سعدی و اشاره‌هایش به تاریخ باستان

0

حمید یزدان پرست

بخش اول

برداشت پیشینیان ما از مقوله وطن با آنچه امروز مرسوم و معمول است، بسیار متفاوت بوده است. آنان وطن را در دو سه مفهوم یکسره متفاوت با نگرش امروز به کار می بردند: یکی به معنای زادگاه (شهر یا روستای محل تولد) و دیگری وطن عقیدتی (برای نمونه از دید یک مسلمان همروزگار سعدی، جهان اسلام از اندلس گرفته تا اندونزی) و سومی جهان ماورایی و عرفانی که همان عالم بالاست:* این وطن مصر و عراق و شام نیست / این وطن جایی است کو را نام نیست. بدین سان، کافی است که حافظ شیرازپرست به یزد یا کمی آن سوتر برود

ِ

و گرفتار درد فراق شود و «از غم غریبی و غربت» بنالد و آرزو کند «به شهر خود روم و شهریار خود باشم» و

عهد ببندد و قول و قرار بگذارد که:

گر از این منزل ویران به سوی خانه روم دگر آنجا که روم، عاقل و فرزانه روم

زین سفر گر به سلامت «به وطن باز رسم» نذر کردم که هم از راه به میخانه روم

یادکرد شیخ اجل سعدی شیرازی (حدود ۶۹۱  ۶۰۶ ق) از وطن نیز در همین چارچوب است و نباید آنرا به محدوده ای فراختر از شیراز و دست بالا ایالت پارس تعمیم داد؛ چنان که در غزلی با مطلع «گر من ز محبتت

بمیرم / دامن به قیامتت بگیرم »، خطاب به باد می گوید:

ای باد بهار عنبرین بوی در پای لطافت تو میرم

چون میگذری به خاک شیراز گو من به فلان زمین اسیرم

این «فلان زمین» ممکن است هر جا باشد؛ از اصفهان گرفته تا همدان، چه رسد به بغداد یا دمشق و حلب؛ گرچه نگارنده خوشتر دارد که آنرا شکوه روزگاری به شمار آورد که شاید در جنگهای صلیبی به دست فرنگیان افتاده بوده است: «از صحبت یاران دمشقم ملالتی پدید آمده بود، سر در بیابان قدس نهادم و با حیوانات انس گرفتم تا وقتی که اسیر فرنگ شدم و در خندق طرابلس با جهودانم به کار گل بداشتند…» (گلستان، باب دوم)

ِ

اگر ماجرای اسیری او واقعی باشد و این غزل هم پیام آن دوران باشد، حق دارد که بنالد و بگوید:

نه نشاط دوستانم، نه فراغ بوستانم بروید ای رفیقان به سفر، که من اسیرم

تو به خواب خوش بیاسای و به عیش و کامرانی که نه من غنوده ام دوش و نه مردم از نفیرم!

البته او بیشتر اسیر کمند عشق است؛ چنان که در غزل عاشقانه ای با مطلع «معلمت همه شوخی و دلبری آموخت / جفا و ناز و عتاب و ستمگری آموخت»، به معشوقی که به او «شاعری آموخته» و «بلای عشقش بنیاد

زهد و بیخ ورع » را کنده است، می گوید:

دگر نه عزم سیاحت کند، نه یاد وطن کسی که بر سر کویت مجاوری آموخت

(بدایع، ۳۷۱) ۱

پیداست که دور از چنین محبوبی نمی توان سر کرد:

زنده بیدوست خفته در وطنی َ مثل مرده ای است در کفنی

عیش را بی تو عیش نتوان گفت چه بود بی وجود روح، تنی؟

(بدایع، ۵۸۳)

این وطن کجاست؟ آنرا تا اندازه ای در غزلی با مطلع «رها نمیکند ایام در کنار منش / که داد خود بستانم به

بوسه از دهنش » نشان می دهد:

خوشا تفرج نوروز خاصه در شیراز که برکند دل مرد مسافر از وطنش

(طیبات، ۴۷۹) سروده های او در باره شیراز کم نیست و از قضا پرشور هم هست که البته از موضوع اصلی ما جداست؛ با این همه در غزلی با مطلع «من از آن روز که دربند توام، آزادم / پادشاهم که به دست تو اسیر افتادم» می گوید که به دلایلی از این وطن عزیز دلزده شده و قصد رفتن از آنرا دارد؛ ولی انگار یکباره یاد حدیث «حب الوطن من

الایمان » می افتد که چون واعظ فقیهی است، به خوبی توجیهش می کند:

مینماید که جفای فلک از دامن من دست کوته نکُند تا نکند بنیادم

دلم از صحبت شیراز به کلی بگرفت وقت آن است که پرسی خبر از بغدادم

سعدیا، «حب وطن» گر چه حدیثی است صحیح نتوانُ مرد به سختی که من اینجا زادم

(بدایع، ۴۶۹) گفتنی است که هرچند سعدی این حدیث را «صحیح» می شمارد، ولی در متون اهل سنت یا نیامده و یا اگر هم آمده، آنرا برساخته می دانند؛ ۲ اما در برخی متون حدیثی شیعه آمده است.۳ سعدی در غزل دیگری با مطلع

«من دوست میدارم جفا کز دست جانان میبرم / طاقت نمیدارم، ولی افتان و خیزان میبرم» توضیح می دهد که عزمش در ترک وطن به قصد شکایت بردن به پادشاه از آزاردهندگان است؛ که در اینجا کار نداریم که بودند و چه کردند.

سعدی، دگر بار از وطن عزم سفر کردی چرا؟ از دست آن ترک ختا، یرغو به قاآن میبرم

(غزل ۳۹۲) با این همه سعدی از «ایران» نیز نام برده است. در باب اول بوستان، داستانی درباره شناختن دوست و دشمن دارد که می گوید داریوش چوپانش را با دشمن اشتباه گرفت و او در واکنش، خود را معرفی کرد و خطاب به

شاه:

بگفت: ای خداوند ایران و تور که چشم بد از روزگار تو دور

من آنم که اسبان شه پرورم به خدمت بدین مرغزار اندرم

(۴۸۸  ۴۸۷)

در جاهای دیگر به صورت «عجم» از ایران یاد کرده است:

چنین گفت شوریده ای در عجم به کسری که: ای وارث ملک جم

(بوستان، باب اول)

در قصیده ستایش امیر انکیانو با مطلع «بسی صورت بگردیدست عالم / وزین صورت بگردد عاقبت هم»

اندرزهای آتشین می دهد و از جمله هشدار می دهد که:

به نقل از اوستادان یاد دارم که شاهان عجم، کیخسرو و جم

ز سوز سینه فریادخوانان چنان پرهیز کردندی که از سم

(قصاید، ۶۷۵)

در مثنویاتش نیز از همانان یاد کرده است:

حدیث پادشاهان عجم را حکایت نامه ضحاک و جم را

بخواند هوشمند نیکفرجام نشاید کرد ضایع خیره ایام

(صاحبیه، ۷۸۵)

در بوستان به جای «شاهان عجم»، ترکیب «خسروان عجم» را به کار می برد؛ آنجا که «نیکمردی ز اهل علوم» به

«سلطان روم» که از چیرگی دشمنان می گریست، پند می دهد و از ناپایداری حکومتها نمونه می آورد و می گوید:

که را دانی از خسروان عجم ز عهد فریدون و ضحاک و جم

که در تخت و ملکش نیامد زوال؟ نماند به جز ملک ایزد تعال

(۵۶۰  ۵۵۷)

در باب ششم بوستان نیز که در قناعت است، «زنی عالی همت» به «مرد کوته نظرش» یادآور می شود که:

گدا را کند یک درم سیم، سیر فریدون به «ملک عجم» نیم سیر

(بیت ۲۸۱۵) در گلستان نیز می نویسد: «یکی را از ملوک عجم حکایت کنند که دست تطاول به مال رعیت دراز کرده بود و جور و اذیت آغاز کرده …» با این حال «به مجلس او در کتاب شاهنامه همیخواندند…» (باب اول، حکایت ۶).

در غزلی با مطلع «گر دست دهد هزار جانم / در پای مبارکت فشانم» می گوید:

مجنونم اگر بهای لیلی ملک عرب و «عجم» ستانم

(بدایع، ۵۱۴)

سعدی به رسمی دیرینه، بارها از ایرانیان با عنوان «تاجیک» یاد کرده است؛ از جمله در بوستان در حکایت

جهانگردی که بسیاری از اقوام را دیده بود:

ز دریای عمان برآمد کسی سفر کرده هامون و دریا بسی

عرب دیده و ترک و «تاجیک» و روم ز هر جنس در نفس پاکش علوم

(۳۱۱  ۳۱۰)

در غزلیات هم گلایه وار می گوید:

شاید که به پادشه بگویند: ترک تو بریخت خون «تاجیک»

(ترجیعات، ۵۹۸)

روی «تاجیکانه» ات بنمای تا داغ حبش آسمان بر چهره ترکان یغمایی کشد

(بدایع، ۴۳۵) افزون بر اینها، سعدی بارها از شاهان و پهلوانان و بزرگان و نام آوران باستان ایران یا به گفته خودش «گردان شاهنامه» (مواعظ، ۷۶۷) عمدتاً همدلانه یاد کرده است؛ کسانی چون: اردشیر بابکان، اسفندیار، انوشیروان / نوشین روان، بزرگمهر، بهرام گور، بهمن، بیژن، پرویز، جم / جمشید، خسرو، دارا (داریوش سوم)، دستان، رستم، زال، سام، سهراب، سیاوش، شاپور، شکر، شیرویه، شیرین، فرهاد، فریدون، قباد، کسری، کیانی، کیخسرو، گرگین، نریمان، هرمز، یزدگرد؛ و از دشمنانی ‌ همچون: اسکندر/ سکندر (البته او را به جای کوروش آورده و ستوده)، افراسیاب، تور، شغاد، ضحاک نیز یاد کرده است. به آیینه گیتی نما، جام جم، تاج و تخت کیخسرو، تاج و تخت و کمان کیانی، چاه بیژن، نقش ارتنگی (ارژنگ مانی)، زرتشت، اوستا و زند، و گبران پازندخوان و مجالس شاهنامه خوانی، ماههای پارسی، جشنها و برخی بازیها نیز اشاره کرده و بدین سان با بررسی این مطالب، می توان به مقوله ایران باستان از دیدگاه سعدی پرداخت.

در اینجا به جای آنکه بر پایه الفبا پیش رویم، برای درک بهتر ماجرا و پیشگیری از تکرار مطالب، ترتیب تاریخی یا اساطیری را در نظر می گیریم و از کهنترین سلسله ایرانی یعنی پیشدادیان یاد می کنیم و به سراغ چهارمین پادشاه آن دودمان، یعنی جمشید می رویم. ناگفته پیداست که مجال سخن در هر یک از موارد زیر بسیار فراخ است؛ اما به اقتضای موضوع می بایست به کمترین اندازه بسنده کرد و دوستداران را به منابع کمابیش فراوانی که به یمن کوشش پژوهندگان در زمینه اسطوره فراهم آمده، ارجاع داد؛ از جمله آثار پربار شادروانان دکتر مهرداد بهار و دکتر احمد تفضلی و نیز استادان ارجمندی که خداوند بر عمرشان بیفزاید: دکتر جلیل دوستخواه، دکتر ژاله آموزگار، دکتر محمود امیدسالار، دکتر ابوالقاسم اسماعیل پور و دیگران و دیگران و بویژه دکتر جلال خالقی مطلق که سطح پژوهش در این زمینه را بسی افزوده و بالا برده است.

جمشید جمشید (جم + شید) به معنای «همزاد ۴ درخشان»، در اصل از ایزدان هندوایرانی است که هنوز هندوان او را در جایگاه خدایی می دانند (یمه، ایزد جهان مردگان)؛ اما پس از ظهور زرتشت، در اسطوره های ایرانی به مرتبه شاهی تنزل کرد؛ شاهی که هفتصد و به روایتی هزار سال فرمان راند و با همه کارهای نیکش، از کامیابیهای چندگانه و دور و دراز خود به گمان افتاد که خداست ازهمین روی «فرّ» شاهی از او دور شد و از تخت به زیر افتاد و به دست ضحاک تازی کشته شد. با وجود «لطف به انواع عتاب آلوده» متون مزدیسنایی به او، کارهای شایسته پیشینش چنان در نزد مردمان بزرگ و ستودنی بود که آن بدفرجامی نیز او را از چشمشان نیفکند، به گونه ای که در دوران اسلامی هم او را با حضرت سلیمان (ع) درآمیختند و محترم شمردند! در گزارشهای بیرون از شاهنامه، پس از آنکه جمشید از دست ضحاک می گریزد، به زابلستان می رود و با دختر گورنگ شاه (مرزبان آن نواحی) ازدواج می کند که پسری به نام «تور» می زاید و نسلش این گونه ادامه می یابد: تور، «شیدسب» را می آورد و او «تورگ» (تورج / طورک) را و او «شم» (شهم) را و او «اترت» (اثرط) را و او «گرشاسب» را و او «نریمان» (نیرم) را و او «سام» را و او «زال» را و او «رستم» را و او «سهراب» و «فرامرز» و «مهین دخت» (بانو گشسب) را می آورد که زن «گیو» می شود و «بیژن» را می زاید.

سعدی چند جا از این کسان یاد کرده؛ همچنان که بارها از جمشید نام برده است؛ از جمله در این غزل که از معشوقش می نالد که چنین و چنان است و افزون بر زیبایی و دلربایی، همچون «جم»، شکوهمند و تاجدار و..

نیز هست:

بربود دلم در چمنی، سرو روانی زرین کمری، سیمبری، موی میانی

خورشید وشی، ماه رخی، زهره جبینی یاقوت لبی، سنگدلی، تنگ دهانی

عیسی نفسی، خضر رهی، یوسف عهدی «جم» مرتبه ای، تاجوری، شاه نشانی

(ملحقات، ۸۰۰) در باب اول بوستان که «در عدل و تدبیر و رای» و به عبارتی آیین کشورداری است، از ناپایداری دنیا می گوید و اینکه اگر قرار بود پادشاهی در دست یکی بماند، به دیگران نمی رسید. در ذیل «حکایت قزل ارسلان با دانشمند»

می خوانیم:

چنین گفت شوریده ای در عجم به کسری که: ای وارث ملک «جم»

اگر ملک بر «جم» بماندی و بخت تو را چون میسر شدی تاج و تخت؟

(۸۲۵  ۸۲۴)

باز در همان باب، ذیل «در معنی شفقت بر حال رعیت»، به نوشته ای از جمشید اشاره می کند که گویای

ناپایداری ملک و ضرورت مهربانی با دوست و دشمن است:

شنیدم که «جمشید» فرّخ سرشت به سرچشمه ای بر به سنگی نبشت:

بر این چشمه چون ما بسی دم زدند برفتند چون چشم بر هم زدند

گرفتیم عالم به مردی و زور ولیکن نبردیم با خود به گور

چو بر دشمنی باشدت دسترس مرنجانش کو را همین غصه بس

عدو زنده سرگشته پیرامنت به از خون او کشته در گردنت

(۴۸۲  ۴۷۷) در باب نهم بوستان که «در توبه و راه صواب» نام دارد، ذیل «حکایت در معنی بیداری از خواب غفلت»، به مرگ یکی از کسان جمشید اشاره می کند و اینکه چه زود آدمی در خاک می پوسد و چیزی از تن و کفنش نمی ماند، حتی اگر از دیبا و ابریشم باشد.

فرو رفت «جم» را یکی نازنین کفن کرد چون کرمش ابریشمین

به دخمه برآمد پس از چند روز که بر وی بگرید به زاری و سوز

چو پوسیده دیدش حریرین کفن به فکرت چنین گفت با خویشتن:

من از کرم برکنده بودم به زور بکندند از او باز کرمان گور

ِ

ما زیر زمین خاک می شویم، در حالی که جهان همچنان به پاست و کار خودش را می کند:

دو بیتم جگر کرد روزی کباب که میگفت گوینده ای با رباب:

دریغا که بی ما بسی روزگار بروید گل و بشکفد نوبهار

بسی تیر و دی ماه و اردیبهشت برآید که ما خاک باشیم و خشت

(۳۶۸۵  ۳۶۷۹)

سعدی در قصیده بلندی که «در ستایش امیر انکیانو»، فرمانروای مغولی فارس سروده، باز از بی وفایی دنیا یاد کرده و اینکه آن نمی پاید و باید کوشید از راه آبادانی این جهان و خدمت رسانی به مردمان و داد گستردن، آن سرا را نیز آباد کرد. مطلع این قصیده چنین است: بسی صورت بگردیدست عالم / وزین صورت بگردد عاقبت هم. آنگاه از آزمندی بشر می گوید و اینکه هر ذره خاک «سر و دست نازنینی بوده» و چه گوهرها که در آن نهان

است:

فریدون را سرآمد پادشاهی سلیمان را برفت از دست، خاتم

پس «وفاداری مجوی از دهر خونخوار» و راه داد و مردمداری را در پیش گیر؛ زیرا شاهانی چون جمشید از

ناله و نفرین ستمدیدگان سخت هراسان بودند:

به نقل از اوستادان یاد دارم که شاهان عجم، کیخسرو و «جم»

ز سوز سینه فریادخوانان چنان پرهیز کردندی که از سم

(قصاید، ۶۷۵)

سعدی در یکی از قطعات، اهمیت دادگری و بی ارزشی دنیا را چنین گوشزد می کند که به دست آوردن همه

جهان  چنان که جمشید داشت  در برابر آزردن حتا یک تن سزاوار نیست:

اگر ممالک روی زمین به دست آری وز آسمان بربایی کلاه جباری

و گر خزاین قارون و «ملک جم» داری نیرزد آنکه وجودی ز خود بیازاری

(قطعات، ۷۷۰)

با اینکه کسانی چون جمشید در رعایت حال رعایا می کوشیدند، باز در سایه همان پادشاهی، بسیاری از درد

و رنجها برایشان ملموس نبود. سعدی در غزلی به این نکته اشاره کرده است:

دردی نبوده را چه تفاوت کند که من بیچاره درد میخورم و نعره میزنم

بر «تخت جم» پدید نیاید شب دراز من دانم این حدیث که در چاه بیژنم

(طیبات، ۵۱۱)

شیخ اجل در یکی دیگر از قطعات، بی وفایی دنیا و دل نباختن به آنرا با نام بردن از تنی چند از شاهان و

پهلوانان این گونه بیان می کند:

نه سام و نریمان و افراسیاب نه کسری و دارا و «جمشید» ماند

تو هم دل مبند ای خداوند ملک چو کس را ندانی که جاوید ماند

چو دور جوانی خلل میکند به پایان پیری چه امید ماند؟

(صاحبیه، ۷۵۵‌)

جمشید کارهای شگرفی کرده که انجام دادنش مستلزم برخورداری از ابزارهایی ویژه نیز بوده و یکی از آنها

«جام جهان نما» ست که مایه آگاهی او از اخبار جهان می شده است. به روایت شاهنامه، کیخسرو که پادشاهی معنوی بوده، چنین جامی داشته است. در متون صوفیانه «دل پاک و منور» است که آینه جهان نما و جلوه گاه حضرت حق می شود و باطن پاک و پیراسته عارف اسرار هستی را بازتاب می دهد؛ چنان که شیخ اجل در قصیده ای «در ستایش حضرت رسول (ص)» با ‌ مطلع «چو مرد رهرو اندر راه حق ثابت قدم گردد/ وجود غیر حق در چشم توحیدش عدم گردد»، درکنار فراخوانی به نکوکاری و پرهیز از ستم و یادآوری اینکه «ستمگر نیز روزی

کشته تیغ ستم گردد»، مخاطب را به کوشش و مجاهدت فرا می خواند تا دلش صورت پذیر حقایق شود:

به سعی ای آهنین دل، مدتی باری بکش کآهن به سعی، آیینه گیتینما و «جام جم» گردد

… دلت را دیده ها بردوز تا عین الیقین گردد تنت را زخمها برگیر تا کنزالحکم گردد

(قصاید، ۶۵۵)

در متون فارسی از این «جام گیتینمای»، به صورت «آیینه اسکندر» نیز یاد کرده اند.

