کتاب کنگره‌ی ادبیات – سزار آیرا

0

کتاب کنگره‌ی ادبیات نوشته سزار آیرا است. این کتاب اولین بار سال ۱۹۹۹ منتشر شد.

در کتاب کتاب کنگره‌ی ادبیات، مردی عجیب عاشق قدرت است او می‌خواهد همه دنیا را فتح کند یک روز که در ساحل قدم می‌زده به نقشه دزدان دریایی می‌رسد و حل کردن این نقشه و گنج آن‌ها زندگی او را تغییر می‌دهد اما هدفش را نه. کتاب کنگره‌ی ادبیات با سرعت و ریتم تند پیش می‌رود و خواننده لحظه‌ای از خواندن آن خسته نمی‌شود. دنیای عجیب و خیالی نویسنده خواننده را در خودش غرق می‌کند او می‌پذیرد که در این دنیای خیالی آدم‌های واقعی و غیر واقعی کنار هم قرار گرفته‌اند.


روبرتو بولانیو در مورد آیرا:

اگر یک نویسنده معاصر باشد که نتوان او را در دسته‌ای مشخص جا داد، سزار آیرا است. نویسنده ای آرژانتینی اهل شهری کوچک در استان بوئنوس آیرس به نام کورونل پرینگلس، که گمانم واقعا وجود داشته باشد، البته اصلا هم بعید نیست زاده تخیل این پسر نابغه اش باشد، که پرتره هایی در اوج شفافیت از مادرش (رازی لفظی) و پدرش (قطعیتی هندسی) رسم کرده است و در ادبیات معاصر اسپانیایی زبان جایگاهی هم ارز با جایگاه ماسه دو نیو فرناندس در آغاز قرن بیستم دارد.

تبلیغ: دوره آموزش الکترونیکی: پداگوژی، ابزارها و تولید محتوای آموزشی

قبل از هر چیز بگویم که یکی از بهترین داستان هایی که من خوانده ام، نوشته آیرا است. این داستان سسیل تایلر نام دارد. او ضمنأ چهار رمان به یادماندنی نوشته است: چه شد که راهبه شدم که در آن به سراغ کودکی اش می رود، امای در بند درباره سرخپوستان مراتع آمریکای جنوبی، کنگره ادبیات که در آن قصه تلاش های شخصیتش را به قصد تاگ سازی کارلوس فوئنتس بازگو می کند و گریه که در آن کشمکش های بی خوابی را کند و کاو می کند.

طبیعتا اینها همه کتاب هایی نیست که او نوشته است. به من گفته اند آیرا دست کم سالی دو کتاب می نویسد و بعضی شان را یک بنگاه نشر کوچک آرژانتینی به نام بئاتریس ویتربو منتشر می کند که نامش را از شخصیت داستان الف، نوشته بورخس، گرفته است. آدم درمانده می شود، چون وقتی خواندن کتابی را از آیرا شروع می کند دیگر نمی تواند زمینش بگذارد. به نظر می رسد رمان های او نظریه های گومبروویچ را برآورده می کند، با این فرق، فرقی اساسی، که گومبروویچ سالار صومعه تخیلات تجملی بود اما آیرا راهبه یا نوآموزی از میان کرملیهای پابرهنه ادبیات است. گاهی آیرا روسل را به یاد مخاطب می آورد (روسلی که در حمام خون به زانو افتاده باشد، اما تنها نویسنده زنده که می شود با آیرا قیاسش کرد انریکه ویلا ماتاس بارسلونایی است.

آیرا آدم عجیبی است، اما به هر حال یکی از چهار نویسنده اسپانیایی زبان برتر دوران ماست.


