زندگینامه اوگوست رودن و اندیشه او

0

ترجمهٔ ماندانا مانی

(به تصویر صفحه مراجعه شود)

نام سترگ و عظیم اوگوست رودن (Auguste Rodin)، هنرمند پرشور و خلاق، همواره برفراز آسمان مجسمه‌سازی سدهٔ نوزدهم اروپا، خودنمایی می‌کند. نخستین سرویس مفرغی او «مرد بینی‌شکسته»۱ به‌خاطر زمخت، ناتراشیده و به‌ظاهر ناقص ماندنش از سوی «سالن» رد شد. رودن در سراسر عمر طولانی‌اش، باوجود تأثیر زیادی که از دوناتلو،۲ مجسمه‌ساز فرانسوی عصر گوتیک و میکل‌آنژ ۳ پذیرفته بود، آثار شاخص خود را با ویژگی بیانی وسبک شخصی خاص خود آفرید. همراهی فکری و نظری او با امپرسیونیست‌ها، در مخالفت آشکارش چه با آکادمی و چه با قوانین و ساختارهای تصنعی و از پیش تعیین شده «برای ساخت و خلق آثار هنری» و همچنین رویکرد واقع‌گرایانهٔ او به موضوعات، خطوط اصلی فکری وی را ترسیم می‌کند. اثر او با نام «عصر مفرغ»۴(۱۸۷۶)، چنان زنده به‌نظر می‌آمد و چنان از میثاق‌های آکادمیک دور بود که رودن به قالب‌گیری از روی مدل‌های زنده متهم شد. با وجود تأکید و اهمیت ماهیت دوگانهٔ نور به‌عنوان یکی از عناصر اولیهٔ هنری، کیفیت‌های بیانی آثار وی، متمایز از آثار امپرسیونیستی است. برجستگی‌ها و گودی‌های سطوح، نورهای بی‌قرار و لرزان و سایه‌هایی که در زوایا و لبه‌های شکست‌ها بازی می‌کنند، تنها ویژگی توصیفی ندارند. آن‌ها همواره حامل پیام رنج انسان، تحریکات، تمایلات، مهر و یا (به تصویر صفحه مراجعه شود) غضب هستند. حتی هنگامی که او، بخشی از مجسمه را نیمه‌تمام رها می‌کند، این ناتمامی، محدویت ماده را به بیننده (آن‌گونه که در آثار نیمه‌تمام میکل‌آنژ دیده می‌شود) تحمیل نمی‌کند، بکله این ناتمام بودگی معنا و مفهومی سمبولیک (رمزین) و ادبی می‌یابد.

رودن، باوجود آن‌که در سال‌های آغازین کار، نام و شهرتی نداشت و با مشکلات مالی دست‌به‌گریبان بود، شماری از آثار بزرگ و مهم خود همچون «یحیا معمدان»۵(۱۸۷۸)، «آزاد مردان شهر کاله»۶(۱۸۸۴-۱۸۸۶)، «متفکر»۷ (۱۸۸۶) و «بالزاک»۸(۱۸۹۰) را آفرید.» دروازه های دوزخ»۹(۱۹۱۷-۱۹۸۰)«که مجموعه‌ای بزرگ و در برگیرندهٔ تعداد زیادی مجسمه بود»، در زمان کهنسالی رودن، به موفقیتی شگفت دست یافت و شاهکاری جهانی شناخته شد. وی از سوی خانواده‌های سلطنتی دربارهای کشورهای مختلف اروپایی، سفارش‌های گوناگونی دریافت کرد و در ۱۹۰۳ به‌عنوان رئیس جامعهٔ بین‌المللی مجسمه سازان، نقاشان و حکاکان نیز انتخاب شد. گروهی از هم‌مسلکان و پیروان وی، با تحسین‌های خود وی را به مقام الوهیت نیز رساندند!

گفته‌های وی، کلمه‌به‌کلمه به وسیلهٔ شمار بسیاری از زندگی‌نامه‌نویسان و مورخان هنر ثبت و ضبط می‌شد. از آن‌میان می‌توان به جودیت کلادل (Judith Cladel) که کار خود را از ۱۹۰۲ آغاز کرد، اشاره نمود. این زمان همان سالی بود که رودن، مکاتبات و نامه‌نگاری‌های خودش را با «راینز ماریا ریلکه»(۱۹۲۶-۱۸۷۵)، شاعر بزرگ آلمانی آغاز کرده بود که بعدها شرحی عمیق و هوشمندانه بر آثار وی نگاشت.

رودن به‌عنوان یکی از هنرمندان رابط میان هنر واقع‌گرا (رئالیستی) و امپرسیونیسم، هم‌چنان حضور مستقل خود را به‌عنوان هنرمندی بی‌مکتب در تاریخ هنر داراست. به هر روی برخی ویژگی‌های رئالیستی آثار وی در کنار بازی درخشان نور و سایه که از ویژگی‌های هنر امپرسیونیستی است، نگاه و رویکرد وی نسبت به طبیعت را جالب‌توجه می‌سازد. آن‌چه که آن‌را «رئالیسم امپرسیونیستی» می‌نامند، نتیجهٔ چنین روش هنری است. اهمیت کار رودن در دگرگون ساختن مجسمه‌سازی عصر خود، همانند تغییرات بنیادینی بود که امپرسیونیست‌ها در نقاشی پدید آوردند. مجموعهٔ این عوامل در کنار بررسی ویژگی‌های سبک‌شناسانهٔ شخصی هنرمند در برخورد با طبیعت، کلید شناسایی هنر رودن خواهد بود. آن‌چه درپی می‌آید، برگرفته از یادداشتها و نوشته‌های رودن، در باب طبیعت، هنر و رویکرد هنرمند به طبیعت و اثر هنری است.