فرومانده در کنج تاریک جای چه دریابد از «جام گیتینمای»؟

(بوستان، ۳۲۴۴)

سعدی بارها از آینه دل نیز یاد کرده است که تجلی گاه حق و معارف باطنی است:

تأمل در آیینه دل کنی صفائی به تدریج حاصل کنی

(بوستان، ۵۹‌)

دل آینه صورت غیب است، ولیکن شرط است که بر آینه زنگار نباشد

(طیبات، ۴۳۲) باری، دیدیم که جم با همه نکوکاریهای پیشینش، بدفرجام شد و به خود ستم کرد که خودبین گردید و مردمان را به گمراهی افکند؛ اما پس از او بدتر هم شد که ضحاک تازی آمد. سعدی با روحیه محافظه کارانه ای که دارد،

در یکی از قطعاتش یادآور می شود که همیشه معلوم نیست پس از بد، گرفتار بدتر نشویم:

نگر تا نبینی ز ظلم شهی که از ظلم او سینه ها چاک بود

ازیرا که دیدیم کز بد، بتر بسی اندرین عالم خاک بود

چو شد روز، آمد شب تیره رنگ چو «جمشید» بگذشت، «ضحاک» بود

(صاحبیه، ۷۵۹)

شیخ اجل در «مثنویات» ترغیب می کند که خواننده به قصد عبرت آموزی و پندگیری، به سراغ تاریخ و شاهنامه

برود و سرگذشت گذشتگان را بخواند:

حدیث پادشاهان عجم را حکایت نامه «ضحاک» و «جم» را

بخواند هوشمند نیکفرجام نشاید کرد ضایع خیره ایام

مگر کز خوی نیکان پند گیرند وز انجام بدان عبرت پذیرند

(صاحبیه، ۷۸۵)

ضحاک

ضحاک معرّب واژه «اَژی دَهاک» است؛ ماری بزرگ (اژی) با سه سر، سه پوزه و شش چشم که خواهان

ِ

از میان بردن مردمان است. «دهاک» نیز نام خاص است.۵ بعدها این اژدهای پرگزند و آسیب رسان به صورت شاهزاده ای تازی درمی آید که به اغوای اهریمن، پدر را می کشد و جایش را می گیرد. آنگاه در روزگاری که مردمان تنها گیاهخواری می کردند، اهریمن او را به گوشتخواری وامی دارد و آخرسر به رسم اعراب، شانه های او را می بوسد که از آنجا دو مار می روید و بار دیگر در سیمای پزشکی نزد او می آید و برای آرام کردن مارها، خوراندن مغز جوانان را تجویز می کند. بدین سان، ضحاک، انسانی ماردوش می شود با سه سر، سه پوزه و شش چشم  برپایه توصیف اوستا  که با کشتن انسانها و خوراندن مغزشان به مارها، تا اندازه ای به آرزویش که نابود کردن بشر است، می رسد.

ضحاک در این سیماست که پس از خودبین شدن جمشید و گسیختن فرّه از او، به ایران می تازد و او را می کشد و حکومت را به دست می گیرد و هزار سال با بیداد و آدمکشی فرمان می راند و در پایان، از فریدون شکست می خورد و در کوه دماوند زندانی می شود تا اینکه در هزاره هوشیدرماه (دومین موعود کیش زرتشتی) بند می گسلد و یک سوم جهان را به تباهی می کشاند و سرانجام به دست گرشاسب (نیای رستم دستان) کشته می شود.۶ لقب او، بیوراسب (دارنده ده هزار اسب) است. در زمان او به گفته شاهنامه: «هنر خوار شد، جادویی ارجمند»؛ از این روست که سعدی بارها بر همین ویژگی ضحاک انگشت گذاشته است: سحر و جادو؛ چنان که

در غزلی با مطلع «معلمت همه شوخی و دلبری آموخت / جفا و ناز و عتاب و ستمگری آموخت» می گوید:

غلام آن لب ضحّاک و چشم فتّانم که کید سحر به «ضحاک» و سامری آموخت

تو بت چرا به معلم روی که بتگر چین به چین زلف تو آید به بتگری آموخت

(بدایع، ۳۷۱‌)

البته سعدی جادوسخن در این غزل ضحاک را در دو معنای جداگانه به کار می برد: بسیار خندان و همان

ِ

ستمگر ماردوش؛ همچنان که در غزلی با مطلع «ای کسوت زیبایی بر قامت چالاکت / زیبا نتواند دید الا نظر

پاکت »:

گفتم که نیاویزم با مار سر زلفت بیچاره فروماندم پیش لب ضحاکت

(طیبات، ۴۱۱)

در غزل دیگری هم با مطلع «من از دست کمانداران ابرو/ نمییارم گذر کردن به هر سو»، ضمن توصیف

اجزای زیبای معشوق (لب و قد و گیسو و…) می گوید:

لب خندان شیرین منطقش را نشاید گفت جز «ضحاک جادو»

(بدایع، ۵۳۷)

نکته جالب این است که پژوهندگان جدید در خود نام ضحاک نشانی از ساحری و جادوگری یافته اند؛ چه،

ِ

اژی دهاک از دو بخش «اژی» (اژدر، اژدها، مار) و «دهاک» ساخته شده است و لخت دوم را چنین معنا می کنند:

«احتمالاً دارای قدرت جادویی، ساحر، جادوگر. آن را مخرب و ویرانگر نیز معنی کرده اند.» ۷ در غزلی با مطلع

«دل دیوانگیام هست و سر ناباکی/ که نه کاریست شکیبایی و اندُهناکی» باز از زیبایی محبوب می گوید که زلف

کمندش همچون مار ضحاک، دل را گرفتار خود کرده است:

در شکنج سر زلف تو دریغا دل من که گرفتار «دو مار» است بدین «ضحاکی»

(بدایع، ۵۷۷‌)

همین مطلب به گونه دیگر در ترجیع بند معروف سعدی تکرار می شود و خطاب به معشوق زیبایش که

می گفت: «ای بر تو قبای حسن چالاک/ صد پیرهن از محبتت چاک»، می نالد:

روی تو چه جای سحر بابل؟ موی تو چه جای «مار» «ضحاک»؟

ِ

(ترجیعات، ۶۰۵‌) اما همین شاه آزارسانی که هزار سال فرمان راند، تا ابد نماند و منزل به دیگری پرداخت. در «حکایت ملک روم با دانشمند» در باب اول بوستان، دانشوری به سلطان روم همین اندرز را می دهد که حکومت این جهان

نمی پاید؛ چنان که در دست شاهان ایران نماند:

که را دانی از خسروان عجم ز عهد فریدون و «ضحاک» و جم

که در تخت و ملکش نیامد زوال؟ نماند به جز ملک ایزد تعال

(۵۶۰  ۵۵۷) حال که چنین است و جهان و جهاندار پاینده نیست، شاهان و دولتمردان باید فرصت چند روزه حکومت را غنیمت بشمرند و ضمن آبادانی جهان و خدمت به مردمان، توشه آخرت فراهم آورند. اینها بخشی از اندرز شیخ اجل «در تهنیت اتابک مظفرالدین سلجوقشاه ابن سلغر» است با مطلع «خدای را چه توان گفت شکر فضل و کرم / بدین نظر که دگرباره کرد بر عالم + به دور دولت سلجوقشاه سلغرشاه / خدایگان معظم، اتابک اعظم …»

و در آن به شاه نورسیده پند می دهد:

شها، به خون عدو ریختن شتاب مکن که خود هلاک شوند از حسد به خون شکم

جهان نماند و آثار معدلت ماند به خیر کوش و صلاح و سداد و عفو و کرم

که ملک و دولت «ضحاک بیگناه آزار» نماند و تا به قیامت بر او بماند رقم

(قصاید، ۶۷۶‌) بدبختانه این سخنان به گوش سلجوقشاه نرفت که راه بدکاران را در پیش گرفت و در نتیجه ایالت آرمیده فارس را به دست مغولان انداخت!

فریدون فریدون پسر آبتین / آتبین (در اوستا: ثرئتَونَ آثوَیه، در ریگ ودا: تریته آپتیه، ۸ به معنای دارای قدرتی سه گانه) ۹،

بزرگترین دشمن ضحاک است؛ چنان که دانایی در تعبیر خوابی که ضحاک دیده بود، می گوید او به دست کسی به نام فریدون کشته می شود. پس شاه ستمکار بر آن می شود که پیشدستی کند؛ اما تنها آتبین کشته می شود و فریدون خردسال سالها در مرغزار و کوهستان پرورده می شود تا اینکه در شانزده سالگی داستان را می فهمد که همزمان می شود با شورش کاوه آهنگر. فریدون خود را می رساند و رهبری مردمان را به دست می گیرد و به یاری فرّ گسیخته ‌ جمشید که به او می رسد، بر ضحاک دست می یابد و به بندش می کشد و در کوه البرز زندانی می کند.

فرمانروایی دادگرانه فریدون پانصد سال می انجامد و برای نخستین بار اوست که بر آن می شود قلمرو گسترده اش را میان سه پسر خود (تور، سلم و ایرج) بخش کند و این به گونه ای نشان دهنده پایان پادشاهی یگانه بر جهان است. خاور کشور به تور می رسد (توران، که بعدها ترکستان چین می شود؛ سرزمینی که در اختیار اقوام آریایی کوچرو و شاید سکایی قرار می گیرد و در دوره های بعد زردپوستان بدان می کوچند و تور و ترک یکی می شوند)، باختر کشور به سلم می رسد (در اوستا: سرم، َ سیریمه، قبایل سرمتی یا سکاهای غربی، اجداد آلانها و آسیها در اُوستیای روسیه و گرجستان؛ در ادبیات پهلوی هروم / روم ۱۰) و بخش میانی (ایران و هند و چه بسا یمن) به ایرج سپرده می شود. سلم و تور به این شیوه بخش بندی که بهترین سرزمین به برادر کهترشان برسد، تن نمی دهند و ایرج را می کشند. سالهایی پس از آن، نوه دختری ایرج  به نام منوچهر  انتقام نیای خود را می گیرد و آن دو را می کشد و چون فریدون از جهان می رود، او به جایش بر تخت می نشیند.

فریدون در اوستا «نخستین پزشک خردمند، فرخنده، توانگر، فرهمند و رویین تن» معرفی می شود که «بیماری را به بیماری و مرگ را به مرگ بازگرداند» (وندیداد، فرگرد بیستم) و مردمان را از تب و بیماری رهانید؛ همچنان که در روایت ودایی و شاهنامه، بر اژدها (سپس تر: ضحاک تازی) چیره می شود و از این روی هنوز نشانه پزشکی و دارو و درمان، در بسیاری از مناطق هند و اروپایی، دو مار پیچیده بر جام حاوی داروست (به نشانه پیروزی پادزهر بر زهر که سرچشمه بیماری است و هر دو برگرفته از مار)! ۱۱

اسطوره فریدون به دلایلی ماندگارتر از بسیاری اسطوره های دیگر است، از جمله «جشن مهرگان» که گفته شده به مناسبت پیروزی او بر ضحاک پایه گذاری شده و «چهارشنبه سوری» که آن نیز به یادبود خبررسانی مردمان در پیروزی فریدون و دربند کردن ضحاک است. تا سالها پیش مراسم پرشکوهی به همین مناسبت در لاریجان برگزار می شد که رنگ و بوی مذهبی داشت و بر سردر خانه ها پارچه های مشتعل می آویختند و آیین «نور و کهون» را با آتش زدن بوته های گوَن در کوهها به جا می آوردند. شایان یادآوری است که کوه دماوند در لاریجان ِ

قرار دارد و هنوز مردمان ناله های ضحاک را می شنوند و تنوره کشیدنش را می بینند که چه سان از قله کوه بیرون می زند و حتا گاه با شراره های آتش نیز همراه است (نشانه های آتشفشان نیمه فعال در دیدگاه اساطیری مردمان که هیچ رویدادی را تصادفی نمی انگارند و به پیوند استوار اجزای هستی با یکدیگر باور دارند). نیز از یاد مبریم که «تخت فریدون» (جایگاهی در ارتفاع ۴۳۸۰ متری از جبهه شمال خاوری دماوند که در سال ۱۳۵۵ پناهگاهی به همین نام در آنجا ساخته شد) در همین منطقه قرار دارد.

سعدی بارها از فریدون یاد کرده و شکوه و جلال و جنگاوری و دادگری او را گوشزد کرده است. در دیباچه کتاب اخلاقی بوستان، چند بیت زیبا «در مدح ابوبکر بن سعد بن زنگی» ششمین فرمانروای دودمانُ سلغری (حکومت: ۶۵۸  ۶۲۳ ق) دارد که براستی توانسته بود در آشفته بازار تازش تاتار، آن ایالت گسترده را از گزند آن ددمنشان در امان بدارد. این است که شیخ اجل با همه گریزش از مدیحه سرایی، او را می ستاید و از دادگری و

فروتنی و خیرخواهی اش سخن می گوید که حتا کسی همچون فریدون چنین شکوهی ندیده بوده است:

جهانبان دین پرور دادگر نیامد چو بوبکر بعد از عمر

سر سرفرازان و تاج مهان به دوران عدلش بناز، ای جهان

گر از فتنه آید کسی در پناه ندارد جز این کشور آرامگاه

ندیدم چنین گنج و ملک و سریر که وقف است بر طفل و درویش و پیر

نیامد برش دردناک غمی که ننهاد بر خاطرش مرهمی

کله گوشه بر آسمان برین هنوز از تواضع سرش بر زمین

نبینی در ایام او رنجه ای که نالد ز بیداد سرپنجه ای

کس این رسم و ترتیب و آیین ندید «فریدون» با آن شکوه، این ندید

چنان سایه گسترده بر عالمی که «زالی» نیندیشد از «رستمی»

در ایام عدل تو، ای شهریار ندارد شکایت کس از روزگار

(۱۴۹  ۱۳۲) در باب اول گلستان که «در سیرت پادشاهان» نام دارد، از چگونگی روی کار آمدن فریدون به نقل از شاهنامه می گوید: «یکی را از ملوک عجم حکایت کنند که دست تطاول به مال رعیت دراز کرده بود و جور و اذیت آغاز کرده، تا به جایی که خلق از [سرزمینش مهاجرت کردند و در نتیجه] خزینه تهی ماند و دشمنان زور آوردند…

باری در مجلس او کتاب شاهنامه میخواندند در زوال مملکت ضحّاک و عهد فریدون. وزیر ملک را پرسید:

«هیچ توان دانست فریدون که گنج و ملک و حشم نداشت، چگونه بر وی مملکت مقرر شد؟» گفت: «چنان که شنیدی، خلقی بر او به تعصب گرد آمدند و تقویت کردند و پادشاهی یافت»… (باب ۱، حکایت ۶)

یک نکته بایسته تأمل در گلستان این است که نخستین حکایت باب اول، خبری درباره فریدون است که

می گوید روی گنبد کاخش از ناپایداری جهان نوشته شده بود: «… بر طاق ایوان فریدون نبشته بود:

جهان ای برادر نماند به کس دل اندر جهان آفرین بند و بس

مکن تکیه بر ملک دنیا و پشت که بسیار کس چون تو پرورد و کشت

چو آهنگ رفتن کند جان پاک چه بر تخت مردن چه بر روی خاک»

شبیه همین مضمون را در باب هشتم گلستان نیز می بینیم:

«فریدون» گفت نقاشان چین را که پیرامون خرگاهش بدوزند:

بدان را نیک دار، ای مرد هشیار که نیکان خود بزرگ و نیکروزند

البته یادکرد بوستان از فریدون بیشتر است؛ برای نمونه، در همان باب اول در «حکایت ملک روم با دانشمند» می خوانیم که پادشاه روم اندوهگین است که برای فرزندش سرزمین فراخی به میراث نمی گذارد و دانشمند

جهاندیده ای اندرزش می دهد: «ای برادر غم خویش خور» که «چو رفتی، جهان جای دیگر کس است»؛ زیرا:

که را دانی از خسروان عجم ز عهد «فریدون» و ضحاک و جم

که در تخت و ملکش نیامد زوال؟ نماند به جز ملک ایزد تعال

که را جاودان ماندن امید ماند چو کس را نبینی که جاوید ماند؟

(۵۶۰  ۵۵۷)

باز در همان باب اول بوستان، ذیل «گفتار اندر رای و تدبیرُ ملک و لشکرکشی» که به قول خودش، سعدی

«آداب حرب» را بازگو می کند، توجه پادشاه را به محرومان و بینوایان برمی انگیزد و تذکر می دهد که دعا و نفرین

آنان بسیار کارساز است، به گونه ای که ممکن است کسی با جلال و شکوه فریدون را از پا بیفکند:

به بازو توانا نباشد سپاه برو همت از ناتوانان بخواه

دعای ضعیفان امیدوار ز بازوی مردی بهْ آید به کار

هر آن کاستعانت به درویشُ برد اگر بر «فریدون» زد، از پیش برد

(۱۱۲۴  ۱۱۲۲)

سعدی در باب پنجم بوستان، آنجا که به توصیف دوست اصفهانی جنگاورش می پردازد، به گونه ای ضمنی،

به فریدون و توانایی او در رزم آوری اشاره می کند:

مرا در سپاهان یکی یار بود که جنگاور و شوخ و عیار بود

ندیدْمش روزی که ترکش نبست ز پولاد پیکاْنش، آتش نجست

دلاور به سرپنجه ٴ گاو زور ز هولش به شیران درافتاده شور

…گرش بر «فریدون» ُ بدی تاختن امانش ندادی به تیغ آختن

پلنگانش از زور سرپنجه زیر فرو برده چنگال در مغز شیر

گرفتی کمربند جنگ آزمای و گر کوه بودی، بکندی ز جای

زره پوش را چون تبرزین زدی گذر کردی از مرد و بر زین زدی

(۲۵۲۶  ۲۵۱۵)

شیخ اجل در باب ششم بوستان که در موضوع قناعت است، در ذیل «حکایت مرد کوته نظر و زن عالیهمت» باز به گونه ای از شکوه و ملکرانی فریدون یاد می کند که با همه پهناوری آن قلمرو، هنوز میل به گستردن دارد،

برخلاف درویش که ‌ رسته از این آز، خوش و آسوده است:

گدا را کند یک درم سیم، سیر «فریدون» به ملک عجم نیم سیر

نگهبانی ملک و دولت بلاست گدا پادشاه است و نامش گداست

گدایی که بر خاطرش بند نیست به از پادشاهی که خرسند نیست

بخسبند خوش روستایی و جفت به ذوقی که سلطان در ایوان نخفت

(۲۸۱۸  ۲۸۱۵)

در باب هفتم بوستان نیز که «در عالم تربیت» نام دارد، در ذیل مبحث نکوهش غمّازی و مذلت غمازان، شیخ

اجل در کمابیش بیست بیت (۳۱۰۷  ۳۰۸۹) به «حکایت فریدون و وزیر و غماز» می پردازد:

«فریدون» وزیری پسندیده داشت که روشندل و دوربین دیده داشت

رضای حق اول نگه داشتی دگر پاس فرمان شه داشتی

روزی سخن چینی نزد شاه می رود و می گوید: «تو را در نهان دشمن است این وزیر»؛ زیرا به همگان وام

می دهد به این شرط که پس از مرگ تو پسش بدهند:

کس از خاص لشکر نمانده ست و عام که سیم و زر از وی ندارد به وام

به شرطی که چون شاه گردنفراز بمیرد، دهند آن زر و سیم باز

نخواهد تو را زنده این خودپرست مبادا که نقدش نیاید به دست

فریدون از وزیر می رنجد و علت را می پرسد. وزیر می گوید:

چنین خواهم ای نامور پادشاه که باشند خلقت همه نیکخواه

چو موتت بود وعده سیم من بقا بیش خواهندت از بیم من

نخواهی که مردم به صدق و نیاز سرت سبز خواهند و عمرت دراز؟

غنیمت شمارند مردان دعا که جوشن بود پیش تیر بلا

فریدون پاسخش را پسندید و بر جاهش افزود و «بداندیش را زجر و تأدیب کرد».

چنین پادشاهی که هم فرهمند و پرشکوه بود و هم مردمدار و خیررسان، سرانجامُ مرد و منزل به دیگری پرداخت؛ پس باید از ستمگری و نفرین مردمان ترسید و پرهیخت و نام نیکو به دست آورد و دنیا را مایه کسب آخرت کرد. این فشرده اندرز شیخ اجل به «امیر انکیانو» است که در قصیده ای با مطلع «بسی صورت بگردیدست

عالم / وزین صورت بگردد عاقبت هم » که به ظاهر در مدح اوست، بیان می کند:

به سیم و زر نکونامی به دست آر منه بر هم که برگیرندش از هم

«فریدون» را سر آمد پادشاهی سلیمان را برفت از دست، خاتم

به نیشی میزند دوران گیتی که آن را تا قیامت نیست مرهم

وفاداری مجوی از دهر خونخوار محال است انگبین در کام ارقم

به نقل از اوستادان یاد دارم که شاهان عجم کیخسرو و جم

ز سوز سینه فریادخوانان چنان پرهیز کردندی که از سم

… جهان سالار عادل، انکیانو سپهدار عراق و ترک و دیلم

که روز بزم بر «تخت کیانی» «فریدون» است و روز رزم، «رستم»

(قصاید، ۶۷۵)

شبیه این مضمون را شیخ اجل در یکی از قطعات تکرار کرده است:

به سکندر نه ملک ماند و نه مال به «فریدون» نه تاج ماند و نه تخت

بیش از آن کن حساب خود که تو را دیگری در حساب گیرد سخت

(قطعات، ۷۴۷)

تور

تور (در اصل به معنای نیرومند، از ریشه «َتوْ»: نیرومند بودن، توانا بودن؛ هم خانواده با تاو: تاب آوردن، تحمل کردن، قدرت و توانایی؛ و نیز هم خانواده با توان و توش: قدرت، نیرو.۱۲ افزون بر اینها «تور» به معنای وحشی، خودسر، نافرمان و حتا دیوانه نیز به کار می رود) ۱۳ نام فرزند بزرگ فریدون است که سرزمینهای شمال خاوری قلمرو بسیار گسترده پدر به او می رسد؛ اما با برادر دیگرش سلم (فرمانروای بخش شمال باختری قلمرو پدری) همدست می شود و کوچکترین برادر  ایرج  را که فرمانروای سرزمینهای میانی (ایران و یمن) شده بود، می کشند و دشمنی و جنگهای درازمدت ایران و توران (و در بسیاری از مواقع روم) را رقم می زنند. تورانیان، اقوام آریایی کوچرو بودند که با مردمان یکجانشین و شهری سر سازگاری نداشتند و به غارت و تاخت و تاز و راهزنی که خوی ثانوی بسیاری از بیابانگردان است، عادت کرده بودند و از این رو در متون کهن اوستایی و پهلوی، دشمن بزرگ ایران زمین به شمار می آمدند. برخی آنها را با اقوام سکایی (بویژه «ماساژت» ها و «اسکوت»، «سیت» ها)

ِ

تطبیق می دهند که بعدها با مهاجرت گسترده زردپوستان آلتایی زبان، ترک خوانده شدند. به هرروی، قلمرو تور (سرزمین توران) قابل انطباق با ترکستان چین و در حدی وسیعتر، تا کرانه های سیحون است. برجسته ترین شخصیت این سرزمین که بزرگترین و ترسناکترین دشمن ایران نیز بوده، افراسیاب  نوه تور  است.

