چرا در فیلم فیلم من پیش از تو (Me Before You)، ویل ترنتور به عشق لوسیا بازگشت نکرد؟
فیلم من پیش از تو (Me Before You) یکی از آن عاشقانههای پرسوزوگدازی است که در سال ۲۰۱۶ اشک میلیونها نفر را در سراسر جهان درآورد. اما فراتر از یک درام رمانتیک، این اثر سوالی فلسفی و اخلاقی را مطرح میکند که همچنان در محافل روانشناسی و حقوقی داغ است: چرا ویل با وجود پیدا کردن عشقی خالص، باز هم مرگ خودخواسته را انتخاب کرد؟ در واقع موضوع حق انتخاب برای مرگ در من پیش از تو (Me Before You euthanasia choice) به ما نشان میدهد که گاهی عشق، هرچقدر هم عمیق باشد، نمیتواند حفرههای عمیق ناشی از دست دادن استقلال فردی را پر کند. ویل ترینور، مردی که روزی جهان زیر پایش بود، حالا در میان صندلی چرخدار و دردهای مزمن محبوس شده و تصمیمی میگیرد که حتی لوسیا کلارک با تمام انرژی و عشقش، توان تغییر آن را ندارد.
۰۱
شناسنامه فیلم من پیش از تو (2016)
کارگردان: تیا شاروک (Thea Sharrock) – شرکت سازنده: نیولاین سینما (New Line Cinema) و مترو گلدوین مایر (MGM) – بازیگران اصلی: امیلیا کلارک در نقش لوسیا کلارک، سم کلفلین در نقش ویلیام ویل ترینور، جانت مکتیر در نقش کامیلا ترینور و چارلز دنس در نقش استیون ترینور.
۰۲
داستان کلی و حال و هوای فیلم
داستان درباره ویل ترینور، یک بانکدار ثروتمند و ورزشکار است که در اثر یک تصادف موتورسیکلت، دچار فلج چهاراندام (Quadriplegia) میشود. او که پیش از این زندگی بسیار پرجنبوجوشی داشته، حالا در افسردگی عمیقی فرو رفته و تصمیم گرفته طی شش ماه به زندگی خود پایان دهد. در این میان، خانوادهاش لوسیا کلارک را که دختری شاد، ساده و از طبقه کارگر است استخدام میکنند تا شاید میل به زندگی را در او بیدار کند. فیلم اتمسفری رنگارنگ و در عین حال به شدت غمانگیز دارد؛ تقابلی بین دنیای پر از رنگ لوسیا و دنیای خاکستری و محدود ویل که در نهایت به یک چالش اخلاقی بزرگ درباره حق مرگ ختم میشود.
۰۳
مفهوم استقلال فردی و خودفرمانی
یکی از ریشهایترین دلایل تصمیم ویل، مفهوم استقلال فردی (Autonomy) است. برای مردی مثل ویل که تمام موفقیتهایش بر پایه کنترل شخصی بر زندگی، بدن و کسبوکارش بنا شده بود، وابستگی مطلق به دیگران برای ابتداییترین نیازهای فیزیولوژیک یک شکنجه مداوم محسوب میشد. در روانشناسی، عزتنفس (Self-esteem) پیوند عمیقی با احساس کفایت دارد. ویل دیگر خودش را آن مرد مقتدر قبلی نمیدید. او نمیخواست به عنوان یک پروژه برای لوسیا باشد یا تمام عمرش را با ترحم دیگران سپری کند. انتخاب مرگ، آخرین تیر ترکش او برای بازپسگیری کنترلی بود که تصادف از او گرفته بود.
ویل بارها در طول فیلم اشاره میکند که این نسخه از خودش را دوست ندارد. او نمیخواست لوسیا فقط با بخشی از او که باقی مانده زندگی کند. از نظر ویل، زندگی فقط نفس کشیدن نیست، بلکه توانایی تجربه کردن دنیا به همان شکلی است که پیشتر میشناخت. او نمیخواست لوسیا به خاطر او از فرصتهای زندگیاش بگذرد و به یک پرستار تماموقت تبدیل شود. این سطح از خودآگاهی (Self-awareness) باعث میشود که او حتی عشق را هم فدای آن چیزی کند که به نظرش کرامت انسانی (Dignity) نام دارد. او ترجیح داد خاطرهای مقتدر از خودش به جا بگذارد تا تصویری فرسوده و وابسته.
زنگ تفریح: جورابشلواریهای زنبوری!
