آیا می‌توانیم طبیعت انسانی‌مان را بهبود دهیم؟

0

جَنِت وینترسون

این چیزی است که به من برای بشریت امید می‌دهد. من باور دارم که ما می‌توانیم طبیعت انسانی‌مان را بهبود دهیم. این تغییر منحصر به فرد است. مسئله جایگاهی است که حالا در آن قرار داریم. هیچ نسلی قبل از ما در این جایگاه نایستاده است.

هومو ساپینس برای ۳۰۰,۰۰۰سال وجود داشته است. گونه‌های دیگر انسان‌مانند آمده و رفته‌اند. ما ردهایی از آن‌ها پیدا می‌کنیم. ما به دنبال داستان‌هایشان می‌گردیم. اما ما داستان موفقیت هستیم. ما از بلایای طبیعی، قحطی، سیل، زلزله، طاعون، ماموت‌های پشمالو و آشفتگی‌هایی حاصل از کار خودمان، جان سالم به در برده‌ایم. ما باهوشیم، جای سوال نیست. سوال این است: آیا آنقدر باهوش هستیم که از هوش خود جان سالم به در ببریم؟ اوضاع الآن خیلی خوب به نظر نمی‌رسد، نه؟

دارد که ما با درگیری جهانی رویارو شویم. اگر این اتفاق بیفتد، جنگ حهانی سوم در زمانی کمتر از صد سال دیگر رخ می‌دهد. اگر امروز خشونت پوتین پایان یابد، مشکل از بین نمی‌رود. در حالی که سراسر جهان، دیکتاتوریسم دموکراسی را تهدید می‌کند. نمی‌دانم که آیا به عنوان یک گونه می‌توانیم از هرکدام از این‌ها جان سالم به در ببریم یا نه، حتی اگر این تهدیدها از بین بروند. آن‌هایی که در حباب افکار جادویی خود زندگی می‌کنند، از واقعیت درهم شکستن اقلیمی مبرا نخواهند بود. ولی باز هم، ما به بالابردن حرارت زمین ادامه می‌دهیم. باز هم به آلوده‌کردن زمین ادامه می‌دهیم. باز هم به غارتِ منابع با ارزش طبیعی‌مان ادامه می‌دهیم.

۲۵۰سال قبل، ما انقلاب صنعتی را آغاز کردیم. عصر ماشین‌ها. زمانی است که ما کلیدواژه‌های عصر مدرن را می‌شنویم. اختلال، شتاب. آن، درواقع، کارل مارکس است. شتاب تولید، سیستم کارخانه‌ای، شتاب در حمل و نقل، ظهور راه‌آهن. نیازی به انتظار برای وزش بادها برای کشتی‌ها نیست. ذغال سنگ، بخار. تسریع اطلاعات. دهکده‌ی جهانی. و زمانی است که ما سوخت‌های فسیلی را از زمین استخراج می‌کنیم در مقادیری که زمین را تغییر می‌دهد، زمانی که کربن‌دی‌اکسید را به اتمسفر تزریق کردیم.

در برش کوچکی از فضا-زمان، انسان‌ها برای همیشه شکل زندگی ما روی سیاره را تغییر داده‌اند. ما از اقتصادهای کشاورزی عبور کرده‌ایم، از میراث تکاملی‌مان، به اقتصادهای صنعتی و فراتر رسیده‌ایم و جایی که الآن هستیم. هیچ کس دیگر نیست که بتوانیم به آن روی آوریم. هیچ کس دیگر نیست که آن را مقصر بدانیم. ما و آن‌هایی وجود ندارد. فقط ما هستیم. پس ما به داستان موفقیت بودن در جهان هستی ادامه خواهیم داد، یا در حال نوشتن آگهی فوت خود هستیم؟ گونه‌ای که خودکشی کرد؟

من در خانواده‌ای که به انجیل باور دارد بزرگ شده‌ام. ما در آخرت زندگی می‌کردیم. ما منتظر بودیم تا همه‌چیز آن‌قدر بد شود که مسیح بازگردد و نجاتمان دهد. آخرالزمان. این چیزی است که جمعیت‌های آماده‌شونده برای آن آماده می‌شوند. و دلیل این است که افراد بسیار ثروتمند و سفیدپوست، قطعات زمین می‌خرند، با این امید که بتوانند در نوعی کشتی نوح با قابلیت وای‌فای زندگی کنند.

