پارادوکسِ لالالند؛ چرا میا و سباستین با وجود عشق زیاد، از هم جدا شدند؟

دنیای سینما پر از داستان‌هایی است که در آن «عشق» مثل یک نیروی جادویی همه موانع را از سر راه برمی‌دارد، اما لا لا لند (La La Land) با بی‌رحمی و ظرافتی تمام، سیلی محکمی به صورت این کلیشه می‌زند. پارادوکس اصلی اینجاست که میا و سباستین نه به خاطر نفرت، خیانت یا دخالت خانواده، بلکه دقیقاً به خاطر احترامی که برای رویاهای یکدیگر قائل بودند، راهشان از هم جدا شد. در این مقاله می‌خواهیم با عینک یک عشق‌فیلم (Cinephile) قهار، لایه‌های زیرین این جدایی تلخ اما منطقی را بررسی کنیم و ببینیم چطور خودشکوفایی فردی می‌تواند بزرگ‌ترین رقیب یک رابطه عاطفی باشد. اگر شما هم بعد از گذشت سال‌ها هنوز با شنیدن ملودی اپیلوگ (Epilogue) فیلم بغض می‌کنید، این واکاوی عمیق مخصوص شماست تا بفهمیم آیا واقعاً عشق برای ماندن کافی است یا زندگی واقعی قواعد بازی دیگری دارد.

۰۱

شناسنامه فیلم لا لا لند (2016)

کارگردان: دیمین شزل (Damien Chazelle)
شرکت سازنده: سامیت انترتینمنت (Summit Entertainment)
بازیگران اصلی: رایان گاسلینگ (Ryan Gosling) در نقش سباستین وایلدر، اما استون (Emma Stone) در نقش میا دولان، جان لجند (John Legend) در نقش کیت.

۰۲

داستان از چه قرار است؟

لا لا لند روایتگر تقاطع زندگی دو آدم رویاپرداز در قلب لوس‌آنجلس است. میا دختری است که سودای بازیگری در سر دارد و بین تست‌های بازیگریِ بی‌سرانجام، در یک کافه قهوه سرو می‌کند. سباستین هم یک پیانیست جاز متعصب است که آرزو دارد کلوب جاز خودش را افتتاح کند تا این سبک موسیقی در حال مرگ را نجات دهد. آن‌ها در گیرودار شکست‌های پی‌درپی با هم آشنا می‌شوند و عشقی پرشور میانشان جوانه می‌زند. فیلم مسیر صعود این دو را نشان می‌دهد؛ مسیری که در آن مجبور می‌شوند بین نگه داشتن دست‌های یکدیگر و رسیدن به قله آرزوهایشان، دست به انتخابی دردناک بزنند. اینجا خبری از پایان‌بندی‌های صورتی دیزنی نیست؛ اینجا دنیای واقعی است که در آن آدم‌ها برای تبدیل شدن به کسی که می‌خواهند، باید تکه‌ای از قلبشان را جا بگذارند.

۰۳

تراژدی زمان‌بندی نامناسب؛ وقتی ساعت‌ها کوک نیستند

یکی از کلیدی‌ترین دلایل جدایی میا و سباستین، مفهوم «تایمینگ» (Timing) در روابط انسانی است. در روانشناسی رابطه، این بحث مطرح است که عشق به تنهایی برای بقا کافی نیست و آمادگیِ محیطی و زمانی افراد نقش حیاتی دارد. میا و سباستین زمانی به پست هم خوردند که هر دو در پایین‌ترین نقطه نمودار موفقیت خود بودند. آن‌ها برای هم نقش «کاتالیزور» (Catalyst) را بازی کردند. سباستین به میا جرات داد تا نمایشنامه خودش را بنویسد و میا، سباستین را به سمت واقع‌گرایی هل داد. اما مشکل اینجاست که وقتی هر دو به سمت رویاهایشان پرتاب شدند، بردارهای حرکتشان هم‌راستا نبود. موفقیت میا او را به پاریس کشاند و تلاش سباستین برای بقای جاز، او را در تورهای طولانی‌مدت حبس کرد. آن‌ها در مرحله «ساختن» هویت فردی بودند و در این مرحله، رابطه عاطفی معمولاً به عنوان یک وزنه عمل می‌کند که مانع پریدن می‌شود. اگر آن‌ها ده سال زودتر یا دیرتر با هم آشنا می‌شدند، شاید داستان طور دیگری رقم می‌خورد، اما در آن برهه خاص، آن‌ها جاده صاف‌کنِ موفقیت یکدیگر بودند، نه هم‌سفر ابدی.

