گوتفرید لایبنیتس که بود و فلسفه زمان و مکان از نظر او

0

گوتفرید ویلهلم لایبنیتس Gottfried Wilhelm Leibniz ‏ (۱۶۴۶–۱۷۱۶)، فیلسوف، منطق‌دان، ریاضی‌دان، فیزیک‌دان، حقوق‌دان، تاریخ‌دان و دیپلمات آلمانی بود، که نقش به‌سزایی در سیاست اروپای زمان خود بازی کرد. او بنیان‌گذار دستگاه اعداد دودویی است. هم‌چنین او بنیان‌گذار محاسبات دیفرانسیل و انتگرال که در کنار معادلات دیفرانسیل زمینهٔ بسیاری از پیشرفت‌های بشر شدند است.

لایبنیتس (۱۶۴۶-۱۷۱۶) در باب زمان و مکان ابتدا به مطلق بودن آنها قائل بوده، سپس نظر خود را تغییر داد. نظر واقعی و نهایی وی اینست که زمان و مکان نسبی و ذهنی هستند، برخلاف نیوتن که باور داشت زمان و مکان مطلق و مستقل از پدیدارها، وجود واقعی و عینی دارند. او در مکاتباتش با ساموئل کلارک ضعف دیدگاه نیوتن و کلارک را گوشزد کرده است و براهین فلسفی و کلامی متعددی بر رد آن آورده است. زمان و مکان در اندیشه وی بلحاظ هستی شناسی وجود دارند و وجود آنها نسبی است و بلحاظ شناخت شناسی این مفاهیم منطبق بر پدیدارها و ناظر به پدیدارها و اشیاء خارجیند. از جنبه روانشناسی این مفاهیم از طریق مشاهده روابط و نسب پدیدارهای عینی در ذهن شکل گرفته‌اند و زمان و مکان از آن پدیدارها هستند نه منادها یا جواهر بسیط.

بر خلاف نظر نیوتن وجود مکان خالی یا خلأ محال است و با اصول پذیرفته شده لایبنیتس در تناقض است. او در اغلب آثارش براهین متافیزیکی و کلامی بر رد این امر آروده است.


مقدمه
«زمان» و «مکان» بعنوان دو مقوله مهم در فلسفه و علوم تجربی، بویژه فیزیک، از همان آغاز مورد بحث بوده است. این دو مقوله در اندیشه و نظام فلسفی لایبنیتس هم جایگاهی ویژه دارند و هم با نظام و اصول فلسفی وی همبستگی تام دارند. او علاوه بر اشاره‌ها و اظهاراتی پراکنده که در آثار مختلفش به این دو مقوله کرده است، دیدگاه اصلی و نظریه اصلاحی خود را در مکاتبات با ساموئل کلارک ۱ فلیسوف و متکلم انگلیسی آورده است.۲ بهمین دلیل در نوشتار حاضر بر آن مکاتبات تأکید بسیار شده است.

نظریه نسبی بودن و در عین حال ذهین بودن زمان و (۱) Samuel Clark

(۲) کتاب مکاتبات در حقیقت مجموعه نامه‌های لایبنیتس و کلارک است که در آن دربارهٔ مسائل محنلف فلسفی اظهار نظر، استدلال و انتقاد کرده و به یکدیگر پاسخ گفته‌اند. این مکاتبات بکوشش کلارک به چاپ رسیده است. در اینجا کلارک در واقع مدافع و نماینده نیوتن بویژه درباره مطلق بودن زمان و مکان و مسئله وجود خلأ است. اکثر مفسران بر این باورند که کلارک با همکاری نیوتن پاسخ استدلالها و نامه‌ها را تنظیم کرده است.

مکان در مقابل مطلق بودن و در عین حال واقعی و عینی بودن آنها، رویکردی است که بیشتر با فلسفه وی همخوانی دارد. شاید بهمین دلیل لایبنیتس نظریه مطلق بودن مکان را که ابتدا به آن باور داشت، بعدا رها کرد.

در نوشتار حاضر بحث در باب زمان و مکان و مسائل پیرامون آنها را از این فیلسوف به چند بخش مختلف تقسیم کرده‌ایم. ابتدا به تعریف زمان و مکان و بتبع آنها «حرکت» از نظر وی پرداخته‌ایم. در بخش بعدی، زمان و مکان را از سه لحاظ هستی‌شناسی، شناخت‌شناسی و روانشناسی در اندیشه وی به بحث گذاشته‌ایم. در بخش سوم به اختلاف نظر وی با دیدگاه نیوتنی مبنی بر مطلق بودن زمان و مکان پرداخته‌ایم. و دلایل و براهین لایبتیس بر رد این دیدگاه را آورده‌ایم. بخش چهارم درباره مسئله خلأ و براهین و استدلالهای لایبتیس در رد آن است. براهین و دلایلی که گاه کلامی و گاه فلسفی هستند و با برخی اصول فلسفی وی از جمله اصل جهت کافی،۳ اصل وحدت نامتمایزان،۴ اصل کمال ۵ و …همخوانی کامل دارند و بر اساس آنها توجیه میشوند. بخش نهایی نتیجه‌گیری این بحث (بحث زمان و مکان) در فلسفه لایبنتیس است، با برخی نکات تکمیلی دیگر.

تعریف زمان، مکان و حرکت

لایبنتیس در طول حیات فلسفیش در باب زمان و مکان نظریه‌های متفاوتی داشته است. وی قبل از اینکه به نسبی بودن آنها معتقد شود، مثل نیوتن مکان را مطلق و واقعی میدانست، چنانکه در نامه به توماسیوس ۶ نوشت: «مکان عبارتست از موجود ممتد اولیه یا جسم ریاضی که متضمن سه بعد است و مکان عمومی تمام اشیاست…همچنانکه ماده موجودی است که در مکان یا همبودی با مکان است.»۷ وی همچنین زمان را مقدار حرکت تعریف کرد. راسل بر این باور است که لایبنیتس درباره زمان و مکان دو دیدگاه اتخاذ کرده است:

یکی ذهنی بوده و صرفا بین ادراکات هر مناد ۸ ارتباط برقرار میکند و دیگری عینی و ناظر به ارتباط بین ادراکات فرینه ۹ اعیان خارجی است و در مورد همه منادها و حتی در تمام عوالم ممکن یکسان و واحد است.۱۰