سعدی در «مرثیه اتابک ابوبکر بن سعد زنگی» با مطلع «به اتفاق دگر دل به کس نباید داد/ ز خستگی که در این نوبت اتفاق افتاد»، از بی وفایی دنیا سخن به میان می آورد و در نقد این عروس هزار داماد می گوید جهان

ِ

عوض نمی شود، این جهانداران هستند که می آیند و می روند، از جمله تور:

وجود خلق بدل میشود، وگرنه زمین همان ولایت کیخسرو است و «تور» و قباد

شنیده ایم که با جمله دوستی پیوست نگفته اند که با هیچ کس به عهد استاد

ِ

چو طفل با همه بازید و بیوفایی کرد عجب تر آنکه نگشتند هیچ یک استاد

بدین خلاف ندانم که ملک شیرین است ولی چه سود که در سنگ میکشد فرهاد

ز مادر آمده بیگنج و ملک و خیل و حشم همی روند چنانک آمدند مادرزاد

(مراثی، ۷۰۱)

در جای دیگری که نام تور در آثار سعدی آمده، منظور نه پور فریدون، که سرزمین اوست. باز در باب اول

بوستان (ابیات ۴۹۸  ۴۸۳)، می خوانیم که یکی از گلّه بانان داریوش او را شاه ایران و توران خطاب می کند:

ِ

بگفت: ای خداوند ایران و تور که چشم بد از روزگار تو دور

من آنم که اسبان شه پرورم به خدمت بدین مرغزار اندرم

(۴۸۸  ۴۸۷)

کیانیان

پس از پیشدادیان که نخستین دودمان پادشاهی اساطیری ایران هستند، کیانیان (از کیقباد تا کی لهراسب) روی

کار می آیند. کیان جمع کی (و در اصل: کَوی) است، در لفظ «به معنای باهوش، خردمند، رّمال، پیشگو و شاید: مراقب، محافظ، سخنور، شاعر». در اوستایی عنوان شاهان و در فارسی میانه عنوان روحانیان مخالف زردشت است.۱۴ گرچه در مورد دودمان کیانی، بیشتر به معنای «شاه  کاهن» است؛ چه، آنان همزمان ریاست سیاسی و مذهبی را عهده دار بودند. کیقباد، کیکاووس، کی آرش (کیارش)، کی سیاوش، کیخسرو، کی گشتاسب و… از این خاندان هستند. کسانی احتمال داده اند که کیانیان سلسله ای محلی در شمال خراسان بزرگ بوده باشند که در واپسین شاهانشان با هخامنشیان درمی آمیزند.

سعدی از این خاندان تنها از کیقباد و سیاوش و کیخسرو نام برده و از تاج و تخت و کمان کیانی نیز یاد کرده

است؛ برای نمونه، آنجا که فرماندار مغولی فارس را می ستاید:

جهان سالار عادل، انکیانو سپهدار عراق و ترک و دیلم

که روز بزم بر «تخت کیانی» فریدون است و روز رزم، رستم

(قصاید، ۶۷۵)

در «مرثیه ابوبکر سعد بن زنگی» با مطلع «دل شکسته، که مرهم نهد دگربارش؟/ یتیم خسته، که از پای برکند

خارش؟» از بی وفایی دنیا یاد می کند که تاج کیانی را از سر این شاه برداشت:

نظر به حال خداوند دین و دولت کن که فیض رحمت حق بر روان هشیارش

سپهر «تاج کیانی» ز تارکش برداشت نهاد بر سر تربت، کلاه و دستارش

گرت به شهد و شکر پرورد زمانه ٴ دون وفای عهد ندارد به دوست مشمارش

(مراثی، ۷۰۲)

در همان باب اول بوستان که داریوش از دور یکی را می بیند که دشمن می انگارد  حال آنکه از گلّه بانان

خودش بوده  و قصد جانش را می کند:

«کمان کیانی» به زه راست کرد به یک دم وجودش عدم خواست کرد

(بیت ۴۸۶) به این کمان در گلستان نیز اشاره شده است: «دست و پا بریده ای هزارپایی بکشت؛ صاحبدلی بر او گذر کرد و گفت: سبحان الله! با هزار پای که داشت، چون اجلش فرا رسید، از بی دست و پایی نتوانست گریخت.»

در آن دم که دشمن پیاپی رسید ‌ ‌ «کمان کیانی» نشاید کشید

(باب ۳، حکایت ۲۵)

کیقباد

قباد (در فارسی میانه: کَوات، به معنای جوان)، ۱۵ از نسل فریدون و منوچهر، ۱۶ نخستین پادشاه کیانی است که صد سال دادگرانه فرمان می راند و در جنگ با افراسیاب تورانی پیروز می شود و پیش از مرگ، از میان چهار

پسرش، کیکاووس را به جانشینی برمی گزیند. در برخی نسخه های بوستان آمده است:

حکیمی دعا کرد بر «کیقباد» که: در پادشاهی زوالت مباد

بزرگی در این خرده بر وی گرفت که: دانا نگوید محال ای شگفت ۱۷‌

در مرثیه ٴ اتابک ابوبکر بن سعد زنگی نیز با تذکر میرایی بشر، به گونه ای دلداری می دهد که همه رفتنی هستیم؛

چنان که از پیشینیان نیز کسی نمانده است:

وجود خلق بدل میشود، وگرنه زمین همان ولایت کیخسرو است و تور و «قباد»

(مراثی، ۷۰۱‌)

سیاوش

سیاوش (در اوستا: سیاوَرَشن، در پهلوی: سیاوَخش) به معنای «[دارنده] اسب سیاه»، ۱۸ فرزند کاووس و زنی تورانی از خویشان افراسیاب است که در کودکی مادرش را از دست می دهد و رستم او را با خود به سیستان می برد و پرورشش را به عهده می گیرد و آیین رزم و بزم را به او می آموزد؛ اما چون نزد پدر برمی گردد، نامادری اش  سودابه  بدو دل می بازد و کامجویی می کند؛ اما سیاوش تن نمی دهد و متهم به ناپاکی می شود.

پس برای نمایاندن بیگناهی خود، از میان آتش می گذرد و برای خواباندن فتنه، رهسپار میدان جنگ با افراسیاب می شود. از آن سو افراسیاب بر پایه خوابی که دیده است، با پذیرش همه شروط سیاوش، خواهان آشتی می شود؛ اما کیکاووس راضی نمی شود و سیاوش را به ادامه دادن جنگ برمی انگیزد که او نمی پذیرد و به افراسیاب پناه می برد و در سرزمین او ماندگار می شود و با فرنگیس  دختر افراسیاب  زناشویی می کند و شهر «سیاووشگرد» (یاَ کنگ دژ) را بنیاد می نهد. برخی خویشان افراسیاب درخشش او را تاب نمی آورند و با دسیسه چینی، شاه توران را به جنگ سیاوش می کشانند که به دستگیری او می انجامد و چون سرش را می برند، از خونش گیاهی می روید (به نام خون سیاوشان یا پر سیاوشان ۱۹‌ که هنوز برایش خواص درمانی قائلند) و از همین روی، برخی کسان او

ِ

را یکی از ایزدان گیاهی به شمار می آورند که در پاییز خونش ریخته می شود و در بهار زندگی از سر می گیرد.۲۰ (بدین سان آیا می توان سیاوخش را سیاه بخت معنا کرد؟) پسر نامدار او «کیخسرو» است که به کین پدر، افراسیاب را می کشد.

سعدی به سیاوش، پسرش و گیاه رُسته از خون او اشاره کرده است؛ برای نمونه آنجا که در قصیده ای با مطلع

«دردی به دل رسید که آرام جان برفت / وان هر که در جهان به دریغ از جهان برفت»، «در مرثیه عزالدین احمد بن یوسف» که به جوانی و چه بسا بیگناه کشته شده، با ترکیبی از عناصری که خوشایند اسطوره پژوهان است،

ِ

می گوید:

شاید که چشم، چشمه بگرید به های های بر بوستان که سرو بلند از میان برفت

بالا تمام کرده درخت بلند ناز ناگه به حسرت از نظر باغبان برفت

گیتی بر او چو «خون سیاووش» نوحه کرد «خون سیاوشان» زد و چشمش روان برفت

(مراثی، ۷۰۰)

در ترجیع بندی هم که «در مرثیه سعد بن ابوبکر» با مطلع «غریبان را دل از بهر تو خون است / دل خویشان

نمیدانم که چون است »، باز تا اندازه ای شبیه همان شیوه می گوید:

دگر سبزی نروید بر لب جوی که باران بیشتر سیلاب خون است

دگر «خون سیاووشان» بوَد رنگ که آب چشمه ها عنّاب گون است

(مراثی، ۶۹۸)

در «مرثیه المعتصم بالله و ذکر واقعه بغداد» که به دست مغولان صورت گرفت، در قصیده ای به عربی با مطلع

«حبستُ بجفنی المدامع لاتجری/ فلما طغی الماء استطال علی السکر» باز از گیاه خون سیاوشان یاد می کند: «گویی در پیرامون قتلگاه کشتگان، گیاه خون سیاوشان است که سرخ روییده است … درود مشتاقی چون من و هزاران رحمت الهی بر شهیدانی باد که پاک از آلایش گناهند…» ۲۱

کانّ «دَم الاخوَین» اَصبح نابتاً بمذبح قتلی فی جوانبها الحمر

… تحیهُ مشتاق و اْلفُ ترّحم َ علی الشهداء الطاهرینَ منَ الوزر

ِ

ٍ

ِ ِ

ٍ

(قصاید عربی، ۷۰۶)

کیخسرو

کیخسرو (به معنای کوی، یا شاه  کاهن خوشنام) فرزند سیاوش و فرنگیس (دختر افراسیاب) است که پس از کشته شدن مظلومانه پدر زاده شد و سالها در توران زیست و در پی هفت سال خشکسالی، گودرز به راهنمایی سروش آسمانی، پسرش گیو را به جستجوی او فرستاد که با تحمل سختیهای بسیار او را یافت و همراه مادرش به دشواری تمام از دست لشکریان افراسیاب گریخت و به ایران آمد و چون به جانشینی پدربزرگش  کاووس  بر تخت نشست، جنگهای بزرگی با توران کرد و سرانجام بر افراسیاب دست یافت و به کیفر گناهانش کشت و کشور را با دادگری و مهر و به شیوه ای آرمانی اداره کرد؛ اما پس از چندی ترسید فرجامی همچون جمشید داشته باشد. پس با وجود مخالفت بزرگان کشوری و لشکری، از شاهی کناره جست و لهراسب را به جای خود برگزید و با تنی چند از پهلوانان راهی سفری رازآلود شد و پس از آنکه در چشمه ای شتسشو کرد و به نیایش پرداخت، از دیده ها نهان شد و آن پهلوانان نیز اندکی پس از آن در زیر برف (بهمن؟) مدفون گشتند. کیخسرو معنوی ترین پادشاه اساطیری ایران است، به گونه ای که در آخرالزمان همراه با موعود زرتشتی (سوشیانس) برمی گردد و پادشاه هفت کشور می شود و فرمانروایی جاودانه می یابد، پس «همه مردمان دین بردار شوند، یکی به دیگری دوست و مهربان شود، هیچ مردم زنده پس از آن نمیرد.» ۲۲

سعدی در «شکر و سپاس و منت و عزت خدای را» می گوید:

شاهان بر آستان جلالت نهاده سر گردنکشان مطاوع و «کیخسرو» ان گدا

(قصاید، ۶۴۷)

همین است که در قصیده ای «در ستایش امیر انکیانو»، به فرماندار مغولی فارس می گوید که شاهان ایران

باستان از ناله و نفرین مردمان بسیار هراسان بودند، بنا بر این باید که از ستم به رعایا بپرهیزی:

… به نقل از اوستادان یاد دارم که شاهان عجم، «کیخسرو» و جم

ز سوز سینه فریادخوانان چنان پرهیز کردندی که از سم

(قصاید، ۶۷۵)

در یکی از «قطعات» نیز به یکی از شاهان معاصر اندرز و هشدار می دهد که «جهانبانی و تخت کیخسروی

مقامی بزرگ است » و نباید روز و شب به خوشگذرانی سپری شود:

خداوند کشور خطا میکند شب و روز ضایع به خمر و خمار

جهانبانی و «تخت کیخسروی» مقامی بزرگ است کوچک مدار

که گر پای طفلی برآید به سنگ خدای از تو پرسد به روز شمار

(صاحبیه، ۷۶۲)

در «مرثیه اتابک ابوبکر بن سعد زنگی» هم به ولایت کیخسرو اشاره می کند که از روزگار او دست به دست

گشته است:

وجود خلق بدل میشود، و گرنه زمین همان ولایت «کیخسرو» است و تور و قباد

شنیده ایم که با جمله دوستی پیوست نگفته اند که با هیچ کس به عهد استاد

ِ

(مراثی، ۷۰۱) از آنجا که سعدی پس از کیخسرو به دیگر شاهان کیانی نپرداخته است، در اینجا نخست به سراغ بزرگترین دشمن تورانی و سپس پهلوانان در دوران کیانی که البته ریشه در روزگاران پیشین نیز دارند، می رویم.

افراسیاب

افراسیاب (به معنای هراس آور، کسی که بسیار به هراس می اندازد) شاه و پهلوان بزرگ تورانی است، ۲۳ پسر پشنگ  پسر زادشم، پسر تور، پسر فریدون  با عمری دراز و آزمندی بسیار و تازشهای خونبار به ایران که به گونه ای نماد اهریمن و ضدقهرمان اصلی در جنگهای دیرپای ایران و توران است که بخش حماسی و پهلوانی

ِ شاهنامه آکنده از حضور زیانبار اوست. وی در آرزوی به چنگ آوردن فرّه، جهان را درمی نوردد، اما کامیاب نمی شود. شخصیت او آمیزه ای است ‌ از دلیری، خشمگینی، بیرحمی، فریبکاری، آزمندی، جنگاوری و خونریزی و کسی است که چندان به عهد و پیمان وفادار نیست، اما اهل بذل و بخشش است و مردمانش به او وفادارند و چند رایزن خردمند دارد که تا اندازه ای او را مهار می کنند. فرمانروایی چند صد ساله او آمیخته با ویرانگری و کشتار و گزند بسیار به ایران است؛ در همان حال که توران را با قدرت و سازندگی و خودکامگی اداره می کند.

تاخت و تازها و غارتهای پیاپی او و همراهانش، نمادی از تازش پیوسته کوچنشینان آریایی (سکاها) در شمال خراسان بزرگ و فرارود (ماوراءالنهر) به آریاییهای شهرنشین است که تا روزگاران بعدی و بعدی و آمدن اقوام زردپوست (گروههای مختلف ترکان) ادامه می یابد و در یک جابجایی معنادار، جانشین آنها می شوند (احتمالاً از دوران اشکانی).

دختری از خویشان افراسیاب به همسری کیکاووس درمی آید که سیاوش را می زاید. سیاوش نیز دختر افراسیاب را به زنی برمی گزیند که کیخسرو زاده می شود و هموست که کین پدر را از پدربزرگ مادری می گیرد و آن تورانی هراس آور نامدار را از میان می برد. پهلوانان پرآوازه ایران در آن دوران دراز که سعدی به آنان پرداخته،

ِ

نریمان، سام، زال و رستم هستند و در اینجا به گونه فشرده به آنان می پردازیم؛ اما نخست به سراغ خود افراسیاب می رویم که یک جا در غزلی با مطلع «ما امید از طاعت و چشم از ثواب افکنده ایم / سایه سیمرغ همت بر خراب

افکنده ایم »، به گونه ای او را در ردیف «دیو نفس» قرار می دهد و می گوید:

«رستمی» باید که پیشانی کند با دیو نفس گر بر او غالب شویم، «افراسیاب» افکنده ایم

(طیبات، ۷۳۶) این نکته برای اسطوره پژوهان و نمادپردازان مغتنم و درخور توجه است. سعدی در باب اول بوستان زیر عنوان «گفتار اندر رای و تدبیر ملک و لشکرکشی»، سفارش می کند که در پیشروی شبانه، مراقب کمین دشمن باش و اگر به اندازه یک روز با دشمن فاصله داری، آسوده باش که اگر افراسیاب هم باشد، بر او چیره می شوی؛

چون او خستگی راه را دارد که تو نداری:

چو خواهی بریدن به شب، راهها حذر کن نخست از کمینگاهها

میان دو لشکر چو یک روزه راه بماند، بزن خیمه بر جایگاه

گر او پیشدستی کند، غم مدار ور «افراسیاب» است، مغزش برآر

ندانی که لشکر چو یک روزه راند سر پنجه ٴ زورمندش نماند

تو آسوده بر لشکر مانده زن که نادان ستم کرد بر خویشتن

(۱۰۲۷  ۱۰۲۴) در غزل عاشقانه ای با مطلع «گر ماه من برافکند از رخ نقاب را/ برقع فروهلد به جمال، آفتاب را»، سخن این است که جنگاوری چون افراسیاب نیز اگر با زیبارویان روبه رو شود، دل از دست می دهد و شکست می خورد،

سعدی که جای خود دارد:

سعدی، نگفتمت که مرو در کمند عشق تیر نظر بیفکند «افراسیاب» را

(بدایع، ۳۶۲)

همین مضمون در غزلی با مطلع «تعالی الله چه رویست آن، که گویی آفتابستی/ و گر مه را حیا بودی، ز

شرمش در نقابستی» تکرار می شود:

گر آن ساعد که او دارد، ُ بدی با «رستم» «دستان» به یک ساعت بیفکندی، اگر «افراسیاب» ستی

ِ

(بدایع، ۵۵۴)

نکته جانبی این بیت، اقرار به زورمندی و جنگاوری افراسیاب است که البته با همه آنچه داشته و کرده،

جاودان نمانده و از مرگ نرسته است:

نه سام و نریمان و «افراسیاب» نه کسری و دارا و جمشید ماند

تو هم دل مبند ای خداوند ملک چو کس را ندانی که جاوید ماند

چو دور جوانی خلل میکند به پایان پیری چه امید ماند؟

(صاحبیه، ۷۵۵)

نریمان

در بخش جمشید دیدیم که او پس از گریز از ضحاک و رفتن به زابلستان، با دختر گورنگ شاه ازدواج می کند که پسری به نام «تور» می زاید و نسل او این گونه ادامه می یابد: تور، «شیدسب» را می آورد و او «تورگ» (تورج / طورک) را و او «شم» (شهم) را و او «اترت» (اثرط) را و او «گرشاسب» را و او «نریمان» (نیرم) را و او «سام» را و او «زال» را که با «رودابه» (دختر مهراب کابلی از نسل ضحاک تازی) زناشویی می کند و او «رستم» را می آورد و او «سهراب» و «فرامرز» و «مهین دخت» (بانو گشسب) را می آورد که زن «گیو» می شود و «بیژن» را می زاید.

نریمان (به معنای نرمنش، دلیر) پسر گرشاسب (در اصل: کرساسپ، به معنای [دارنده] اسب لاغر) و پدر سام

ِ است؛ اما برخی برآنند که این سه در اصل یک فرد است که نام و نام خاندان و صفتش در هم آمیخته است و باید گفت: گرشاسپ نریمان (دلیر) از خاندان سام.۲۴ گرشاسپ گرزی مانند سر گاو دارد که آن را بر مغز دشمن

ِ

می کوبد: بزد بر سرش گرزه گاو روی. سعدی یک بار در «قطعات» از او یاد می کند و ناپایداری قدرت و سلطنت

را گوشزد می نماید که در بخش پیشین دیدیم:

نه سام و «نریمان» و افراسیاب نه کسری و دارا و جمشید ماند…

(صاحبیه، ۷۵۵)

سام

سام دلاوری از نسل جمشید و جهان پهلوان دوران فریدون و منوچهر و فرمانروای زابل است. چون فریدون زاده می شود و بزرگان و سپاهیان گرد می آیند، یکی نیز اوست و این جایگاهش را در سراسر ایران زمین نشان می دهد: چو گرشاسپ گردنکش تیغ زن / چو سام نریمان یل ارجمند. بعدها نیز سام به منوچهر می گوید: نیاکان من پهلوانانُ بدند/ پناه بزرگان و شاهان بدند + ز گرشاسپ تا نیرم نامدار/ سپهدار بودند و خنجرگذار + مرا پهلوانی نیای تو داد / دلم را خرَد مهر و رای تو داد…. او از اژدهاکشان شاهنامه است و از ماجراهای جالب زندگی اش، زاده شدن پسرش زال است که سپیدمو بود و او ناسپاسی کرد و دستور داد در کوه البرز نزدیک لانه سیمرغ رهایش کنند؛ اما سیمرغ به جای خوردن او، مهرش را به دل گرفت و او را پرورد.