کتاب کنگره‌ی ادبیات

نویسنده: سزار آیرا    

مترجم: ونداد جلیلی    

نشر چشمه  


بخش اول: ریسمان ماکوتو در سفر اخیرم به ونزوئلا فرصت کردم ئیلو ده ماکوتو یا «ریسمان ماکوتو» مشهور و تحسین برانگیز را ببینم: یکی از عجایب قاره آمریکا، میراثی بازمانده از دزدان دریایی گمنام، جاذبهای توریستی و معمایی حل نشده. یادبودی غریب از نبوغ بشر، رازی که قرنها پنهان مانده و در این اثنا به بخشی از طبیعت بکر و سرشار از تازگی بدل شده بود. ماکوتو یکی از انبوه شهرهای ساحلی است که در دامنه کاراکاس و نزدیک مایکه تیا، محل فرودگاه پرواز ورودی من، پراکنده است. موقتا در لاس کینسه لتراس به من اتاق دادند؛ هتلی مدرن در ساحل و روبه روی بار و رستورانی به همین نام. اتاقم رو به دریا بود، دریای عظیم اما آشنای کاراییب: آبی و درخشان. «ریسمان» در صد قدمی هتل آویخته بود. از پنجره نگاهش کردم و بعد بیرون رفتم تا از نزدیک ببینمش.

من هم مثل همه بچه های قاره آمریکا سراسر دوران کودکی ام مدت ها در حدسیات بیهوده درباره ریسمان ماکوتو غور کرده ام. این ریسمان یادگاری زنده بود که دنیای افسانه ای دزدان دریایی را جان دار و ملموس می کرد. در دایره المعارف ها، از جمله دایره المعارفی به نام گنجینه کودکی که هنگام کودکی ام داشتم و مگر در چند صفحه مربوط به این موضوعش لایق اسمش نبود، نمودارها و عکس هایی بود که آنها را در دفتریادداشتم دوباره می کشیدم. سرگرم میشدم و بازی کنان گره را باز می کردم، راز را برملا می کردم. بعدها فیلم هایی مستند درباره ریسمان در تلویزیون دیدم، کتاب هایی مرتبط با آن خریدم و زمانی که ادبیات ونزوئلا و کاراییب را بررسی می کردم، بارها به آن برخوردم. من هم مثل دیگران (اما بدون علاقه خاص) مقالات روزنامه ها را درباره نظریه های جدید و تلاش های پیوسته به قصد حل کردن معما دنبال می کردم… همین که نظریه ای جدید صادر می شد به وضوح نشان می داد نظریه های قبلی مردود شده است.

افسانه ای قدیمی می گفت ریسمان را ساخته اند تا گنجی عظیم و بسیار ارزشمند را از اعماق دریا بیرون بکشد که دزدان دریایی آن جا پنهانش کرده اند. حتما یکی از دزدان دریایی (نامش را در هیچ کدام از تاریخچه ها و اسناد باقی مانده ای که در تحقیقات استفاده می شد نبرده بودند) نابغه ای درجه یک در علم و هنر بوده است، داوینچی کشتی سواری بوده که این ابزار خارق العاده را آفریده است تا بتواند گنج را پنهان کند و در وقت مناسب بیرونش بکشد.

سازوکارش سادگی استادانه ای داشت. چنان که از اسمش برمی آید ریسمان بود، رشته ای از الیاف طبیعی که حدود سه متر بالای سطح آب حوضچه ای در ساحل ماکوتو کشیده بودندش. یک انتهای ریسمان در حوضچه فرو رفته بود و بعد از عبور از یک قرقره سنگی طبیعی در صخرهای مشرف بر سطح آب در دویست قدمی ساحل بیرون آمده بود. ریسمان از آن جا به ساحل برمی گشت و پس از یک دور گردش و گرهی دور یک هرم سنگی طبیعی، به طرف دو کوه در رشته کوه ساحلی می رفت و از آن جا به هرم سنگی برمی گشت و مثلثی می ساخت. این نظام قرنها بی عیب و نقص باقی مانده بود و نه فقط نیازی به بازسازی و یا حفظ و نگهداری تخصصی نداشت بلکه خام دستی جویندگان گنج (یعنی همه)، آنها که دنبال گنج بودند، آنها که کنجکاو بودند و انبوه توریستها، و حتا تلاش های خشونت آمیزشان به قصد دسترسی به گنج، هیچ اثری در ریسمان نکرده بود.