در کل میتوان گفت که روند شکل‌گیری اندیشه لایبنتیس درباره زمان و مکان از قول به عینی، پدیداری و مطلق بودن به ذهنی و نسبی بودن زمان و مکان گرایش داشته است. خود او تصریح میکند:

قبلا وقتی مکان را به عنوان مکان واقعی بیحرکتی فرض میکردم که فقط دارای امتداد است، میتوانستم حرکت مطلق را بعنوان امر واقعی تعریف کنم اما بتدریج این تردید در من پیدا شد که آیا اصلا چیزی بنام مکان وجود دارد؟۱۱

پس تلقی نهایی وی از زمان و مکان که در مقابل

(۳) Principle of sufficient reason

(۴) Principle of identity indiscernibles

(۵) Principle of perfection

(۶) Thomasius

(۷) Jolley,Nicholas,leibniz,Cambridge‌ University‌ Press,1995.p.34

(۸) Monad

(۹) Counterpart

(۱۰) راسل برتراند؛ شرح انتقادی فلسفه لایبنیتس (به ضمیمه قطعات برجسته)، ترجمه ایرج قانونی، تهران، نی،۱۳۸۴، ص ۱۴۲.

(۱۱) صانعی دره‌بیدی، منوچهر، فلسفه لایبنتیس، تهران، ققنوس،۱۳۸۳، ص ۲۵۲.

نظریه نیوتن بعدها روی آن پافشاری کرد، همانست که میگوید: «نظر خود من که بارها گفته‌ام، اینست که مکان امری صرفا اضافی است، همانطور که زمان چنین است و اینکه مکان نظم اشیاء همبود است، همانطور که زمان نظم توالی رویدادهاست.»۱۲ وی همچنین می‌افزاید که مکان و تا حدی زمان نه‌صرفا نظم اشیاء و پدیدارهای موجود، بلکه نظم اشیاء ممکن‌الوجود نیز هستند،۱۳ یعنی زمان و مکان بر امکانهایی فراتر از هر آنچه که ممکن است بالفعل فرض شود، دلالت میکنند و ماهیت حقایق ابدی‌یی هستند که بیک درجه به موجود ممکن و بالفعل مربوط هستند.۱۴

بطور خلاصه دانستیم که لایبنیتس مکان را صرفا نظم پدیدارهای همبود و زمان را فقط نظم پدیدارهای متوالی میداند و مهمتر اینکه هر دو را ذهنی می‌انگارد. در اینجا دو نکته حائز اهمیت است، یکی اینکه زمان و مکان نسبی هستند و دوم اینکه ذهنیند، یعنی نه جواهر واقعیند و نه صفات جوهرهای واقعی، یلکه صرفا نسب و روابط پدیدارهای همبود و متوالی هستند.۱۵‌

وی در کنار مفاهیم نسبی و تبعی چون مکان، زمان امتداد و…حرکت را نیز می‌آورد. در حقیقت بحث زمان و مکان با بحث حرکت همبسته است و بحث از آندو به بحث از این یکی نیز کشیده میشود. اگر حرکت را صرفا انتقال مکانی بدانیم، چنانکه دکارت معتقد بود، یعنی «انتقال جزئی از ماده یا یک جسم از کنار اجسامی که بدون فاصله با آن اتصال دارند و ما آنها را در سکون تلقی میکنیم، به کنار اجسام دیگر»۱۶ یا طبق نظر لایبنیتس حرکت را صرفا تغییر وضع در مجاورت مستقیم با اشیاء بدانیم، بدون فرض مفاهیم زمان و مکان حرکت مفهومی لایبنیتس مکان را صرفا نظم پدیدارهای همبود و زمان را فقط نظم پدیدارهای متوالی میداند و مهمتر اینکه هر دو را ذهنی می‌انگارد. در انجا دو نکته حائز اهمیت است، یکی اینکه زمان و مکان نستبی هستند و دوم اینکه ذهنیند.

ندارد؛ زیرا از آنجا که حرکت صرفا تغییر وضع است، نه‌بخشی از ماهیت جسم و نه‌حتی صورت بالفعل آن،۱۷ اولا باید مکانی باشد تا جسم در آن حرکت کند و ثانیا باید زمان را از پیش فرض گرفت تا حرکت شی‌ء را با آن بسنجیم.

اگر حرکت عبارتست از تغییر مکان جسم بنحو پیوسته و بنابرین مستلزم زمان،۱۸ در نتیجه حرکت ‌ یک مفهومی نسبی است که همانند زمان و مکان دارای ذات محصّل نیست. این حکم در باب سکون که (۱۲) کلارک، ساموئل، مقدمه اچ.جی.الکساندر، مکاتبات لایبنیتس و کلارک، ترجمه علی ارشد ریاحی، قم، دفتر تبلیغات اسلامی،۱۳۸۰، ص ۹۸.

(۱۳) Wiener,Philip.P.,Leibniz Selections, New York,1951,p.223

(۱۴) Leibniz,New Essays on Human Understanding,trans‌. edit‌ by‌ petter Remnant Jonathan Bennett,Cambridge University Press,1982‌,p.154‌.

(۱۵) لتا، رابرت، فلسفه لایبنیتس، ترجمه فاطمه مینایی، تهران، هرمس،۱۳۸۴، ص ۱۳۱.

(۱۶) دکارت، رنه، اصول فلسفه، ترجمه، ترجمه منوچهر صانعی دره‌بیدی، تهران، آگاه،۱۳۶۴، ص ۱۱۳.

(۱۷) Mercer,Christia,leibnizs Metaphysics‌ (Its Origins and Development),Cmbridge University Press,2001,p.124

(۱۸) صانعی، فلسفه لایبنیتس، ص ۶۵۲.

مقابل حرکت است نیز صادق است؛ زیرا حرکت و سکون نیز مانند زمان و مکان تنها درباره پدیدارها مطرحند نه‌چیزی ورای آنها. بزعم لایبنیتس حرکت و سکون مطلق نداریم، یعنی حرکت در نسبت با سکون، حرکت نام دارد و سکون در نسبت با حرکت، سکون است، وگرنه خود سکون حرکت بالقوه است. بزبان منطقی تقابل میان حرکت و سکون، تقابل تضایف است نه عدم و ملکه.