سعدی سه بار از او یاد می کند که دو بارَش حاکی از دلاوری و جنگاوری اوست؛ از جمله در ذیل «حکایت تیرانداز اردبیلی» در باب پنجم بوستان است که داستان رزم زورمندی کارآزموده با نمدپوش گمنامی است که از

قضا، نتیجه آن چیزی خلاف انتظار است:

یکی آهنین پنجه در اردبیل همی بگذرانید پیلک ز پیل

نمدپوشی آمد به جنگش فراز جوانی جهانسوز پیکارساز …

درآمد نمدپوش چون «سام گُرد» به خمّ کمندش درآورد و برد

ِ

ِ

در باب هفتم بوستان هم که «در عالم تربیت» نام دارد و «سخن در صلاح است و تدبیر و خوی / نه در اسب و میدان و چوگان و گوی»، به مناسبتی از سام یاد می کند و می گوید کسانی که خود را از حرام می پایند، از رستم

و سام نیز مردترند:

تو با دشمن نفس همخانه ای چه در بند پیکار بیگانه ای؟

عنان بازپیچان نفس از حرام به مردی ز «رستم» گذشتند و «سام»

ِ

(۲۸۷۶‌  ۲۸۷۵) سومین باری هم که از سام می گوید، در همان قصیده ای است که او را در کنار نریمان و افراسیاب و کسری و دارا و جمشید می نشاند که پیشتر آمد: نه «سام» و نریمان و افراسیاب / نه کسری و دارا و جمشید ماند…

زال

زال (از ریشه «زر» به معنای پیر شدن ۲۵ یا سپید) لقب دستان، ۲۶ پسر سام است که سپیدمو زاده شد و پدرش از شرم، گفت او را در کوه البرز رها کنند تا خوراک ددان شود که چنین نشد و سیمرغ او را پرورد؛ و بعدها که سام در پی اش می رود، او را جوانی گویا و خردمند می یابد که البته تا آخر با سیمرغ پیوندی رازآلود دارد و از یاریها و راهنماییهای او برخوردار می شود. او با رودابه ۲۷ (دختر مهراب کابلی از نسل ضحاک تازی و فرمانروای کابلستان) پیمان زناشویی می بندد و صاحب فرزندی چون رستم می شود. زال از اواخر دوران منوچهر تا پادشاهی دارا  بیش از هزار سال  زندگی می کند ۲۸ و منشور فرمانروایی زابلستان تا سده ها در دست او و خاندانش می ماند و در بسیاری از ماجراهای شاهنامه نقش آشکار و نهان دارد و بیشتر به صورت پیری خردمند و راهنمایی فرزانه نمایان می شود که از راهنمایی سیمرغ بهره مند است و بارها و بارها به یاری شاهان ایران می آید و حتا در موردی، چون شاه می میرد و پسرانش را شایسته شاهی نمی بیند، کسی بیرون از آن خاندان را به شاهی برمی دارد که این

نشاندهنده اهمیت جایگاه اوست و شاید برگرفته از جایگاه سورن یا سورنا (سپهدار پارتی و فرماندار سیستان:

۸۲  ۵۲ پیش از میلاد) و خاندانش باشد که تاج را بر سر شاه تازه اشکانی می گذاشتند. ‌ زال هرچند در جنگاوری و پهلوانی نیز دستی نیرومند دارد، اما چنان که از نامش پیداست (دستان: نیرنگ و ترفند)، بیشتر به چاره گری شناخته می شود که در نگاه دشمنان، پیراسته از جادوگری نیست.

سعدی بارها از «زال» و «دستان» یاد می کند که چند بارش هم رستم با اوست؛ برای نمونه در دیباچه بوستان آنجا که ابوبکر بن سعد بن زنگی  شاه فارس از سلسلهُ سلغری  را می ستاید و از امنیتی که او فراهم ساخته،

قدردانی می کند، هرچند که زال در این معنا، پیر است، اما تلمیحی نیز به دستان زال دارد:

چنان سایه گسترده بر عالمی که «زالی» نیندیشد از «رستمی»

همه وقت مردم ز جور زمان بنالند و از گردش آسمان

(۱۴۸  ۱۴۷)

همین کار را در قصیده ای با مطلع «دنیا نیرزد آنکه پریشان کنی دلی/ زنهار بد مکن که نکردست عاقلی» می کند

که «در ستایش امیر انکیانو» ست:

«رستم» به نیزه ای نکند هرگز آن مصاف با دشمنان خویش که «زالی» به مغزلی

هرگز به پنج روزه حیات گذشتنی خرم کسی شود مگر از موت غافلی

(قصاید، ۶۹۷)

در باب اول گلستان نیز از این پدر و پسر سخن می گوید و اندرزی مهم از آن پیرزاد خردمند بازگو می کند:

ِ

دانی که چه گفت «زال» با «رستم» گرد: دشمن نتوان حقیر و بیچاره شمرد

دیدیم بسی که آب سرچشمهُ خرد چون بیشتر آمد، شتر و بار ببرد

ِ

(باب ۱، حکایت ۴)

در غزلی با مطلع «زانگه که بر آن صورت خوبم نظر افتاد/ از صورت بیطاقتیام پرده برافتاد»، از تسلیم در

برابر رستم این گونه یاد می شود:

سعدی نه حریف غم او بود، ولیکن با «رستم» «دستان» بزند هر که درافتاد

ِ

(طیبات، ۴۱۶)

همین مضمون در غزل دیگری تکرار می شود:

گر آن ساعد که او دارد، ُ بدی با «رستم» «دستان» به یک ساعت بیفکندی، اگر «افراسیاب» ستی

ِ

(بدایع، ۵۵۴)

یکجا هم بی آنکه نامی از زال ببرد، به نظر می رسد به داستانی از جوانی او در شاهنامه اشاره دارد و خطاب

به معشوقه می گوید:

حصار قلعه باغی به منجنیق مده به بام قصر برافکن کمند گیسو را

(بدایع، ۳۶۶) ماجرا این است که زال برای دیدن پنهانی رودابه، ناگزیر بوده است از باروی بلند کاخ او بالا رود. رودابه که چنین دیده، گیسویش را آویخته؛ اما زال دلش نیامده و غیرتش نپذیرفته، پس کمند افکنده و از دیوار گذشته است.

رستم

رستم (در پهلوی: رودستهم / روَتستهم، در ایران باستان: رَئوَته اوستَخَمن، به معنای رودی که به بیرون

ِ

جاری است، ۲۹ یا سخت بالنده، دارنده رویش نیرومند (معادلَ تْهَمتَن)، یا به نیروی رود) ۳۰ فرزند زال و نوه سام، جهان پهلوان ایران در دورانی چند صد ساله است که نوعی ایزدگونگی بر وجودش سایه افکنده و از این روی در برخی موارد و ویژگیها با ایندره هندی ۳۱ و هرکول یونانی قابل مقایسه است؛ ضمن اینکه سکاها نیز در پروردن این شخصیت بی تأثیر نبوده اند. رستم (با لقب تهمتن: تن زورمند و ستبر) در دوران جنینی نیز چنان بزرگ بود که به راهنمایی سیمرغ، با شکافتن پهلوی مادرش به دنیا آمد و از همان کودکی کارهای نمایانی کرد و به زورمندی و دلاوری آوازه یافت و تا بود، پشت و پناه سپاه ایران و در هر نبردی یکه تاز میدان بود و کارهای شگرفش او را پهلوانی ممتاز ساخت که تنها دو بار تا مرز شکست پیش رفت: یکی در کشتی گرفتن با پسر ناشناخته اش سهراب و دیگری در نبرد با اسفدیار رویین تن. قهرمان اصلی شاهنامه، همین رستم است که سرانجام به نیرنگ برادر ناتنی اش  شغاد  کشته می شود و با آنکه ششصد سال یا بیشتر داشته، هنوز پدر و مادرش زنده بوده اند! رَخش (به معنای بور، آمیخته سرخ و سفید، یکسره سرخ) نام اسب اوست که همچون صاحبش عمری دراز می یابد و جنگی و زورمند و هوشیار است و با او در چاه می میرد.

افزون بر مواردی که در بخش زال آمد، سعدی چند بار دیگر از رستم و زورمندی و جنگاوری و رزم دانی او

سخن گفته است؛ برای نمونه در همان «حکایت تیرانداز اردبیلی» که در باب پنجم بوستان آمده که مدعی بود:

من آنم که در شیوه ٴ طعن و ضرب به «رستم» درآموزم «آداب حرب»!

(بیت ۲۵۷۷) در قصیده ای که «در ستایش امیر انکیانو» است و چند بار به آن اشاره کرده ایم، سعدی باز از رزمندگی رستم می گوید و جالب است که در مدح امیری بیگانه، از چند شاه و پهلوان ایران باستان یاد می کند. آیا این کسان در جهان آن روز چندان پرآوازه بوده اند که انکیانو مقصود را دریابد، یا اینکه به تدریج آنها نیز با فرهنگ کهن ایران آشنا شده اند؟

به نقل از اوستادان یاد دارم که شاهان عجم، «کیخسرو» و «جم»

… جهان سالار عادل، انکیانو سپهدار عراق و ترک و دیلم

که روز بزم بر تخت کیانی «فریدون» است و روز رزم، «رستم»

(قصاید، ۶۷۵) در باب اول بوستان، شیخ اجل زیر عنوان «گفتار اندر رای و تدبیر ملک و لشکرکشی» (۱۰۱۵  ۹۹۴)، به مواردی می پردازد که براستی در هر زمان و مکان آموزنده و کاراست و اهمیت چاره اندیشی و پرهیز از

ستیزه جویی و درگیری نظامی را بازگو می کند:

همی تا برآید به تدبیر، کار مدارای دشمن بهْ از کارزار

چو نتوان عدو را به قوّت شکست به نعمت بباید در فتنه بست

گر اندیشه باشد ز خصمت گزند به تعویذ احسان، زبانش ببند

ِ

عدو را به جای خسک، دُر بریز که احسان کنَد کنْد، دندان تیز

چو دستی نشاید گزیدن، ببوس که با غالبان چاره، زرق است و لوس

با این شیوه، رستمی که بر اسفندیار رویین تن چیره شده، گرفتار می شود و به بند می افتد:

به تدبیر، «رستم» درآید به بند که «اسفندیار» ش نجست از کمند

عدو را به فرصت توان کَند پوست پس او را مدارا چنان کن که دوست

(۱۰۰۰  ۹۹۴)

در باب هفتم بوستان نیز چنان که آمد، پرهیزندگان از حرام را مردتر از رستم و سام به شمار می آورد و به

واقع قهرمان عرصه اخلاق را از پهلوان میدان جنگ و حماسه برتر می شمارد:

عنان بازپیچان نفس از حرام به مردی ز «رستم» گذشتند و سام

ِ

(بیت ۲۸۷۶‌) در «حکایت سلطان تکش و حفظ اسرار» که در همین باب هفتم آمده، از رستم و نیز اسبش یاد شده که کودکی می تواند رهایش کند، اما صد رستم به سختی می توانند مهارش کنند؛ همین گونه است دشواری به بند

کشیدن نفس بدفرما که همچون دیو گریزپاست:

ِ

تو دانی که چون دیو رفت از قفس نیاید به لاحول کس بازپس

ِ

یکی طفل برگیرد از «رخش» بند نیاید به صد «رستم» اندر کمند

(۲۹۱۱  ۲۹۱۰)

در غزلی با مطلع «ما امید از طاعت و چشم از ثواب افکنده ایم …»، از همتی بلند و شکیبایی و زورمندی

رستم وار در مبارزه با نفس می گوید:

«رستمی» باید که پیشانی کند با دیو نفس گر بر او غالب شویم، «افراسیاب» افکنده ایم

(طیبات، ۷۳۶‌)

انسان هر که باشد و به هر جا برسد، از مرگ گریز ندارد؛ چنان که رستم همیشه پیروز سرانجام مرد و دریغا

ِ

که به خیانت برادر؛ چنان که در بوستان می خوانیم:

گرت زندگانی نبشته ست دیر نه مارت گزاید، نه شمشیر و شیر

وگر در حیاتت نمانده ست بهر چنانتُ کشد «نوشدارو» که زهر

نه «رستم» چو پایان روزی بخَورد «شغاد» از نهادش برآورد گرد؟

(۲۵۱۳  ۲۵۱۱)

نوشدارو در بیت بالا، چه بسا تلمیحی به ناکامی رستم در به دست آوردن بهنگام نوشدارو برای «سهراب»

ِ

زخمی به دست اوست.

واپسین یادکرد شیخ اجل از رستم، باز در مدیحه امیر انکیانوست با این مطلع: «بس بگردید و بگردد روزگار/ دل به دنیا در نبندد هوشیار» که شجاعت در سخنوری و اندرزدهی را به اوج می رساند و فرماندار مغول را از

«منجنیق آه مظلومان» و «درون خستگان» و «مردمان دیوسار» برحذر می دارد و از همان آغاز سخن می گوید:

ِ

ای که دستت میرسد، کاری بکن پیش از آن کز تو نیاید هیچ کار

اینکه در «شهنامه» ها ‌ آورد اند «رستم» و «رویینه تن اسفندیار»،

تا بدانند این خداوندان ملک کز بسی خلق است دنیا یادگار…

(قصاید، ۶۶۷)

سهراب

در یکی از روزها که رستم برای شکار به مرز توران رفته بود، خوابش می گیرد و اسبش را چند تورانی می ربایند و او برای یافتنش، به سمنگان  شهری در توران  می رسد و میهمان فرمانروای آنجا می شود که دخترش تهمینه (به معنای زورمند و ستبر) به او دل می بندد و با هم ازدواج می کنند و سهراب (به معنای سرخ تاب، به درخشش سرخ، ۳۲ دارای پرتوی سرخ ۳۳) در غیاب پدر زاده می شود. سهراب در نوجوانی داستان زادنش را می شنود و بر آن می شود که به ایران بتازد و پدر را شهریار کند. افراسیاب با آگاهی از ماجرا، فرصت را غنیمت می شمرد و به امید پیروزی او بر رستم، او را به تازش برمی انگیزد و در نبردی که درمی گیرد، رستم بر فرزند دلاور چیره می شود و هنگامی پسر را می شناسد که او واپسین نفسها را می کشد. سهراب نماد جوان زورآوری است که با دلی ساده و آرمانی نیکو، بازیچه قدرتمندان سیاستگر می شود و جانش را رایگان از کف می دهد.

ِ

یادکرد سعدی از سهراب کم است، مگر اینکه موارد تلمیحی همچون نوشدارو را به آن بیفزاییم. شیخ در قصیده ای موعظه وار با مطلع «ای که پنجاه رفت و در خوابی/ مگر این پنج روزه دریابی»، از ناتوانی و میرایی بشر می گوید و اینکه هر که باشد و هر چه داشته باشد و به هر جا برود، از مرگ در امان نیست، هرچند زوری

همچون سهراب داشته باشد:

تو چراغی نهاده بر ره باد خانه ای در ممرّ سیلابی

گر به رفعت، سپهر و کیوانی ور بهُ حسن، آفتاب و مهتابی

ور به مشرق روی به سیاحی ور به مغرب رسی بهُ جّلابی

ور به مردی، ز باد در گذری ور به شوخی، چو برف بشتابی

ور به نعمت، شریک قارونی ور به قوّت، عدیل «سهرابی»

ملکالموت را به حیله و زور نتوانی که دست برتابی…

(قصاید، ۶۹۱)

شغاد

زال  پدر رستم  از کنیزکی گمنام صاحب پسری می شود که نامش راُ شغاد می گذارد. وی دختر فرمانروای کابل را به همسری برمی گزیند و پس از چندی به اغوای پدرزنش که می خواست خود را از باج دهی به رستم برهاند، برادر را به شکارگاهی فرامی خواند که چاههایی پوشیده در راهش کنده شده بود و نیزه هایی تیز در آنها کاشته بودند. چون رستم در آن می افتد، پیش از مردن، آن نابرادر را با تیری به درخت می دوزد. شغاد نماد ناسپاسی و ناجوانمردی و برادرکشی است و سعدی تنها یک بار از او در بوستان یاد کرده است.

نه «رستم» چو پایان روزی بخَورد «شغاد» از نهادش برآورد گرد؟

(بیت ۲۵۱۳)

بیژن

بیژن در شاهنامه پسر گیو، پسر گودرز، پسر کشواد، پسر قارن (کارن)، پسر کاوه آهنگر است؛ خاندانی که از روزگار فریدون در شمار بزرگان لشکری ایران بودند؛ اما واقعیت این است که آنان آمیزه ای از تاریخ و اسطوره اند، به گونه ای که گودرز  اشک بیستم، پسر گیو  از شاهان دوران اشکانی است که نام و یادش تا دوران ساسانی به جا مانده اما از رده شاهان به رده پهلوانان رفته است. گیو با دختر رستم دستان ازدواج می کند و بیژن زاده می شود که دلاوری عیاش و زن دوست است؛ به گونه ای که چون کیخسرو او را برای تاراندن گرازان از ناحیه ای در مرز توران می فرستد، با فریب خوردن از گرگین  پسر میلاد  به دام عشق منیژه (دختر افراسیاب) می افتد و شاه توران که آگاه می شود، او را به چاه می افکند و دخترش را از کاخ می راند که همچنان به محبوب دربندش وفادار است.

ِ

مدتها می گذرد و خبری از گیو نمی شود تا اینکه کیخسرو در جام جهان نما نشانش را می یابد و رستم برای یافتن نوه هوسبازش راهی می شود که با ماجراهایی خواندنی او را می رهاند و به ایران بازمی آورد.

سعدی در باب هشتم بوستان در «حکایت سفر هندوستان و ضلالت بت پرستان» در وصف حال خودش که

گرفتار بت پرستان شده بوده، آن وضع را با چاه بیژن مفایسه کرده است:

شب آنجا ببودم به فرمان پیر چو «بیژن» به چاه بلا در اسیر

(بیت ۳۵۰۶) بار دیگر در غزلی عاشقانه با مطلع «گر تیغ برکشد که محبان همیزنم / اول کسی که لاف محبت زند منم» از بیژن یاد کرده؛ اما فضای شعر چنان است که به نظر می رسد ماجرای بیژن و منیژه محور اصلی غزل است تا

آنجا که می گوید:

بر تخت «جم» پدید نیاید شب دراز من دانم این حدیث که در «چاه بیژنم»

(طیبات، ۵۱۱)

گرگین

گرگین (برگرفته از «گرگ»، گویا به معنای درنده، برّنده، پاره کننده) ۳۴ پسر میلاد، از پهلوانان روزگار کیخسرو است. هنگامی که مرزنشینان از تازش گرازان شکایت کردند، بیژن آمادگی خود را برای راندن آنها نشان داد؛ اما از آنجا که راه را نمی دانست، کیخسرو گرگین را به راهنمایی او گماشت و چون بیژن کارش را به نیکی انجام داد، گرگین از سر رشک او را برانگیخت که از مرز بگذرد و تنی چند از دختران تورانی را به بند کشد و نزد شاه برد.

بیژن پذیرفت، اما خود به دام منیژه افتاد و سر از چاه درآورد و گرگین را نفرین کرد که او را به بد راهی کشانده

ِ

است. رستم پیش از آنکه بیژن را از چاه درآورد، از او خواست گرگین را ببخشد. یادکرد سعدی از او در بوستان،

فارغ از ماجرای آمده در شاهنامه و در موضوع پایداری در میدان جنگ است:

چه خوش گفت «گرگین» به فرزند خویش چو بربست قربان پیکار و کیش:

ِ

اگر چون زنانُ جست خواهی گریز مرو، آب مردان جنگی مریز

سواری که بنمود در جنگ پشت نه خود را، که نام آوران را بکشت

(۱۰۶۴  ۱۰۶۲)

اسفندیار

اسفندیار (به معنای آفریده پاک و مقدس، ۳۵ یا آفریده [خرد] مقدس) ۳۶ پسر گشتاسپ و کتایون، قهرمان دینی کیش زرتشت است که در نوزادی به دست زرتشت در آبی مقدس شستشو داده شد و رویین تن گردید؛ اما چون چشمش را زیر آب بست، تنها همین بخش از تنش آسیب پذیر ماند. وی برای گسترش دین بهی بسیار جنگید و هنرنمایی ها کرد؛ اما با همه نیکی و پاکی، سخت قدرت طلب بود و برای رسیدن به آن گویی گوش و هوشش از کار می افتاد و پدرش گشتاسب نیز که در هوس پادشاهی، پدر خود  لهراسب  را به کناره گیری واداشته بود، دلش نمی آمد که کنار برود؛ از این روی هر بار بهانه ای می آورد و پسر را به کاری ناشدنی و دشوار وامی داشت که از آنهاست «هفت خوان اسفندیار» و درگیریهای چندگانه. تا اینکه از ستاره شناسان شنید مرگ او به دست رستم است؛ پس سوگند خورد که اگر اسفندیار او را دست بسته به پایتخت بیاورد، تاج و تخت را بدو می سپارد. اسفندیار که از آزمندی بسیار، کور و کر شده بود، اندرز مادر و برادر را نمی شنود و راهی زابلستان می شود و کار به درگیری می کشد که رستم با راهنمایی سیمرغ، چشمان اسفندیار را نشانه می رود و جانش را می ستاند. اسفندیار در واپسین دم زندگی، پسرش بهمن را به رستم می سپارد که او نیز همچون پدر نمکنشناسی می کند.

سعدی در قصیده ای با مطلع «بس بگردید و بگردد روزگار…» به رویین تنی اسفندیار اشاره می کند و می گوید:

اینکه در شهنامه ها آورده اند رستم و «رویینه تن اسفندیار»،

تا بدانند این خداوندان ملک کز بسی خلق است دنیا یادگار

این همه رفتند و مای شوخ چشم هیچ نگرفتیم از ایشان اعتبار!

