فیلم بوسهٔ قاتل – نقد، خلاصه داستان و تحلیل – Killer’s Kiss 1955

سال اکران: 1955

کارگردان: استنلی کوبریک (Stanley Kubrick)

هنرپیشه‌ها: جیمی اسمیتز (Jamie Smith)، ایرن کین (Irene Kane)، فرانک سیلورا (Frank Silvera)

کارگردان – آثار قبلی و جایگاه او:

استنلی کوبریک در ابتدای دوران حرفه‌ای خود با ساخت فیلم‌های کم‌هزینه و مستقل وارد دنیای سینما شد. پیش از “بوسهٔ قاتل”، کوبریک اولین فیلم بلند خود به نام “ترس و هوس” (Fear and Desire) را در سال 1953 کارگردانی کرده بود که اگرچه توجه زیادی جلب نکرد، اما نشان‌دهنده استعداد کوبریک در کارگردانی و تسلط او بر تکنیک‌های سینمایی بود. “بوسهٔ قاتل” دومین فیلم بلند کوبریک محسوب می‌شود که او توانست با بودجه‌ای محدود و استفاده از منابع محدود، فیلمی تأثیرگذار و جذاب در ژانر نوآر خلق کند. این فیلم نقطه عطفی در کارنامه او به حساب می‌آید و کوبریک با استفاده از نوآوری‌های بصری و ساختار داستانی ساده ولی مؤثر، نشان داد که در آینده به یکی از بزرگ‌ترین کارگردانان تبدیل خواهد شد.

پس از “بوسهٔ قاتل”، کوبریک با ساخت فیلم‌هایی همچون “قتل” (The Killing) و “راه‌های افتخار” (Paths of Glory) توانست به یکی از کارگردانان برجسته هالیوود تبدیل شود. او در ادامه مسیر خود با ساخت شاهکارهایی مانند “۲۰۰۱: ادیسه فضایی” (2001: A Space Odyssey) و “پرتقال کوکی” (A Clockwork Orange) به یکی از بزرگترین نوآوران سینما تبدیل شد. کوبریک به خاطر رویکرد بصری منحصربه‌فرد، دقت بی‌نظیر در جزئیات و توانایی در ساخت فیلم‌های چندلایه و معنادار شناخته می‌شود. آثار اولیه او، از جمله “بوسهٔ قاتل”، نشان‌دهنده توانایی‌های اولیه او در خلق فضاهای نوآر و داستان‌های روان‌شناختی هستند.

داستان و مفهوم فیلم:

فیلم “بوسهٔ قاتل” داستان یک بوکسور بازنشسته به نام دیوی گوردون (جیمی اسمیتز) را روایت می‌کند که در نیویورک زندگی می‌کند و از روزهای پرافتخار خود فاصله گرفته است. دیوی در طول داستان با زنی به نام گلوریا پرایس (ایرن کین) که در آپارتمان روبرویی‌اش زندگی می‌کند، آشنا می‌شود. گلوریا که درگیر رابطه‌ای پرتنش و خطرناک با رئیس یک باشگاه شبانه به نام وینسنت (فرانک سیلورا) است، از دیوی کمک می‌خواهد تا از این وضعیت نجات یابد. دیوی تصمیم می‌گیرد به گلوریا کمک کند، اما به زودی خود را درگیر دنیای جنایت و تعقیب و گریز می‌بیند.

فیلم به بررسی مفاهیمی همچون عشق، خیانت و بقای انسان در دنیای بی‌رحم شهر بزرگ می‌پردازد. دیوی به عنوان شخصیتی که به دنبال رستگاری و خروج از زندگی پوچ خود است، در مسیر کمک به گلوریا به سوی خطرات غیرقابل پیش‌بینی کشیده می‌شود. رابطه دیوی و گلوریا، از ابتدا به شکلی ناپایدار و پرخطر به تصویر کشیده می‌شود و باعث می‌شود که تنش‌های روانی و هیجانی فیلم به اوج خود برسد. با پیشروی داستان، دیوی به تدریج متوجه می‌شود که رهایی از گذشته و نجات گلوریا به مراتب دشوارتر از آن چیزی است که تصور می‌کرد.