نکته قابل توجه در فلسفه لایبنیتس اینست که او حرکت دفعی در میان پدیدارها را قبول ندارد. ببیان دیگر به کون و فساد قائل نیست، بلکه حرکت را پیوسته و مقدار آن را ثابت میداند. این دیدگاه با قول به عدم طفره در طبیعت و رد خلأ از جانب وی همخوانی دارد. منوچهر صانعی برخلاف رابرت لتا حرکت در نزد لایبنیتس را صرفا تغییر مکان نمیداند، بلکه وی علت غایی و علت فاعلی (بعنوان علت نهایی) را در امر حرکت دخیل میداند.۱۹ این دیدگاه با توجه به فلسفه لایبنیتس قابل قبولتر است؛ زیرا با قول به اینکه ذات جسم نیروست و نیرو هم از یک جهت ادراک و از جهت دیگر شوق است، هر منادی از آنجهت که عشق به مراتب بالاتر دارد، برای رسیدن به مراتب والاتر و فوق مرتبه خود در تکاپوست.

هر چند این مسئله را با نسبی انگاشتن حرکت از سوی خود لایبنیتس دشوار بتوان آشتی داد و بنظر این امر مورد غفلت او واقع شده است، اما باید در نظر داشت که وقتی لایبنیتس وجود واقعی و استقلال را از زمان، مکان، حرکت، امتداد و…سلب میکند و وجود آنها را تبعی میداند، در حقیقت میخواهد بگوید که اینها تابعی از «نیرو»۲۰ هستند.۲۱ مسئله مذکور در فلسفه لایبنیتس بگونه‌یی دیگر قابل توجیه است. از آنجا که آنچه وجود واقعی و حقیقی دارد، جواهر @اگر حقیقت نهایی منادها هستند، اشیائی که از ترکیب منادها پدید می‌آیند (یعنی جواهر مرکب) دارای حقیقت درجه دوم و مفاهیمی چون زمان و مکان که از روابط میان این پدیده‌ها بدست آمده‌اند، دارای حقیقت درجه سوم هستند.

بسیط یا منادها هستند و صفت اصلی آنها نیروست، نمیتوان مفاهیمی از جمله زمان و مکان را برای آنها بکار برد؛ زیرا نه‌تنها زمان قبل از منادها قابل تصور نیست،۲۲ بلکه حتی خود منادها فرازمانی و فرامکانی هستند.

در حقیقت اگر بخواهیم دقیق شویم آنها (زمان و مکان) مفاهیمی هستند که سه درجه از حقیقت دورند. اگر حقیقت نهایی منادها هستند، اشیائی که از ترکیب منادها پدید می‌آیند (یعنی جواهر مرکب) دارای حقیقت درجه دوم و مفاهیمی چون زمان و مکان که از روابط میان این پدیده‌ها بدست آمده‌اند، دارای حقیقت درجه سوم هستند، یعنی این مفاهیم در عرض سایر اشیاء نیستند، بلکه جنبه اعتباری دارند.

(۱۹) همان، ص ۴۰۲‌.

(۲۰‌) مفهوم «نیرو» در فلسفه لایبنیتس برخلاف فلسفه دکارت، نقش مهمی را بازی میکند تا جاییکه ذات ماده بزعم لایبنیتس نه امتداد بلکه نیرو است. یعنی نیرو اصل و مقدم است؛ زیرا مقوم جوهر است و امتداد فرع و متأخر است. مفاهیم زمان، مکان، امتداد حرکت سکون و حتی ماده همگی نسبت به نیرو در فلسفه لایبنیتس در مرتبه دوم قرار دارند، چرا که نیرو وجودش واقعی است، ولی اینها پدیداریند.

(۲۱) همان. ص ۴۲.

(۲۲) Savile,Antony,leibniz and Monadology, Routledge philosophy Guide Book,2000,p.83.

زمان و مکان در اندیشه لایبنیتس از سه جنبه ۲۳
جنبه هستی‌شناسی: در بحث از جنبه هستی‌شناسی زمن و مکان، سؤالاتی از این قبیل مطرح میشود: اولا آیا زمان و مکان وجود دارند؟ در انی بر فرض وجود آنها، نحوه وجود آنها چگونه است؛ یعنی وجودشان مادی است یا غیرعادی؛ مطلق است یا نسبی؛ ذهنی است یا عینی؛ مستقل است یا وابسته؟

در پاسخ به پرسش نخست مطابق نظر لایبنیتس باید گفت که زمان و مکان وجود دارند و او در این نکته هیچ شکی به خود راه نمیدهد؛ یعنی منکر وجود نیست. در پاسخ به سؤال دوم چنانکه قبلا هم ذکر شد، زمان و مکان نزد وی نسبی، ذهنی ۲۴ و وابسته به اشیاء هستند. ببیان دیگر آنها از امور مثالی هستند که در آنها، برخلاف جواهر فرد یا منادها، کل مقدم بر جزء است.۲۵ اینکه وی زمان و مکان ا نسبی و ذهنی میداند، باین معنا نیست که آنها را غیرواقعی تلقی میکند. بعبارت دیگر زمان و مکان ذهنی و اعتباری محض نیستند، بلکه معنایی در واقعیت دارند.۲۶ همچنین میتوان افزود که برخلاف تلقی نیوتن زمان و مکان چیزی مستقل نیستند که اشیاء و پدیدارها درون ریخته شده باشند، به بیان دیگر رابطه میان زمان و مکان با اشیاء و پدیدارها رابطه ظرف و مظروف نیست.

با توجه دقیق به نظام فلسفی لایبنیتس میتوان بخوبی پی برد که چرا زمان و مکان را ذهنی و نسبی دانسته است نه مطلق و واقعی؛ زیرا وی واقعیت نهایی را همان منادها یا جواهر بسیط میداند. او در حقایق اولی ۲۷ میگوید که مکان، زمان، امتداد و حرکت، شی‌ء نیستند؛ یعنی نه‌تنها جوهر بسیط نیستند، حتی وجود آنها مثل جواهر مرکب نیست؛ زیرا خود زمان و مکان نسبتهای میان این جواهر، بلکه حالاتی هستند متکی بر ملاحظات و نگرش ما در مورد اشیاء که نحوه وجود آنها مثل نحوه وجود رنگین کمان است.۲۸ وی حتی متعلقات علم حساب و هندسه را مربوط به قلمرو ممکنات میداند؛ زیرا مفهوم عدد همانند مفاهیم زمان و مکان صرفا نظم یا رابطه اشیاء ممکن است.۲۹

