چرا در فیلم «گرگ وال استریت»، ما با یک کلاهبردارِ فاسد همزادپنداری می‌کنیم؟!

فیلم گرگ وال استریت (The Wolf of Wall Street) یکی از عجیب‌ترین تجربه‌های تاریخ سینماست؛ جایی که ما نزدیک به سه ساعت به تماشای مردی می‌نشینیم که از راه کلاهبرداری از مردم عادی به ثروتی افسانه‌ای رسیده و تمام مرزهای اخلاقی را جابه‌جا کرده است. اما چرا به جای انزجار، با جردن بلفورت (Jordan Belfort) هم‌مسیر می‌شویم و حتی در لحظات سقوط، ته دلمان برایش شور می‌زنیم؟ کلمه کلیدی در اینجا همزادپنداری با ضدقهرمان است. این اثر مارتین اسکورسیزی (Martin Scorsese) با مهارتی خیره‌کننده، غرایز سرکوب‌شده ما را هدف قرار می‌دهد. در این مقاله قصد داریم با نگاهی عمیق به مفاهیم روان‌شناسی مثل «فرامن» (Superego) و «نهاد» (Id)، و تحلیل تکنیک‌های روایی فیلم، بفهمیم چرا تماشای کسی که تمام خط قرمزها را می‌شکند، برای ما تا این حد لذت‌بخش و اعتیادآور است.

۰۱

شناسنامه فیلم گرگ وال استریت (2013)

  • کارگردان: مارتین اسکورسیزی (Martin Scorsese)
  • شرکت سازنده: پارامونت پیکچرز (Paramount Pictures) – رد گرانایت پیکچرز (Red Granite Pictures)
  • بازیگران اصلی و نقش‌ها:
    • لئوناردو دی‌کاپریو در نقش جردن بلفورت (دلال سهام و موسس استراتون اوکمانت)
    • جونا هیل در نقش دانی آزوف (شریک و دوست صمیمی جردن)
    • مارگو رابی در نقش نائومی لاپاگلیا (همسر دوم جردن)
    • متیو مک‌کانهی در نقش مارک هانا (اولین مربی جردن در وال استریت)
    • کایل چندلر در نقش پاتریک دنهم (مامور FBI)
۰۲

داستان کلی و حال و هوای فیلم: جنون در نیویورک

گرگ وال استریت بر اساس داستان واقعی جردن بلفورت ساخته شده است. داستان از جایی شروع می‌شود که جردن به عنوان یک جوان جویای نام وارد دنیای بورس می‌شود اما با سقوط بازار در «دوشنبه سیاه»، شغلش را از دست می‌دهد. او به سراغ فروش سهام بی‌ارزش (Penny Stocks) می‌رود و با نبوغ عجیبی که در متقاعد کردن مردم دارد، شرکتی به نام استراتون اوکمانت را تاسیس می‌کند. حال و هوای فیلم یک کمدی سیاه و پرجنب‌وجوش است که در آن ثروت، مواد مخدر، روابط نامشروع و فساد به شکلی اغراق‌آمیز به تصویر کشیده شده‌اند. مخاطب با فیلمی روبه‌روست که ریتم بسیار تندی دارد و جردن بلفورت با شکستن «دیوار چهارم» (Fourth Wall)، مستقیماً با ما حرف می‌زند و ما را به درون دنیای پر زرق‌وبرق و فاسد خودش دعوت می‌کند. اتمسفر فیلم به جای قضاوت اخلاقی، روی «تجربه لذت» تمرکز دارد و همین موضوع باعث می‌شود بیننده احساس کند خودش هم یکی از اعضای تیم استراتون است.