یادتان هست لوسیا چقدر عاشق آن جورابشلواریهای زرد و مشکی راهراه بود؟ جالب است بدانید که بعد از اکران فیلم، فروش این نوع جورابشلواریها در سایتهای آنلاین به شدت بالا رفت! اما نکته فانتر اینجاست که سم کلفلین (بازیگر نقش ویل) مجبور بود برای بازی در نقش یک بیمار قطع نخاع، وزن زیادی کم کند و در تمام مدت فیلمبرداری، پاهایش را به صندلی چرخدار میبستند تا حتی به صورت ناخودآگاه هم آنها را تکان ندهد. امیلیا کلارک هم گفته بود که برای خنداندن سم در صحنههای جدی، گاهی زیر صندلی او یادداشتهای خندهدار میچسباند!
۰۴
عشق به مثابه یک مُسکن، نه یک درمان
یک سوءبرداشت بزرگ در سینمای کلاسیک این است که عشق میتواند هر زخمی را شفا دهد. «من پیش از تو» این کلیشه را به بیرحمانهترین شکل ممکن درهم میشکند. از منظر روانپزشکی، ویل دچار دردهای مزمن (Chronic Pain) و عفونتهای مکرر بود که هیچ عشقی نمیتوانست آنها را برطرف کند. لوسیا دنیای ذهنی ویل را تغییر داد و به او یادآوری کرد که هنوز میتواند دوست داشته شود، اما نتوانست واقعیتِ فیزیکی بدنِ درهمشکستهی او را تغییر دهد. ویل عاشق لوسیا شد، اما این عشق تنها باعث شد که او با اطمینان بیشتری بخواهد لوسیا را از بندِ خودش رها کند.
در واقع، ویل با دیدن پتانسیلهای لوسیا، به این نتیجه رسید که حضور او در زندگی این دختر، مانند یک وزنه سنگین مانع پرواز او خواهد شد. او لوسیا را دوست داشت، اما خودش را در قامت همسری که بتواند شانهبهشانه لوسیا راه برود نمیدید. این تضاد بین میل عاطفی و ناتوانی فیزیکی، فشار روانی مضاعفی به ویل وارد میکرد. او نمیخواست عشقشان به یک رابطه والد-فرزندی یا پرستار-بیمار تبدیل شود. برای ویل، عشق واقعی یعنی بخشیدنِ شانسِ یک زندگی کامل به معشوق، حتی اگر خودش در آن زندگی حضور نداشته باشد. این نگاه، اگرچه تلخ، اما نشاندهنده بلوغ عاطفی ویل در میانهی بحران بود.
۰۵
جنجالهای رسانهای و اعتراض معلولان
پس از اکران فیلم، موج بزرگی از اعتراضات توسط جوامع حامی حقوق معلولان (Disability Rights Activists) شکل گرفت. آنها معتقد بودند پیام فیلم این است که «زندگی با معلولیت ارزش زیستن ندارد». این یک نقد جدی به رمان جوجو مویز (Jojo Moyes) بود. منتقدان میگفتند که فیلم به جای نشان دادن راههای انطباق با زندگی جدید، مرگ را به عنوان تنها راهِ با عزت تصویر کرده است. اما در مقابل، طرفداران فیلم استدلال میکردند که این تنها داستانِ «یک فرد خاص» به نام ویل ترینور است، نه نسخهای کلی برای تمام معلولان جهان.
در دنیای واقعی، بسیاری از افراد با شرایط مشابه ویل، زندگیهای بسیار موفقی دارند و از زندگی لذت میبرند. اما شخصیت ویل به گونهای طراحی شده بود که هویتش با فعالیتهای فیزیکی شدید گره خورده بود. برای او، از دست دادن آن هویت، به معنای مرگِ روانی بود که پیش از مرگ فیزیکی رخ داده بود. این تفاوت نگاه باعث شد که فیلم به یک کیساستادی (Case Study) مهم در اخلاق پزشکی تبدیل شود. جنجالها به قدری زیاد بود که حتی در برخی کشورها تجمعاتی جلوی سینماها برگزار شد تا مردم را از تماشای فیلمی که به زعم آنها خودکشی را رمانتیزه میکرد، منع کنند.
۰۶
واقعیت تلخ سازمان دیگنیتاس
در فیلم و کتاب، به سازمانی در سوئیس به نام دیگنیتاس (Dignitas) اشاره میشود. این سازمان واقعاً وجود دارد و به افرادی که از بیماریهای لاعلاج یا رنجهای بیپایان رنج میبرند، کمک میکند تا به روشی قانونی و تحت نظارت پزشکی به زندگی خود پایان دهند (Assisted Suicide). اشاره به این سازمان در یک فیلم عامهپسند، تابوی بزرگی را در رسانهها شکست. سوئیس یکی از معدود کشورهایی است که قوانین بسیار لیبرالی در این زمینه دارد و سالانه صدها نفر از سراسر جهان برای این منظور به آنجا سفر میکنند.