زنگ تفریح: رقص با کفش‌های قرضی!

جالبه بدونید رایان گاسلینگ برای بازی در سکانس‌های پیانو، سه ماه تمام روزی سه ساعت تمرین کرد تا بتونه تمام قطعات جاز فیلم رو خودش اجرا کنه و هیچ بدلکاری (Double) در کار نباشه! اما نکته خنده‌دار اینجاست که در سکانس معروف رقص در تپه (A Lovely Night)، کفش‌های رقص اما استون اونقدر اذیتش می‌کرد که بین پلان‌ها مجبور بود با دمپایی‌های راحتی بچرخه. تصور کنید اون صحنه عاشقانه و پر از ظرافت رو در حالی که یکی از بهترین بازیگران هالیوود با دمپایی ابری پشت صحنه می‌دویده!

۰۴

تعارض میان خودشکوفایی و رابطه؛ پارادوکسِ لا لا لندی

آبراهام مزلو در هرم سلسله‌مراتب نیازها، بالاترین سطح را «خودشکوفایی» (Self-actualization) می‌داند. میا و سباستین هر دو به شدت تشنه رسیدن به این مرحله بودند. در دنیای واقعی، حفظ یک رابطه عاطفی عمیق نیازمند «سازش» (Compromise) است. شما باید بخشی از خودتان، زمانتان و حتی آرزوهایتان را تعدیل کنید تا در فضای مشترک با شریکتان جا بگیرید. اما در لا لا لند، کارگردان به ما نشان می‌دهد که رویاهای بزرگ، خودخواه هستند. جازِ سباستین و بازیگریِ میا، معشوقه‌های اول آن‌ها بودند. سکانسی که سباستین برای تامین هزینه‌ها عضو گروه مدرن کیت می‌شود، نشان‌دهنده همین سازش است، اما میا از او می‌پرسد: «آیا این همون چیزیه که واقعاً می‌خوای؟». این سوال نشان می‌دهد که حتی طرف مقابل هم راضی نیست که شریکش به خاطر رابطه، رویایش را قربانی کند. جدایی آن‌ها نه یک شکست، بلکه یک توافق نانوشته برای احترام به هویت فردی بود. آن‌ها می‌دانستند که اگر به خاطر هم بمانند، سال‌ها بعد تبدیل به آدم‌هایی تلخ و سرخورده می‌شوند که یکدیگر را مقصر ناکامی‌هایشان می‌بینند.

۰۵

تحلیل فنی اپیلوگ؛ سینمای «چه می‌شد اگر؟»