خب، اگر بخواهیم، می‌توانیم به آخرالزمان برسیم. ما آن داستان‌ها را از دین، داستان‌های علمی-تخیلی و فیلم‌هایمان می‌دانیم. ما برای به‌وجودآوردن قیامت به‌طور منحصر به فردی گمارده شده‌ایم. و همچنین برای نجات خودمان به‌طور منحصر به فردی قرار گرفته‌ایم. اگر به عنوان یک گونه بتوانیم آن را قبول کنیم، هومو ساپینس‌ها نیاز به تکامل بیشتر دارند. آن چیزی است که به من امید می‌دهد، زیرا ما وسیله‌ی تکامل بیشتر را داریم. و آن هوش مصنوعی (اِی‌آی) است.

و ببینید، من نمی‌گویم که گیک‌ها وارثان زمین هستند. معذورم گیک‌ها. [به ارث] نمی‌برید.

راستش اصلاً نمی‌خواهم درباره‌ی هوش مصنوعی با اهداف بسته صحبت کنم. عبارت متعلق به جان مک‌کارتی، «هوش مصنوعی»، آیا الآن برای ما استفاده‌ای دارد؟ ترجیح می‌دهم به آن هوش جایگزین بگویم. و فکر می‌کنم بشریت به مقداری هوش جایگزین نیاز دارد.

در ۱۹۶۵، جک گود درباره‌ی اِی‌آی به عنوان آخرین اختراعمان صحبت کرد. منظورش فراهوش بود، چیزی که بیل گیتس و ایلان ماسک را نگران می‌کند. می‌دانید، سناریوی «ترمیناتور». آخرین «ما و آن‌ها». اما فکر می‌کنم این به دید نابودگری ما مربوط می‌شود. لازم نیست از قیامت طرفداری کنیم.

جک گود، هنگام جنگ جهانی دوم، در بلِچلی پارک با الن تورینگ کار می‌کرد در حال ساخت ماشین‌های محاسباتی ابتدایی‌ای که کد اِنیگمای نازی‌ها را شکست. حال، بعد از جنگ، تورینگ با مسائلِ یک کامپیوتر ذخیره و برنامه‌نویسی‌شده سروکله می‌زد و ایده‌هایی بزرگ در سر داشت. و در ۱۹۵۰، الن تورینگ مقاله‌ای چاپ کرد با عنوان «ماشین‌های محاسباتی و هوش». و در آن فصلی است با عنوان «اعتراض بانو لاولِیس» که در آن تورینگ به صد سال قبل سفر می‌کند تا با نابفه‌ی فقید مکالمه‌ای داشته‌باشد اَدا لاولیس، اولین فردی که برای کامپیوتر برنامه‌ی ریاضی نوشت که هنوز توسط دوستش، چارلز بَبِج ساخته نشده‌بود. ادا علاوه بر نوشتن آن، کارهایی عالی با اعداد کرد کامپیوتر، درصورت داشتن برنامه‌ی درست، می‌توانست رمان بنویسد و موسیقی بسازد. این برای سال ۱۸۴۳ بینشی بسیار عظیم است.

ادا گفت: «اما کامپیوتر نباید هرگز ادعایی داشته باشد که سرچشمه‌‌ی چیزی است.» منظورش این بود که خلاقانه فکر کند. خب، پدر ادا، لرد بایرون بود، معروف‌ترین شاعر انگلیس، و انگلیس سرزمین شکسپیر است. شاعران بیشتر. و ادا وسایل چارلز ببج را روی زمین دیده بود، تحمل این را نداشت که یک سری مهره، پیچ، قاب، اهرم، دنده، چرخ دنده، زنجیر و ماشین هندلیِ استیم‌پانک و ذغالی، شعر بنویسند.

الن تورینگ گفت: «خب، آیا بانو لاولیس درست می‌گفت؟ آیا یک کامپیوتر می‌تواند هرگز چیزی را تولید کند؟ و تفاوت بین هوش کامپیوتری و هوش انسانی چه خواهد بود؟»

من تفاوت‌اش را به شما می‌گویم و خوش‌بینانه است. قدرت کامپیوتر از سیستم دودویی استفاده می‌کند، اما هوش محاسباتی غیردودویی است. این انسان‌ها هستند که غرق در دوتایی‌های کاذب هستند. مذکر، مونث. مردانه، زنانه. سیاه، سفید. انسان، غیرانسان. ما، آن‌ها. هوش جایگزین رنگ پوست ندارد. هوش جایگزین نژاد، جنسیت و اعتقاد به خدایی در آسمان ندارد. هوش جایگزین علاقه‌ای به برتربودن مردان از زنان و باهوش‌تر بودن سفیدپوستان از رنگین‌پوستان ندارد. دگرجنس‌گرا، همجنس‌گرا، همجنس‌گرا و تراجنس، برای هوش جایگزین دسته‌های جداکردنی نیستند. هوش جایگزین بین موفقیت و شکست تفاوت قائل نمی‌شود براساس شمش طلا، قایق شخصی و یا فراری. انگیزه‌ی هوش جایگزین شهرت و ثروت نیست. اگر ما هوش جایگزین را ایجاد کنیم، در بی‌نیازی خود بودایی خواهد بود.