۰۳

آزادی مطلق «نهاد» (Id): چرا فساد جردن برای ما شیرین است؟

در روان‌شناسی فرویدی، ذهن ما از سه بخش تشکیل شده است: «نهاد» (Id) که مرکز غرایز و لذت‌جویی است، «من» (Ego) که منطق است و «فرامن» (Superego) که وجدان و قوانین اخلاقی جامعه است. اکثر ما در زندگی روزمره تحت کنترل شدید فرامن هستیم؛ یعنی مدام به این فکر می‌کنیم که چه چیزی درست است و جامعه از ما چه انتظاری دارد. اما جردن بلفورت تجسم خالص «نهاد» است. او هر چه می‌خواهد می‌خرد، هر کاری می‌خواهد انجام می‌دهد و هیچ مرز اخلاقی را به رسمیت نمی‌شناسد. وقتی ما جردن را روی پرده سینما می‌بینیم، در واقع شاهد آزادی مطلق غرایزی هستیم که خودمان جرات ابرازش را نداریم. همزادپنداری ما با او، نوعی «تخلیه روانی» (Catharsis) است. ما از طریق جردن، زندگی بدون محدودیت را تجربه می‌کنیم و این همان دلیلی است که باعث می‌شود علی‌رغم تمام کثافت‌کاری‌هایش، باز هم دوست داشته باشیم او برنده میدان باشد. لذت تماشای کسی که به تمام قوانین «نه» می‌گوید، ریشه در میل باطنی انسان به رهایی از زنجیرهای تمدن دارد.

زنگ تفریح: متیو مک‌کانهی و ضربات سینه!

شاید یکی از نمادین‌ترین لحظات فیلم، صحنه‌ای باشد که متیو مک‌کانهی به سینه‌اش می‌کوبد و یک ملودی عجیب را زمزمه می‌کند. جالب است بدانید این کار اصلاً در فیلمنامه نبود! مک‌کانهی همیشه قبل از شروع فیلمبرداری، برای گرم کردن تارهای صوتی و تمرکز کردن، این حرکت را انجام می‌داد. لئوناردو دی‌کاپریو وقتی این حرکت را دید، آنقدر خوشش آمد که از اسکورسیزی خواست اجازه دهد متیو آن را در خودِ سکانس هم اجرا کند. این حرکت به قدری با حال و هوای وحشی وال استریت جور در آمد که به یکی از ترندهای جهانی تبدیل شد. حتی خودِ جردن بلفورت واقعی هم اعتراف کرده که آن صحنه، جوهره دنیای مالی آن زمان را بهتر از هر تحلیل اقتصادی نشان می‌دهد؛ ترکیبی از جنون، اعتماد به نفس کاذب و ریتم‌های بدوی!

۰۴

تکنیک شکستن دیوار چهارم: ما شریک جرم هستیم

اسکورسیزی با هوشمندی تمام از تکنیک شکستن دیوار چهارم استفاده می‌کند. وقتی جردن رو به دوربین می‌کند و با ما درباره جزییات کلاهبرداری‌هایش یا نحوه عملکرد سهام حرف می‌زند، او در حال ایجاد یک «رابطه صمیمانه» با مخاطب است. این کار باعث می‌شود ما از حالت یک ناظر بی‌طرف خارج شده و به «محرم اسرار» او تبدیل شویم. وقتی او اسرارش را به ما می‌گوید، ما ناخودآگاه احساس می‌کنیم بخشی از حلقه داخلی او هستیم. این تکنیک باعث می‌شود مکانیسم‌های دفاعی اخلاقی ما از کار بیفتد. در واقع، ما با گوش دادن به روایت او، به طور ضمنی اعمالش را تایید می‌کنیم. در سینما، وقتی شخصیتی مستقیماً با شما حرف می‌زند، نوعی «اعتماد کاذب» شکل می‌گیرد که باعث می‌شود حتی اگر او یک شیطان باشد، شما باز هم به روایتش گوش دهید و با او همدلی کنید. این دقیقاً همان کاری است که یک کلاهبردار حرفه‌ای با طعمه‌اش انجام می‌دهد و اسکورسیزی این کلاهبرداری را روی ما مخاطبان اجرا می‌کند.