سکانس پایانی فیلم که به «اپیلوگ» معروف است، یکی از درخشان‌ترین قطعات تدوین و کارگردانی در تاریخ سینمای مدرن است. دیمین شزل در این ده دقیقه، تمام فیلم را دوباره به صورت فشرده و با یک فرض متفاوت بازسازی می‌کند: «چه می‌شد اگر سباستین در همان اولین برخورد میا را می‌بوسید؟». این سکانس در واقع یک دنیای موازی (Parallel Universe) را به تصویر می‌کشد که در آن عشق بر رویا پیروز شده است. اما نکته ظریف و فنی اینجاست که در آن دنیای خیالی، سباستین دیگر صاحب کلوب جاز رویاهایش نیست و میا هم معلوم نیست به آن سطح از درخشش رسیده باشد یا نه. لبخند نهایی میا و سباستین در دنیای واقعی، در پایان فیلم، نشان از یک درک متقابل دارد. آن لبخند می‌گوید: «ما به اون چیزی که می‌خواستیم رسیدیم، هرچند بهای سنگینی براش دادیم». از نظر فنی، شزل با استفاده از نورپردازی اشباع‌شده و طراحی صحنه تئاتری در این سکانس، می‌خواهد تاکید کند که «با هم ماندن» در آن شرایط، صرفاً یک فانتزی و رویای سینمایی بود، نه یک واقعیت ممکن.

۰۶

جامعه‌شناسی شهر فرشتگان؛ لوس‌آنجلس به مثابه یک شخصیت

لوس‌آنجلس در این فیلم صرفاً یک لوکیشن نیست، بلکه یک کاراکتر زنده و بی‌رحم است. شهری که بر پایه رویاهای هزاران آدم بنا شده و به همان اندازه که فرصت می‌دهد، تنهایی تولید می‌کند. در جامعه‌شناسی مدرن، شهرهایی مثل لوس‌آنجلس نماد «فردگرایی مفرط» (Hyper-individualism) هستند. ساختار شهر، اتوبان‌های بی‌پایان و خانه‌های از هم دور، همگی استعاره‌ای از جدایی آدم‌هاست. میا و سباستین در ترافیک با هم آشنا می‌شوند؛ جایی که همه در ماشین‌های خود محبوسند و به سمت مقصدی شخصی می‌روند. این محیط، آدم‌ها را تشویق می‌کند که برای موفقیت، بارهای اضافه را زمین بگذارند. فیلم به خوبی نشان می‌دهد که در چنین اتمسفری، رابطه‌ها مثل سوخت موشک هستند؛ برای پرتاب لازمند اما برای ادامه مسیر در مدار موفقیت، باید رها شوند. لوس‌آنجلس در فیلم، هم به آن‌ها بال پرواز داد و هم بین‌شان فاصله انداخت. این یک واقعیت تلخ اجتماعی است که در جوامع سرمایه‌داری و رقابتی، عشق اغلب در برابر پیشرفت شغلی شکست می‌خورد.

۰۷

سندروم نوستالژی و ترس از آینده در نگاه سباستین

سباستین شخصیتی است که در گذشته زندگی می‌کند. او عاشق جاز سنتی است، ماشین کلاسیک سوار می‌شود و با تکنولوژی میانه خوبی ندارد. این «سندروم نوستالژی» (Nostalgia Syndrome) باعث شده او در برابر تغییرات مقاومت کند. در مقابل، میا نماد حرکت به سمت آینده است. جدایی آن‌ها را می‌توان از منظر روانشناختی، تقابل بین «ماندن در گذشته» و «آغوش گشودن برای آینده» دانست. میا برای رسیدن به موفقیت، حاضر شد از لوس‌آنجلس برود، سبک زندگی‌اش را عوض کند و در نهایت خانواده‌ای جدید تشکیل دهد. اما سباستین، حتی در انتهای فیلم، هنوز در همان نقطه ایستاده است؛ او کلوبش را باز کرده، اما همچنان تنهاست و همان قطعه قدیمی را می‌نوازد. این تفاوت در جهان‌بینی، در درازمدت می‌توانست رابطه آن‌ها را مسموم کند. سباستین احتمالاً همیشه میا را به خاطر رها کردن سنت‌ها سرزنش می‌کرد و میا، سباستین را به خاطر درجا زدن. جدایی آن‌ها، پیشگیری از یک فاجعه عاطفی بزرگ‌تر بود که می‌توانست تمام خاطرات خوبشان را نابود کند.

زنگ تفریح: وقتی کارگردان از ویپلاش به لا لا لند رسید!