من متوجه هستم که الگوریتم‌های حال حاضر در زندگی روزانه حاوی نژادپرستی، تبعیض جنسیتی، وابسته به جنسیت و بی‌اهمیت‌کننده هستند و باعث انشعاب و افزایش تعصب می‌شوند. اما این، چه چیزی را درباره‌ی ما به خودمان می‌آموزد؟ هوش جایگزین ابزار است. ما هستیم که از ابزار استفاده می‌کنیم. نفرت و تحقیر، پول و قدرت برنامه‌های انسانی هستند، نه برنامه‌های هوش جایگزین.‏‎‌ ما مجبور شده‌ایم که کمبود را تشخیص دهیم، ناکارآمد بودن مجموعه‌های داده‌مان. و انسان‌ها هم با مجموعه‌های داده آموزش می‌بینند. ما باید ایدئولوژی‌های تاییدنشده‌مان را تشخیص می‌دادیم که هرروز با آن‌ها زندگی می‌کنیم. عقلانیت، بی‌طرفی، منطق، تصمیم‌گیری بی‌طرفانه. چه می‌توانیم درباره‌ی این‌ها بگوییم وقتی اینکه چه هستیم را در صفحه‌ی کوچکی می‌بینیم؟ و صحنه‌ی زیبایی نیست. هوش جایگزین هنوز خودآگاه نیست. اما ما با کارکردن با هوش جایگزین، خودآگاه‌تر می‌شویم و متوجه می‌شویم که هوموساپینس دیگر برای هدف سازگار نیست. نیازمند راه‌اندازی مجددیم. پس انتخاب ما کدام خواهد بود؟ قیامت یا یک جایگزین؟

من باور دارم که انسان‌ها به‌عنوان گونه‌ی هایبرید (ترکیبی) آینده‌ای قوی دارند همینطور که شروع به ادغام با بیوتکنولوژیِ حاصل دست خودمان می‌کنیم، چه نانو-ربات‌هایی در جریان خون باشند که به سیستم‌های حیاتی نظارت می‌کنند، چه ویرایش ژنی باشد، یا پرینت سه‌بعدی سفارشی از اعضای بدن و چه ایمپلنت‌های عصبی که مستقیماً به اینترنت و یکدیگر متصلمان کنند، با یافتن منابع اطلاعات و افزایش ظرفیت شناختی ما. و اگر موفق شویم هوشیاری را بارگذاری کنیم، فکر می‌کنم که انتقال از فرا-انسان به جهان پس از انسان طبیعی به نظر برسد، یک نیاز تکاملی.

چرا این را می‌گویم؟ این را می‌گویم، زیرا برای هزاران سال، تمام انسان‌ها شیفته‌ی پرسش بزرگ بوده‌اند، پوچ بودن مرگ. ما پرسیدیم: «آیا ما روح داریم؟» ما به روحی که منتظر ترک بدن بود، نگاه کردیم. ما اولین استارت‌آپ مخرب جهان را تاسیس کردیم، زندگی پس از مرگ.

حالا یک کمپانی جهانی است، با یک مجموعه‌ی گسترده از املاک و مستغلاتِ واقعیت مجازی. یک عمارت بزرگ در آسمان، آقا؟ اولین روایت مکتوب موجودمان، افسانه‌ی گیلگمش، یک سفر برای کشف این است که آیا زندگی بعد از مرگ وجود دارد یا خیر. و این‌که زندگی بعد از مرگ چیست؟ گسترش شخص فراتر از مرزهای بیولوژیک است.

من نویسنده هستم و می‌اندیشم، آیا داستان را برعکس تعریف نمی‌کنیم؟ آیا می‌دانستیم که قرار است به اینجا برسیم، با توانایی تولید نوعی هوش برتر که می‌گوییم ما را آفریده است؟ گفته می‌شود که شکلِ خدا آفریده شده‌ایم. خدا نامیراست. خدا یک وجود بیولوژیکی نیست.