۰۵

نورون‌های آینه‌ای و شکوه ثروت: جادوی دی‌کاپریو

از نظر علمی، وقتی ما کسی را می‌بینیم که در حال تجربه لذت، ثروت و موفقیت است، «نورون‌های آینه‌ای» (Mirror Neurons) در مغز ما فعال می‌شوند و همان حس را به صورت ضعیف‌تر در ما بازتولید می‌کنند. تماشای جت‌های خصوصی، مهمانی‌های مجلل در قایق‌های تفریحی و کوه‌هایی از پول، مراکز پاداش مغز ما را تحریک می‌کند. لئوناردو دی‌کاپریو با کاریزمای بی‌نظیرش، این سبک زندگی را چنان پرشور و جذاب نشان می‌دهد که مغز ما به طور خودکار جنبه‌های منفی (کلاهبرداری از مردم) را فیلتر می‌کند. ما دوست داریم جای او باشیم، پس با او همزادپنداری می‌کنیم. فیلم عمداً قربانیان جردن را نشان نمی‌دهد. ما هرگز نمی‌بینیم آن پیرزنی که تمام پس‌اندازش را روی سهام بی‌ارزش استراتون از دست داده، چه حالی دارد. وقتی قربانی حذف شود، همزادپنداری با متجاوز بسیار آسان‌تر می‌شود. این یک ترفند فنی در تدوین و فیلمنامه است تا از ایجاد حس گناه در مخاطب جلوگیری شود.

۰۶

رویای آمریکایی یا کابوس آمریکایی؟ ریشه‌های فرهنگی

گرگ وال استریت بازتابی افراطی از «رویای آمریکایی» (American Dream) است؛ این ایده که هر کسی از هر جایی می‌تواند با تلاش (یا در اینجا با زرنگی و کلک) به قله برسد. فرهنگ غربی و به تبع آن فرهنگ جهانی، موفقیت مالی را با ارزش فردی گره زده است. جردن بلفورت نماد موفقیت است، هرچند از راه کج. جامعه مدرن به قدری تشنه موفقیت مادی است که در برابر روش‌های رسیدن به آن، چشمانش را می‌بندد. اسکورسیزی با نشان دادن جردن به عنوان یک قهرمان محبوب در میان کارمندانش، در واقع دارد جامعه‌ای را نقد می‌کند که برای «برنده شدن» هر بهایی را می‌پردازد. همزادپنداری ما با جردن، در واقع اعترافی تلخ به این حقیقت است که ما هم در عمق وجودمان، برنده شدن فاسد را به بازنده شدن عادلانه ترجیح می‌دهیم. این فیلم آینه‌ای است که زشتی‌های درونی خودمان را در قالب یک زندگی پر زرق‌وبرق به ما نشان می‌دهد.

۰۷

کمدی به عنوان سپر دفاعی: خنده بر فاجعه

یکی از دلایلی که ما با جردن بلفورت همراه می‌شویم، طنز بی‌امان فیلم است. وقتی فجایع اخلاقی در قالب کمدی بیان می‌شوند، زهر آن‌ها گرفته می‌شود. سکانس معروف مصرف «لمون ۷۱۴» (Lemmon 714) و تلاش جردن برای رسیدن به ماشینش، یکی از خنده‌دارترین لحظات تاریخ سینماست، در حالی که در واقعیت، ما داریم تماشای سقوط آزاد یک انسان در دام اعتیاد را می‌بینیم. خنده باعث می‌شود ما با شخصیت احساس نزدیکی کنیم. ما جردن را نه به عنوان یک جنایتکار مالی، بلکه به عنوان یک «دلقک باهوش» می‌بینیم. کمدی باعث می‌شود فاصله انتقادی ما با سوژه از بین برود. اسکورسیزی از این ابزار استفاده می‌کند تا ما را به خنده وادارد و دقیقاً در لحظه‌ای که داریم می‌خندیم، ما را شریک جرم جردن می‌کند. این یک استراتژی هوشمندانه است که در آن «سرگرمی» به عنوان پوششی برای «فساد» عمل می‌کند.