دیمین شزل قبل از ساخت لا لا لند، فیلم تحسین‌شده «ویپلاش» (Whiplash) رو ساخت. جالبه بدونید که او ایده‌ی لا لا لند رو خیلی قبل‌تر داشت، اما هیچ تهیه‌کننده‌ای حاضر نبود روی یک موزیکال اورجینال سرمایه‌گذاری کنه. اون‌ها می‌گفتند جاز دیگه مرده و کسی موزیکال نمی‌بینه! شزل با ساختن ویپلاش ثابت کرد که می‌تونه از موسیقی جاز، درامی پرتعلیق خلق کنه و بعد از بردن اسکار برای اون فیلم، بالاخره چراغ سبز برای ساخت رویای همیشگیش یعنی لا لا لند رو گرفت. در واقع خودِ شزل هم مثل میا و سباستین، برای رسیدن به رویاش مجبور شد اول راه دیگه‌ای رو بره.

۰۸

نقشِ کیت (John Legend) و واقع‌گرایی در هنر

حضور شخصیت کیت با بازی جان لجند، نقطه عطفِ فروپاشی رابطه میا و سباستین است. کیت به سباستین می‌گوید: «چطور می‌خوای یک انقلابی باشی در حالی که اینقدر به گذشته چسبیدی؟ جاز یعنی آینده». این حرف، سباستین را به فکر فرو می‌برد و او را وارد مسیر «تجاری‌سازی» هنر می‌کند. این تغییر رویه، اولین جرقه‌های اختلاف را با میا روشن کرد. میا که عاشقِ «تعصب و اصالت» سباستین بود، حالا او را در حال اجرای موسیقی‌هایی می‌دید که با روحش سازگار نبود. اینجا یک درس بزرگ وجود دارد: وقتی ما به خاطر شرایط محیطی یا فشار شریک عاطفی، از هویت اصلی‌مان فاصله می‌گیریم، رابطه‌مان شروع به پوسیدن می‌کند. میا متوجه شد که سباستین به خاطر او (و ترس از بی‌پولی) دارد خودش را گم می‌کند. این فداکاریِ اشتباه، به جای نزدیک کردن آن‌ها، دیواری از سوءتفاهم بینشان ساخت. در واقع، کیت کاتالیزوری بود که به سباستین فهماند برای رسیدن به رویای واقعی‌اش، نباید به چیزهای میانه راضی شود.

۰۹

عشق به مثابه یک «فصل»؛ نه یک «کتاب»

فیلم لا لا لند به شدت با مفهوم «عشق‌های فصلی» گره خورده است. در فرهنگ عامه، ما همیشه فکر می‌کنیم اگر کسی را دوست داریم، باید تا ابد با او بمانیم. اما این فیلم دیدگاهی واقع‌گرایانه‌تر و شاید کمی «اگزیستانسیالیستی» (Existentialist) ارائه می‌دهد. میا و سباستین برای هم تمام شدند، نه به این دلیل که عشقشان ته کشید، بلکه به این دلیل که «مأموریت» آن‌ها در زندگی یکدیگر به پایان رسید. آن‌ها قرار بود به هم کمک کنند تا از پیله‌هایشان خارج شوند و پرواز کنند. وقتی پرواز اتفاق افتاد، دیگر نیازی به آن پیله مشترک نبود. این نگاه به رابطه، بسیار بالغانه است. فیلم می‌گوید برخی آدم‌ها می‌آیند تا فقط بخشی از مسیر را با ما باشند و ما را به نسخه بهتری از خودمان تبدیل کنند. ماندنِ اجباری بعد از اتمام این مأموریت، فقط باعث تلخی می‌شود. نگاه‌های نهایی آن‌ها در انتهای فیلم، نگاهِ دو غریبه نیست، نگاهِ دو هم‌رزم است که در یک جنگ پیروز شده‌اند، اما حالا در دو کشور متفاوت پادشاهی می‌کنند.