در پایان فیلم، مفهوم اصلی آن درباره تقابل بین امید و ناامیدی، و تلاش برای بقا در دنیایی پر از خیانت و جنایت است. دیوی که در ابتدا به عنوان فردی منزوی و شکست‌خورده به تصویر کشیده می‌شود، در نهایت برای نجات گلوریا و خودش، مجبور به مواجهه با دشمنان و خطرات مرگبار می‌شود. این داستان به گونه‌ای سمبلیک، نشان‌دهنده نبرد درونی انسان با گذشته و تلاش برای دستیابی به یک آینده بهتر است.

نقد و بررسی فیلم:

“بوسهٔ قاتل” به عنوان یکی از آثار اولیه کوبریک، با استقبال خوبی از سوی منتقدان روبرو شد و توانست جایگاه او به عنوان یک کارگردان آینده‌دار را محکم کند. یکی از نقاط قوت فیلم، استفاده کوبریک از فضای شهری نیویورک به عنوان یکی از شخصیت‌های اصلی داستان است. صحنه‌های فیلم‌برداری‌شده در خیابان‌های تاریک و خلوت نیویورک توانستند حس تنش و ناامنی را به‌خوبی به تصویر بکشند و به فضای نوآر فیلم جلوه‌ای بی‌نظیر بدهند. این فیلم با بودجه‌ای محدود ساخته شد، اما کوبریک توانست با استفاده از نورپردازی دقیق و تصاویر زیبا، فیلمی با کیفیت بصری بالا بسازد.

یکی از ویژگی‌های برجسته فیلم، استفاده از تکنیک‌های بصری خاص کوبریک است. او توانسته بود با استفاده از زوایای غیرمعمول دوربین و ترکیب‌های بصری هوشمندانه، حس تعلیق و تنش را در طول فیلم به اوج برساند. این فیلم به عنوان یکی از نمونه‌های اولیه استعداد کوبریک در خلق جلوه‌های بصری منحصربه‌فرد شناخته می‌شود. بازی جیمی اسمیتز در نقش دیوی نیز به عنوان یکی از نقاط قوت فیلم تحسین شد. او توانست شخصیت یک مرد آسیب‌دیده و سرسخت را به‌خوبی به تصویر بکشد و با بازی خود حس همدردی مخاطبان را برانگیزد.

از سوی دیگر، منتقدان به فیلمنامه فیلم نیز اشاره کرده‌اند که اگرچه داستان ساده و مشخصی دارد، اما توانسته است به خوبی مفاهیم عمیق‌تر روان‌شناختی و اخلاقی را در دل خود جای دهد. رابطه بین دیوی و گلوریا و چالش‌های آن‌ها با دنیای اطرافشان به‌خوبی توانسته است مفاهیم نوآر کلاسیک همچون خیانت، عشق ممنوعه و جنایت را بازتاب دهد. برخی منتقدان از ریتم کند فیلم در برخی بخش‌ها انتقاد کرده‌اند، اما این کندی به نوعی در خدمت ایجاد تنش و تعلیق در فیلم بوده است.

در نهایت، “بوسهٔ قاتل” به عنوان یکی از آثار مهم در دوران اولیه کاری کوبریک شناخته می‌شود که توانسته است به‌خوبی پایه‌های سبک منحصربه‌فرد او را شکل دهد. فیلم به دلیل استفاده هوشمندانه از عناصر بصری و خلق فضای نوآر تاریک و مرموز، همچنان به عنوان یکی از آثار مهم این ژانر شناخته می‌شود.


ماجرا این طور شروع می‌شود: استنلی کوبریک خیلی زود مدرسه را رها کرد. او نشانی از یک دانش آموز نمونه نداشت و فرصتی که برایش پیش آمده بود تا توانایی‌هایش را به عنوان عکاس آزاد امتحان کند، تمام ذهن-اش را به خود مشغول کرده بود. به عبارت دیگر، شطرنج دخترها و عکاسی دل مشغولی‌های اصلی این پسر 17 سالهٔ اهل برانکس بودند. حین کار به عنوان عکاس مجلهٔ خبری لوک (Look) به زبان سینما علاقه‌مند شد. و به مستندسازی روی آورد.