من هم یکی مثل بقیه بودم… البته چنان که خواهیم دید آخرین نفر بودم. از نزدیک دیدن ریسمان مرا گرفتار هیجانی عمیق کرده بود. مهم نیست که کسی چیز مشهوری را بشناسد: کنار این چیز مشهور بودن یکسره موضوع دیگری است. باید حس واقعیت را دریافت، حجاب رؤیا را که جوهر واقعیت است کنار زد و خود را تا وضعیت این لحظه، قله اورست این لحظه، بالا کشاند. لازم نیست بگویم که من از توانایی به انجام رساندن همچو شاهکاری برخوردار نیستم و اصلا در این زمینه از بقیه ضعیف ترم. خلاصه! حالا جلو چشمم بود… ظرافت و باریکی تنیده و شکست ناپذیرش شکوهمند بود و حس وحال دریانوردان و ماجراجویان باستان را یادآور می شد. ضمنا در این فرصت حقیقت شهرت ریسمان بر من معلوم شد: هیچ وقت کاملا بی صدا نبود. در شب های توفانی باد به آوازش وا می داشت و آنها که حین توفان آوازش را می شنیدند تا پایان عمر گرفتار این زوزه های کیهانی می ماندند. نسیم های گوناگون دریا بر این بربط تک سیم زخمه می زد. باد اسیر خاطره می شد. اما حتا آن روز عصر که هوا یکسره از حرکت باز ایستاد (اگر پری از پرنده ای می افتاد در خطی عمودی به زمین می رسید) زمزمه ها رعدآسا بود: زیرصداهایی خشک و تیز در اعماق سکوت.

حضورم در برابر این اثر تاریخی پیامدهایی عظیم، پیامدهایی عینی و تاریخی، نه فقط برای من بلکه برای همه دنیا داشت. حضور محتاطانه، فروتنانه و گذرای من، تقریبا مثل بقیه توریست ها… چون من معما را حل کردم، دستگاه خفته را بیدار کردم و گنج را از اعماق دریا بیرون کشیدم.

نه که بگویم نابغه ام یا استعدادی انحصاری دارم، ابدأ، کاملا برعکس. ماجرا این بود (سعی می کنم توضیح بدهم) که هر ذهنی با تجربه ها و خاطرات و دانش خودش شکل می گیرد و آن چه منحصر به فردش می کند برآیند کلی و ماهیت به شدت شخصی جمع آوری همه اطلاعاتی است که ذهن را به آن چه هست بدل می کند. هر انسان ذهنی دارد و ذهنش نیروهایی که بزرگ یا کوچک همیشه منحصر به فرد است، نیروهایی که فقط مال همان انسان است و بس. این موضوع سبب می شود هر انسانی بتواند کاری عالی یا پیش پا افتاده بکند که فقط از خودش برمی آید. دیگران نتوانسته بودند این معما را حل کنند چون به توالی و تسلسل صرف و کمی هوش و نبوغ تکیه کرده بودند، اما ابزار لازم کمیتی کلی اما با کیفیت متناسب از هر دو بود. من بهره ناچیزی از هوش دارم و این واقعیت دردناک را پذیرفته ام. هوش من به زحمت کفاف داده است که بتوانم خودم را بر سطح آب های توفانی زندگی نگه دارم. با این حال کیفیت هوش من بی همتاست و این چیزی نیست که من خواسته باشم، چیزی است که هست و باید باشد.