اکنون میتوان این پرسش را پیش کشید که اولا، آیا مکان دارای اجزاء است؛ ثانیا اگر دارای اجزاء است، اجزاء آن چگونه از هم متمایز میشوند؟ پاسخ لایبنیتس به بخش اول سؤال اینست که مکان بدون اشیاء چیزی ندارد که با آن بتواند متمایز شود و در حقیقت هیچ شی‌ء واقعی نیست؛۳۰ یعنی مکان بالذات دارای اجزاء نیست بلکه در لحاظ کردن آن با اشیاء مبتوان بالعرض اجزائی برای آن قائل شد. این دیدگاه کاملا در مقابل عقیده کانت قرار میگیرد؛ زیرا کانت بر این باور است که نمیتوانیم پدیدارها را بدون (۲۳) به این نکته باید توجه کرد که این تقسیمبندی به سه لحاظ هستی‌شناسی، شناخت‌شناسی و روانشناسی، صرفا تلقی نگارنده و برای درک بهتر مسئله است؛ زیرا چنین تقسیمبندی‌یی برای لایبنیتس اصلا مطرح نبوده است. باید توجه داشت که مرزبندیها خیلی دقیق نیست، یعنی ممکن است، مثلادر بحث شناخشناسی تا حدی وارد حیطه روانشناسی زمان و مکان بشویم و برعکس.

(۲۴) اینکه لایبنیتس زمان و مکان را ذهن میپندارد باین معنی نیست که اینها ساخته و پرداخته ذهن و اموری خیالی و وهمی باشند، بلکه در عین ذهنی بودن از روابط پدیدارها حاصل میشوند و بنابر جنبه شناخت‌شناسی قابل اطلاق بر آنها هستند.

(۲۵) راسل، فلسفه لایبنیتس، ص ۱۲۴.

(۲۶) اپلستون، فریدریک، تاریخ فلسفه (ج ۴: از دکارت تا لایبنیتس)، ترجمه غلامرضا اعوانی، تهران، سروش و علمی فرهنگی،۱۳۸۰، ص ۳۹۰.

(۲۷) First Truths

(۲۸) صانعی، فلسفه لایبنیتس، ص ۲۹۲.

(۲۹) Jolley,Leibniz,p.188.

(۳۰) کلارک، مکاتبات، لایبنیتس و کلارک، ص ۱۶۲.

مکان ادراک حسی کنیم، ولی میتوانیم مکان را بدون اینکه متعلقی در آن باشد تصور کنیم. البته لایبنیتس منکر وجود مکانهای جزئی نیست، بلکه در رسالات جدید درباره فهم بشر ۳۱ میان مکان یا فضای جزئی ۳۲ و کلی ۳۳ تمایز قائل میشود. مکان جزئی در نسبت با این یا آن ‌ شی‌ء است، ولی مکان کلی در رابطه با کلیه اشیاست.۳۴

بطور خلاصه «اجزاء مکان فقط بوسیله اشیائی که در آن واقعند متعین و متمایز میشوند…»۳۵ بنابرین زمان و مکان نسبت به اجزاء داشتن لااقتضا هستند و در نسبت با پدیدارها دارای اجزاء و تقسیماتی هستند نه بخودی خود. ببیان دیگر:

مکان بمعنای هیچ وضع خاصی از اجسام نیست، زمان هم بمعنای هیچ توالی خاصی از پدیدارها نیست. مکان صرفا نسبت همبودی است که بنحو نامعین قابل حمل است. زمان هم نسبت توالی یا ترتیب وصفهای متوالی است که بنحو نامعین قابل حمل است.۳۶‌

سؤال دومی که میتوان مطرح کرد، اینست که اگر هیچ مخلوقی وجود نمیداشت، آیا در این حالت زمان و مکان میتوانستند وجود داشته باشند. لایبنیتس میتواند پاسخ دهد که اگر هیچ مخلوقی وجود نمیداشت، در آن صورت زمان و مکان تنها در صور علم خداوند بودند.۳۷ با بررسی پاسخ لایبنیتس، میتوانیم پی به اشکال نهفته در آن ببریم؛ زیرا چنانکه میدانیم مکان و زمن صرفا همبودی و نظم پدیدارهای موجود هستند؛ یعنی نسبی و در عین حال ذهنیند. حال اگر موجودات که مکان و زمان از روابط آنها مشتق شده است موجود نباشند، دیگر مکان و زمان محلی از اعراب ندارند. ببیان دیگر زمان و مکان-طبق ادعای خود لایبنیتس-نسب و رابط میان اشیاء و پدیدارها هستند و اگر اشیائی نباشند زمان و مکانی هم نیست. قول به اینکه آنها در صورت نبود هیچ موجودی در علم خدا هستند، (بنوعی) قول به مطلق بودن آنها را تداعی میکند، نه‌نسبی بودن آنها را. ممکن است اشکال بگیرند که منظور لایبنیتس صور انتزاعی مکان و زمان است نه صورت‌های نسبی اما این تفسیر با گفته‌های خود وی همخوانی ندارد؛ زیرا وی صور انتزاعی مکان و زمان را تبعی میداند.

جنبه شناخت‌شناسی: پس از اینکه مشخص کردیم که نحوه وجود زمان و مکان نسبی و در عین حال ذهنی است، حال نوبت اینست ه بپرسیم آیا زمان و مکن ذهنی رابطه‌یی با ماوراء خود دارند. ببیان دیگر آیا میان وجود ذهنی زمان و مکان با وجود نسبی آنها در روابط و نسب میان پدیدارها رابطه وجود دارد یا اینکه صرفا اموری ذهنی و خیالی هستند که خبر از ماوراء خود و خارج ذهن نمیدهند و فقط با ذهن ارتباط دارند؟ یعنی آیا زمان و مکان کارکرد معرفتی دارند یا تنها محدود به ذهن هستند و شناختی ارزانی نمیدارند؟

از مطاوی کلام لایبنیتس چنین برداشت میشود که مفاهیم زمان و مکان از آنجا که خود پدیدارها و روابط میان آنها حاصل شده‌اند، در نتیجه تنها قابل اطلاق برآنهایند. بعبارت دیگر دایره اطلاق این مفاهیم فراتر از پدیدارها و اشیاء محسوس نمیرود، (۳۱‌) New Essays on Human Understanding

(۳۲) Particular

(۳۳) Universal

(۳۴) Leibniz,New Essays on Human Understanding,p.149.

(۳۵) کلارک، مکاتبات لایبنتیس و کلارک، ص ۱۲۲‌.

(۳۶‌) لتا، فلسفه لایبنتیس، ص ۱۳۲.

(۳۷‌) کلارک، مکاتبات لایبنتیس و کلارک، ص ۱۹.