استفاده از نام این سازمان در فیلم، به داستان بُعدی مستندگونه و واقعی بخشید. ویل ترینور به عنوان یک فرد ثروتمند، به راحتی میتوانست هزینه این سفر و خدمات را بپردازد، که این خود نقد دیگری به شکاف طبقاتی در دسترسی به «مرگِ با عزت» بود. فیلم نشان میدهد که حتی با وجود ثروت افسانهای، درد و رنجِ روحی درمان نمیشود. دیگنیتاس در فیلم به عنوان یک مقصد نهایی و آرامبخش تصویر شده است، جایی که ویل بالاخره میتواند از قفسی که بدنش برای او ساخته، رها شود. این تصویرسازی، بحثهای فلسفی زیادی را درباره مرز بین افسردگی قابل درمان و رنج غیرقابل تحمل ایجاد کرد.
۰۷
تفاوتهای کلیدی بین کتاب و فیلم
اگرچه فیلم بسیار وفادار است، اما کتاب جوجو مویز جزئیات بسیار سیاه تری از وضعیت ویل ارائه میدهد. در کتاب، دردهای شبانه ویل، زخم بسترها و مشکلات گوارشی او با جزئیات بیشتری توصیف شدهاند تا خواننده بهتر درک کند چرا او میخواهد بمیرد. در فیلم، ویل به نظر «خیلی سالمتر» از یک بیمار واقعی قطع نخاع میرسد که شاید برای حفظ جذابیت بصری هالیوودی باشد. همچنین در کتاب، شخصیت لوسیا با تروماهای (Traumas) گذشتهاش بیشتر کلنجار میرود و ویل به او کمک میکند تا از پیله خودش خارج شود.
حذف برخی از این جزئیات در فیلم باعث شد که تصمیم ویل برای برخی مخاطبان غیرمنطقی یا بیش از حد خودخواهانه به نظر برسد. اما در کتاب، شما کاملاً حس میکنید که بدن ویل در حال فروپاشی است. یکی دیگر از تفاوتها، نقش خواهر ویل است که در فیلم حذف شده یا بسیار کمرنگ است، اما در کتاب او مخالف سرسخت تصمیم ویل است و تنشهای خانوادگی را بیشتر نشان میدهد. با این حال، هر دو اثر در یک نقطه اشتراک دارند: عشق لوسیا به ویل اجازه داد تا او در آرامش بمیرد، نه در خشم. لوسیا به ویل بخشید آنچه را که دنیا از او گرفته بود: حسِ انسان بودن.
زنگ تفریح: امیلیا کلارک و ابروهای جادویی!
همه میدانیم که ابروهای امیلیا کلارک در این فیلم یک شخصیت جداگانه برای خودشان داشتند! او به قدری از میمیک صورتش برای نشان دادن شادی و استرس لوسیا استفاده میکرد که کارگردان گاهی مجبور میشد از او بخواهد کمی آرامتر باشد تا تمرکز مخاطب از روی دیالوگهای غمانگیز ویل پرت نشود. جالب است بدانید امیلیا خودش پیشنهاد داده بود که لباسهای لوسیا تا این حد عجیب و غریب باشد؛ او میخواست لوسیا شبیه یک نقاشی متحرک باشد که وارد دنیای بیروح ویل میشود. او حتی برخی از لباسها را از کمد شخصی خودش آورده بود!
۰۸
دیدگاه جامعهشناختی: مرگ و طبقه اجتماعی
تصمیم ویل را میتوان از منظر جامعهشناسی (Sociology) نیز تحلیل کرد. ویل به طبقهای تعلق دارد که همیشه «انتخابگر» بوده است. او نمیتواند با وضعیتی که در آن هیچ انتخابی ندارد کنار بیاید. از طرفی، لوسیا از طبقهای است که همیشه با محدودیتها کنار آمده و یاد گرفته در کوچکترین چیزها شادی پیدا کند. تضاد این دو جهانبینی در طول فیلم موج میزند. برای لوسیا، نفس زندگی یک هدیه است، اما برای ویل، کیفیتِ زندگی (Quality of Life) بر طولِ زندگی (Quantity of Life) ارجحیت دارد.
