس هایی بنشینیم که دولت سرخوردهی اسپانیا هفته ای دو بار منتشر می کرد. وولف در زیرنویس اشاره می کند «نوشته شده در زمستان ۱۹۳۷ – ۱۹۳۶»، و در ادامه می پرسد «آیا زمانی که ما به یک عکس مشخص نگاه می کنیم از احساسات مشابه برخورداریم؟»، و سپس به این شرح می پردازد: مجموعه ی امروز صبح حاوی عکسی از جسد مرد یا زنی است، چنان مثله شده که می تواند لاشه ی یک خوک باشد، اما واقعیت قضیه این است که آنها اجساد کودکان هستند و آن مکان بخشی از خانه ای است که بمب گوشه ای از آن را منفجر کرده و هنوز قفس پرنده ای از سقفش آویزان است؛ به یادگار از آن چه روزی اتاق نشیمن بوده…

سریع ترین و در عین حال سطحی ترین راه برای بیان اغتشاش درونی حاصل از تماشای عکس ها این است که فکر کنیم ویرانی انسان ها و خانه ها به اندازهای بی نقص ثبت شده که دیگر جایی برای انکار باقی نمی ماند. پس از این مرحله وولف فورا سراغ اعلام نتیجه اش می رود؛ او به آقای وکیل می گوید ما هر دو، با وجود دانش های مختلف و سنتهای ازسر گذشته، به پاسخ های مشابهی دست یافته ایم؛ و خاطرنشان می کند: هم «ما» – این جا منظورش از «ما» زنان است – و هم شما، ممکن است از کلمات یکسانی برای نشان دادن واکنش مان استفاده کنیم.

شما، آقای عزیز، آنها را بنامید: وحشت! نفرت! ما نیز می خوانیم شان: وحشت! نفرت! به جنگ بگویید پلیدی، ددمنشی؛ و بگویید باید به هر قیمتی آن را پایان داد. ما نیز پژواک واژگان شما خواهیم بود؛ جنگ پلیدی و ددمنشی است و باید به آن پایان داد!

امروزه چه کسی باور دارد جنگ منسوخ خواهد شد؟ هیچ کس، حتا مدافعان صلح! تنها می توان امیدوار بود (هر چند به عبث) که نسل کشی خاتمه یابد، و آنها که قوانین جنگ را بی رحمانه زیر پا می گذارند (از آن جا که جنگ قوانینی دارد که نظامیان باید آنها را رعایت کنند) محاکمه شوند، و جلو جنگهایی که با مذاکره حل و فصل می شوند گرفته شود و راهبردهای جدید جای درگیری مسلحانه را بگیرند. پس از درک این حقیقت که ویرانی اروپا به دست خودش شکل گرفت، شاید بها دادن به تصمیمی که از سر استیصال پس از شوک جنگ جهانی اول گرفته شد، دشوار باشد؛ تصمیمی که شاید در آن زمان خیلی عبث و مهمل به نظر نمی رسید و با روی کاغذ آمدن اوهام پیمان کلوگ – برایند (۱۹۲۸) توسط پانزده کشور بانفوذ، از جمله امریکا، فرانسه، بریتانیای کبیر، آلمان، ایتالیا و ژاپن، جنگ از آن جهت که بازیچه ای در خدمت سیاست ملی است، مردود شمرده شد؛ حتا فروید و اینشتین نیز در ۱۹۳۲، با نامه هایی سرگشوده با عنوان «چرا جنگ؟»، درگیر این مباحثه شدند. سه گینی وولف که تقریبا دو دهه پس از محکومیت پرطنین جنگ جهانی اول منتشر شد، از این اصالت برخوردار است که موضوعی را پیش می کشد که پرداختن به آن زیادی بدیهی و یا ناشایست است (همین مساله باعث شد به این کتاب، در مقایسه با باقی آثارش کمتر توجه شود؛ این که جنگ یک بازی مردانه محسوب می شود و ماشین کشتار جنسیت دارد و آن هم مذکر است. به هر حال، بی پروایی او در پاسخ به «چرا جنگ» به هیچ وجه از متعارف بودن انزجارش از جنگ نمی کاهد؛ این نکته را می توان در نحوه ی کلام، جمع بندی و ازدیاد جملات تکراری یافت. عکس های قربانیان جنگ نیز فصاحتی بر اثبات نظریاتش هستند. آنها همان سخنان را تکرار می کنند، ساده سخن می گویند، آشفته می کنند و همان میزان از بیزاری و نفرت را در عموم ایجاد می کنند.