یعنی بر موجودات دیگری غیر از پدیدارها اطلاق نمیشوند و بزبان کانت اطلاق آنها بر موجودات فرازمانی و فرامکانی به معرفت نامعتبر و توهمات منجر میشود. پس این اشیاء و پدیدارها هستند که مکاندار و زماندار هستند؛ زیرا وی مکانمند و زمانمند بودن منادها را صریحا انکار کرده است.۳۸ راسل معتقد است که قول به منادها و جسم که بر ساخته این جوهرهای بسیط است، مستلزم اذعان به مکان به مکان عینی است و آن هم مکانی واحد. لایبنیتس با اذعان به وجود جوهرهای همبود ۳۹ بنحو ضمنی وجود مکان عینی را پذیرفته است. منادها ممتد نیستند زیرا در فلسفه لایبنیتس منادها بعنون نقاط متافیزیکی لحاظ شده‌اند، با این وجود از وضع خاصی برخوردارند، یعنی گونه‌یی ارتباط منظم با سایر اشیاء دارند و متناظر با منادهای کثیر نمیتوان به مکانهای بسیار قائل شد. باید گفت حتی برای جهانهای ممکن، مکان واحدی وجود دارد.۴۰

برحسب نظر لایبنیتس زمان و مکان پدیدارهای برآمده و ناظر به واقعیتند.۴۱ یعنی چنین نیست که ذهن پیش خود مفاهیمی به اسم زمان و مکان بسازد و بر پدیدارها اطلاق کند، بلکه با توجه به واقعیت پدیدارها و روابط و نسب آنهاست که این مفاهیم در ذهن شکل میگیرند. در نتیجه این مفاهیم ناظر به خارج هستند و در رابطه و نسبت با خارج معنا پیدا میکنند. چنانکه خود او تصریح میکند:

اجزاء زمان یا مکان را اگر بخودی‌خود ملاحظه کنیم، اشیایی ذهنی و در نتیجه نظیر دو واحد انتزاعی، کاملا شبیه یکدیگرند، اما درباره دو شی‌ء عینی یا دو زمان واقعی یا دو مکان اشغال شده، یعنی واقعا بالفعل، مطلب چنین نیست.۴۲

@ چنین نیست که ذهن پیش خود مفاهیمی به اسم زمان و مکان بسازد و بر پدیدارها اطلاق کند، بلکه با توجه به واقعیت پدیدارها و روابط و نسب آنهاست که این مفاهیم در ذهن شکل میگیرند.

بطور خلاصه، زمان و مکان دو شی‌ء در کنار سایر اشیاء نیستند، بلکه آنها موجود در ذهن و فطری آن هستند. البته فطری بودن نه‌باین معنی که هیچ ارتباطی با خارج نداشته باشند و کاملا مستقل از تمام پدیدارها باشند، بلکه در برخورد و مواجهه با نسبتهای همبودی و توالی میان پدیدارها، مفاهیم زمان و مکان در ذهن فعال میشوند. در نتیجه زمان و مکان را میتوان بر پدیدارها اطلاق کرد. این نکته را باید افزود که اشیاء در نسبتهای زمانی و مکانی قرار دارند، در نتیجه تصور نسبت مکانی یک شی‌ء مستلزم نسبت زمانی آن شی‌ء است و برعکس. نحوه شکل‌گیری این مفاهیم در ذهن مطلبی است که در بخش بعدی مورد بحث قرار می‌گیرد.

جنبه روانشناختی:۴۳ اشاره کردیم که زمان و مکان وجود دارند و وجودشان نسبی، ذهنی و ناظر به واقعیت است، یعنی در نسبت با واقعیتهای (۳۸) jolley,Lebiniz,p.134.

(۳۹) Coexistent

(۴۰) راسل، فلسفه لایبنیتس، ص ۱۳۹.

(۴۱) لتا، فلسفه لایبنیتس، ص ۱۳۱.

(۴۲) کلارک، مکاتبات لایبنیتس و کلارک، ص ۱۴۴.

(۴۳) مقصود روانشناسی فلسفی است، یعنی نحوه حصول یا پدیدار شدن مفاهیم زمان و مکان در ذهن، نه‌بررسی پدیدارهای روانی رایج در علم روانشناسی جدید.

خارجی در ذهن شکل میگیرند و ر آنها قابل اطلاقند. حال سؤال اینست که نحوه حصول این مفاهیم در ذهن چگونه است؟ ببیان دیگر این مفاهیم از چه راهی و چگونه در ذهن تحقق مییابند؟ عمده تلاش ما در این بخش بر اساس گفته‌ها و اظهارات خود لایبنیتس، پاسخ به این سؤالها خواهد بود. براساس فلسفه لایبنیتس «جوهر حوی تمام محمولات خودش است» و تأثیر و تأثّری میان منادها وجود ندارد. در نتیجه ذهن برای این مفاهیم و تصورات نیاز به مواجهه با خارج دارد، زیرا «هیچ‌چیز در نفس وجود ندارد که از تجربه نیامده باشد، مگر خود نفس و حالات آن».۴۵

لایبنیتس در باب چگونگی حصول مفاهیم زمان و مکان بیشتر به نحوه حصول مکان پرداخته است تا زمان. میتوان نحوه حصول مفهوم زمان در ذهن را بر اساس آنچه که وی درباره نحوه حصول مفهوم مکان گفته است، توضیح داد. لایبنیتس در پنجمین نامه -بخش ۴۷ از مکاتبات-در پاسخ به کلارک بتفصیل در اینکه انسانها چگونه به ساختن مفهوم مکان در ذهن خود نایل میشوند، پرداخته است.