۱۰

تاثیر رنگ‌شناسی در القای جدایی عاطفی

از منظر فنی، طراحی لباس و رنگ‌بندی فیلم (Color Palette) به وضوح روند جدایی را نشان می‌دهد. در ابتدای فیلم، میا و سباستین رنگ‌های بسیار تند و اشباع‌شده مثل زرد روشن، آبی کاربنی و سبز می‌پوشند که نماد شور، هیجان و رویاپردازی است. هرچه به انتهای فیلم نزدیک می‌شویم و واقعیتِ زندگی خودش را تحمیل می‌کند، رنگ لباس‌ها کدرتر و خنثی‌تر می‌شود. در سکانس پایانی، میا لباس سیاه به تن دارد؛ رنگی که نشان‌دهنده بلوغ، قطعیت و شاید سوگواری برای رویایی است که فدا شد. سباستین هم در محیطی با نورهای سرد و تاریک دیده می‌شود. این هوشمندی در طراحی بصری به مخاطب القا می‌کند که دنیای رنگارنگ و موزیکال آن‌ها به پایان رسیده و حالا آن‌ها در دنیای خاکستری و جدی بزرگسالان زندگی می‌کنند. رنگ‌ها در لا لا لند مستقیماً با وضعیت رابطه عاطفی آن‌ها نوسان می‌کنند و در نهایت به یک سکونِ معنادار می‌رسند.

۱۱

آیا سباستین در حق میا فداکاری کرد؟

یک تئوری در میان طرفداران فیلم وجود دارد که سباستین عمداً خودش را عقب کشید تا میا بتواند در پاریس بدرخشد. وقتی میا برای تست بازیگری نهایی پذیرفته شد، سباستین به او گفت: «باید با تمام وجودت به این کار بچسبی». او می‌دانست که اگر با میا به پاریس برود، تبدیل به یک همراهِ صرف می‌شود و احتمالاً مانع تمرکز میا خواهد شد. از طرفی، سباستین هم نمی‌خواست رویای خودش (کلوب جاز) را رها کند. این جدایی، یک فداکاری دوجانبه بود. آن‌ها به جای اینکه عشق را به یک زندان تبدیل کنند، آن را به یک «سکوی پرتاب» بدل کردند. سباستین با نیامدنش، به میا این فرصت را داد تا بدون هیچ دغدغه و عذاب وجدانی، به یک ستاره جهانی تبدیل شود. این نوع از عشق، که در آن رها کردن به معنای دوست داشتن واقعی است، بسیار کمیاب و در عین حال دردناک است. سباستین ترجیح داد میا را از دور در حال درخشش ببیند تا اینکه از نزدیک شاهد خاموش شدن تدریجی نور او در اثر سختی‌های زندگی مشترک باشد.

۱۲

میراث لا لا لند؛ چرا هنوز درباره آن بحث می‌کنیم؟

دلیل ماندگاری لا لا لند این است که به ما دروغ نمی‌گوید. اکثر فیلم‌های هالیوودی به ما القا می‌کنند که «عشق همه چیز را درست می‌کند»، اما لا لا لند می‌گوید: «عشق زیباست، اما زندگی اولویت‌های دیگری هم دارد». این فیلم آینه‌ای در برابر نسل جدید است که بین ساختنِ مسیر شغلی و حفظ روابط عاطفی سردرگم مانده‌اند. پارادوکس میا و سباستین، پارادوکسِ انسان مدرن است. ما می‌خواهیم همه‌چیز را با هم داشته باشیم، اما فیلم به شکلی گزنده یادآوری می‌کند که انتخاب، یعنی از دست دادن. شما نمی‌توانید همزمان در پاریس ستاره باشید و در لوس‌آنجلس در کلوب همسرتان بنشینید. این فیلم ستایشی است از «انتخاب‌های سخت» و احترامی که آدم‌ها می‌توانند برای مسیرهای جداگانه هم قائل شوند. به همین دلیل است که حتی بعد از جدایی، پایان فیلم تلخ نیست، بلکه «شیرین و گس» (Bittersweet) است؛ چون هر دو به قولی که به هم داده بودند (همیشه دوستت خواهم داشت) عمل کردند، اما به شیوه خودشان.

