فیلم خون آشام کُشهایِ بی باک – نقد، تحلیل و خلاصه داستان – The Fearless Vampire Killers 1967

کارگردان: رومن پولانسکی. فیلمنامه: رومن پولانسکی. ژرار براخ. بازیگران: جک مگ گوران. رومن پولانسکی. شارون تیت، فردی مین. موسیقی: کریستف کومِدا. مدیر فیلمبرداری: داگلاس اسلوکومب. محصول 1967 متروکلدوین مهیر، 108 دقیقه
پولانسکی تا قبل از خون آشام کُشهای بی باک، تعددی فیلم کوتاه، و یک فیلم بلند، چاقو در آب، را در لهستان ساخت و دو شاهکار هم در بریتانیا: بن بست و انزجار. اینها فیلمهایی کم هزینه، سیاه و سفید و «مستقل» بودند. با خون آشامها… اما برای اولین بار از حمایت استودیویی آمریکا برخوردار شد. بنابراین، با آن که صحنههای داخلی را باز در لندن فیلمبرداری میکرد (قسمتهای خارجی درآلپ، در ایتالیا فیلمبرداری شد)، بهترین تکنیسینهای بریتانیایی را استخدام کرد: مدیر فیلمبرداریاش، داگلاس اسلوکومب بود، و طرح دکور و صحنهاش ویلفرد شینگلتن. او برای صحنه «رقص خون آشامها» نیز از همراهی تاتی لمکف، طراح معروف برخوردار شد. بازیگرها، به جز خودش، همه بریتانیایی بودند و شارون تیتِ آمریکایی هم که یک سال بعد با او ازدواج کرد، در واقع به او تحمیل شد و انتخاب خودش نبود. در دست کم گرفته شدن این کمدی فوق العاده همین بس که در کشورهای آنگلو ساکسن با دو- سه عنوان مختلف به نمایش درآمد [خون آشام کُشهای بیباک، (یا) ببخشید، دندوناتون توی گردن بندهاس (یا) رقص خون آشامها- گفتنی است که در ایران نیز که مثل فرانسه عنوان فیلمها را معمولاً با ذائقه سینماروهای محلی وفق میدادند با اسم ببوس، ولی گازم نگیر، به نمایش درآمد.]
متروگلدوین مه یر دقیقاً نمیدانست فیلم با چه ترفندی بازاریابی و پخش کند. فیلم در میانه دهه 1960 ساخته شد و کمپانی انگلیسی هَمر کماکان مشغول تولید سری فیلمهای دراکولاییاش بود. کمدی هجوآلودِ پولانسکی، پر از اشارتهای طنزآمیز [از شاگال (نقاش معروف)]، اسم صاحب مهمانسرای در «ترانسیلوانیا» گرفت تا ریچارد سوم، شاه انگلیس که در صحنه بالماسکه خون آشامها ظاهر میشود. در بلاتکلیفی کمپانی مترو همین بس که رئیساش سرانجام، فیلم را دست یکی از تدوینگرهای خود سپرد تا جنبه «کارتونی» اش را افزایش دهد. فیلم در سال 1967 توسط منتقدهای بیذوق کوبید شد و مطابق معمول، درگذشت زمان قدرش دانسته شد. اما در اینجا باید بار دیگر از کریستوف کومدا یاد کرد که از جمله، موسیقی متن فیلمهای کوتاهی پولانسکی، بن بست، همین خونآشامها و بچه رزمری را ساخت. موسیقدانی بسیار با استعداد که بر اثر حادثهای احمقانه، در 28 سالگی درگذشت (یکی از دوستان مشترک او و پولانسکی در لس آنجلس، او را هُل میدهد و کومِدا سرش به پلکانی اصابت کرده و بعد از دو ماهی کما، میمیرد).