همه مردم همیشه این طورند و این طور بوده اند، همیشه و همه جا. شاید مثالی از دنیای فرهنگ (مگر از دنیای دیگری هم می شود مثال زد؟) نکته را روشن تر کند. یگانگی افراد را می توان با بررسی مطالعات ترکیبی شان معین کرد. چند نفر در دنیا هست که این دو کتاب را خوانده باشند: فلسفه تجربه زندگی نوشته آ. باگدانوف و فاوست نوشته استانیسلائو دل کامپو؟ عجالتا هر چه این کتاب ها به ذهن می آورد و طنین و انطباق شان را کنار بگذاریم چون اینها همه شخصی و انتقال ناپذیر است. در عوض سراغ واقعیت دسته اول خود این دو کتاب برویم. بعید است یک نفر خواننده هر دو باشد چون هر کدام از یک پس زمینه فرهنگی متمایز می آید و هیچ کدام به دسته آثار کلاسیک جهانی وارد نشده است. با این حال ممکن است در پهنه زمان و مکان چندده روشنفکر هر دو را خوانده باشند. اما به محضی که کتاب سوم را اضافه کنیم، مثلا لکه خورشید نوشته رمون روسل، شمار خواننده ها به شدت کمتر می شود. اگر شمارشان «یک» (یعنی خود من نباشد، فاصله زیادی هم از یک ندارد. شاید «دو» باشد و در این صورت کاملا منطقی است اگر نفر دوم را «همزاد و برادر» خودم بشمرم. کافی است یک کتاب دیگر به این سه کتاب اضافه کنم و کاملا خاطرجمع شوم که خودم تنها باقی می مانم. اما من که فقط چهار کتاب نخوانده ام. دست سرنوشت و کنجکاوی خودم هزاران کتاب در دست های من گذاشته است. وانگهی در همین قلمرو فرهنگ علاوه بر کتاب صفحه های موسیقی، نقاشی، فیلم های سینمایی و… هم هست.

این ها همه، همین طور تاروپود روزها و شب های زندگی من از روز تولدم، سبب شد آرایش ذهنی ام کاملا با بقیه فرق داشته باشد و تصادفا این آرایش ذهنی دقیقا آرایش ذهنی لازم بود تا مسأله ریسمان ماکوتو بدون ذره ای تلاش کردن به سادگی دودوتا چهارتا حل شود. گفتم حل شود، نه تشریح شود. مفهوم حرف من مطلقا این نیست که دزد دریایی گمنام مبدع این نظام، دوقلوی همسان و هم هوش من است. هیچ کس دوقلوی من نیست و به همین دلیل به سرنخی رسیدم که در حل معما مفید افتاد، سرنخی که قرنها صدها دانشمند و هزاران جوینده گنج به جست و جوی آن رفته و به هیچ نتیجه ای نرسیده بودند، خاصه در سال های اخیر و با این همه منابع گسترده موجود، مثلا غواصی در اعماق دریا، ردیاب صوتی، رایانه و گروه های تخصصی از رشته های گوناگون.

البته تذکر داده باشم که این خصوصیت به معنای دقیق کلمه منحصر به فرد نیست. هر کس دیگری که از تجربیات من برخوردار باشد (البته از همه اش، چون ابدأ نمی شود از پیش معین کرد کدام تجربه به این مسأله ربط پیدا می کند می توانست معما را حل کرده باشد. حتا نمی باید این تجربیات دقیقا «یکسان» باشد، چون اصل هم ارزی در تجربیات متناظر برقرار است.

بنابراین زیاد مایل نیستم به خودم ببالم. کار را عملا رخدادی به انجام رسانده است که مرا، دقیقا مرا، عصر یک روز ماه نوامبر به محل مناسب آورد، یعنی هتل لاس کینسه لتراس، و شرایط را جوری چید که چند ساعت بیکار باشم (به پرواز دومم نرسیده بودم و ناگزیر می بایست تا فردا منتظر بمانم). در راه که می آمدم به فکر ریسمان ماکوتو نبودم، اصلا وجودش یادم رفته بود و جا خوردم وقتی آن را، همچون یادگاری از علایق کودکی ام به کتاب های داستان دزدان دریایی، در چند قدمی هتل دیدم.