آنها [انسانها] اشیاء زیادی را که باهم وجود دارند، میبینند و در آنها نظم خاصی از همبودی را مشاهده میکنند که طبق آن، اضافه یک شی‌ء به شی‌ء دیگر کم‌وبیش بسیط [ساده] است. این نظم، وضع و فاصله آنهاست و وقتی که کی از آن اشیاء همبود نسبت خود را با اشیاء کثیر دیگر تغییر دهد آنها نسبت خود را با یکدیگر تغییر نمیدهند و شی‌ء جدید دیگری همان نسبتی را که قبلی داشت، نسبت با دیگر اشیاء بدست می‌آورد، در اینصورت، میگوییم، این‌شی‌ء بجای شی‌ء دیگر نشسته ‌ است و…

اینگونه با صرف نظر از خود چیزها، اگر صرفا ترتیب تقارن و همبودی با ترتیب توالی و تتابع آنها را در نظر بگیریم. به مفاهیم زمان و مکان میرسیم.۴۶ لایبنیتس میان محل یا جا و مکان و حتی وضع تفاوت میگذارد و مفهوم مکان را اعم از محل میداند؛ زیرا به نظر او مکان آن چیزی است که شامل تمام محلها یا جاهای اشیاء میشود. او می‌گوید: «…برای داشتن مفهوم از محل و در نتیجه از مکان، کافی است که نستبها و قوانین تغییرات آنها را لحاظ کنیم، بدون نیاز به فرض هیچ واقعیت مطلقی از اشیائی که وضع آنها را لحاظ میکنیم…»۴۷

در نتیجه مفهوم زمان با تداوم زمانی بنحوی شبیه تکون مفهوم مکان است، یعنی با دیدن زمانها و مکانهای موجود، مفهوم زمان نیز برای ما تکوین مییابد.۴۸ بهرحال، زمانی که اشیاء بسیاری با هم لحاظ شوند، اگر آن نظمی که بلحاظ همبودی میان آنها برقرار است، لحاظ شود، تصور مکان و اگر جنبه توالی و یا نظام نسبتهای ممکنی از حوادث و اشیاء لحاظ شود، تصور زمان پدید می‌آید.

این نکته را نباید از قلم انداخت که لایبنیتس میان تصور انتزاعی زمان و مکان و تصور نسبی و اضافی (۴۴) راسل، فلسفه لایبنیتس،۱۷۷. Leibniz,New Essays on Human (45) understanding,p.111.

(۴۶) بریه، امیل، تاریخ فلسفه قرن هفدهم، ترجمه اسماعیل سعادت، تهران، هرمس،۱۳۸۵، ص ۳۱۹‌.

(۴۷‌) کلارک، مکاتبات لایبنیتس و کلارک، ص ۱۵۲.

Jolley,Leibniz,p.183. (48)

آنها تفاوت قائل شده است، یعنی اگر ما به اشیائی که وجود بالفعل دارند، نظر نداشته باشیم، بلکه فقط نظام نسبتهای ممکن را تصور کنیم، در آن صورت تصور انتزاعی مکان را در اختیار داریم. زمان و مکان انتزاعی در حقیقت اموری حقیقی نیستند، مکان صرفا تصور یک نظام اضافی و نسبی ممکن است، همچنانکه زمان نیز چنین است.۴۹ چنانکه ملاحظه شد، لایبنیتس انگشت تاکید را روی زمان و مکان نسبی و در رابطه با پدیده‌های خارجی میگذارد نه صرفا زمان و مکان انتزاعی. بطور خلاصه زمان و مکان علاوه‌بر ذهنی بودن، حاصل روابط و نسبتهای میان پدیدارهای خارجی هستند و بمنظور آشکار شدن این مفاهیم در ذهن، توجه به نسبتهای زمانی-مکانی اشیاء ضروری است.

زمان و مکان، مطلق یا نسبی؟
دیدگاههای نیوتن و کلارک (نماینده و مدافع نظریه نیوتن درباره زمان و مکان) با نظریه لایبنیتس در باب زمان و مکان در تعارض است. هر طرف سعی کرده است، نظر خود را به طرف مقابل بقبولاند یا آن را اثبات کند. نیوتن در مهمترین اثرش یعنی اصول ریاضی فلسفه طبیعی ۵۰ ذر باب مکان مطلق میگوید:

مکان مطلق فی نفسه بدون ارتباط با هر چیز خارجی، همواره یکسان و بدون تغییر باقی میماند، مکان نسبی یک بعد متحرک یا معیار مکانهای مطلق است که حواسمان را بجهت موقعیتش نسبت به اجسام معین میکند و بطور عامیانه‌یی تصور شده است که مکان نامتغیر است.۵۱

وی زمان و مکان را فی نفسه جوهر، هستیهای مستقل، حقیقی و مطلق میداند و مکان را بعنوان «مرکز احساس خداوند» معرفی میکند، گویی خداوند از طریق آن بمثابه ابزارهای شناخت به عالم علم دارد. لایبنیتس این سخن نیوتن را به اینکه «مکان اندام حسی خداوند است» تعبیر میکند و صرفا جنبه مادی و سطحی کلام نیوتن را میگیرد. میتوان سخن نیوتن را بگونه دیگری تفسیر کرد-کلارک همین کار را کرده بود-که رایحه ماده‌گرایی از آن برنخیزد، بدین معنا که خداوند همه اشیاء را درتمام مکانها بدون واسطه ادراک میکند. از پاسخهایی که کلارک به لایبنیتس داده است اینگونه برمی‌آید که نیوتن میان زمان و مکان مطلق و نسبی تمایز قائل بوده است، همچنانکه میان حرکت مطلق و نسبی تمایز میگذاشته است. راسل در بحث استدلال نیوتن بر مطلق بودن مکان از طریق علم دینامیک و هندسه، برخلاف لایبنیتس در استدلال بر نسبی بودن مکان از طریق علم دینامیک، حق را به جانب نیوتن میدهد.۵۲

در مقابل لایبنیتس از آنجا که واقعیت نهایی را همان جواهر بسیط یا منادها میداند، قول به زمان و مکان عینی و مطلق را نمیپذیرد؛ زیرا با قبول این دیدگاه حتی منادها نیز تحت حاکمیت زمان و مکان قرار میگیرند، چیزی که وی از پدیرفتن آن ابا داشت. او برای رد نظر نیوتن درباره مطلق بودن زمان و مکان از اصل وحدت نامتمایزان بهره گرفت که طبق آن نقاط مکان و لحظه‌های زمان، ذواتی واقعی و جدا اما نامتمایزند.۵۳ یکی از دلایلی که لایبنیتس، نظریه نیوتن را نپذیرفت این بود ه وی مشکل (۴۹) کاپلستون، تاریخ فلسفه، ج ۴، ص ۳۸۶.

(۵۰) The‌ Mathematical‌ Principles‌ of Natural Philosophy

(۵۱) Jolley,Leibniz,p.302.

(۵۲) راسل، فلسفه لایبنیتس، ص ۹۹.

(۵۳) کلارک، مکاتبات لایبنیتس و کلارک، ص ۲۷۰.

@ دلیل اصلی رد نظریه نیوتن توسط لایبنیتس، اینست که وی واقعیت مستقل مکان و زمان را بر مبنای اصل جهت کافی استوار کرده است.