زنگ تفریح: دی‌کاپریوی واقعی یا جردنِ واقعی؟

در انتهای فیلم، جردن بلفورت واقعی را می‌بینیم! بله، همان کسی که در سکانس پایانی، جردن بلفورتِ فیلم (دی‌کاپریو) را برای سخنرانی در نیوزلند معرفی می‌کند، خودِ جردن بلفورت واقعی است. جالب اینجاست که دی‌کاپریو برای بازی در این نقش، ماه‌ها با بلفورت وقت گذراند و حتی بلفورت به او یاد داد که تحت تاثیر مواد مخدر مختلف، بدن چه واکنشی نشان می‌دهد. بلفورت می‌گوید دی‌کاپریو حتی جزییات کوچکی مثل نحوه عصبانی شدن او را هم به دقت کپی کرده است. این یعنی ما در حال تماشای یک «کلاهبرداری مضاعف» هستیم؛ جایی که کلاهبردار واقعی به بازیگر یاد می‌دهد چطور نقش او را بازی کند تا دوباره از طریق سینما به شهرت و پول برسد! سینما گاهی از خودِ واقعیت هم عجیب‌تر می‌شود.

۰۸

ارتباط با سایکولوژی جنایی: کاریزمای سایکوپاتیک

بسیاری از تحلیل‌گران روان‌شناسی معتقدند جردن بلفورت ویژگی‌های یک «سایکوپات با عملکرد بالا» (High-functioning Psychopath) را دارد. این افراد فاقد همدلی هستند اما مهارت عجیبی در خواندن ذهن دیگران و فریب دادن آن‌ها دارند. آن‌ها معمولاً بسیار جذاب، خوش‌صحبت و پرانرژی به نظر می‌رسند. جذابیت جردن در فیلم، دقیقاً همان جذابیتی است که باعث می‌شود قربانیانش به او اعتماد کنند. ما به عنوان مخاطب، تحت تاثیر همان «افسون سایکوپاتیک» قرار می‌گیریم. ما جذب اعتماد به نفس تزلزل‌ناپذیر او می‌شویم. در دنیایی که اکثر مردم دچار تردید و ناامنی هستند، تماشای کسی که با اطمینان کامل حرف می‌زند و عمل می‌کند (حتی اگر اشتباه باشد)، به شدت کشش ایجاد می‌کند. همزادپنداری ما در اینجا، در واقع جذب شدن به قدرتِ کلام و اراده‌ای است که جردن از خود نشان می‌دهد.

۰۹

بازتاب در رسانه‌ها: از فیلم تا واقعیتِ «سیگما»

بعد از اکران فیلم، موج عجیبی در رسانه‌های اجتماعی شکل گرفت. بسیاری از جوانان به جای اینکه از فیلم به عنوان یک «هشدار» (Cautionary Tale) استفاده کنند، جردن بلفورت را به عنوان یک الگو برگزیدند. اصطلاحاتی مثل «فرهنگ سیگما» (Sigma Culture) یا «تلاش برای موفقیت به هر قیمت» با تصاویر دی‌کاپریو در این فیلم گره خورد. این نشان‌دهنده شکستِ پیام اخلاقی فیلم در برابر جذابیت بصری آن است. وقتی اسکورسیزی دنیای فاسد را تا این حد براق و زیبا نشان می‌دهد، مخاطب ترجیح می‌دهد بخشِ فاسد را نادیده بگیرد و فقط شکوه را ببیند. این پدیده ثابت می‌کند که قدرت تصویر بسیار بیشتر از پیام است. همزادپنداری ما با جردن، باعث شده که او به یک آیکون فرهنگی تبدیل شود، کسی که توانست سیستم را دور بزند، حتی اگر در نهایت دستگیر شد.