این طور بود که معمای دیگری که به قانون تشریح ربط داشت حل شد، این معما که چگونه ریسمان طی این زمان دراز باقی مانده است بی آن که هیچ آسیبی از طبیعت دیده باشد. اگر الیاف مصنوعی بود احتمالا عجیب نبود. اما طبق تحلیل های جامع آزمایشگاهی، تحلیل هایی که درباره رشته های میکروسکوپی برداشته شده با انبرک های الماسی انجام شان داده بودند، ریسمان ماکوتو هیچ چیز مصنوعی نداشت و صرفا از رشته های چوب کاج و پیچک استوایی تنیده دور هسته کنفی ساخته بودندش.

راه حل مسأله بی هوا به ذهنم نرسید. دو سه ساعت گذشت و حتا نمی دانستم در اثنایی که قدم می زنم، به اتاقم می روم تا چند صفحه بنویسم، دریا را از پنجره اتاقم تماشا می کنم و دوباره بیرون می روم، طی همه مدت ملال آور انتظار، مغزم مشغول این مسأله است. در این فاصله فرصت کردم جنب و جوش چند کودک را تماشا کنم که از بالای صخره ای در بیست متری خط ساحل به دریا می پریدند. اینها همه بخشی از داستان کوتاه» بود و در واقع فقط توجه خودم را جلب می کرد. اما معما از چینش قطعات نگفتنی و بسیار کوچک شکل می گیرد. چون در واقع «در اثنایی که هیچ معنایی ندارد. مثلا ناخودآگاه در فکر بازی کودکان بودم و آن را برآیند ناچیزی از کارکرد عناصر طبیعی، از جمله آگاهی از لذت شیرجه زدن، انقباض ماهیچه ای، تنفس حین شنا کردن… می پنداشتم. چه طور به برآمدگی های سنگی زیر امواج دریا نمی خوردند؟ چه طور دقیقا در چند سانتی متری صخره ای به آب فرود می آمدند که اگر به آن می خوردند با نوازش صلب مدوسا گونه اش جان شان را می گرفت؟ پاسخ عادت بود. حتما هر روز عصر همین کار را می کردند و این سبب می شد بازی شان وزن لازم را داشته باشد تا به افسانه بدل شود. این کودکان خود بخشی از عادات ساحل ماکوتو بودند، اما افسانه نیزیک جور عادت است و آن زمان روز هم، دقیقا آن ساعت، تاریک روشن غروب استوا، که زود می رسد و در عین حال تأخیر بسیار دارد، که هماهنگی باشکوهی دارد، بخشی از این عادت بود..

ناگهان همه چیز سر جای درستش افتاد. من که هر چیزی را صرفا از سر خستگی و انفعال می فهمم ناگهان همه چیز را دریافتم. به خودم گفتم خوب است یادداشتی بردارم و بعدها رمانی کوتاه از آن دربیاورم، اما باز به خودم گفتم بیا و این یک بار به جای آن که بنویسی دست به کار شو! به سرعت به طرف سکویی رفتم که رأس مثلث ریسمان بر آن بود… بدون ذره ای تقلا کردن نوک انگشتی بر گرهها ساییدم و بی آن که بخواهم گرهی باز کنم، گره ها را برگرداندم… صدای همهمه ای برخاست که تا کیلومترها دورتر شنیده می شد و ریسمان به سرعتی سرسام آور به حرکت درآمد. گفتی کوهی که ریسمان به آن وصل است می لرزد. تماشاچیانی که کارم را تماشا می کردند و آنها که پای پنجره ساختمان های نزدیک آمدند، همه دریای پرموج را نگاه می کردند..

بعد درزی شگرف دریای کف آلود را شیار زد و صندوق گنج بسته به انتهای درون آب ریسمان چنان به شدت از دریا بیرون آمد که شصت متر از سطح آب بالا پرید، لحظه ای در هوا ماند و سپس به خط مستقیم سقوط کرد. ریسمان جمع شد و جمع شد تا عاقبت گنج، بی آن که هیچ آسیبی دیده باشد، در یک قدمی من که منتظرش ایستاده بودم، بر سکوی سنگی افتاد. خیال ندارم مسأله را شرح دهم چون چندین صفحه می برد و من مؤکدأ بر خودم فرض کرده ام طول این متن را (که این قسمت فقط پیش درآمدش است) به احترام وقت خواننده اش محدود کنم.