وجودشناختی و حتی کلامی در آن حس میکرد، مبنی بر انکه «اگر مکان واقعیتی مطلق باشد نه‌خاصه یا عرض در مقابل جوهر، واقعیتی بزرگتر از خود جوهر خواهد داشت و خداوند نمیتواند آن را نابود کند یا حتی بهیچوجه تغییر دهد»۵۴

ولی در حقیقت دلیل اصلی رد نظریه نیوتن توسط لایبنیتس، اینست که وی واقعیت مستقل مکان و زمان را بر مبنای ال جهت کافی استوار کرده است، یعنی بزعم لایبنیتس اگر مکان و زمان واقعی و مطلق بودند، چیزهایی رخ میداد که غیرممکن بود جهت کافی داشته باشند. لایبنیتس محال بودن این مسئله را اینگونه تبیین میکند که مکان چیزی است مطلقا یکنواخت، فارغ از اشیائی که در قرار میگیرد. یک نقطه از مکان مطلقا از هیچ جهت تفاوتی با نقطه دیگر ندارد، پس محال است جهتی در کار باشد، زیرا خداوند در عین اینکه همان اوضاع اجسام را در میان خودشان حفظ میکند، باید اجسام را به حالتی خاص و معنی در مکان قرار دهد نه به حالتی دیگر.۵۵

در باب زمان قضیه از همین قرار است؛ یعنی زمان طبق نظر نیوتن چیزی است یکنواخت، یک نقطه از زمان با نقطه دیگر هیچ تفاوتی ندارد؛ در نتیجه هیچ دلیل کافی وجود ندارد که خدا جهان را از یک نقطه خاص شروع کرده باشد نه از نقطه دیگر. لایبنیتس نهایتا تلقی کلارک و نیوتن از زمان و مکان را تفسیر و اشکالات آن را اینگونه بیان میکند:

میگویند مکان یک موجود مطلق واقعی است، اما این، آنها را گرفتار مشکلات بزرگی میکند؛ زیرا چنین موجودی باید سرمدی و نامتناهی باشد. از اینجاست که برخی گفته‌اند این موجود، خداوند یا یکی از صفات او، یعنی عظمت است، اما از آنجا که مکان از اجزاء تشکیل شده است، چیزی نیست که بتواند به خداوند تعلق داشته باشد.۵۶

کلارک گاهی از پیروی صرف از نظریه نیوتن عدول میکند و خود درباره زمان و مکان نظر دیگری دارد، مبنی بر اینکه زمان و مکان بخودی‌خود نه جوهرند، (خلاف عقیده نیوتن) و نه‌اضافه و نسبت (خلاف نظر لایبنیتس) بلکه «وصف» اند.۵۷

البته لایبنیتس این نظر را رد میکند؛ زیرا بزعم او وصف یا خاصه باید وصف چیزی یعنی جوهر باشد. ایرادها و اشکالهایی که لایبنیتس و کلارک بهم گرفته‌اند و جوابهایی که متقابلا به این ایرادها داده‌اند در جای خود خواندنی است و اینجا مجال طرح مفصل آن نیست. خلاصه آنکه نظام نیوتن مستلزم آنست که ظرف نامتناهی زمان-مکان، ارتباطی ذاتی با فرایندهای تاریخی جهان نداشته باشد، چون وی عالم متناهی را درون زمان و مکان نامتناهی جای میدهد؛ اما لایبنیتس زمان و مکان را برخاسته از پدیدارها و بنوعی درونی آنها قلمداد میکند.۵۸

لایبنیتس علاوه‌بر نیوتن و کلارک، با جان لاک در رساله جستارهای جدید در باب فهم بشر ‌ نیز در باب (۵۴) همان، ص ۱۱۳.

(۵۵) همان، ص ۹۸.

(۵۶) همان، ص ۹۷.

(۵۷) همان، ص ۲۸۰.

(۵۸) لتا، فلسفه لایبنیتس، ص ۳.

زمان و مکان درافتاد. در آنجا فیلالتس ۵۹(نماینده لاک) میگوید:

اگر جسم را دقیقا میشد رقیق یا فشرده کرد، به حجم یا امتدادش فروکاسته میشد، ولی از آنجا که این امر عملی نیمشود، هر جسمی همواره با مکانش یکسان، ولی امتدادش همواره متمایز از امتداد مکان خواهد بود.۶۰

فحوای استدلال فیلالتس اینست که مکان علاوه‌بر اجسامی که در آن قرار گرفته‌اند و ممتد هستند، باید دارای امتداد باشد، در نتیجه یک جسم که در مکان است، دارای امتداد و مکانی هم که در آن قرار گرفته دارای امتداد است. تئوفیلوس ۶۱(نماینده لایبنیتس) در رد استدلال وی میگوید، جسم میتواند دارای امتداد باشد، بدون اینکه همواره معین یا مساوی با مکانش باشد؛ یعنی داشتن امتداد مستلزم مساوی بودن آن جسم با مکانش نیست و همچنین اگر کسی میتواند چیزی علاوه بر مکان تصور کند، نتیجه نمیشود که دو امتداد وجود دارد، یکی از آن مکان و دیگری از آن‌خودجسم. مثلا اگر کسی اشیاء متعدد را با هم در یک زمان تصور کند، این بدان معنا نیست که وی دو چیز متفاوت را ادراک کرده است، یکی اشیاء معدود (شمرده شده) که در خارج هستند و دیگری عدد که اشیاء با آن شمرده میشوند و انتزاعی است.۶۲ ببیان دیگر امتداد و استمرار از آن خود جسم است، برخلاف زمان و مکان. بزعم راسل، خطای لایبنیتس در این بود که گمان میکرد امتداد و استمرار زمانی بر زمان و مکان مقدمند، در حالیکه امتداد بطور منطقی مستلزم مکان است. وی نظم زمانی و نظم مکانی را در اندیشه لایبنیتس از هم متمایز میکند؛ نظم زمانی رابطه‌یی است بین محمولات یک جوهر اما نظم مکانی رابطه میان جوهرهاست.۶۳

بحث در باب زمان و مکان بوضوح با مسئله وجود یا عدم خلأ ارتباط دارد؛ زیرا قبول یا رد آن بر دیدگاهی استوار است که فیلسوف درباره نحوه و وجود زمان و مکان اتخاذ میکند. بخش بعدی بررسی مسئله خلأدر اندیشه لایبنیتس براساس دیدگاه او درباره زمان و مکان است.