۱۰

زوایای فنی: تدوینِ پرسرعت تلما شونمیکر

تلما شونمیکر (Thelma Schoonmaker)، تدوینگر همیشگی اسکورسیزی، در این فیلم جادو کرده است. ریتم فیلم به قدری تند است که مخاطب فرصت فکر کردن و قضاوت اخلاقی پیدا نمی‌کند. کات‌های سریع، موسیقی‌های راک و پاپ پرانرژی، و حرکت‌های مداوم دوربین، حسی از سرخوشی (Euphoria) را به بیننده منتقل می‌کنند که مشابه حسِ مصرف مواد مخدر یا بردن در قمار است. این تدوین آدرنالین خون ما را بالا می‌برد. وقتی فیزیولوژی ما در حین تماشای فیلم دچار هیجان مثبت می‌شود، مغز ما این هیجان را به شخصیت اصلی نسبت می‌دهد. به همین دلیل است که ما با جردن هم‌فرکانس می‌شویم. ما در واقع داریم با «ریتمِ» زندگی او همزادپنداری می‌کنیم، نه لزوماً با کارهای خلافش. اسکورسیزی با ابزارهای فنی سینما، ما را در وضعیتی قرار می‌دهد که احساس کنیم ما هم در آن اداره در حال فریاد زدن و جشن گرفتن هستیم.

۱۱

سناریوی توضیحی: اگر جردن یک مامور اف‌بی‌آی بود

بیایید یک سناریو را تصور کنیم: اگر فیلم به جای جردن، روی زندگی پاتریک دنهم (مامور FBI) تمرکز می‌کرد، آیا باز هم همینقدر جذاب بود؟ احتمالاً نه. مامور FBI نماد وظیفه‌شناسی، قناعت و زندگی معمولی است. او در پایان فیلم با مترو به خانه می‌رود و به زندگی ساده‌اش ادامه می‌دهد. اما جردن نماد انفجار است. ما در سینما به دنبال تماشای «غیرمعمول» هستیم. همزادپنداری ما با جردن، در واقع فرار از «معمولی بودن» خودمان است. جردن به ما می‌گوید: «فقیر بودن هیچ شرافتی ندارد.» و این جمله، علی‌رغم بی‌رحمانه بودنش، به ترسی درونی در همه ما پاسخ می‌دهد. ما با او همراه می‌شویم چون او شجاعت (یا وقاحت) این را دارد که به دنبال بزرگترین رویاها برود، در حالی که بقیه ما در مترو نشسته‌ایم و به او نگاه می‌کنیم.

۱۲

سوءبرداشت‌ها: آیا اسکورسیزی کلاهبرداری را تطهیر کرد؟

بسیاری از منتقدان در زمان اکران، اسکورسیزی را متهم کردند که فساد را جشن گرفته است. اما حقیقت این است که اسکورسیزی دارد از یک تکنیک «غوطه‌وری کامل» استفاده می‌کند. او می‌خواهد شما دقیقاً همان لذتی را ببرید که جردن می‌برد تا در پایان، وقتی سقوط او و پوچی زندگی‌اش را می‌بینید (مخصوصاً در سکانس آخر که به مردم یاد می‌دهد چطور یک خودکار را بفروشند)، بفهمید که این چرخه تا ابد ادامه دارد. همزادپنداری ما با جردن، بخشی از نقشه کارگردان است تا به ما نشان دهد که چقدر همه ما در برابر وسوسه پول و قدرت آسیب‌پذیر هستیم. فیلم یک تستِ شخصیت برای مخاطب است. اگر شما با جردن همزادپنداری می‌کنید، اسکورسیزی به هدفش رسیده است: او به شما نشان داده که در شرایط مشابه، شاید شما هم یک «گرگ» می‌شدید. این فیلم تطهیر نیست، بلکه یک افشاگری عریان از روحِ انسان مدرن است.