سوالات متداول که شاید ذهن شما را هم درگیر کرده باشد

۱. آیا میا در پایان فیلم از ازدواجش ناراضی است؟
شواهد فیلم نشان می‌دهد که میا زندگی پایداری دارد و به موفقیت حرفه‌ای که آرزویش را داشت رسیده است. لبخند او به سباستین در انتهای فیلم نشانه پشیمانی نیست، بلکه به رسمیت شناختن نقشی است که سباستین در رسیدن او به این جایگاه داشت. او از زندگی‌اش راضی است، اما همیشه گوشه‌ای از قلبش برای آن «چه می‌شد اگر» بزرگ خالی می‌ماند. این یک حس انسانی طبیعی است که با داشتن یک زندگی خوب هم از بین نمی‌رود.
۲. چرا سباستین در سکانس آخر با میا صحبت نکرد؟
کلمات در آن لحظه می‌توانستند تمام جادوی خاطرات و سنگینی موفقیت‌هایشان را خراب کنند. آن‌ها با یک نگاه و یک لبخند، تمام حرف‌های لازم را به هم زدند و به نوعی با هم خداحافظی کردند. صحبت کردن می‌توانست باعث بیداری دردهای قدیمی یا ایجاد سوءتفاهم در زندگی فعلی میا شود. سکوت سباستین نشان‌دهنده احترام عمیق او به زندگی جدید میا و به سرانجامی است که هر دو پیدا کرده‌اند.
۳. آیا کلوب سباستین واقعاً همان چیزی بود که با میا تصور کرده بودند؟
بله، سباستین حتی نام کلوب (Seb’s) و لوگویی که میا برایش طراحی کرده بود را دقیقا طبق ایده او پیاده کرد. این نشان می‌دهد که او چقدر به نظر میا اهمیت می‌داده و بخشی از هویت هنری‌اش مدیون حضور اوست. با وجود اینکه میا در کنارش نبود، اما اثر انگشت میا در تمام گوشه‌وکنار کلوب دیده می‌شد. این یعنی رویاهای آن‌ها به شکلی جدانشدنی با هم ترکیب شده بودند.
۴. چرا میا به جای سباستین با شخص دیگری ازدواج کرد؟
رابطه میا و سباستین در یک دوره پرآشوب و سرشار از عدم قطعیت شکل گرفته بود که با رفتن میا به پاریس عملاً قطع شد. زندگی در پاریس و تبدیل شدن به یک ستاره، میا را به آدم متفاوتی تبدیل کرد که نیازهای جدیدی داشت. ازدواج او با یک فرد معمولی نشان‌دهنده تمایل او به ثبات پس از سال‌ها دویدن و جنگیدن برای موفقیت است. سباستین بخشی از دورانِ «جستجوگری» او بود، نه لزوماً شریکِ دورانِ «ثبات» او.
۵. آیا موسیقی فیلم در روایت داستان جدایی نقشی دارد؟
تم اصلی موسیقی که «Mia & Sebastian’s Theme» نام دارد، در طول فیلم بارها با تنظیم‌های مختلف شنیده می‌شود. در ابتدا این تم آرام و پرسش‌گر است، در میانه فیلم پرشور می‌شود و در سکانس آخر به یک قطعه ارکسترال عظیم و تراژیک تبدیل می‌شود. تغییرات در ملودی دقیقاً فراز و فرود رابطه آن‌ها و تبدیل شدن یک جرقه کوچک به یک خاطره ابدی را روایت می‌کند. موسیقی در این فیلم نه یک تزئین، بلکه زبان گویای احساسات ناگفته‌ی این دو شخصیت است.
۶. منظور از نام «لا لا لند» دقیقاً چیست؟
این نام دارای دو معنای همزمان است؛ اول به اختصار لوس‌آنجلس (L.A.) اشاره دارد که مرکز رویاپردازی سینمایی است. معنای دوم به حالتی ذهنی اشاره دارد که در آن فرد از واقعیت جدا شده و در رویاهای خود غرق شده است. فیلم با این نام تاکید می‌کند که میا و سباستین در دنیایی نیمه‌خیالی زندگی می‌کردند و جدایی‌شان، لحظه‌ی برخورد با واقعیتِ سختِ بیرون از این سرزمینِ رویایی بود. در واقع، آن‌ها مجبور شدند از «لا لا لند» خارج شوند تا در دنیای واقعی به موفقیت برسند.
۷. آیا اگر میا نمایشنامه‌اش را اجرا نمی‌کرد، آن‌ها با هم می‌ماندند؟
احتمالاً بله، اما در آن صورت آن‌ها به آدم‌هایی تبدیل می‌شدند که از خودشان و رابطه‌شان متنفر بودند. شکست میا در آن مقطع و ماندن در کنار سباستین، او را در یک چرخه از حسرت و ناکامی حبس می‌کرد. سباستین هم با دیدن غم میا، نمی‌توانست از کلوب خودش لذت ببرد. بنابراین، ماندن آن‌ها به قیمتِ نابودیِ روحِ هنری‌شان تمام می‌شد که در نهایت رابطه را هم از بین می‌برد.