وجود خلأ، فرضی محال و متناقض
لایبنیتس ابتدا همانند نیوتن به وجود خلأقائل بود، ولی بعدها از آن دست کشید و وجود آن را محال دانست. این مسئله بنابر اصول وی از قبیل اصل وحدت نامتمایزان، اصل کمال، اصل اتصال، اصل جهت کافی و…منطقی بنظر می‌آید؛ یعنی با پذیرش اصول مذکور قول به خلأ باطل است، هرچند راسل تصریح میکند که لایبنیتس هیچ استدلال محکمی در رد خلأ اقامه نکرده است. لایبنیتس در جای‌جای آثارش بویژه در مکاتباتی که با کلارک داشته، وجود خلأ را شدیدا انکار کرده است و استدلالهایی گاه فلسفی و گاه کلامی بر رد آن آورده است. وی در حقایق اولی در رد خلأ اینگونه استدلال میکند که با قبول خلأ اجزاء مختلف فضای خالی کاملا شبیه و متقابلا همسان و از یکدیگر غیرقابل تمییز خواهند بود.۶۴‌

دلیل کلامی وی اینست که هرچه ماده بیشتری وجود داشته باشد، خداوند موقعیت بیشتری برای اعمال حکمت و قدرت خویش دارد؛ زیرا قول به خلأ با قدرت مطلق خداوند منافات دارد.۶۵ همچنین هر چه ماده (۵۹) Philalethes

(۶۰) Lebniz,New Essays on Human Understanding,p.126.

(۶۱) Theophilus

(۶۲) Ibid,p.123.

(۶۳‌) راسل، فلسفه لایبنیتس، ص ۱۴۰-۱۴۲.

(۶۴) Jolley,Leibniz,p.305.

(۶۵) کلارک، مکاتبات لایبنیتس و کلارک، ص ۸۵.

بیشتری در عالم وجود داشته باشد، عالم کاملتر خواهد بود، بنابرین خداوند عالم را پر از ماده خواهد کرد.۶۶ در جستارهای جدید باب فهم بشر میگوید:

اگر خلئی در مکان بود (بعنوان مثال توپی که درونش خالی باشد) هرکس میتوانست اندازه‌اش را فرانهد، اما اگر خلئی در زمان بود، یعنی یک استمرار بدون تغییر، اندازه‌گیری طول آن محال بود.۶۷‌

بطور خلاصه قول به خلأبا اصول و بنیانهای فلسفی وی همخوانی ندارد؛ زیرا طبق اصل جهت کافی میتوان گفت، خداوند بدون هیچ جهت کافی در جایی که میتوانست منادها یا موجودات دیگری خلق کند، آنها را خلق کرده است. همچنین وجود خلأ به نامتناهی بودن و اصل نظام احسن و بهترین جهان ممکن لطمه میزند، چرا که با پذیرفتن وجود خلأ متناهی بودن عالم را بنحو تلویحی میپذیریم؛ در نتیجه میتوان گفت عالمی که در آن خلأ باشد، بهترین عالم یا نظام ممکن نیست، چون خلأ طبق نظر لایبنیتس نوعی نقص است.

نتیجه
لایبنیتس-چنانکه دیدیم-در اینکه زمان و مکان ذهنی و انتزاعی هستند، هیچ شکی به خود راه نمیدهد. ذهنی بودن زمان و مکان این معنا را میرساند که آنها نه جوهر دارای استمرار زمانی است و در عین حال موضوع است نه محمول. نظریه ذهنی و نسبی بودن زمان و مکان در برابر نظریه مطلق و واقعی بودن زمان و مکان نیوتن، توسط لایبنیتس ارائه شده است. از آنجا که لایبنیتس زمان و مکان را اموری اعتباری و ذهنی میدانست، نه واقعی و مطلق، راه را برای کانت هموار کرد؛ زیرا کانت با تکمیل دیدگاه لایبنیتس زمان و مکان را شرط ماتقدم ادراک حسی دانست و آنها را برخلاف نیوتن ابزار شناخت بشری تلقی کرد.

نظریه نسبی و ذهنی بودن و مکان نه‌تنها در دوره خود لایبنیتس، بلکه حتی در اندیشه فلاسفه بعدی تاثیر زیادی داشته است. در این زمینه کافی است کانت را در نظر آوریم. نسبی بودن زمان و مکان نزد لایبنیتس، باین معناست که این مفاهیم از روابط و نسب میان پدیدارها حاصل میشوند و خود در خارج دارای ذات محصّل نیستند. بطور خلاصه نظریه لایبنیتس در اینباره حد وسط نظریه نیوتن و کانت است؛ زیرا وی نه مانند نیوتن زمان و مکان را مطلق و مستقل میداند و نه‌مثل کانت باور دارد کهه زمان و مکان دو صورت پیشینی احساس و مستقل از پدیدارهایند که ذهن فعالانه آنها را بر اشیاء اطلاق میکند و از پشت عینک زمان و مکان به اشیاء مینگرد. در نتیجه لایبنیتس، نه‌شبیه نیوتن ذهن را ذر برابر زمان و مکان منفعل و نه‌مثل کانت آنرا فعال میداند، بلکه راه میانه در پیش میگیرد، راهی که جامع هر دو نظر است: ذهن در رابطه با مفاهیم زمان و مکان هم منفعل است و هم فعال؛ منفعل است چون این نفاهیم تنها در مواجهه با خارج در ذهن بیدار میشوند و فعال است باین جهت که این مفاهیم را بطور فطری در درون خود دارد.

(۶۶) اینجا این نکته حائز اهمیت است که رویکرد لایبنیتس به ماده، برخلاف اکثر فلاسفه فرون وسطی و نیز فلاسفه اسلامی منفی نیست، یعنی به ماده بمنزله یک امر نمینگرد. این دیدگاه در واقع لازمه فلسفه جدید است که با دکارت آغاز شده است. همچنین در تفکر لایبنیتس، امر مادی دارای ادراک است (البته ادراک آشفته و مبهم) و بالقوه قابلیت سیر به مراتب بالاتر ادراک و آگاهی را دارد.

(۶۷) Leibniz,New Essay on Human Understanding,p.155.

محمد جواد صافیان، استادیار گروه فسلفه غرب دانشگاه اصفهان عبد الله امینی، دانشجوی کارشناسی ارشد فلسفه غرب دانشگاه اصفهان

منبع: خردنامه صدرا , تابستان ۱۳۸۸

   

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.