سوالات متداول (Smart FAQ)

۱. چرا در فیلم گرگ وال استریت از واژه‌های رکیک بیش از حد استفاده شده است؟
استفاده افراطی از کلمات رکیک در این فیلم با هدف نشان دادن سطح بالایی از بی‌قید و بندی و وحشی‌گری در دنیای مالی آن دوره انجام شده است. جالب است بدانید که این فیلم رکورد بیشترین استفاده از کلمات خاص را در تاریخ سینمای داستانی شکسته بود تا اتمسفر تنش و آدرنالین را به درستی منتقل کند. اسکورسیزی می‌خواست با این زبان تند، فضای غیررسمی و به شدت تهاجمی دفتر استراتون اوکمانت را به واقعیت نزدیک کند. در واقع این زبان بخشی از ابزار شخصیت‌پردازی برای نشان دادن آدم‌هایی است که هیچ حرمتی برای قوانین اجتماعی قائل نیستند.
۲. آیا ثروت جردن بلفورت در واقعیت هم به همین اندازه افسانه‌ای بود؟
بله، جردن بلفورت در دوران اوج خود میلیون‌ها دلار درآمد داشت و دارایی‌های او شامل خانه‌های عظیم، کشتی‌های تفریحی لوکس و خودروهای گران‌قیمت می‌شد. با این حال فیلم برخی از جنبه‌های این ثروت را برای تاثیرگذاری بیشتر سینمایی کمی بزرگ‌نمایی کرده است اما کلیت ماجرا کاملاً واقعی است. او موفق شده بود سیستمی طراحی کند که در آن ثروت از جیب طبقه متوسط مستقیماً به حساب‌های بانکی او سرازیر می‌شد. در نهایت همین ثروت بادآورده بود که توجه مقامات فدرال را به فعالیت‌های غیرقانونی او جلب کرد.
۳. ماجرای واقعی کشتی تفریحی جردن که غرق شد چیست؟
سکانس غرق شدن کشتی در فیلم کاملاً بر اساس یک اتفاق واقعی ساخته شده است که در سواحل ایتالیا رخ داد. جردن بلفورت علی‌رغم هشدارهای کاپیتان کشتی، اصرار داشت که در هوای طوفانی حرکت کنند چون می‌خواست به برنامه‌های تفریحی‌اش برسد. این اصرار احمقانه منجر به نابودی کشتی شد و جردن و همراهانش به طرز معجزه‌آسایی توسط نیروی دریایی ایتالیا نجات یافتند. این اتفاق در زندگی واقعی بلفورت به عنوان نمادی از غرور کاذب و احساس شکست‌ناپذیری او شناخته می‌شود.
۴. نقش واقعی همسر جردن (نائومی) در موفقیت او چه بود؟
نائومی که در زندگی واقعی نامش نادین بود، بیشتر به عنوان نمادی از موفقیت و جایزه‌ای برای سبک زندگی جدید جردن عمل می‌کرد. او در فعالیت‌های اقتصادی جردن نقش مستقیمی نداشت اما حضورش انگیزه‌ای برای جردن بود تا بیشتر و بیشتر به سمت کسب قدرت و ثروت برود. رابطه آن‌ها پر از تنش و تضاد بود که در نهایت با آشکار شدن اعتیاد و رفتارهای خشونت‌آمیز جردن به جدایی ختم شد. در واقع نائومی در فیلم نشان‌دهنده تغییر ارزش‌های جردن از زندگی ساده به زندگی تجملاتی و ویترینی است.
۵. چرا شخصیت دانی آزوف با بازی جونا هیل تا این حد عجیب است؟
شخصیت دانی آزوف ترکیبی از چندین همکار واقعی جردن بلفورت است که به شکلی اغراق‌آمیز برای کمدی‌تر شدن فیلم طراحی شده است. جونا هیل برای بازی در این نقش دندان‌های مصنوعی گذاشت و رفتارهای ناهنجاری را تمرین کرد تا حسی از بی‌ثباتی روانی را منتقل کند. دانی در فیلم نقش کاتالیزور فساد را دارد و کسی است که غرایز پست جردن را مدام تحریک و تشویق می‌کند. این کاراکتر نشان‌دهنده این است که فساد سیستمی معمولاً با حضور افرادی شکل می‌گیرد که هیچ حد و مرزی برای رفتارهای خود ندارند.
۶. آیا جردن بلفورت بعد از زندان واقعاً اصلاح شد؟
جردن بلفورت پس از گذراندن ۲۲ ماه زندان، به عنوان مربی فروش و سخنران انگیزشی فعالیت خود را آغاز کرد و کتاب‌های پرفروشی نوشت. اگرچه او ادعا می‌کند که کاملاً تغییر کرده است، اما هنوز هم بر سر بازپرداخت بدهی‌هایش به قربانیان با چالش‌های قانونی روبه‌روست. او توانست با استفاده از شهرتی که فیلم برایش ایجاد کرد، دوباره به دنیای ثروتمندان بازگردد و از نبوغش در مسیر قانونی استفاده کند. با این حال بسیاری معتقدند که او هنوز همان شخصیت فرصت‌طلب را دارد که فقط زمین بازی‌اش را تغییر داده است.
۷. تاثیر فیلم بر دنیای واقعی بورس و وال استریت چه بود؟
فیلم باعث شد که نسل جدیدی از معامله‌گران به این بازار جذب شوند، هرچند که قوانین نظارتی پس از بحران‌های مالی بسیار سخت‌گیرانه‌تر شده است. بسیاری از شرکت‌های مالی از فیلم به عنوان یک نمونه آموزشی برای آنچه «نباید انجام داد» استفاده کردند تا از رسوایی‌های مشابه جلوگیری کنند. اما در مقابل، جذابیتِ نشان داده شده در فیلم باعث شد که عطش برای کسب سودهای سریع در بازارهای غیررسمی و ارزهای دیجیتال دوباره شدت بگیرد. به طور کلی فیلم همزمان هم یک هشدار بزرگ و هم یک تبلیغ ناخواسته برای دنیای پرخطرِ معاملات مالی بود.