این فیلم به خوبی نشان میدهد که چگونه پیشینه اجتماعی ما بر نگاه ما به مرگ و زندگی تاثیر میگذارد. ویل میگوید: «نمیخواهم تمام عمرم را در این اتاق به دیوار نگاه کنم، در حالی که میدانم بیرون چه خبر است». این جمله عمق فاجعه را برای کسی نشان میدهد که تمام دنیا را گشته است. برای لوسیا که هرگز از شهر کوچکشان خارج نشده بود، همان اتاق هم میتوانست تمام دنیا باشد. در واقع، ویل با خودکشیاش، آخرین بیانیه طبقاتی خود را صادر کرد: او ترجیح داد نباشد تا اینکه به عنوان یک نسخه ضعیف و محدود از خودش زندگی کند. این یک انتخابِ اشرافی برای خروج از صحنه بود.
۰۹
روانشناسی سوگواری پیشرس
لوسیا در طول شش ماهی که با ویل بود، دچار وضعیتی شد که در روانشناسی به آن سوگواری پیشرس (Anticipatory Grief) میگویند. او میدانست که معشوقش قرار است بمیرد و تمام تلاشش را کرد تا مانع آن شود. اما در نهایت، او باید با این واقعیت روبرو میشد که عشق او برای نجات کسی که خودش نمیخواهد نجات یابد، کافی نیست. این بخش از فیلم بسیار آموزنده است؛ ما نمیتوانیم مسئولیتِ خوشبختی یا زندگی دیگران را به طور کامل بر عهده بگیریم اگر خودشان تمایلی به آن نداشته باشند.
ویل با قاطعیت خود، درس تلخی به لوسیا داد: پذیرش واقعیتِ دیگران، حتی اگر با باورهای ما متضاد باشد. لوسیا در پایان فیلم، با حضور در کنار ویل در لحظات آخر، به این درک رسید. او متوجه شد که همراهی با ویل در تصمیمش، بالاترین شکلِ عشق است، نه خودخواهی برای نگه داشتن او به هر قیمتی. این تغییر نگاه در لوسیا، باعث رشد شخصیتی او شد. او از یک دختربچه ترسو که از تغییر میترسید، به زنی تبدیل شد که میتواند با بزرگترین فقدانها روبرو شود و باز هم به زندگی ادامه دهد. وصیتنامه ویل هم گواه همین بود؛ او میخواست لوسیا «فقط زندگی کند».
۱۰
آیا فیلم خودکشی را ترویج میکند؟
این سوالی است که بسیاری از والدین و مربیان پس از دیدن فیلم مطرح کردند. از نظر علمی، ترویج خودکشی (Suicide Contagion) زمانی رخ میدهد که یک اثر هنری خودکشی را به عنوان راه حلی ساده و بدون درد برای مشکلات عاطفی نشان دهد. اما در «من پیش از تو»، خودکشی ویل اصلاً ساده یا بدون درد نیست. خانواده او درهم میشکنند، لوسیا ویران میشود و خود ویل هم با رنج زیادی این مسیر را طی میکند. فیلم بیشتر به جای ترویج، به بررسی حق انتخاب (Choice) میپردازد.
نکته کلیدی اینجاست که ویل یک بیمار روانی یا دچار افسردگیِ گذرا نبود؛ او با یک واقعیتِ فیزیکیِ غیرقابل تغییر روبرو بود. تمایز بین خودکشی ناشی از بیماری روانی و اتانازی (Euthanasia) ناشی از بیماریهای جسمی لاعلاج، مرز باریکی است که فیلم سعی میکند روی آن راه برود. منتقدان میگویند فیلم میتوانست پایان جایگزینی داشته باشد، اما جوجو مویز معتقد بود که پایان شاد، تمامِ وزنِ اخلاقی داستان را از بین میبرد. فیلم میخواهد ما را در موقعیت سختِ قضاوت قرار دهد: آیا ما حق داریم به کسی بگوییم چقدر و چگونه باید رنج بکشد؟
۱۱
موسیقی متن و تاثیر آن بر احساسات
موسیقی متن فیلم، به ویژه آهنگهای اد شیرن (Ed Sheeran) و ایمجن درگنز (Imagine Dragons)، نقش مهمی در رمانتیزه کردن فضای غمانگیز آن داشت. آهنگ Photograph از اد شیرن به خوبی حسِ نگه داشتنِ خاطرات را منتقل میکند، که تم اصلی فیلم است. موسیقی در اینجا به عنوان یک ابزار عمل میکند تا بیننده را در لحظاتی که ویل و لوسیا خوشحال هستند، غرق کند و سپس با سکوتهای طولانی در صحنههای مربوط به تصمیم ویل، ضربه نهایی را وارد کند.