وولف با در نظر گرفتن چنین تجربه ی مشترک موهومی (که ما به همراه شما به تماشای بدن های مرده و این خانه های ویران نشسته ایم»)، به وضوح بر این باور است که شوک ناشی از تماشای چنین تصاویری می تواند مردم خیرخواه را متحد کند و قاعدتا نمی تواند شکست بخورد؛ آیا میتواند؟ بی شک وولف و مخاطب گم نام نامه ی بلند بالایی که به یک کتاب تبدیل شده است، افرادی معمولی نیستند. اگرچه وولف به او یادآوری کرده است که آن دو به واسطه ی وابستگی های عاطفی که به مرور زمان شکل می گیرد، و تفاوت جنسیتی از هم تفکیک می شوند، اما این وکیل به هیچ وجه یک مرد عادی جنگ طلب به شمار نمی آید و عقاید ضدجنگ او نیز به اندازه ی نگرش وولف قوی می نمایند. در هر صورت، سؤال او این نبود که نظر شما دربارهی جلوگیری از وقوع جنگ چیست؟ بلکه این بود که ما چه طور می توانیم از وقوع جنگ ممانعت کنیم؟

وولف در ابتدای کتاب این شخص را به سبب کاربرد واژه ی «ما» به چالش می کشد. او حاضر نیست به طرف گفت و گو اجازه دهد از واژه ی «ما» سوءاستفاده کند، اما پس از پر کردن چند صفحه با عقاید فمینیستی، اعتراضش فروکش می کند.

زمانی که سوژه به تماشای درد مردمان دیگر نشسته است، هیچ «ما» یی نباید بدیهی فرض شود.

این «ما» که چنین تصاویر هراسناکی را برای جلب توجه شان گرفته اند چه کسانی هستند؟ این «ما» نه تنها شامل غم خوارانی است که دلشان به حال ملت کوچک یا مردم بی کشوری می سوزد که برای حیات شان می جنگند، بلکه در مقیاس وسیع تر، آن هایی را هم که به ظاهر نگران جنگی کثیف در کشوری دیگر هستند را نیز در بر می گیرد. عکس ها «واقعیت» را می سازند (حتا «واقعیتر»)، و آن افرادی که از اهمیتی ویژه برخوردارند و صرفا در امنیت به سر می برند، ترجیحه، نادیده اش می گیرند.

عکسها جلو ما روی میز هستند.» وولف با این جمله ی خواننده و همین طور آن وکیل موردنظر را در تجربه ای ذهنی سهیم می کند؛ وکیلی سرشناس که سمت «وکیل عالی رتبه ی پادشاهی» را به دوش می کشد و حتا ممکن است شخصیتی خیالی باشد. پاکی را روی میز تصور کنید که امروز صبح، مأمور پست آورده و دستهای عکس، پخش وپلا، از آن بیرون ریخته است؛ آنها راویان جنگ و پیکرهای مثله شدهی زنان و مردان و کودکان هستند و نشانگر این که چگونه جنگ همه جا را غارت و تبدیل به ویرانه می کند، درهم می کوبد و تلاش بشر را با خاک یکسان می کند. «بمب خانه را ترکانده»، وولف درباره ی یکی از عکس ها این گونه می نویسد. مطمئنا شهر از گوشت تن ساخته نشده، اما ردیف ساختمان های منهدم شده، حس اجساد رها در خیابان را منتقل می کنند (کابل، سارایوو، موستار شرقی، گروزنی، ۱۶ آکری جنوب منهتن بعد از ۱۱ سپتامبر ۲۰۰۱، اردوگاه پناهندگان در جنین…). عکس ها می گویند: تماشا کنید! جنگ این شکلی ست! این است کاری که جنگ می کند؛ پاره می کند، می شکافد، جر میدهد، میدرد، دل و روده را بیرون می کشد، می سوزاند، مثله می کند! جنگ ویرانگر است؟

اگر این عکس ها شما را نیازارند، اگر از آنها روی برنگردانید و تلاشی برای از بین بردن این وحشی گری نکنید، به نظر وولف از ویژگی های یک سیرت دیوصفت برخوردارید. او همچنین خاطرنشان می کند ما دیو نیستیم و به طبقه ی فرهیخته تعلق داریم. قصور ما غرق شدن در تخیل و همدردی است: ما نتوانسته ایم واقعیت را در ذهن بپرورانیم. آیا فکر نمی کنید چنین عکس هایی که به جای نشان دادن درگیری های جنگ، سلاخی مردم غیرنظامی را نشان می دهند تنها می خواهند اذهان را علیه جنگ بشورانند؟ بی شک آنها قادرند بر خشم جمهوری خواهان اسپانیا دامن بزنند؛ آیا اصلا این عکس ها را به این منظور نگرفته اند؟ بعید نیست که وولف و آقای وکیل از پیش به توافق رسیده و با انتخاب عکس های هولناک قصد داشته باشند بر قرارهای از پیش تعیین شده مهر تاییدی بزنند. اگر سؤال این بود که چگونه می توانیم به بهترین وجه از جمهوری اسپانیا در برابر نیروهای جنگ طلب فاشیست مذهبی دفاع کنیم، ممکن بود به جای این عکس ها، عکس هایی را انتخاب می کردند که جنگی عادلانه را برای اثبات عقایدشان می آفرید.

ممکن است شما دوست داشته باشید

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.