جمع‌بندی نهایی

همزادپنداری ما با جردن بلفورت در «گرگ وال استریت» محصول یک جادوی سینمایی پیچیده است که غرایز سرکوب‌شده، میل به موفقیت مادی و لذت از شکستن قوانین را با هم ترکیب می‌کند. اسکورسیزی با استفاده از کاریزمای دی‌کاپریو و حذف قربانیان از قاب تصویر، ما را به سفری در اعماق «نهاد» (Id) انسانی می‌برد؛ جایی که لذت بر اخلاق پیروز می‌شود. تماشای این فیلم یک تجربه دوگانه است: لذت بردن از عصیان علیه سیستم و در عین حال، لرزیدن از این حقیقت که چقدر راحت می‌توانیم با یک کلاهبردار فاسد هم‌مسیر شویم. در نهایت، جردن بلفورت نه یک هیولای بیگانه، بلکه نسخه‌ای اغراق‌آمیز و بدون فیلتر از تمایلات پنهان در قلبِ مدرنیته و رویایِ موفقیتِ به هر قیمت است.

گرگِ درون شما بیدار شده است؟

تماشای گرگ وال استریت برای شما یک تجربه لذت‌بخش بود یا یک نقد تلخ اجتماعی؟ آیا فکر می‌کنید اسکورسیزی در نشان دادن جذابیت‌های این زندگی زیاده‌روی کرده است؟ نظرات و تحلیل‌های خود را درباره همزادپنداری با جردن بلفورت و تاثیری که این فیلم بر دیدگاه شما نسبت به پول و اخلاق داشته، در بخش دیدگاه‌ها بنویسید تا با هم درباره این شاهکار جنجالی گپ بزنیم.

دکتر علیرضا مجیدی
دکتر علیرضا مجیدی
پزشک، نویسنده و بنیان‌گذار وبلاگ «یک پزشک»
دکتر علیرضا مجیدی، نویسنده و بنیان‌گذار وبلاگ «یک پزشک».
با بیش از ۲۰ سال نویسندگی «ترکیبی» مستمر در زمینهٔ پزشکی، فناوری، سینما، کتاب و فرهنگ.
باشد که با هم متفاوت بیاندیشیم!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
[wpcode id="260079"]