تمامی پس انداز کوبریک خرج ساخت روز نبرد (1951) شد که تصویری از والتر کارتیر در روز مسابقهٔ مشت زنی‌اش را به نمایش می‌گذارد. این مستند کوتاه که مطالعه‌ای در باب شور و هیجان و ثبات قدم بود. حاصل نبوغ نوشکفتهٔ کارگردان بود. و به صورت سیاه و سفید فیلمبرداری شد آر. کی. او. با پرداخت مبلغ چهل هزار دلار امتیاز پخش فیلم را خریداری کرد و بعد هم کوبریک را استخدام کرد تا مستندی کوتاه به نام پدر پرنده (1951) بسازد. این یکی دربارهٔ کشیشی بود که محدودهٔ خدمت‌اش در نیومکزیکو آن قدر وسیع است که برای رفت و آمد بین کلیساها مجبور است سوار هواپیما شود در ادامه پروژه‌های دیگریهم به کوبریک پیشنهاد شد که تعداد خیلی کمی از آنها باقی مانده است. کوبریک که نظریه‌های سینمایی روس‌ها را با تمام وجود فراگرفته بود. تلاش برای ساخت اولین فیلم سینمایی‌اش را شروع کرد و پیش اقوام و بازرگانان متمول محله‌شان رفت تا بتواند آنها را متقاعد کند که در تولید فیلم جنگی هراس و هوس (1953) سرمایه‌گذاری کنند.

در سال 1953 کوبریک به فکر حضور در هالیوود افتاد و به سراغ فیلم نوآر رفت. او یکی از خوانندگان پر و پا قرص داستان‌های عامه پسند (پالپ فیکشن) بود. در این میان، کوبریک علاقهٔ خاصی به میکی اسپیلن داشت چون معتقد بود که او قابل دسترس‌ترین نویسندهٔ ادبیات جنایی است یا به گفتهٔ کوبریک: «اسپیلن تمامی قوانین جذب کردن مخاطب را می‌داند.» با این که داستان بوسهٔ قاتل اریژینال بود اما سبک ساختاری آن به طور کامل از آثار میکی اسپیلن گرفته شده بود. فیلم در پاییز و زمستان 1954، در چند قدمی آپارتمان کوبریک در زادگاه‌اش منهتن فیلمبرداری شد (کوبریک عادت به فیلمبرداری نزدیک به محل زندگی‌اش را هیچ وقت ترک نکرد) و کارگردان با استفاده از روایتِ هنرمندانهٔ رواوی و بازگشت به گذشته داشتان عشقی بدشگون را به تصویر کشید.

فیلم که نشانه‌هایی از مستند کوتاه روز نبرد دارد، داستان بوکسوری (جیمی اسمیت) است که با زنی (آیرین کین) آشنا می‌شود و او را از دست رفیق گنگسترش (فرانک سیلورا) که به به او آسیب می‌رساند، نجات می‌دهد. از آنجایی که بوسهٔ قاتل اثری متعلق به دنیای فیلم نوآر است، بوکسور عاشق آن زن می‌شود و قدم در دنیایی تیره و تار و آکنده از قتل و جنایت تعقیب و گریز بر فراز پشت بام‌ها می‌گذارد.

با وجود این آیا بوسهٔ قاتل هنوز فیلمی کوبریکی است؟ بدون شک همین طور است. این فیلم نیویورکی‌ترین فیلم اوست (کوبریک تا زمان ساخت چشمان کاملاً بسته دیگر به زادگاهش برنگشت) و تسلط کوبریک بر نورپردازی و قاب بندی در آن مثل روز روشن است. سکانس زد و خورد پر افت و خیز در کارخانهٔ ساخت مانکن باشکوه است کوبریک در ساخت فیلم دست به اکتشاف دربارهٔ سیر خط داستانی فیلم هم می‌زند. آیرین کین دربارهٔ این موضوع که شخصیت‌ام آدم خوبی است یا آدم بدی.» یان هارلن، برادر زن کوبریک و تهی کنندهٔ اجرایی فیلم‌های او، می‌گوید: «فیلم‌های اولیه کوبریک به وضوح جنبه‌هایی از سبک کاری او و تمرکزش بر مسئلهٔ سرنوشت را آشکار می‌سازد. غیر قابل پیش بینی بودن وقایع و نادانی‌های بشری بخشی از مضامین آثار اولیهٔ او هستند.» اما بوسهٔ قاتل برای کوبریک بیشتر حکم قدم اول را داشت تا تحقق بینش سینمایی‌اش. به نظر هارلن: «فیلم بیشتر تلاشی سبکسرانه بود که با تخصص مثال زدنی کوبریک سر و سامان گرفت، اگرچه فیلم در مجموع در سطح فیلمسازی دانشجویی باقی می‌ماند.»

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
[wpcode id="260079"]