جای دیگر در «قطعات» از اهمیت اتحاد و پیوستگی می گوید که نخهای یک لا گرچه استواری ندارند، اما

همینکه در هم بافته می شوند، اسفندیار هم نمی تواند آنها را پاره کند:

دوستان سخت پیمان را ز دشمن باک نیست شرط یار آن است کز پیوند یارش نگسلد

صدهزاران خیط ‌ یکتو را نباشد قوتی چون به هم برتافتی، «اسفندیار» ش نگسلد

 

زرتشت

به مناسبت یادکرد از گشتاسب و اسفندیار که از بزرگان کیش بهی هستند، شاید بد نباشد که اشارات سعدی به مجموعه‌ای از عناصر آن کیش باستانی را در اینجا بیاوریم؛ از قبیل: زرتشت، اوستا، زند، پازند، زندیق، زُنّار، زمزمه، آتشکده، آتشگاه، مجوسی، مغ، آذرپرست، گبر و…؛ اما پیشتر باید گفت که سخن سعدی در این موارد درست و دقیق نیست و یا دست کم با برداشتهای امروزی همخوانی ندارد؛ مثلاً زرتشتیان را بت‌پرست می‌خواند و مغ و برهمن و کشیش و مطران و ترسا را یکی می‌گیرد، مگر اینکه بگوییم به مصداق «الکفر ملّه واحده»، همه در چشمش یکی هستند و چنان که در دیباچه گلستان می‌آورد، دشمن خدا به شمار می‌آیند:

ای کریمی که از خزانه غیب «گبر» و ترسا وظیفه‌خور داری

دوستان را کجا کنی محروم تو که با دشمن این نظر داری؟

در باب هشتم بوستان در ذیل «حکایت سفر هندوستان و ضلالت بت‌پرستان» که به نظر می‌رسد سفری خیالی باشد، گذرش به بتخانه‌ای می‌افتد و با کاهن آنجا (به قول سعدی: مُغ) دوست می‌شود و علت بت‌پرستی را می‌پرسد که او هم مغان را آگاه می‌کند و بزرگشان از معجزه بت می‌گوید که سعدی پرده از کارش برمی‌دارد و دخل مغ را می‌آورد و به یمن می‌گریزد. در زیر فشرده داستان می‌آید:

بتی دیدم از عاج در سومنات مرصع چو در جاهلیت منات

«مغی» را که با من سر و کار بود نکوگوی و هم‌حجره و یار بود

به نرمی بپرسیدم: ای برهمن عجب دارم از کار این بقعه من

که مدهوش این ناتوان پیکرند مقید به چاه ظلال اندرند

«مغان» را خبر کرد و پیران دیر ندیدم در آن انجمن روی خیر

فتادند «گبرانِ پازندخوان» چو سگ در من از بهر آن استخوان

مهین برهمن را ستودم بلند که: ای پیر تفسیر «اُستا» و «زند»

عبادت به تقلید گمراهی است خنُک رهروی را که آگاهی است

شب آنجا ببودم به فرمان پیر چو «بیژن به چاه» بلا در اسیر

شبی همچو روز قیامت دراز «مغان» گرد من بی وضو در نماز

کشیشانِ هرگز نیازرده آب بغلها چو مردار در آفتاب

«مغان» تبه رای ناشسته روی به دیر آمدند از در و دشت و کوی

به تقلید کافر شدم روز چند برهمن شدم در مقالات «زند»

یکی پرده دیدم مکلل به زر پس پرده مطرانی «آذرپرست»

مجاور سر ریسمانی به دست… (۳۴۷۶  ۳۵۳۳)

«زند» در اوستا به معنی «گزارش، تفسیر و آگاهی» است؛ اما در نوشته‌های پهلوی، مقصود از این واژه، متنهای اوستایی و به‌ویژه گزارش پهلوی آنهاست و منظور از «زندیک» (معرّبش: زندیق)، کسی است که پیرو دین مزدایی نباشد، یا از آن برگشته باشد (مرتد). نیز به معنی کسی است که متون دینی را برخلاف شرع و به روش غیرمجاز تفسیر می‌کند (احتمالاً تأویل‌گر).۳۷ «زند» تفسیر اوستا به زبان پهلوی است و «پازند» اصطلاحاً به برگردان متون پهلوی (چه زند باشد و چه نباشد) به خط اوستایی و به زبانی اطلاق می‌شود که پازندنویسان آن را ساخته بودند و گمان می‌کردند زبان پهلوی آن طور تلفظ می شده. زند و پازند توسعاً به معنی اوستا یا هر گونه نوشته زردشتیان نیز به کار رفته است.۳۸ سعدی چند بار تعبیر زندیق را به کار برده است:

ندانم ابروی شوخت چگونه محرابی ست که گر ببیند «زندیق»، در نماز آید

(غزلیات قدیم، ۴۶۲‌)

درباره دانشمندی که در میان نادانان به سر می‌برد، می‌گوید او به زیبارویی در جمع کوران و قرآنی در خانه کافران می‌ماند:

عالم اندر میان جاهل را مَثلی گفته‌اند صدّیقان:

شاهدی در میان کورانم مصحفی در سرای زندیقان

(گلستان، باب ۸، شماره ۵۴‌)

در باب دوم بوستان نیز که به احسان اختصاص دارد، «حکایت ابراهیم علیه‌السلام» را می‌آورد که بسیار میهمان‌دوست بود تا اینکه روزی پیری را میهمان کرد که چون خواستند ناهار بخورند، او نام خدا را نبرد و ابراهیم (ع) دلیلش را پرسید:

رقبیان مهمان‌سرای خلیل به عزت نشاندند پیر ذلیل

بفرمود و ترتیب کردند خوان نشستند بر هر طرف همگنان

چو بسم الله آغاز کردند جمع نیامد ز پیرش حدیثی به سمع

چنین گفتش: ای پیر دیرینه‌روز چو پیران نمی‌بینمت صدق و سوز

نه شرط است وقتی که روزی خوری که نام خداوند روزی بری؟

بگفتا: نگیرم طریقی به دست که نشنیدم از پیرِ «آذرپرست»

بدانست پیغمبر نیک فال که «گبر» است پیر تبه بوده حال

به خواری براندش چو بیگانه دید که منکر بود پیش پاکان پلید

«سروش» آمد از کردگار جلیل به هیبت ملامت‌کنان: کای خلیل

منَش داده صد سال روزی و جان تو را نفرت آمد از او یک زمان؟

گر او می‌برد «پیش آتش سجود» تو با پس چرا می‌بری دست جود؟

(۱۱۷۸  ۱۱۶۸)

در باب پنجم ذیل «گفتار اندر اخلاص و برکت آن و ریا و آفت آن» می‌خوانیم که اگر اخلاص نباشد، فرقی میان زنار مغان (کمربند زرتشتیان) و خرقه صوفیان نیست:

عبادت به اخلاص نیت نکوست وگرنه چه آید ز بی مغز پوست؟

چه «زنّارِ» «مغ» بر میانت، چه دلق که درپوشی از بهر پندار خلق

(۲۶۴۷  ۲۶۴۶)

در باب دهم «حکایت بت‌پرست نیازمند» می‌آید که باز به خطا مغ شمرده می‌شود:

«مغی» در به روی از جهان بسته بود بتی را به خدمت میان بسته بود

پس از چند سال آن نکوهیده‌کیش قضا حالتی صعبش آورد پیش

(۳۹۶۵  ۳۹۶۴)

«مغان» که خدمت بت می‌کنند در فرخار ندیده‌اند مگر دلبران بت‌رو را؟

(بدایع، ۳۶۶)

همچنان که دیدیم، سعدی به «گبر» و «مجوس» نیز اشاره کرده است. «گبر» واژه‌ای است آرامی، به معنای زرتشتی. «مجوس» عربی‌شده «مگوسِ» یونانی است که از همان «مغ» گرفته شده، به معنی «موبد، پیرو دین زرتشتی» و در اصل به معنی «بزرگی و شکوه، کار بزرگ و وظیفه مهم» است.۳۹ سعدی در «مثلثات» می‌گوید روشنی و زیبایی چهره بدسرشت به چراغ قبر زرتشتی می‌ماند:

بهاء الوجه مع خبث النفوس کمصباح علی قبر «المجوسی»

به گورِ «گبر» ماند زاهد زور درون مردار و بیرون مشک و کافور

(مثلثات، ۷۴۵)

اگر صد سال «گبر» «آتش فروزد» اگر یک دم در او افتد، بسوزد

(گلستان، باب ۱، ح ۱۵)

به نظر می‌رسد سعدی تا حدودی متوجه بوده که آتش معبود زرتشتیان نیست، بلکه قبله آنهاست:

«گبر» و ترسا و مسلمان هر کسی در دین خویش قبله‌ای دارند و ما زیبا نگار خویش را

(خواتیم، ۳۶۴)

گر به مسجد روم، ابروی تو محراب من است ور به «آتشکده»، زلف تو چلیپا دارم

(غزلیات قدیم، ۵۰۳)

بنا بر این مسلمان به جای نازش و خودبینی، باید خدا را سپاس بگزارد که به راهش آورده و از گمراهی نجاتش بخشیده است:

ببند ای مسلمان به شکرانه دست که «زنارِ» «مغ» بر میانت نبست

تو را آسمان خط به مسجد نبشت مزن طعنه بر دیگری در کنشت

(۳۴۴۴  ۳۴۴۳‌)

گر مسلمانی، رفیقا دیر و «زنارت» کجاست؟ شهوت «آتشگاه» جان است و هوا زنار دل

(خواتیم، ۷۳۴)

بهمن

بهمن (به معنی منش نیک) نام پسر اسفندیار است که همراه پدر راهی سیستان می‌شود تا دستور گشتاسب شاه را به او برسانند که باید دست‌بسته به پایتخت برود. او آنقدر سن و سال دارد که یک بار پیام پدر را به رستم برساند و سر راه در موقعیتی که مناسب تشخیص می‌دهد، به قصد کشتن رستم، تخته سنگی را به سویش رها کند؛ با این همه اسفندیار پیش از مردن، او را به رستم می‌سپارد تا تربیتش را به عهده بگیرد که چنین هم می‌شود؛ اما پس از اینکه رستم کشته می‌شود و بهمن به شاهی می‌رسد، آن نمک‌نشناس برای کین‌توزی، به زابلستان لشکر می‌کشد و کشتار می‌کند و زال پیر را به بند می‌کشد و پس از ویرانگری‌ها، پشیمان می‌شود و زال را می‌رهاند. او در متون کهن با اردشیر هخامنشی (پسر خشایارشا، معروف به اردشیر درازدست، حکومت: ۴۲۴  ۴۶۵ ق.م) یکی گرفته شده است.

سعدی در باب اول بوستان که در موضوع کشورداری و آیین پادشاهی است، زیر عنوان «گفتار اندر پوشیدن راز خویش»، به ماجرای تازش بهمن به زابل اشاره می‌کند و تأکید می‌کند که او برای فریفتن دشمنان و خبرچینان، با وارونه‌نمایی به گمان افکند که به سویی می‌رود، اما در عمل به جهت عکس رفت.

به تدبیر جنگ بداندیش کوش مصالح بیندیش و نیت بپوش

منه در میان راز با هر کسی که جاسوس همکاسه دیدم بسی

سکندر که با شرقیان حرب ‌ داشت درِ خیمه گویند در غرب داشت

چو «بهمن» به زاولستان خواست شد چپ آوازه افگند و از راست شد

اگر جز تو داند که عزم تو چیست بر آن رای و دانش بباید گریست

(۱۱۱۸  ۱۱۱۴)

دارا

دارا (داریوش) نام چند تن از شاهان هخامنشی است؛ اما از آنجا که تا سده‌ها گَرد تاریخی بر عصر هخامنشی نشسته بود، به نظر می‌رسد منظور از دارا در متون ادبی و حتی تاریخی فارسی، داریوش سوم (حکومت: ۳۳۶‌ تا ۳۳۰ ق.م) باشد که از اسکندر مقدونی شکست خورد و دودمان هخامنشی بر باد رفت. سعدی چندین بار از او یاد می‌کند، مفصل‌تر از همه، در باب نخست بوستان و ذیل «حکایت در شناختن دوست و دشمن را» که به گونه‌ای نقد رفتار داریوش را نیز در خود نهفته دارد که دوست را از دشمن تشخیص نمی‌دهد و پیداست که نمی‌تواند دشمن واقعی را بشناسد و به این ترتیب خلل در مملکت رخ می‌دهد:

شنیدم که دارای فرّخ تبار ز لشکر جدا ماند روز شکار

دوان آمدش گلّه‌بانی به پیش به دل گفت دارای فرخنده‌کیش:

«مگر دشمن است این که آمد به جنگ ز دورش بدوزم به تیرِ خدنگ»

«کمان کیانی» به زه راست کرد به یک دم وجودش عدم خواست کرد

بگفت: «ای خداوند ایران و تور که چشم بد از روزگار تو دور

من آنم که اسبان شه پرورم به خدمت بدین مرغزار اندرم»

ملک را دلِ رفته آمد به جای بخندید و گفت: «ای نکوهیده رای

تو را یاوری کرد فرخ سروش و گرنه زه آورده بودم به گوش»

نگهبان مَرعی بخندید و گفت: «نصیحت ز منعم نباید نهفت

نه تدبیرِ محمود و رای نکوست که دشمن نداند شهنشه ز دوست

چنان است در مهتری شرطِ زیست که هر کهتری را بدانی که کیست

مرا بارها در حَضر دیده‌ای ز خیل و چراگاه پرسیده‌ای

کنونت به مهر آمدم پیشباز نمی‌دانی‌ام از بداندیش باز!

توانم من ای نامور شهریار که اسبی برون آرم از صدهزار

مرا گله‌بانی به عقل است و رای تو هم گله خویش داری، بپای»

در آن تخت و ملک از خلل غم بوَد که تدبیر شاه از شبان کم بود!

(۴۹۸‌  ۴۸۳‌)

در دو جای دیگر هم از دارا یاد می‌شود و آن به هنگام بیان ناپایداری دنیا و بایستگی دل نبستن به آن است:

نه سام و نریمان و افراسیاب نه کسری و «دارا» و جمشید ماند

تو هم دل مبند ای خداوند ملک چو کس را ندانی که جاوید ماند

چو دور جوانی خلل می‌کند به پایان پیری چه امید ماند؟

(صاحبیه، ۷۵۵)

در قطعه دیگر که دنباله مدیحه شاهی است، همین مضمون تکرار می‌شود و از شاه می‌خواهد که فرصت را مغتنم بشمرد و کار خیر بکند و عبرت بگیرد:

دانی که دیر زود به جای تو دیگری حادث شود چنان که تو بر جای دیگران

بیدار باش و مصلحت اندیش و خیر کن درویش دست گیر و خردمند پروران

این خاک نیست، گر به تأمل نظر کنی چشم است و روی و قامت زیبای دلبران

نوشیروان کجا شد و «دارا» و یزدگرد؟ گُردان شاهنامه و خانان و قیصران

بسیار کس بر او بگذشته‌ست روزگار اکنون که بر تو می‌گذرد، نیک بگذران

جز نام نیک و بد چه شنیدی که بازماند از دور ملک دادگران و ستمگران

عدل اختیار کن که به عالم نبرده‌اند بهتر ز نام نیک، بضاعت مسافران

(مواعظ، ۷۶۷)

اسکندر

اسکندر مقدونی (در اصل الکساندر، لفظاً به معنی یاورِ مرد/ انسان)،۴۰ پسر فیلیپ دوم  شاه مقدونیه  در ۳۵۶ ق.م زاده شد و نزد کسانی همچون ارسطو دانش آموخت. جوانی جنگجو، برنامه‌ریز، دلاور و خونریز و از نوابغ نظامی تاریخ بود که توانست در مدتی کوتاه (حدود دوازده سال) بر بیشتر جهان آن روز دست بیابد و سلسله نیرومند هخامنشی را که بزرگترین امپراتوری جهان تا آن روز بود، از هم بپاشاند و در??? ق.م درگذشت.

و اما در شاهنامه فردوسی با روایت دیگری روبرو می‌شویم: اسکندر پسر داراب، پسر بهمن، پسر اسفندیار و برادر ناتنی دارا (داریوش سوم) است که به اشتباه فرزند فیلقوس (فیلیپ) شمرده می‌شود و اگر به ایران می‌تازد، در واقع شاهزاده‌ای ایرانی است که به ملک برادر آمده و یارانش بی اجازه او دارا را می‌کشند؛ از این روی او بیگانه نیست و بیگانه بر ایران‌زمین فرمان نمی‌راند.

افزون بر آن فرد تاریخی که در متون کهن گُجَستک (ملعون) خوانده شده و فرد برساخته دوم، با اسکندر دیگری نیز در متون عصر اسلامی روبرو هستیم که علاوه بر جهانگیری، مردی دانشور و بلکه پیغمبر است که وظیفه‌اش گسترش دین در جهان است و همان «ذوالقرنینِ» آمده در قرآن است که سدّی در برابر هجوم یأجوج و مأجوج می‌سازد؛ اما به نظر می‌رسد در اینجا خلطی میان کوروش بزرگ (که در تفاسیر جدید همان ذوالقرنین است) و داریوش بزرگ صورت می‌گیرد که حضرت دانیال (ع) مقامی در حد وزیر  بلکه بالاتر  در دستگاهش داشت. بدین ترتیب در پاره‌ای از متون و مطابق روایت اخیر، از اسکندر که ذوالقرنین شمرده شده، او به همراه وزیرش  خضر نبی  در جستجوی آب حیات به ظلمات (قطب شمال) می‌رود و دست خالی برمی‌گردد؛ اما خضر (ع) آن را می‌یابد و عمر جاودان پیدا می‌کند. آیینه سکندر، سد اسکندر، چشمه حیوان، آب زندگانی، یأجوجِ کفر مربوط به این روایت است.

آنچه سعدی از اسکندر می‌گوید، همچون بیشتر نویسندگان دوران اسلامی، مطابق روایت سوم است؛ یعنی ذوالقرنین که در تفاسیر جدید معمولاً او را منطبق با کوروش بزرگ به شمار می‌آورند؛ مثلاً در ستایش «ابوبکر بن سعد بن زنگی» که با اظهار ایلی و سرسپردگی و پرداخت باجی اندک، توانسته بود مغولان را از تازش به ایالت پارس بازدارد، با اسکندر مقایسه می‌کند که با ساختن سد، مانع هجوم و ورود یأجوج و مأجوج شد:

تو در سیرت پادشاهی خویش سبق بردی از پادشاهان پیش

«سکندر» به دیوار رویین و سنگ بکرد از جهان راه یأجوج، تنگ

تو را سدّ یأجوجِ کفر، از زر است نه رویین چو «دیوار اسکندر» است

(۱۵۶  ۱۵۴)

و از یاد مبریم که یأجوج نماد توحش و پیکارجویی و ستیزه‌گری است؛ چنان که در باب اول بوستان به پادشاه توصیه می‌کند:

دلاور که باری تهور نمود بباید به مقدارش اندر فزود

که بار دگر دل نهد بر هلاک ندارد ز پیکار «یأجوج» باک

(۱۰۳۵  ۱۰۳۴)

سعدی باز در همین فصل بوستان ضمن بیان آیین کشورداری، ذیل «گفتار اندر پوشیدن راز خویش»، از اسکندر نام می‌برد که با وارونه‌نمایی، جاسوسان را به گمان افکند که به غرب می‌تازد، اما به شرق رفت:

به تدبیر جنگ بداندیش کوش مصالح بیندیش و نیت بپوش

منه در میان راز با هر کسی که جاسوس همکاسه دیدم بسی

«سکندر» که با شرقیان حرب داشت درِ خیمه گویند در غرب داشت

چو بهمن به زاولستان خواست شد چپ آوازه افگند و از راست شد

اگر جز تو داند که عزم تو چیست بر آن رای و دانش بباید گریست

(۱۱۱۸‌  ۱۱۱۴‌)

در باب اول گلستان نیز که «در سیرت پادشاهان» است، رمز پیروزی اسکندر را از زبان خودش بازگو می‌کند: اسکندر رومی را پرسیدند که: «دیار مشرق و مغرب به چه گرفتی که ملوک پیشین را خزاین و عمر و لشکر بیش از این بود و چنین فتحی میسر نشد؟» گفت: «به عون خدای عزّوجل هر مملکت را که بگرفتم، رعیتش نیازردم و نام پادشاهان جز به نیکی نبردم.»