ماجراهای فیلم در ترانسیلوانیا (منطقهای در رومانی فعلی) و ظاهراً در نیمه قرن نوزدهم اتفاق میافتد. پروفسور آبرونسیوس و شاگردش آلفرد برای شکار خون آشامها به آنجا رفتهاند، این دو سرانجام به دهکدهای میرسند که ظاهراً طعمهشان آنجا در قصری زندگی میکند. ابتدا در مهمانسرایی اقامت میکنند که پر است از دهاتیهایی وحشتزده که اسم خونآشام لرزه به اندامشان میاندازد و برای دور نگه داشتن خون آشام، آئینهای عجیبی هم دارند. در همان مهمانخانه، آلفرد به سارا، دختر شاگال، صاحب مهمانخانه علاقمند میشود و همان جا به چشم میبیند چطور سارا توسط کُنت فن کرولاک ربوده میشود. ابرونسیوس و آلفرد تپههای پوشیده از برف را با اسکی طی کرده و به قصر کُنت میرسند و مخفیانه واردش میشوند. در آنجا، کوکول، پیشخدمت کُنت، غافلگیرشان میکند. کُنت، گفتگوی هوشمندانهای درباره خونآشامان با آبرونسیوس دارد.
آنها با هربرت، پسر کُنت هم آشنا میشوند. در این فاصله، شاکال، صاحب مهمانخانه، که خونآشام شده، میخواهد پیشخدمتهٔ مهمانسرا را نیز خون آشام کند. با وجود نگرنی، آبرونسیوس و آلفرد دعوت کنت را پذیرفته و شب را در قصر گوتیکِ نیمه ویرانهاش سپری میکنند. فردا صبحاش، به قصد کشتن کنت، سر وقت سرداب قصر که از جمله، تابوت کنت و پسرش آنجا قرار دارد، میروند؛ ولی پیشخدمت گوژپشت کنت اجازه نمیدهد به تابوتها نزدیک شوند. اجباراً از طریق پشت بام قصر سعی میکنند وارد سرداب شود، اما آبرونسیوس توی چهارچوب باریک پنجره گیر میکند. الفرد به نهایی سعی میکند میخ چوبی را در قلب کنت فرو کند، ولی دلش را ندارد. بعد از بیرون کشیدن آبرونسیوسِ یخ زده از توی پنجره، دوتایی دنبال سارا میگردند، اما در عوض، به هربرت، پسر کنت برمیخورند.
وقتی آلفرد خود را توی آینه میبیند ولی متوجه میشود که هربرت در کنارش، توی آینه دیده نمیشود، دیگر شک نمیکند که با خانواده خون آشامان طرفاند. بلافاصله هربرت دنبالش میکند تا گازش گرفته و خون آشامش کند. در تعقیب و گریزی که پیش میآید، آبرنسیوس و آلفرد در اتاقکی زیرشیروانی گیر میافتند و شب هنگام با وحشت و حیرت شاهدند که چطور سنگ قبرهای گورستانِ کوچک قصر یک به یک کنار رفته و زامبیها از توی گورها بیرون میخزند. معلوم میشود خونآشامها در خواب زمستانی فرو میروند و سالی یک بار، کنت طی ضیافتی، طعمه جدید خود را به آنها معرفی میکند. آبرنسیوس و آلفرد که با شلیک توپی قدیمی خود را از اتاقک نجات داده و بعد لابلای خونآشامها بُر خوردهاند، سارا را وسط ضیافت ربوده و فرار میکنند.
در حالی که در دل شب، با کالسکهای از منطقه خونآشامان دور میشوند، بی خبرند که سارا هم به یک خونآشام تبدیل شده و حالا با گاز گرفتن آلفرد، او را نیز به خونآشامی مثل خود تبدیل میکند. فیلم با این جمله تمام میشود که آبرونسیوس که با نیت خیر به تراسنیلوانیا آمد تا نسل خونآشامان را براندازد، در عوض، خونآشامها را در سراسر دنیا پخش کرد.