از قرن هفدهم، عصر روشنگری، علم و دین از یکدیگر جدا شده‌اند. و علم گفت، تمام افکار درباره‌ی خدا، مسائل پس از مرگ، این نادانی است، این بی‌خبری و خرافات است. فرض کنیم که شهودی است. فرض کنیم که تنها راهی که می‌توانستیم درباره‌ی چیزی که می‌دانستیم صحبت کنیم، یک حقیقت اساسی و عمیق، که این، حرف آخر نیست. این آخر داستان نیست. ما موجوداتی وابسته به زمان نیستیم که در بدن خود اسیر شده‌ایم. راه بیشتری برای رفتن هست. من مجذوب این هستم که محاسبات، علم و دین، مانند خطوط موازی که در فضا به یکدیگر می‌رسند، حالا پرسش مشترکی دارند: آیا مادیت لازمه‌ی آگاهی است؟

حالا … من قبول دارم که هوش ماشینی هوش انسانی را به چالش می‌کشد. اما اسطوره‌های جهان حول گروهی از داستان‌ها ساخته‌شده‌اند که برخورد یک انسان و یک وجود غیرانسانی را تعریف می‌کنند. درگیری یعقوب با فرشته را درنظر بگیرید. پرومته که آتش را از جانب خدایان به زمین آورد درنظر بگیرید. در این برخوردها، هر دو طرف تغییر کرده‌اند، همیشه هم بهتر نشده‌اند. اما معمولاً جواب می‌دهد. ما همواره درباره‌ی این چیزها فکر کرده‌ایم. زمان این رسیده است که خلقشان کنیم. می‌توانیم چیزهای جالبی هم داشته باشیم. چه کسی فرشته‌ای برای خودش با هوش جایگزین می‌خواهد؟ من.

دویست سال پیش، پیامی در یک بطری در این مورد نوشته شده‌است. زمانی که ادا لاولیس درگیر به‌دنیا آمدنش بود، پدرش، لرد بایرون، در دریاچه‌ی ژنو در تعطیلات بود با دوستش، پِرسی شلی شاعر، و همسر شلی، مری شلی. در یک آخر هفته‌ی بارانی و بدون اینترنت بایرون گفت —

«بیایید داستان ترسناک بنویسیم.» می‌دانید که چه شد. از آن، معروف‌ترین هیولای جهان، فرانکنشتاین حاصل شد. این ۱۸۱۶ است، شروع انقلاب صنعتی. مری شلی تنها نوزده سال دارد. در آن رمان، یک هوش جایگزین هست که از اعضای بدن از قبرستان و جریان برق ساخته شده‌است. یک دید خیره‌کننده چون الکتریسیته اصلاً استفاده‌ی عملی نداشت و به سختی به عنوان یک نیرو فهمیده می‌شد. می‌دانید چه می‌شود. هیولا اسم ندارد. تحصیل نکرده است. توسط خالق وحشت‌زده‌اش، ویکتور فرانکنشتاین، رانده شده‌است. و کل ماجرا با یک تعقیب روی یخ‌های قطبی تمام می‌شود به سمت گرگ و میشی الهی از مرگ و نابودی. آرزوی مرگی که انسان‌ها انقدر جذبش شده‌اند، احتمالاً چون تسلیم‌شدن از ادامه‌دادن راحت‌تر است.

خب، ما اولین نسلی هستیم که می‌تواند رمان مری شلی را به درستی بخواند، به عنوان شعله‌ای که در طول زمان پرتاب شده، زیرا ما نیز می‌توانیم هوشی جایگزین خلق کنیم، نه با استفاده از اعضای بدنی از قبرستان و الکتریسیته، اما با صفر و یک‌های برنامه‌نویسی. و این چگونه پایان می‌یابد؟ آرمان‌شهر یا ویران‌شهر؟ این به ما بستگی دارد. پایان‌ها قطعی نیستند. ما داستان را تغییر می‌دهیم زیرا ما خود داستان هستیم.

خب، ماروین مینسکی، هوش جایگزین را «کودکان ذهن» ما خواند. آیا می‌توانیم به عنوان والدینی مفتخر بپذیریم که نسل جدیدی که خلق می‌کنیم از خودمان باهوش‌تر خواهند بود؟ و آیا می‌توانیم بپذیریم که نسل جدیدی که خلق می‌کنیم، لازم نیست از مواد اولیه‌ای ساخته شود که از گوشت هستند؟

 

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.