بزرگش نخوانند اهل خرد که نام بزرگان به زشتی برد

(باب ۱، حکایت ۴۱‌)

از دادگری او نیز این گونه یاد می‌کند: عاملی راستکار در پیش اسکندر به حجت زبان‌آوری کرد. اسکندر گفت: «از من نمی‌ترسی؟» گفت: «چرا بترسم؟ که هر که راستی کند، از خدای نترسد، که ترس از خیانت بنده باشد یا ظلم خداوندگار، و بنده از این هر دو طرف ایمن است.» (رساله نصیحه‌الملوک، ص ۸۱۱)

در غزلی با مطلع «چشم خدا بر تو ای بدیع شمایل/ یار من و شمع جمع و شاه قبایل»، شیخ اجل به سد اسکندر اشاره می‌کند که البته در مواردی چندان هم استوار نیست:

پرده چه باشد میان عاشق و معشوق؟ «سد سکندر» نه مانع است و نه حائل

(طیبات، ۳۸۷)

اسکندر از مقدونیه و یونان تا میان‌رودان و ایران و هند رفت و به این ترتیب بخش عمده جهان آن روز را دید و گردید. سعدی در قصیده‌ای به سیاحت چند ساله (به روایتی سی ساله) خود اشاره می‌کند و می‌گوید که اسکندروار جهان را گشتم و مانند یأجوج از سد گذشتم:

وجودم به تنگ آمد از جوْر تنگی شدم در سفر، روزگاری درنگی

جهان زیر پی چون «سکندر» بریدم چو «یأجوج» بگذشتم از «سد سنگی»

(قصاید، ۶۹۶)

در باب ‌ نهم بوستان که «در توبه و راه صواب» نام دارد، از ناگزیری مرگ و از دست رفتن فرصت و ناپایداری دنیا می‌گوید و اینکه همه دنیا به اندازه یک نفَس ارزش ندارد؛ چنان که اگر اسکندر می‌خواست در ازای یک نفس دیگر، از همه چیزش بگذرد، پذیرفته نبود:

خبر داری ای استخوانی قفس که جان تو مرغی است نامش نفس؟

چو مرغ از قفس رفت و بگسست قید دگر ره نگردد به سعی تو صید

نگه دار فرصت که عالَم دمی است دمی پیش دانا بهْ از عالَمی است

«سکندر» که بر عالمی حکم داشت در آن دم که بگذشت و عالم گذاشت،

میسر نبودش کز او عالَمی ستانند و مهلت دهندش دمی

برفتند و هر کس درود آنچه کشت نماند به جز نام نیکو و زشت

چرا دل بر این کاروانگه نهیم؟ که یاران برفتند و ما بر رهیم

پس از ما همین گل دمد بوستان نشینند با یکدگر دوستان

دل اندر دلارام دنیا مبند که ننشست با کس که دل برنکند

(۳۷۴۶  ۳۷۳۸)

به این بی‌وفایی در یکی از قطعات نیز اشاره کرده و به مراقبه و محاسبه توصیه کرده است:

به «سکندر» نه ملک ماند و نه مال به فریدون نه تاج ماند و نه تخت

بیش از آن کن حساب خود که تو را دیگری در حساب گیرد سخت

(صاحبیه، ۷۴۷)

اسکندر از منظری نماد آزمندی و بقادوستی است؛ چه، روزگاری در جستجوی آب حیات سختی‌ها کشید و سرزمین‌ها پیمود و چون روزی‌اش نبود، دست خالی برگشت؛ اما حضرت خضر (ع) آن را یافت و نوشید و محکوم به عمر جاودان شد! سعدی چند جا به این موضوع اشاره کرده است؛ چنان که در گلستان می‌گوید: «به نانهاده دست نرسد و نهاده هر کجا که هست، برسد.»

شنیده‌ای که سکندر برفت تا ظلمات به چند محنت و، خورد آن که خورد «آب حیات»

(باب ۸، شماره ۶۸)

در آرزوی «آب حیاتی» تو هر زمان مانند «خضر»، گرد جهان‌در، دویده گیر

(قصاید، ۷۹۶)

سعدی در غزلی به سه‌گانه اسکندر و خضر و چشمه آب حیات اشاره کرده است:

ای «خضر»، حلالت نکنم «چشمه حیوان» دانی که «سکندر» به چه محنت طلبیده‌ست

(طیبات، ۳۸۳)

در غزلهای دیگر هم به این موضوع پرداخته است:

ترسم که به عاقبت بماند در چشم «سکندر»، «آب حیوان»

(طیبات، ۵۲۵)

دلم گرد لب لعلت، «سکندر» وار می‌گردد نگویی کآخر ای مسکین، فراز «آب حیوان» آی

(خواتیم، ۵۴۳)

شیخ در گلستان و غزلیات، محل آب زندگانی را نیز نشان می‌دهد: «آب حیات از ظلمات به درآید…» (باب پنجم، حکایت ۱۵) و مقصود از ظلمات، قطب شمال و نواحی پیرامونی آن است که مدت مدیدی از سال در تاریکی فرو می‌رود.

سهل باشد صعوبت «ظلمات» گر به دست آید «آب حیوانم»

(خواتیم، ۵۱۳)

من آدمی به جمالت نه دیدم و نه شنیدم اگر گِلی به حقیقت، عجین «آب حیاتی»

شبان تیره امیدم به صبح روی تو باشد و قد تُفتَّش «عینُ الحیوه» فی «الظلمات»

(طیبات، ۵۵۲)

«خضر» ی چو کلک سعدی، «همه روز در سیاحت» نه عجب گر «آب حیوان به درآید از سیاهی»

(بدایع، ۵۹۴)

اما آب حیات واقعی چیز دیگر و جای دیگری است:

سر زلفت، «ظلمات» است و لبت «آب حیات» در سواد سر زلفت، به خطا می‌نگرم

(طیبات، ۵۰۴)

لبهای تو «خضر» اگر بدیدی گفتی لب «چشمه حیات» است

(طیبات، ۳۷۹)

گر می به جان دهندت، بستان که پیش دانا ز «آب حیات» بهتر، خاک شرابخانه

آن کوزه بر کفم نهْ «کآب حیات» دارد هم طعم نار دارد، هم رنگ ناردانه

(طیبات، ۵۴۲)

چه روزها به شب آورده‌ای به راحت نفَس چه باشد ار به عبادت، شبی به روز آری؟

که پیش اهل دل، «آب حیات» در «ظلمات» دعای زنده‌دلان است در شب تاری

(قصاید، ۶۹۳)

«آب حیات» من است خاک سر کوی دوست گر دو جهان خرّمی است، ما و غم روی دوست

(بدایع، ۳۹۸)

آخرین موضوع مرتبط با اسکندر، شهر اسکندریه است که گویا ساخته اوست و فانوسش آوازه دارد و گفته شده آیینه سکندری در آنجا نصب شده بود. سعدی دو بار از اسکندریه یاد کرده است: «خشکسالی در اسکندریه عنان طاقت درویش از دست رفته بود…» (باب ۳، حکایت ۱۳‌) و دیگری ماجرای بازرگان خیالباف در جزیره کیش است که «گاه گفتی خاطر اسکندریه دارم که هوایی خوش است، باز گفتی نه که دریای مغرب مشوّش است…» (باب ۳، حکایت ۲۲) اما از آیینه اسکندر یاد نکرده، در عوض همشهری‌اش به آن پرداخته است: آیینه سکندر، جام می است بنگر/ تا بر تو عرضه دارند احوال ملک دارا!

اردشیر بابکان

اردشیر یکم، معروف به اردشیر بابکان، پسر بابک، پسر ساسان (موبد پرستشگاه آناهیتا در استخرِ فارس)، پس از پیروزی بر اردوان پنجم در سال??? م، دودمان اشکانی را برانداخت و سلسله ساسانی را بنیان نهاد. از او سنگ‌نگاره‌هایی در فیروزآباد، نقش رجب و نقش رستم به جا مانده که در حال گرفتن حلقه شاهی از اهوره‌مزداست و همین، از آمیختگی دین و دولت در نظام جدید حکایت می‌کند. نام و یاد و نوشته‌های منسوب به این موبدزاده که در بردارنده آیین شاهی و کشورداری است، در متون اخلاقی دوران اسلامی بارها آمده و از نقش او در رسمیت یافتن کیش زرتشتی یاد شده است و از این رو شاید پر بیراه نباشد که نام او را نوعی لقب به شمار آورد: اردشیر (در اصل: اَرتَخ شثْره، اَرتخْشیر) به معنی سلطنت مقدس، کسی که پادشاهی‌اش بر پایه راستی و داد است.۴۱

«کارنامه اردشیر بابکان» داستانی حماسی درباره چگونگی رسیدن او به حکومت است. در دوره اسلامی «عهد اردشیر به پسرش شاپور (سابور)» نامبردار بود و در بسیاری از کتابهای تاریخ و ادب از آن یاد شده است. ابن ندیم افزون بر آن، از کتابی به نام «سیرت اردشیر» یاد کرده است که گویا در پند و سیاست بود و ظاهراً سوای کتاب کارنامه موجود است و سعدی در باب سوم گلستان که در فضیلت قناعت است، از آن یاد کرده است:

در «سیرت اردشیر بابکان» آمده است که: حکیمی عرب را پرسید که روزی چه مایه طعام مصلحت است خوردن؟ گفت: صد درم سنگ کفایت کند. گفت: این قدر چه قوّت دهد؟ گفت: «هذا المقدارُ یحملُکَ و ما زادَ عَلی ذلک فَانتَ حامِلُه؛ یعنی این قدر تو را بر پای همی‌دارد و هر چه بر این زیادت کنی، تو حمّال آنی.»

خوردن برای زیستن و ذکر کردن است تو معتقد که زیستن از بهر خوردن است

(باب ۳، حکایت?)

مانی و ارژنگ

مانی (?۷? ?۱? م) در نزدیکی تیسفون به دنیا آمد و آمیزه‌ای از کیش زردشتی، مسیحیت، بودایی و مندایی مطرح ساخت و خود را «فارقلیط» خواند و پیام‌آور آیین تازه‌ای شد که سده‌ها از چین تا اروپا پایید و شاپور ساسانی، جانشین اردشیر بابکان را به آن خواند و در زمان بهرام یکم (حکومت: ۲۷۳‌  ۲۷۶ م) کشته شد. او چند کتاب داشت؛ اما از آنجا که آموزه‌هایش پیچیده بود، احتمالاً می‌کوشید با تصویرسازی و نقاشی، آنها را مفهوم‌تر کند؛ چنان که یکی از آنها به نام ارژنگ (اردهَنگ / ارتنگ، «لفظاً به معنای پیام حق»)۴۲‌ آوازه بسیار یافته است و او را نماد نقاشی و چیره‌دستی در نگارگری کرده است. سعدی هم نام او را آورده و هم نام کتابش را و گلستان را نگارستان ارژنگی توصیف کرده است:

ای طراوت برده از فردوس اعلا روی تو نادر است اندر «نگارستانِ» دنیا، روی تو

دخترانِ مصر را کاسد شود بازار حُسن گر چو یوسف پرده بردارد به دعوی، روی تو

گرچه از انگشت «مانی» برنیاید چون تو نقش هر دم انگشتی نهد بر «نقش مانی»، روی تو

(بدایع، ۵۳۹)

شیخ اجل در تقدیمیه گلستان به ابوبکر بن سعد زنگی  فرمانروای فارس  از او می‌خواهد که کتابش را «به کرشمه لطف خداوندی» مطالعه فرماید.

گر التفات خداوندی‌اش بیاراید نگارخانه چینی و نقش «ارتنگی» است

امید هست که روی ملال درنکشد از این سخن، که گلستان نه جای دلتنگی است

(دیباچه گلستان)

از آنجا که کیش مانی در نواحی چین گسترش وسیعی یافت و تا سالها در مناطق اویغوری پایید، چه بسا بر سبک نقاشی و نگارگری (مینیاتور) چینی هم تأثیر گذارد؛ به طوری که رفته‌رفته در متون ادبی فارسی، خود مانی نیز چینی انگاشته شد و چین نگارخانه و نگارستان تلقی شد. کم و بیش همین نگرش را در آثار سعدی می‌توان دید:

«صورت‌نگارِ چینی» بی‌خویشتن بماند گر صورتت ببیند سر تا به سر معانی

(طیبات، ۵۸۶)

بامدادش بین که چشم از خواب ‌ نوشین برکند گر ندیدی سحر بابل در «نگارستان چین»

(طیبات، ۵۳۵)

ز خاک شاهدی روییده باشد به هر بستان که برگ یاسمین است

وفایی گر نمی‌یابی ز یاری مده دل، گر «نگارستان چین» است

(ملحقات، ۷۹۷)

«نگارخانه چینی» که وصف می‌گویند نه ممکن است که مثل نگار ما باشد

(خواتیم، ۴۲۸)

در ستایش زیبایی ممدوح می‌گوید:

چنان که در نظری، در صفت نمی‌آیی منَت چه وصف بگویم؟ تو خود در آینه بین

… چنین درخت نروید ز بوستان ارم چنین صنم نبود در «نگارخانه چین»

(قصاید، ۶۸۴)

بهرام گور

بهرام (به معنای پیروز)۴۳ نام تنی چند از شاهان ایران است که از آن میان، بهرام پنجم  پسر یزدگرد یکم  پانزدهمین شاه ساسانی است که به سبب علاقه بسیار به شکار گورخر، به بهرام گور آوازه یافت. وی در حیره و نزد منذر  از ملوک وابسته به ایران  بزرگ شد و از ۴۲۱ تا ۴۳۸ م بر تخت شاهی نشست. هرچند شاهنامه سالیان حکومتش را شصت و سه سال می‌گوید. وی پادشاهی بزم‌دوست و شکارگر و شجاع بود و پس از او یزدگرد دوم بر کار شد.

در باب پنجم بوستان، ضمن «حکایت تیرانداز اردبیلی»، جوان ناشناسی توصیف می‌شود که در جنگجویی همچون بهرام بود. بد نیست یادآور شویم که خود بهرام (نه بهرام شاه) در اوستا ایزد رزم و پیروزی است و سیاره مریخ (به فارسی: بهرام) نیز نماد جنگ و خونریزی، به قول حافظ: مریخِ سلحشورش.

یکی آهنین پنجه در اردبیل همی بگذرانید پیلک ز پیل

نمدپوشی آمد به جنگش فراز جوانی جهانسوز پیکارساز

به پرخاش جستن، چو «بهرام گور» کمندی به کتفش بر از خام گور…

(۲۵۶۹  ۲۵۶۷)

در گلستان مقایسه‌ای شده است میان بخشش شاه و درویش که در مثَل نمادش بهرام و مورچه هستند. این مثال در ادب فارسی بارها به گونه‌های مختلف تکرار شده است:

اگر بریان کند «بهرام»، گوری نه چون پای ملخ باشد ز موری

(باب ۲، حکایت ۲۷)

در بوستان حکایت می‌شود که اسب اصیلی بهرام را بر زمین افکند و او گفت باید بر اسب دیگری بنشیند. شیخ اجل از همین ماجرا نتیجه دیگری هم می‌گیرد:

بنائی که محکم ندارد اساس بلندش مکن، ور کنی زو هراس

چه خوش گفت بهرام صحرانشین چو یکرانِ توسن زدش بر زمین:

دگر اسبی از گلّه باید گرفت که گر سر کشد، باز شاید گرفت

(۱۶۱۳  ۱۶۱۱‌)

مرحوم دکتر یوسفی در شرح نسخه بدلهای بوستان (ص ۴۷۲) این بیت را می‌آورد:

نکو گفت «بهرام شه» با وزیر که: دشوار با زیردستان مگیر

انوشیروان

خسرو یکم (?۷۹ ?۰۱ م) فرزند قباد اول، معروف به خسرو انوشیروان (کسری نوشیروان، انوشه روان)، بیست و دومین شاه ساسانی است که از??? تا??? م بر تخت نشست؛ اما از سر فروتنی، خود را به جای انوشگ‌روان (دارای روان جاوید)، نوشیروان (دارای روان میرا، میرنده) می‌خواند. منظور از واژه خسرو که به عربی «کسری» شده، بیشتر او یا نوه‌اش خسرو پرویز است. مشهورترین بنای عصر ساسانی، کاخ او در تیسفون است که «طاق کسری» یا «ایوان کسری» یا «ایوان مداین» نامیده می‌شود و از حوادث همزمان با زاده شدن پیامبر اکرم (ص)، یکی نیز این را برشمرده‌اند که لرزه‌ای در کاخ مدائن روی داد و چند کنگره از آن فروریخت. در متون عصر اسلامی حدیثی منسوب به پیامبر اکرم (ص) وجود دارد که: «ولدتُ (یا: بُعثتُ) فی زمن ملک العادل: من در روزگار پادشاه دادگر زاده (برانگیخته) شدم.» از این روی او به انوشیروان عادل یا دادگر آوازه یافته است. پس از او پسرش هرمز بر کار شد.

او با انجام اصلاحات اقتصادی و نظامی، سرکوب مزدکیان، جنگهای پیروزمندانه با رومیان و هپتالیان، گسترش دانش و دادگری در میان مردم، درخشان‌ترین دوران عصر ساسانی را رقم زد و نمونه دادگستری و جوانمردی و پادشاهی آرمانی در متون عصر اسلامی شد که امثال غزالی و سعدی بارها به اشاره کرده‌اند؛ همچنان که وزیر پرآوازه‌اش، بزرگمهر بختَگان (بوذرجمهر) نماد حکمت و معرفت است و در دوره اسلامی بارها از او یاد کرده‌اند. سعدی از همان دیباچه معروفش گرفته تا پایان کتاب از این شاه و وزیر نام می‌برد، به ویژه در باب اول گلستان که «در سیرت پادشاهان» است، چند جا از انوشیروان یاد می‌کند که همگی حاکی از خردمندی، دادگری و خودآگاهی است:

یکی مژده آورد پیش انوشروان عادل که: «خدای تعالی فلان دشمنت برداشت.» گفت: «هیچ شنیدی که مرا فروگذاشت؟» (باب ۱، حکایت ۳۷)

آورده‌اند که انوشروان عادل در شکارگاهی صیدی کباب کرده بود و نمک نبود. غلامی را به روستا فرستاد تا نمک حاصل کند؛ گفت: «زینهار تا نمک را به قیمت بستانی تا رسمی نگردد و دیه خراب نشود!» گفتند: «این قدر چه خلل کند؟» گفت: «بنیاد ظلم در جهان اوّل اندک بوده است و مزیدِ هر کس بدین درجه رسیده است!»

اگر ز باغ رعیت ملک خورد سیبی برآورند غلامان او درخت از بیخ

به پنج بیضه که سلطان ستم روا دارد زنند لشکریانش هزار مرغ بر سیخ

(باب ۱، حکایت??)

در رساله نصیحه‌الملوک که چه بسا به تقلید از نصیحه‌الملوک غزالی نوشته باشد، نمونه‌ای از رفتار دادگسترانه انوشیروان را بیان می‌کند و می‌گوید:

آورده‌اند که «انوشیروان عادل» زنجیری جرسها بر آن بسته داشت، تا اگر کسی مهمی داشت، سلسله را بجنبانیدی و آن سلسله را طرفی زیر بالین و طرفی در میدان بر درختی بسته داشت. (نصیحه‌الملوک، ص ۸۱۴‌)

در دیباچه بوستان نیز در «مدح ابوبکر بن سعد بن زنگی» از بی رغبتی‌اش به ستودن شاهان می‌گوید؛ اما فرمانروای وقت فارس را استثنا می‌کند؛ چه، او با در پیش گرفتن سیاست مماشات، توانسته بود مانع ورود و نفوذ خونخواران تاتار به آن دیار شود. این است که سعدی می‌گوید جا دارد به وجود چنین شاهی بنازم، همچنان که پیامبر اکرم (ص) به تولدش در زمان انوشیروان افتخار می‌کرد:

مرا طبع از این نوع خواهان نبود سر مدحت پادشاهان نبود

ولی نظم کردم به نام فلان مگر بازگویند صاحبدلان

که: سعدی که گوی بلاغت ربود در ایام بوبکر بن سعد بود

سزد گر به دورش بنازم چنان که سید به دوران «نوشیروان»

(۱۳۱‌  ۱۲۸‌)

آنگاه توصیفی از فرمانروای فارس، این «جهانبانِ دین‌پرور دادگر» می‌کند که می‌توان تصور او را از شخصیت و کردار انوشیروان به دست آورد: دینداری، دادگری، رسیدگی به محرومان و مستمندان، ایجاد امنیت، دهش و بخشش، خیرخواهی، شکوه شاهی همراه با فروتنی و خاکساری در برابر حق تعالی:

سرِ سرفرازان و تاج مهان به دوران عدلش بناز، ای جهان

گر از فتنه آید کسی در پناه ندارد جز این کشور آرامگاه

ندیدم چنین گنج و ملک و سریر که وقف است بر طفل و درویش و پیر

نیامد برش دردناک غمی که ننهاد بر خاطرش مرهمی

طلبکار خیر است و امّیدوار خدایا، امیدی که دارد، برآر

کله گوشه بر آسمان برین هنوز از تواضع سرش بر زمین

اگر زیردستی بیفتد، چه خاست؟ زبردست افتاده، مرد خداست

نبینی در ایام او رنجه‌ای که نالد ز بیداد سرپنجه‌ای

از آن پیش حق پایگاهش قوی است که دست ضعیفان به جاهش قوی است

چنان سایه گسترده بر عالمی که زالی نیندیشد از رستمی

در ایام عدل تو، ای شهریار ندارد شکایت کس از روزگار

به عهد تو می‌بینم آرام خلق پس از تو ندانم سرانجام خلق

زهی بحر بخشایش و کان جود که مستظهرند از وجودت وجود

تنت باد پیوسته چون دین، درست بداندیش را دل چو تدبیر، سست

درونت به تایید حق شاد باد دل و دین و اقلیمت آباد باد

(۱۶۸  ۱۳۳)

نکته جالبتر اینکه بخش اصلی کتاب مستطاب بوستان که آرمانشهر منظوم سعدی است، طی بیست و یک بیت از زبان انوشیروان آغاز می‌شود که در بستر مرگ، پسر و جانشینش هرمز را اندرز می‌دهد و می‌دانیم که معمولاً در چنین مواقعی فرد مهمترین موارد را به صورت فشرده بازگو می‌کند، یا از زبانش نقل می‌کنند. پند انوشیروان در واپسین دقایق عمر، مردمداری و ضرورت به دست آوردن دل مردم و به ویژه محرومان است و نگهبانی از ایشان، ایجاد امنیت عمومی، پرهیز از جور و رنجاندن خلق، خداترسی و امید به رحمتش داشتن، عفو و گذشت از خطاکاران، نیکی با نکوکاران، کنار گذاشتن دست اندرکاران ستمگر و بی‌تقوا و مراعات حال دهقانان در گرفتن مالیات و مطالبی از این دست. ابیات زیر از باب اول بوستان که «در عدل و تدبیر و رای» است، برگرفته شده ‌ است:

شنیدم که در وقت نزع روان به هرمز چنین گفت نوشیروان

که: خاطرنگهدار درویش باش نه در بند آسایش خویش باش

نیاساید اندر دیار تو کس چو آسایش خویش جویی و بس

نیاید به نزدیک دانا پسند شبان خفته و گرگ در گوسفند

برو پاس درویشِ محتاج دار که شاه از رعیت بوَد تاجدار

رعیت چو بیخند و سلطان درخت درخت، ای پسر، باشد از بیخْ سخت

مکن تا توانی دل خلق، ریش وگر می‌کُنی، می‌کَنی بیخ خویش

اگر جاده‌ای بایدت مستقیم ره پارسایان امید است و بیم

طبیعت شود مرد را بخردی به امّید نیکی و بیم بدی

گر این هر دو در پادشه یافتی در اقلیم و ملکش پنَه یافتی

که بخشایش آرد بر امیدوار به امید بخشایش کردگار

گزند کسانش نیاید پسند که ترسد که در ملکش آید گزند

وگر در سرشت وی این خوی نیست در آن کشور آسودگی بوی نیست

اگر پای بندی، رضا پیش گیر وگر یک‌سواره، سر خویش گیر

فراخی در آن مرز و کشور مخواه که دلتنگ بینی رعیت ز شاه

ز مستکبران دلاور بترس از آن کو نترسد ز داور، بترس

دگر کشور آباد بیند به خواب که دارد دل اهل کشور خراب

خرابی و بدنامی آید ز جوْر رسد پیش‌بین این سخن را به غور

رعیت نشاید به بیداد کُشت که مر سلطنت را پناهند و پشت

مراعات دهقان کن از بهر خویش که مزدورِ خوشدل کند کار بیش

مروت نباشد بدی با کسی کز او نیکویی دیده باشی بسی

(۲۳۸  ۲۱۸)

پیداست که چنین فرد دادگری به رغم عقاید مذهبی‌اش، بهشتی است؛ چنان که سعدی در رساله نصیحه‌الملوک می‌نویسد: «انوشیروان عادل» را که به کفر منسوب بود، به خواب دیدند در جایگاهی خوش و خرم؛ پرسیدندش که: «این مقام به چه یافتی؟» گفت: «بر مجرمان شفقت نبردم و بی‌گناهان نیازردم.» (نصیحه‌الملوک، ص ۸۰۶)

او با کارهای نیکش ماندگار شد نه با جاودانگی تن و قدرت و ملکش؛ زیرا شاه و گدا چون بمیرند، در خاک می‌روند و خاک می‌شوند و تنها نامشان می‌ماند. این فشرده قصیده مفصل و موثری است که ظاهراً شیخ اجل «در ستایش امیر انکیانو» فرماندار گماشته از جانب اباقاآن  پسر هلاکو و ایلخان ایران  بر ایالت فارس است. این مدیحه را که در حقیقت تازیانه اخلاقی و سیاسی است، با مدایح شاعران درباری  از دوره غزنوی تا پهلوی  مقایسه کنیم و به روان عارف آزاده شیراز درود بفرستیم:

دنیا نیرزد آنکه پریشان کنی دلی زنهار، بد مکن که نکردست عاقلی

این پنج روزه مهلت ایام آدمی آزار مردمان نکند جز مغفّلی

باری نظر به خاک عزیزان رفته کن تا مجمل وجود ببینی مفصلی

آن پنجه کمانکش و انگشت خوشنویس هر بندی اوفتاده به جایی و مفصلی

درویش و پادشه نشنیدم که کرده‌اند بیرون ازین دو لقمه روزی، تناولی

زان گنجهای نعمت و خروارهای مال با خویشتن به گور نبردند خردلی

از مال و جاه و منصب و فرمان و تخت و بخت بهتر ز نام نیک نکردند حاصلی

در اینجا گریزی به انوشیروان دادگر و علت ماندگاری نامش می‌زند، آن هم به فرمانروایی بیگانه، از قومی خونریز و احتمالاً بی‌اعتقاد به رستاخیز:

بعد از هزار سال که «نوشیروان» گذشت گویند از او هنوز که بودست عادلی

ای آن که خانه در ره سیلاب می‌کنی، بر خاک رودخانه نباشد معوّلی

دل در جهان مبند که با کس وفا نکرد هرگز نبود دور زمان بی‌تبدلی…

خواهی که رستگار شوی، راستکار باش تا عیبجوی را نرسد بر تو مدخلی…

مرد آدمی نباشد اگر دل نسوزدش باری که بیند و خری افتاده در گلی…

گر من سخن درشت نگویم، تو نشنوی بی‌جهد از آینه نبرد زنگ، صیقلی …

(قصاید، ۶۹۶)

آیا واقعاً انکیانو این سخنان را درک می‌کرد و قدرش را می‌دانست؟ ما و هم‌روزگاران ما و پس از ما چه؟ شیخ اجل فارغ از این دغدغه‌ها، جای دیگر باز ظاهراً «در مدح و نصیحت» که چندان پیدا نیست خطاب به کیست، از خدا برای «شهریار عادل و سالار سروران» به دعا می‌خواهد که:

توفیق طاعتش ده و پرهیز معصیت هرچ آن تو را پسند نیاید، بر او مران

از شر نفس و فتنه خلقش نگاه دار یارب به حق سیرت پاک پیمبران

آنگاه پس از این مدیحه (!) اندرزش می‌دهد و از ناپایداری جهان می‌گوید:

بعد از دعا، نصیحت درویش بی‌غرض نیکش بود که نیک تأمل کند در آن

دانی که دیر زود به جای تو، دیگری حادث شود، چنان که تو بر جای دیگران

بیدار باش و مصلحت اندیش و خیر کن درویش دست گیر و خردمند پروران

این خاک نیست، گر به تأمل نظر کنی چشم است و روی و قامت زیبای دلبران

در اینجا گریزی می‌زند به شاهان پیشین و قَدر قدرتانی که امروز دستشان از همه جا کوتاه شده است؛ همچون انوشیروان و به نظر می‌رسد تلویحاً از کرد و کار او می‌گوید:

«نوشیروان» کجا شد و دارا و یزدگرد؟ گردان شاهنامه و خانان و قیصران

بسیار کس بر او بگذشته‌ست روزگار اکنون که بر تو می‌گذرد، نیک بگذران

جز نام نیک و بد چه شنیدی که بازماند از دور ملک دادگران و ستمگران؟

عدل اختیار کن که به عالم نبرده‌اند بهتر ز نام نیک، بضاعت مسافران

خواهی که مهتری و بزرگی به سر بری خالی مباش یک نفَس از حال کهتران

دنیا نیرزد آنکه پریشان کند دلی گر مقبلی، به گوش مکن قول مدبران

این پنج‌روزه مهلت دنیا بهوش باش تا دلشکسته‌ای نکند بر تو دل، گران

از من شنو نصیحت خالص که دیگری چندین دلاوری نکند بر دلاوران …

(قطعات، ۷۶۷)

در مرثیه خلیفه عباسی «المعتصم بالله و ذکر واقعه بغداد» آنجا که به فرمانروای فارس ابوبکر بن سعد زنگی می‌رسد و از دادگری و بخشندگی و تقوای او می‌گوید، باز یادی از انوشیروان می‌کند و به نوعی می‌رساند که او در نظر شیخ این چنین بوده است:

و لو کان «کِسری» فی زمان حیاته لقال: الهی، اشدُد بدولته أزری

بشکر الرّعایا صینَ من کلّ فتنه و ذلک اَنّ اللُبَّ یحفظُ بِالقشر

یبالغُ فی الانفاق و العدل و التُّقی مبالغه السعدی فی نُکت الشِّعر

(قصاید عربی، ۷۰۷)

ترجمه: اگر خسرو انوشیروان در زمان حیات او زنده بود، می‌گفت: خدایا، به دولت او پشتم را استوار بدار. + از شکر رعایا از هر فتنه‌ای در امان مانده است؛ چنان که مغز با پوست محفوظ می‌ماند. + در بخشش و دادگری و پارسایی همانقدر کوشاست که سعدی در بیان نکته‌های شعری… ۴۴

مضمون ناپایداری دنیا و دست به دست گشتن قدرت و ثروت و سلطنت را بارها بیان کرده است؛ از جمله در همان باب اول بوستان و ذیل «حکایت قزل ارسلان با دانشمند» که از زبان کسی به خسرو انوشیروان اندرز می‌دهد:

چنین گفت شوریده‌ای در عجم به «کسری» که: ای وارث ملک جم

اگر ملک بر جم بماندی و بخت تو را چون میسر شدی تاج و تخت؟

(۸۲۵  ۸۲۴)

در جای دیگر هم این موضوع تکرار می‌شود:

بیا بگوی که پرویز از زمانه چه خورد برو بپرس که «خسرو» ازین میانه چه برد

گر او گرفت خزاین، به دیگران بگذاشت ورین گرفت ممالک، به دیگران بسپرد

(صاحبیه، ۷۵۲)

نه سام و نریمان و افراسیاب نه «کسری» و دارا و جمشید ماند

تو هم دل مبند ای خداوندِ ملک چو کس را ندانی که جاوید ماند

چو دور جوانی خلل می‌کند به پایان پیری چه امّید ماند؟

(صاحبیه، ۷۵۵‌)

مشهور است که به هنگام ولادت با سعادت پیامبر اکرم (ص)، چند کنگره از کاخ مداین فروریخت. سعدی در «نعت سیدالمرسلین علیه الصلوه و السلام» در آغاز بوستان (بیت ۷۴)، به این موضوع اشاره می‌کند:

چو صیتش در افواه دنیا فتاد تزلزل در «ایوان کسری» فتاد

یکی از کارهای انوشیروان، دستور تدوین خداینامه‌هاست که درآمدی است بر نگارش شاهنامه و سعدی افزون بر اینکه از «فردوسی پاکزاد» یاد کرده، چند باری هم از شاهنامه نام برده است؛ از این روی شاید بتوان این موارد را هم به پای انوشیروان نوشت:

نوشیروان کجا شد و دارا و یزدگرد؟ گُردان «شاهنامه» و خانان و قیصران؟

(قطعات، ۷۶۷)

اینکه در «شهنامه; ها آورده‌اند رستم و رویینه‌تن اسفندیار،

تا بدانند این خداوندان ملک کز بسی خلق است دنیا یادگار …

(قصاید، ۶۶۷)

ملکی بدین مسافت و حکمی بر این نسق ننوشته‌اند در همه «‌ شهنامه» داستان

(قصاید، ۶۷۸)

در گلستان از مجالس شاهنامه‌خوانی هم یاد شده است: «باری در مجلس او [شاهی ستمگر] کتاب شاهنامه می‌خواندند در زوال مملکت ضحّاک و عهد فریدون…» (باب ۱، حکایت?) و در رساله‌ای هم که گویا برای انکیانو نوشته، می‌گوید: «[شاه]‌ حکایت پادشاهان پیشین بسیار می‌خواند تا از سیرت نیکان خیر آموزد و از عاقبت بدان عبرت گیرد و در حال گذشتگان نظر کند. (کلیات، ص ۸۲۰) در جای دیگر به جای شاهنامه، از تعابیر دیگری استفاده می‌کند:

حدیث پادشاهان عجم را حکایت‌نامه ضحاک و جم را،

بخواند هوشمند نیک‌فرجام نشاید کرد ضایع خیره ایام

مگر کز خوی نیکان پند گیرد وز انجام بدان عبرت پذیرد

(صاحبیه، ۷۸۵)

بزرگمهر

و اما مواردی که شیخ اجل از وزیر نامدار انوشیروان، یعنی بزرگمهر حکیم نام برده است: نخست در دیباچه گلستان که از درنگ بسیار و اندیشیدن او به هنگام سخن می‌گوید:

وقتی جمعی حکمای هندوستان در فضیلت «بزرجمهر» سخن می‌گفتند و به آخر جز این عیبش ندانستند که: «در سخن گفتن بطیء است»؛ یعنی درنگ بسیار می‌کند و مستمع را بسی منتظر می‌باید بودن تا وی تقریر سخنی کند. بزرجمهر بشنید و گفت: «اندیشه کردن که چه گویم، بهْ از پشیمانی خوردن که چرا گفتم.»

سخندانِ پرورده، پیر کهن بیندیشد، آنگه بگوید سخن

مزن بی‌تأمل به گفتار دم نکو گو و گر دیر گویی، چه غم؟

بار دیگر شیخ اجل در باب اول گلستان که «در سیرت پادشاهان» است، از بزرگمهر یا به قول او بزرجمهر یاد می‌کند و البته تلویحاً تصویری از فضای خودکامگی نیز ترسیم می‌نماید:

وزرای «نوشیروان» در مهمی از مصالح مملکت اندیشه همی کردند و هر یک رایی همی زدند و ملک همچنین تدبیری اندیشه همی کرد. «بزرجمهر» را رای ملک اختیار آمد. وزیران در خُفیه پرسیدند: «رای ملک را چه مزیت دیدی بر فکر چندین حکیم؟» گفت: «به موجب آنکه انجام کار معلوم نیست و رای همگنان در مشیت است که صواب آید یا خطا. پس موافقت رای ملک اولیتر است تا اگر خلاف صواب آید، به علت متابعت او، از معاتبت ایمن باشم.»

خلاف رای سلطان رای جستن به خون خویش باشد دست شستن

اگر خود روز را گوید: شب است این بباید گفتن: اینک ماه و پروین!

(باب ۱، حکایت??)

در همین باب از بزرگمهر با عنوان مهترِ وزیران (صدر اعظم؟) یاد می‌کند که از اظهار نظر بیهوده و زیادی می‌پرهیزد:

گروهی حکما در حضرت کسری، به مصلحتی در سخن می‌گفتند و «بزرجمهر» که مهتر ایشان بود، خاموش بود. گفتند: «چرا با ما در این بحث سخن نمی‌گویی؟» گفت: «وزرا بر مثال اطبااند و طبیب دارو ندهد جز سقیم را. پس چو می‌بینم که رای شما بر صواب است، مرا بر سر آن سخن گفتن، حکمت نباشد.»

چو کاری بی فضول من برآید مرا در وی سخن گفتن نشاید

و گر بینم که نابینا و چاه است اگر خاموش بنشینم، گناه است

(باب ۱، حکایت ۳۸)

شاید یادآوری یک نکته جانبی در اینجا پربیراه نباشد و آن اینکه به روایت شاهنامه، بزرگمهر بود که در برابر شطرنج، بازی نرد را ساخت و حکیمان هندی از رمزگشایی آن برنیامدند. سعدی هرچند به این موضوع نپرداخته، اما بارها به نرد و اصطلاحاتش اشاره کرده است.

هرمز

هرمزد چهارم (حکومت: ۵۷۹  ۵۹۰ م) پسر انوشیروان و بیست و دومین پادشاه ساسانی است. در زمان او جنگی با رومیان از سویی و ترکان از سوی دیگر که با نابودی هپتالیان (هیاطله) تازه همسایه ایران شده بودند، رخ داد که در نتیجه خاقان ترک کشته شد و پسرش اسیر گردید. سرانجام هرمزد (مخفف اهوره‌مزدا، به معنی سرور دانا یا خداوندگار آگاه)۴۵ به دست یکی از سردارانش برکنار شد و به زندان افتاد و کور گردید. نخستین یادکرد سعدی از او در باب اول بوستان است که حاوی واپسین اندرز انوشیروان به اوست که پیشتر خواندیم:

شنیدم که در وقت نزع روان به «هرمز» چنین گفت نوشیروان

که خاطرنگهدار درویش باش نه در بند آسایش خویش باش …

(۲۳۸  ۲۱۸)

در گلستان نیز می‌خوانیم: «هرمز» را گفتند: «از وزیران پدر چه خطا دیدی که بند فرمودی؟» گفت: «خطایی معلوم نکردم، ولیکن دیدم که مهابت من در دل ایشان بیکران است و بر عهد من اعتماد کلی ندارند؛ ترسیدم از بیم گزند خویش، آهنگ هلاک من کنند، پس قول حکما را کار بستم که گفته‌اند:

از آن کز تو ترسد، بترس ای حکیم وگر با چنو صد، برآیی به جنگ

از آن مار بر پای راعی زند که ترسد سرش را بکوبد به سنگ

نبینی که چون گربه عاجز شود برآرد به چنگالْ چشم پلنگ؟

(باب اول، حکایت?)

پرویز

خسرو دوم، پرویز (حکومت: ۵۹۰  ۶۲۷ م) از معروفترین شاهان ساسانی است که به خوشگذرانی و زنبارگی آوازه دارد و با جنگهای فرساینده با رومیان و عیاشیهای فراوان و ایجاد نارضایتی در مردم، زمینه‌های نابودی دودمان ساسانی و فروپاشی حکومت در تازش تازیان را فراهم آورد و از این روی در متون تاریخی معمولا به تلخی از او یاد می‌شود، هرچند که شاعرانی همچون نظامی گنجوی با سرایش منظومه عاشقانه «خسرو و شیرین» تا حدی از این تلخ‌کامی‌ها کاسته‌اند.

عمده شهرت خسرو به همین منظومه است که باز به نوعی از هوسبازی شاهی بُلکامه حکایت می‌کند. او همنشین نقاشی به نام «شاپور» دارد که با ترسیم چهره شاهدختی ارمنی به نام «شیرین» و گذاشتنش در راه خسرو، موجبات دلبستگی او را به شیرین فراهم می‌آورد که پس از ماجراهایی به او می‌رسد و در این میان، سنگتراشی به نام «فرهاد» نیز به شیرین دل می‌بازد و برای او راهی دراز از دل کوه سنگی می‌گشاید تا هر روز شیر تازه در آن روان شود و به شیرین برسد که در برخی متون به کندن کوه «بیستون» تعبیر شده است. چون خسرو از عشق و کار شگرف فرهاد آگاه می‌شود، با خبری دروغین او را از پا درمی‌آورد و خود کامیاب می‌شود، ضمن اینکه در این میان معشوقه‌ای به نام «شکر» نیز دارد! پایان این هوسبازی‌ها، شورش «شیرویه» است که نخست پدرش را برکنار می‌کند و سپس‌تر می‌کشد و خود چندی شاه می‌شود.

سعدی از همه این موارد یاد کرده است که مهمترینش، اندرز خسرو پرویز به پسر شومش شیرویه است در لزوم خدمت به مردم و رعایت مصالح رعایا، دادگری، انصاف و رسیدگی به محرومان، نکونامی و پرورش نیکان، گزینش کارگزاران خداترس و کیفر بدکاران و… که کاش خودش نیز آنها را به کار می‌بست!