جمع‌بندی نهایی

لا لا لند فراتر از یک موزیکال ساده، یک مطالعه عمیق در مورد بهای موفقیت و ماهیت تغییرپذیر روابط انسانی است. میا و سباستین از هم جدا شدند چون به یکدیگر بیش از حد علاقه داشتند؛ آنقدر که اجازه ندادند حضورشان مانع از تحقق پتانسیل‌های فردی طرف مقابل شود. این فیلم به ما می‌آموزد که عشق همیشه به معنای تصاحب و ماندن نیست، بلکه گاهی والاترین شکلِ دوست داشتن، در رها کردن تجلی می‌یابد. پارادوکس آن‌ها در این است که برای وفادار ماندن به رویایی که با هم ساخته بودند، مجبور شدند از خودِ رابطه بگذرند. آن‌ها به قله رسیدند، اما هر کدام از یک مسیر متفاوت، و این همان حقیقتِ تلخ و شیرین زندگی است که شزل با مهارتی بی‌نظیر به تصویر کشیده است.

شما در کدام تیم هستید؟ عشق یا رویا؟

پایان‌بندی لا لا لند هنوز هم یکی از بحث‌برانگیزترین موضوعات بین سینما‌دوست‌هاست. به نظر شما میا و سباستین باید تحت هر شرایطی کنار هم می‌ماندند یا تصمیمی که گرفتند درست‌ترین کار ممکن بود؟ اگر جای آن‌ها بودید، عشق را انتخاب می‌کردید یا رسیدن به اوج موفقیت حرفه‌ای را؟ نظرات خود را در بخش دیدگاه‌ها با ما به اشتراک بگذارید؛ ما تشنه خواندن تحلیل‌های شخصی و متفاوت شما هستیم!

دکتر علیرضا مجیدی
دکتر علیرضا مجیدی
پزشک، نویسنده و بنیان‌گذار وبلاگ «یک پزشک»
دکتر علیرضا مجیدی، نویسنده و بنیان‌گذار وبلاگ «یک پزشک».
با بیش از ۲۰ سال نویسندگی «ترکیبی» مستمر در زمینهٔ پزشکی، فناوری، سینما، کتاب و فرهنگ.
باشد که با هم متفاوت بیاندیشیم!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
[wpcode id="260079"]