از نظر فنی، آهنگسازی کریگ آرمسترانگ (Craig Armstrong) برای این فیلم به گونهای است که ملودیهای آرام پیانو، نمادِ ظرافت و شکنندگی زندگی ویل هستند. موسیقی به ما کمک میکند تا بفهمیم پشت آن چهره سرد و گاهی تندخوی ویل، چه قلبِ لرزانی وجود دارد. استفاده از موسیقی در سکانس رقص با صندلی چرخدار در عروسی، یکی از ماندگارترین لحظات تاریخ درامهای رمانتیک را خلق کرد. آنجا موسیقی به ما میگوید که این دو نفر چقدر میتوانستند خوشبخت باشند، و همین موضوع، پایانِ تلخ فیلم را برای مخاطب غیرقابلتحملتر میکند.
۱۲
میراث ویل ترینور؛ لوسیای جدید
بسیاری پایان فیلم را یک شکست برای لوسیا میدانند، اما با نگاهی دقیقتر، ویل پیروز شد. او به هدفش رسید: او لوسیا را از رکود نجات داد. نامهای که ویل در پاریس برای لوسیا گذاشته بود، مانیفستِ آزادی بود. او به لوسیا پول کافی داد تا تحصیل کند و دنیا را ببیند، اما مهمتر از آن، به او «جسارت» داد. میراث ویل، پاهای لوسیا بود که حالا روی سنگفرشهای پاریس قدم میزدند. ویل میدانست که با ماندنش، لوسیا هرگز نمیتواند به این سطح از استقلال و رشد برسد.
این یک فداکاری دوجانبه بود. ویل از حقِ بودن در کنار معشوق گذشت تا او را به سوی زندگیِ واقعی سوق دهد، و لوسیا از حقِ داشتنِ معشوق گذشت تا به خواسته او احترام بگذارد. فیلم با تصویری از لوسیا تمام میشود که با اعتماد به نفس در پاریس راه میرود، در حالی که عطر مورد علاقهاش را زده و آماده شروعی دوباره است. اگرچه ویل فیزیکی حضور ندارد، اما روح او در تکتک تصمیمات جدید لوسیا جاری است. «من پیش از تو» در نهایت داستانی درباره مرگ نیست، بلکه داستانی درباره این است که چگونه یک نفر میتواند تمام مسیرِ زندگی فرد دیگری را برای همیشه تغییر دهد.
سوالات متداول (Smart FAQ)
جمعبندی نهایی
تصمیم ویل ترینور برای پایان دادن به زندگیاش در فیلم «من پیش از تو»، یکی از بحثبرانگیزترین پایانبندیهای سینمای معاصر است که مفاهیم عمیقی چون استقلال فردی، کرامت انسانی و مرزهای عشق را به چالش میکشد. ویل به ما نشان داد که عشق همیشه به معنای ماندن نیست و گاهی بزرگترین ابراز عشق، رها کردن معشوق برای تجربه یک زندگی کاملتر است. اگرچه این پایان برای بسیاری تلخ و غیرقابل هضم بود، اما واقعیتِ عریانِ رنج و حقِ انسان بر بدنِ خویش را به تصویر کشید. لوسیا با تمامِ رنگهایش نتوانست سیاهیِ دنیایِ فیزیکی ویل را از بین ببرد، اما توانست به آن پایان، معنا و آرامش ببخشد. در نهایت، این فیلم یادآوری میکند که زندگی فراتر از نفس کشیدن، به معنایِ داشتنِ قدرتِ انتخاب است.
شما در مورد تصمیم ویل چه فکر میکنید؟
آیا به نظر شما عشق لوسیا باید برای ادامه زندگی ویل کافی میبود؟ یا اینکه با ویل همعقیدهاید که حقِ مرگ بخشی از کرامت انسانی است؟ تحلیلهای شخصی و احساسی خودتان را درباره این فیلم و پایانِ جنجالیاش در بخش نظرات برای ما بنویسید؛ ما مشتاقانه منتظر خواندن دیدگاههای متفاوت شما هستیم!
نوشتههای مرتبط با سینمای نوین
- چرا اولین لقمه از غذای راتاتویی باعث شد آنتون ایگو به دوران کودکیاش برود | در فیلم Ratatouille 2007
- هیجانِ دعوا در فیلم آقای و خانم اسمیت؛ چرا آنها بعد از تلاش برای کشتن هم، عاشقتر شدند؟
- چرا آنتون چیگور برای کشتن یا زنده ماندن آدمها شیر یا خط میانداخت؟ در فیلم No Country for Old Men 2007
- چرا جیمز باند همیشه آستون مارتین سوار میشود؟ تحلیل اقتصادی خودرو در سینما
- راز لمس گندمزار در فیلم گلادیاتور؛ چرا ماکسیموس در لحظه مرگ به خانه فکر میکرد؟