شنیدم که «خسرو» به «شیرویه» گفت در آن دم که چشمش ز دیدن بخفت:

برآن باش تا هرچه نیت کنی نظر در صلاح رعیت کنی

الا تا نپیچی سر از عدل و رای که مردم ز دستت نپیچند پای

گریزد رعیت ز بیدادگر کند نام زشتش به گیتی سمر

بسی بر نیاید که بنیاد خَود بکنْد آن که بنهاد بنیاد بد

خرابی کند مرد شمشیرزن نه چندان که دود دل طفل و زن

چراغی که بیوه‌زنی برفروخت بسی دیده باشی که شهری بسوخت

از آن بهره‌ورتر در آفاق نیست که در مُلک‌رانی به انصاف زیست

چو نوبت رسد زین جهان غربتش ترحم فرستند بر تربتش

بد و نیک مردم چو می‌بگذرند همان بهْ که نامت به نیکی برند

خداترس را بر رعیت گمار که معمار ملک است پرهیزگار

بداندیش توست آن و خونخوار خلق که نفع تو جوید در آزار خلق

ریاست به دست کسانی خطاست که از دستشان دستها برخداست

نکوکارپرور نبیند بدی چو بد پروری، خصم خون خودی

مکافات موذی به مالِش مکن که بیخش برآورد باید ز بُن

مکن صبر بر عامل ظلم‌دوست چه از فربهی بایدش کند پوست

سر گرگ باید هم اول برید نه چون گوسفندان مردم درید

(۲۵۵‌  ۲۳۹)

ممکن است بخشهای زیر نیز که در ادامه همان ابیات آمده، دنباله توصیه آن شاه بدفرجام به فرزند ناشایستش باشد:

نکو بایدت نام و نیکو قبول نکو دار بازارگان و رسول

بزرگان مسافر به جان پرورند که نام نکویی به عالم برند

تبه گردد آن مملکت عن قریب کز او خاطر آزرده آید غریب

غریب‌آشنا باش و سیاح دوست که سیاح، جَلّاب نام نکوست

نکودار ضیف و مسافر عزیز وز آسیبشان برحذر باش نیز

ز بیگانه پرهیز کردن نکوست که دشمن توان بود در زی دوست

قدیمان خود را بیفزای قدر که هرگز نیاید ‌ ز پرورده غدر

چو خدمتگزاریت گردد کهن حق سالیانش فرامش مکن

گر او را هَرَم دست خدمت ببست تو را بر کرم همچنان دست هست

(۲۶۸  ۲۶۰)

سوای این مطلب، بیشتر مطالبی که سعدی از خسرو پرویز آورده، موضوعات عاشقانه است؛ آن هم از نوع هوسناک و زمینی‌اش؛ چنان که در غزلی با مطلع «چه دلها بردی ای ساقی به ساق فتنه‌انگیزت/ دریغا بوسه چندی بر زنخدان دلاویزت»، به محبوب می‌گوید:

لب شیرینت ار «شیرین» بدیدی در سخن گفتن بر او شکرانه بودی گر بدادی ملک «پرویز» ت

(بدایع، ۳۷۳)

«خسرو» آن است که در صحبت او «شیرینی» است در بهشت است که همخوابه حورالعینی است

(طیبات، ۴۰۷)

در ابیات زیر با ایهامی زیبا از شکر  رقیب شیرین  یاد می‌شود، ضمناً شکر شیرین مزه هم هست:

مرا شکر منه و گل مریز در مجلس میان «خسرو» و «شیرین»، «شکر» کجا گنجد؟

(بدایع، ۴۱۷)

هنر بیار و زبان‌آوری مکن سعدی چه حاجت است بگوید «شکر» که «شیرینم»؟

(طیبات، ۵۱۶)

سعدی اینک به قدم رفت و به سر بازآمد مفتی ملت اصحاب نظر باز آمد…

میلش از شام به شیراز، به «خسرو» مانست که به اندیشه «شیرین» ز «شکر» بازآمد

(قصاید، ۶۵۸)

در غزل زیر، نام عشاق معروف این گونه ردیف می‌شود:

مجنونِ عشق را دگر امروز حالت است کاسلام دین لیلی و، دیگر ضلالت است

«فرهاد» را از آن چه که «شیرین» ترُش کند این را شکیب نیست، گر آن را ملالت است

عَذرا که نانوشته بخواند حدیث عشق داند که آب دیده وامق رسالت است

(طیبات، ۳۸۰)

مجنونِ رخ لیلی، چون قیس بنی‌عامر «فرهادِ» لب «شیرین»، چون «خسروِ پرویزم»

(غزلیات قدیم، ۵۰۷)

در بیت زیر سعدی از تفاوت عشق واقعی فرهاد و دلباختگی هوسناک خسرو می‌گوید و به کوه‌کنی و سنگتراشی فرهاد نیز اشاره می‌کند:

مراد «خسرو» از «شیرین»، کناری بود و آغوشی محبت کار «فرهاد» است و «کوه بیستون سُفتن»

(طیبات، ۵۲۹)

چو «خسرو» از لب «شیرین» نمی‌بَرد مقصود قیاس کن که به «فرهاد کوهکن» چه رسد

(بدایع، ۴۲۷)

عقل باری «خسرو» ی می‌کرد بر ملک وجود باز چون «فرهاد»، عاشق بر لب «شیرین» اوست

(طیبات، ۳۹۴)

در مواردی نیز تنها نام شیرین و فرهاد می‌آید و از خسرو خبری نیست:‌

ای عاقل، اگر پای به سنگیت برآید «فرهاد» بدانی که چرا «سنگ بریدست»

رحمت نکند بر دل بیچاره «فرهاد» آن کس که سخن گفتن «شیرین» نشنیدست

(طیبات، ۳۸۲)

مرا که قوّت کاهی نه، کی دهد زنهار بلای عشق که «فرهاد کوهکن» بکشد؟

(بدایع، ۴۳۴)

مواردی هم هست که تنها از فرهاد پاکباز یاد شده است:

نشنیده‌ای که «فرهاد» چگونه «سنگ سُفتی»؟ نه چو سنگ آستانت که به آب دیده سفتم

(طیبات، ۴۹۵)

حکایت از لب «فرهاد» ناتوان برسان سلامی از من مسکین غمگسار بیار

(ملحقات، ۶۳۲)

چو «فرهاد» از جهان بیرون، به تلخی می‌رود سعدی ولیکن شور «شیرینش» بماند تا جهان باشد

(بدایع، ۴۳۰)

عشق لب «شیرینت» روزی بکشد سعدی «فرهاد» چنین کشته‌ست، آن شوخ به «شیرینی»

(طیبات، ۵۹۱)

به این ترتیب است که فرهاد  و نه خسرو هوسباز  نماد عشق و پاکبازی عاشقانه می‌شود که تا پایان عمر دوام می‌یابد:

من اول روز دانستم که با «شیرین» درافتادم که چون «فرهاد» باید شست دست از جان «شیرینم»

(طیبات، ۵۱۶)

در «مرثیه اتابک ابوبکر بن سعد زنگی»، از بی‌وفایی دنیا می‌گوید که نه با شاهان می‌ماند و نه با عاشقان:

وجود خلق بدل می‌شود، وگرنه زمین همان ولایت کیخسرو است و تور و قباد…

بدین خلاف ندانم که ملک «شیرین» است ولی چه سود که در سنگ می‌کشد «فرهاد»

(مراثی، ۷۰۱‌)

سعدی در باب اول بوستان از شاپور نقاش هم یاد کرده است که فتنه شیرین را سبب شد. از ابیات زیر برمی‌آید که آن شاه نگونبخت به شاپور هم وفا نکرد و آخر عمری حقوقش را برید:۴۶

شنیدم که «شاپور» دم درکشید چو «خسرو» به رسمش قلم درکشید

چو شد حالش از بینوایی تباه نبشت این حکایت به نزدیک شاه:

چو بذل تو کردم جوانی خویش به هنگام پیری مرانم ز پیش

(۲۷۱‌  ۲۶۹‌)

با این حساب بهره خسرو از دنیا و توشه‌اش برای عقبی چیست؟

بیا بگوی که «پرویز» از زمانه چه خورد؟ برو بپرس که خسرو ازین میانه چه برد؟

گر او گرفت خزاین، به دیگران بگذاشت ورین گرفت ممالک، به دیگران بسپرد

(قطعات، ۷۵۲)

شیرویه

شیرویه یا قباد (کواذ) دوم، پسر خسرو پرویز از مریم (ماریا، دختر قیصر فلاویوس موریکیوس، امپراتور روم شرقی، حکومت: ۵۸۲  ۶۰۲ م) است که پس از کشتن پدر و نابسامان کردن اوضاع کشور، برای حدود دو سال (۶۲۹  ۶۲۷ م) بر تخت نشست، گرچه به روایت شاهنامه تنها هفت ماه بر کار بود. آنگاه دوره حکومتهای کوتاه‌مدت ساسانی فرا رسید: اردشیر (شش ماه)، فرائین (پنجاه روز)، پوراندخت (شش ماه)، آزرمیدخت (چهار ماه)، فرخزاد (یک ماه) و یزدگرد که با تازش تازیان از تیسفون به خراسان گریخت و در آنجا کشته شد. سعدی در یادکرد شیرویه، در همان باب نخست بوستان، اندرز خسرو پرویز به پسر شومش را آورده است که پیشتر خواندیم:

شنیدم که خسرو به «شیرویه» گفت در آن دم که چشمش ز دیدن بخفت

برآن باش تا هرچه نیت کنی نظر در صلاح رعیت کنی …

(۲۵۵  ۲۳۹)

یزدگرد

یزدگرد (حکومت:??? ??? م) آخرین شاه ساسانی است که بیشتر ایامش به جنگ و گریز با تازیان گذشت و سعدی تنها در یکی از قطعات که عنوانش «در مدح و نصیحت» است با مطلع «یارب تو هر چه بهتر و نیکوترش بده/ این شهریار عادل و سالار سروران»، از او در کنار چند شاه دیگر یاد کرده است تا نشان دهد که همه فانی‌اند و جز عدل و نیکنامی چیزی نمی‌ماند و به درد قدرتمندان نمی‌خورد:

دانی که دیر زود به جای تو دیگری حادث شود، چنان که تو بر جای دیگران

بیدار باش و مصلحت اندیش و خیر کن درویش دست گیر و خردمند پروران

این خاک نیست گر به تأمل نظر کنی چشم است و روی و قامت زیبای دلبران

نوشیروان کجا شد و دارا و «یزدگرد»؟ گردان شاهنامه و خانان و قیصران

بسیار کس بر او بگذشته‌ست روزگار اکنون که بر تو می‌گذرد، نیک بگذران

جز نام نیک و بد چه شنیدی که بازماند از دور ملک دادگران و ستمگران

(قطعات، ۷۶۷)

یادگارهای دیگر

از دیگر یادکردهای ایرانی سعدی، همانا نام بردن از فصلهای ایرانی (بهار، تابستان، خزان و زمستان) و ماههای خورشیدی است؛ آن هم در زمانی که عربی‌مآبی نه تنها ارزش، که حاکم در امور مختلف بود. سعدی بر سر هم

از شش ماه ایرانی یاد کرده: فروردین، اردیبهشت، تیر، مرداد، دی و اسفند که صورت کهن‌ترش «سپندارمذ» را به کار برده است.

فروردین

نام نخستین ماه خورشیدی و نوزدهمین روز هر ماه است. فروردین جمعِ «فَروَرد» (در فارسی باستان: فَروَرتی، در اوستایی: فَرَوَشی)،۴۷ تا حدودی به معنای «روان نیاکان» است ۴۸ و چه بسا بتوان فروردین را ماه ارواح به شمار آورد که از عالم بالا به این جهان می‌آیند و به خانه و فرزندان خود سر می‌کشند. از این روست که ایرانیان در آغاز این ماه به پاکسازی خانه‌ها و پوشیدن جامه نو می‌پردازند و به دیدار آرامگاه خویشان و نزدیکان می‌روند.

وقت آن است که مردم ره صحرا گیرند خاصه اکنون که بهار آمد و «فروردین» است

(بدایع، ۳۹۲)

سعدی در ستایش صاحبدیوان می‌گوید:

هزار سال جلالی بقای عمر تو باد شهور آن همه «اردی‌بهشت» و «فروردین»

(قصاید، ۶۸۶)

در این بخش می‌شود نوروز را هم افزود که سعدی بارها به آن و مراسم پیرامونی‌اش اشاره کرده است:

برخیز که می‌رود زمستان بگشای در سرای بستان

برخیز که باد «صبح نوروز» در باغچه می‌کند گل‌افشان

(طیبات، ۵۲۵)

و از مراسم ماندگار آن روزها: خانه‌تکانی و فرش‌شویی و پوشیدن جامه نو و دید و بازدید کردن و مبارکباد گفتن:

روز «قالی فشاندن» است امروز تا غبار از میان ما برود

(صاحبیه، ۷۵۹)

پیراهن برگ بر درختان چون جامه عید نیکبختان

(دیباچه گلستان)

برآمد باد صبح و بوی نوروز به کام دوستان و بخت پیروز

مبارک بادت این سال و همه سال همایون بادت این روز و همه روز

(غزلیات قدیم، ۴۷۳)

اردیبهشت

اردیبهشت (در اوستایی: اَشَه وَهیشتَه: بهترین اشه)، به معنای بهترین راستی و پرهیزگاری، یکی از اَمشاسپندان (بی‌مرگان مقدس، جاودانگان پاک) و نگهبان ‌ مرغزارها ۴۹ و نام سومین روز هر ماه است. چه بسا به سبب زیبایی طبیعت ایران در این ماه که هوا رو به اعتدال می‌گذارد و در و دشت آکنده از گل و گیاه می‌شوند، آن را اردیبهشت نامیدند. به قول سعدی:

نظاره? چمن، «اردیبهشت» خوش باشد که بر درخت زند باد نوبهار افشان

(قصاید، ۶۸۱)

اول «اردیبهشت ماه» جلالی بلبل گوینده بر منابر قضبان

(دیباچه گلستان)

برانداخت بیچاره چندان عرق که شبنم بر «اردیبهشتی» ورق

(بوستان، ۳۲۱۵)

تیر

تیر نام چهارمین ماه و سیزدهمین روز هر ماه است و در ۱۳ تیر «جشن تیرگان» برگزار می‌شده که گرامیداشت تیرافکنی آرش کمانگیر برای تعیین مرز ایران و توران است. تیر برگرفته از «تِشتَر»، ایزد (فرشته موکل) باران است که با دیو خشکسالی می‌جنگد.۵۰

روز بسیار و عید خواهد بود «تیر» ماه و بهار و تابستان

(قصاید، ۶۸۰)

بسی «تیر» و دی ماه و اردیبهشت برآید که ما خاک باشیم و خشت

(بوستان، ۳۶۸۵)

مرداد

مرداد و در اصل امرداد (به معنای بی‌مرگی، جاودانگی)، یکی از امشاسپندان و نام پنجمین ماه و هفتمین روز هر ماه است که در روز هفتم مردادماه «جشن امردادگان» را برگزار می‌کردند. برخی آن را معادل مرتبه بقای بالله در عرفان اسلامی می‌دانند.۵۱ در فرهنگ اوستایی وظیفه او را نگهبانی از گیاهان و خوردنیها می‌دانند و گل زنبق ویژه اوست. ۵۲

یکی غلّه «مرداد» مه توده کرد ز تیمار «دی»، خاطر آسوده کرد

(بوستان، ۳۸۲۹)

بسی برآید و بی ما فرو رود خورشید بهارگاه و خزان باشد و «دی» و «مرداد»

(قصاید، ۶۵۵)

در گلستان به عنوان اوج گرما به کار رفته؛ چنان که در توصیف برده سیاه زشتی آمده:

وانگه بغلی نعوذ بالله مردار به آفتاب «مرداد»

(باب ۱، حکایت??)

دِی

دهمین ماه خورشیدی و روزهای هشتم، پانزدهم و بیست و سوم هر ماه دی نام دارد که در اصلِ پهلوی «داتار» و در فارسی «دادار» است، به معنی «آفریدگار» که یکی از صفات خداوند است ۵۳ و در متون فارسی بیشتر به صورت نماد برف و سرما به کار می‌رود. سعدی افزون بر موارد قبلی، آن را تقریباً در برابر بهار به کار برده است:

در حدود ری یکی دیوانه بود سال و مه کردی به کوه و دشت گشت

در بهار و «دی» به سالی یک دو بار آمدی در قلب شهر از طرف دشت

(قطعات، ۷۵۱)

اسفند

دوازدهمین ماه خورشیدی و پنجمین روز هر ماه اسفند نام دارد که سعدی صورت کهن‌تر آن را به کار برده است: سپندارمذ (از اصلِ اوستایی سْپِنتَ اَرمَیتی)، به معنای «اندیشه و فداکاری مقدس». اسفند نیز از امشاسپندان ۵۴ و نماد دوستداری و بردباری خداوند و نگهبان زمین و پاکی و باروری و سرسبزی آن است و گل بیدمشک ویژه اوست. «جشن سپندارمذگان» در پنجم اسفند برگزار می‌شد که به نوشته ابوریحان، مخصوص زنها بود که از همسرشان هدیه می‌گرفتند و آن را «جشن مزدبگیران» نیز می‌نامیدند.۵۵

اگر کسی به «سپندارمذ» نپاشد تخم گدای خرمن دیگر کسان بود «مرداد»

(مراثی، ۷۰۱)

*

یادگارهای سعدی از ایران باستان کم نیست و جا دارد که به مواردی همچون ایزد/ یزدان، پری، پریزاد، دیو و فرشته، فرّ، زمزمه و… پرداخت و دامن سخن را گسترد؛ اما از آن میان به دو واژه بسنده می‌کنیم که بار دیرینه‌تری بر دوش می‌کشند: اهریمن و سروش که به قول شیخ اجل در بوستان:

دو کس بر حدیثی گمارند گوش از این تا بدان، ز «اهرمن» تا «سروش»

یکی پند گیرد، دگر ناپسند نپردازد از حرف‌گیری به پند

(۳۲۴۳  ۳۲۴۲)

اهریمن

(در اوستایی: اَنگْرَ مَینو) به معنای «مینوی ستیزه‌گر و دشمن»، سرکرده دیوان و برترین دشمن خداست که در شمال زمین، در دوزخ و تاریکی زندگی می‌کند؛۵۶‌ و سرچشمه بیماری‌ها، دردها و بدیهاست. در فرهنگ دوران اسلامی اهریمن در معنای شیطان به کار می‌رود که البته جایگاه یکسانی در فرهنگ دو دوره ندارند؛ چه، در نگرش اسلامی، شیطان آفریده خدا و موجودی در برابر انسان است؛ اما در نگرش پیش از آن، موجود مستقلی در برابر خداست که با انسان و دیگر آفریده‌های یزدانی دشمنی دارد.

روح پاکم، چند باشم منزوی در کنج خاک؟ حور عینم، تا کی آخر بار «اهریمن» کشم؟

(بدایع، ۷۳۴)

رقیب کیست؟ که در ماجرای خلوت ما فرشته ره نبَرد، تا به «اهرمن» چه رسد؟

(بدایع، ۴۲۸‌)

من و فردوس بدین نقد بضاعت که مراست؟ «اهرمن» را که گذارد که به مینو برود؟

(بدایع، ۷۳۰)

سروش

به معنای «فرمانبرداری»، یکی از فرشتگانِ بزرگ و نماد پرهیزگاری و درستکاری است که هرگز نمی‌خوابد و جهان را پس از غروب خورشید می‌پیماید و می‌پاید و پیش از همگان زبان به ستایش خداوند می‌گشاید و پیک او به شمار می‌رود و نماینده‌اش در زمین خروس است که بامدادان پیش از همگان بانگ برمی‌دارد و مردم را به نماز و کار و کوشش فرامی خواند.۵۷ در فرهنگ عصر اسلامی سروش به معنی جبرئیل و یا هاتف غیبی به کار می‌رود که چون در عرش لب به تسبیح می‌گشاید، خروس در زمین پاسخ می‌دهد.

سعدی سروش را بیشتر در مقام پیک الهی (احتمالاً جبرئیل) به کار می برد؛ مثلاً در آنجا که حضرت ابراهیم (ع) مهمان پیرش را که دریافت دیندار نیست، می‌راند، سروش از جانب خداوند می‌آید و او را سرزنش می‌کند:

بدانست پیغمبرِ نیک فال که گبر است پیر تبه بوده حال

به خواری براندش چو بیگانه دید که منکر بود پیش پاکان پلید

«سروش» آمد از کردگار جلیل به هیبت ملامت‌کنان کای خلیل

منَش داده صد سال روزی و جان تو را نفرت آمد از او یک زمان؟

(۱۱۷۷‌  ۱۱۷۴)

سعدی بار دیگر تا حدودی در همین معنی و بلکه بیشتر در مفهوم الهام‌کننده درونی از سروش استفاده کرده است؛ آنجا که شاه ستمگری ناگزیر شب را به طور ناشناس در خانه رعیتی به سر می‌کند که بارها بر شاه ستمکار دشنام می‌دهد. فردا که لشکریان شاه سر می‌رسند، او بر آن می‌شود که رعیت را بکشد. در همین دم سروش در گوش نجوا می‌کند:

شه از مستی غفلت آمد به هوش به گوشش فروگفت فرّخ سروش:

کزین پیر دستِ عقوبت بدار یکی کشته گیر از هزاران هزار

(۸۹۶  ۸۹۵‌)

در جای دیگر هم که دارا نزدیک بود اشتباهی یکی را بکشد که نکشت، این کار را به سروش نسبت داد:

ملک را دلِ رفته آمد به جای بخندید و گفت: ای نکوهیده رای

تو را یاوری کرد فرخ سروش و گرنه زه آورده بودم به گوش

(۴۹۰  ۴۸۹)

ویس و رامین

ویس و رامین یکی از داستان‌های عاشقانه دوره اشکانی است که فخرالدین اسعد گرگانی (شاعر سده پنجم) آن را از پهلوی به نظم پارسی درمی‌آورد و خلاصه‌اش این است که: زنی پیمان می‌بندد که چون دختردار شود، او را به همسری موبد درآورد؛ اما چنین نمی‌کند و قرار عروسی دخترش «ویس» را با دیگری می‌گذارد که موبد شب عروسی سر می‌رسد و او را می‌رباید؛ اما ویس به جای آن پیر، به برادر او «رامین» دل می‌بندد و پس از ماجراهایی خیانت‌بار، سرانجام به وصال هم می‌رسند. سعدی در غزلی به مطلع «خسرو آن است که در صحبت او شیرینی است / در بهشت است که همخوابه حورالعینی است»، به این زوج عشقی اشاره می‌کند:

گر منش دوست ندارم، همه کس دارد دوست تا چه «ویسی» است که در هر طرفش «رامینی» است

(طیبات، ۴۰۷)

در غزلی دیگر باز سعدی به چند زوج عشقی که همگی آکنده از هوسبازی و عشق زمینی است، اشاره می‌کند و از ویس و رامین نام می‌برد:

«فرهاد» را چو بر رخ «شیرین» نظر فتاد دودش به سر درآمد و از پای درفتاد

«مجنون» ز جام طلعت «لیلی» چو مست شد فارغ ز مادر و پدر و سیم و زر فتاد

«رامین» چو اختیار غم عشق «ویس» کرد یکبارگی جدا ز کلاه و کمر فتاد

«وامق» چو کارش از غم «عَذرا» به جان رسید کارش مدام با غم و آه سحر فتاد

زین گونه صد هزار کس از پیر و از جوان مست از شراب عشق چو من بی‌خبر فتاد

(خواتیم، ۴۱۷)

باید به یاد داشت که آنچه در این نوشتار آمد، از شیخ بزرگواری است که سالها در مدرسه نظامیه درس آموخته و در مقام مبلغ، شهرهای بسیاری را پیموده و مردم را موعظه کرده و به دین و اخلاق و قرآن فرا خوانده و با این همه، دلبستگی‌اش به ایران و فرهنگ پربارش چندان بوده که تنها نمادهای باستانی‌اش مقاله‌ای شده است بدین درازی و این همه از برکت فردوسی و کار ماندگار اوست که سعدی در بوستان با مهربانی از او یاد می‌کند:

چه خوش گفت فردوسی پاکزاد که رحمت بر آن تربت پاک باد

 

   

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.