نکته ای که مایلم بگویم این است که من ننشستم در حل معما غور کنم و این کار را در عمل انجام دادم. یعنی پس از آن که فهمیدم چه باید بکنم رفتم و دست به کار شدم. شی موجود هم واکنش نشان داد. ریسمان، کمانی که قرنها در کشش بود، عاقبت فعال شد و گنج مغروق را پیش پایم گذاشت و در چشم به هم زدنی ثروتمند شدم. چه قدر هم خوب شد چون بنده همیشه فقیر بوده ام و اخیرأ فقیرتر از همیشه.

یک سال در مضیقه مالی سر کرده بودم و، بی تعارف بگویم، نمی دانستم چه طور می خواهم از این وضع بیرون بیایم که هر روز بدتر هم می شد. فعالیت های ادبیام، البته در لفافه خلوص هنری، هیچ وقت دستاورد مادی چندانی برایم نداشت. تلاشهای علمی ام هم همین طور، عمدتا به این دلیل که محرمانه بود و بعدها بیشتر درباره اش صحبت خواهم کرد. از جوانی شکمم را با ترجمه کردن سیر کرده ام. با گذشت زمان مهارت هایی حرفه ای کسب کرده ام و بلکه وجهه ای هم به دست آورده باشم. در چند سال گذشته وضعم قدری پایدار شد، اما هیچ وقت در رفاه و وفور نبودم و این موضوع مایه آزردگی ام نمی شد چون زندگی ام را مرتاض گونه می گذرانم. اما اکنون بحران اقتصادی اثر ژرفی در بازار نشر گذاشته است و این جوابی به وضع امیدوارکننده سال های پیش است. این وضع امیدوارکننده اسباب عرضه بیش از حد شد و کتاب فروشی ها از کتابهایی انباشته شد که ناشران محلی منتشرشان می کردند. وقتی عرصه بر مردم تنگ آمد خریدن کتاب را قبل از هر کار دیگر کنار گذاشتند. انبارهای پرکتاب سردست ناشران باد کرد، نمی توانستند بفروشندشان و ناچار به کاهیدن تولید شدند. تولید چنان کاهش یافت که یک سال تمام بی کار ماندم، غمگینانه پس اندازم را خرج کردم و با نگرانی روزافزون چشم به آینده دوختم. بنابراین به روشنی می شود فهمید چه قدر این اتفاق برای من به جا و به موقع بوده است.

یک نکته دیگر هم مایه حیرتم شد: چه طور ممکن است ثروتی که از چهارصد سال پیش باقی مانده هنوز ارزش داشته باشد و چه طور ارزشش این قدر زیاد است. کافی است کاهش ارزش پول رایج کشورهامان، تغییرات نام واحد پول و انواع سیاست های اقتصادی را در نظر بگیریم تا منظورم روشن شود. البته عجالت خیال ندارم سراغ این موضوع بروم. ضمنأ ثروت همیشه خاصیتی داشته است که توضیح و تشریح برنمی دارد، فقر در این خاصیت هموزن ثروت نیست. فعلا پول دار شده بودم و نکته اساسی همین بود. اگر ناگزیر نبودم فردای آن روز به مریدا بروم و مأموریتی انجام بدهم که نمی توانستم و نمی خواستم آن را نیمه کاره بگذارم، به پاریس یا نیویورک می رفتم و ثروتم را به رخ همه می کشیدم.

این طور شد که صبح روز بعد با جیب پر و در همهمه شهرتی که همه روزنامه های دنیا را پر کرده بود، سوار هواپیما شدم و به این شهر زیبا در کوهستان آند آمدم که کنگره ادبیات، موضوع این داستان، در آن برگزار می شد.

ممکن است شما دوست داشته باشید

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.