برای درک طبیعت، مهم آن است که هیچ‌گاه خود را جانشین آن نکنیم. اصلاحاتی که آدمی بر خود تحمیل می‌کند، همه اشتباه‌اند. دندان‌ها و پنجه‌هایی دارد که از آن‌ها به مهارت استفاده می‌کند؛ اما آدمی همواره حقیرتر است. انسان با هوش و زیرکی، می‌کوشد تا به آن‌ها برسد. حیوانات با همه‌چیز نسبت و رابطه دارند و از سویی درپی تغییر هیچ‌چیز نیستند. سگ اربابش را دوست دارد اما به انتقاد از او نمی‌اندیشد. مردی از طبقهٔ متوسط اهمیتی نمی‌دهد که دخترش باید زیباهم باشد. او در ذهنش ایده‌های بسیاری از روش تربیت و آموزش دارد و زیبایی دختر در برنامهٔ او جایی ندارد. دختر اما نفوذ طبیعت را احساس می‌کند، حرکاتش فروتنانه و با شرم می‌گردد، چیزی‌که انسان کوردل نمی‌بیند اما هنرمند را به سوی خود جلب می‌کند.

هنرمندی که برای ما از آرمان‌هایش می‌گوید، همان اشتباهی را مرتکب می‌شود که این مرد طبقه متوسطی مرتکب می‌شود. آرمان او غلط و اشتباه است. او به نام این آرمان، مدعی است که مدل خود را از راه دستکاری یک موجود زندهٔ پیچیده و عمیق که به‌گونه‌ای قابل تحسین از قوانینی منظم شکل گرفته، اصلاح می‌کند. در میان به‌اصطلاح اصلاحات کذایی او، وی اثر کلی را خراب می‌کند، او به جای خلق یک اثر هنری، یک موزائیک را شکل می‌دهد. درحالی که مدل او اصلا نقصی ندارد. اگر ما آن‌چه را که نقص می‌نامیم، تصحیح کنیم، به‌آسانی چیزی را جایگزین آن‌چه طبیعت ارایه کرده است، می‌کنیم. ما موازنه و تعادل و آرامش را برهم می‌زنیم، بخش اصلاح‌شده، همیشه آن‌چیزی است که برای هارمونی و هماهنگی کل، لازم و ضروری است. در این‌جا هیچ‌گونه ناهم‌سازی وجود ندارد، بنابر قانونی که می‌گوید: همهٔ قدرت‌های کاممل، هماهنگی و هارمونی امور متضاد را در خود دارند. این قانون زندگی است. بنابراین همه‌چیز خوب است، اما ما این مطلب را تنها زمانی کشف می‌کنیم که فکر ما توانا شود؛ این هنگامی رخ می‌دهد که فکر، خود را به‌طور تجزیه‌ناپذیر و پایدار در پیوند با طبیعت قرار دهد و آن‌گاه بخشی از یک کل بزرگ و بخشی از نیروهای واحد و پیچیده می‌شود. در غیراین‌صورت آن فکر، حقیر و پست است؛ بخش جدا شده‌ای که با یک کل، که از واحدهای بی‌شمار و غیرقابل شمارشی شکل گرفته است، رقابت، مخالفت و ستیزه می‌کند.

بنابراین طبیعت، فقط راهنمایی است که دنباله‌روی از آن ضروری‌ست. طبیعت الگوی حقیقی یک تأثیر (امپرسیون) را در اختیار ما قرار می‌دهد، چرا که صورت‌های خود را در اختیار ما می‌گذارد و اگر ما با صداقت، خلوص، بی‌ریایی و صمیمیت از آن تقلید کنیم، او ابزار وحدت بخشیدن به این صورت‌ها و بیان آن‌ها را بر ما آشکار می‌سازد.

صداقت و خلوص، با وجدان باطنی و از ته دل-این‌ها پایه‌های اساسی تفکر در کار یک هنرمند هستند، اما هرگاه هنرمند به روانی و تردستی در بیان نائل شود، اغلب به جایگزینی صداقت خود با مهارت عادت می‌کند. حکم‌فرمایی مهارت، فساد و تباهی هنر است و بر دروغ بنا شده. صداقت و خلوص باوجود نقص‌های بسیار، هنوز بی‌نقص‌ترین روش است. روشی که می‌کوشد بی‌عیب باشد، معیوب‌ترین است. انسان‌های بدوی باوجود جهل و نادیده گرفتن قوانین پرسپکتیو، آثار بزرگ هنری را خلق کردند، زیرا در آفرینش آن‌ها صداقت داشتند. به نگارگری ایرانی و خشوع تحسین‌برانگیز نگارگر در برابر اشکال گیاهان و حیوانات نیز حالات افرادی که تصویر کرده، نگاه کنید. او خود را وادار کرده بود چیزها را همان‌گونه که می‌بیند تصویر کند. او چه مشتاقانه آن‌چه‌را که بدان عشق می‌ورزید نقاشی کرده است. آیا می‌توان گفت که این کار و نیز آثار بزرگ انسان‌ها بدوی فرانسوی و معماران و مجسمه‌سازان بزرگ رم بدند، چراکه قوانین پرسپکتیو را نادیده گرفته‌اند؟! آیا بارها گفته نشده که سبک آنان سبکی غیرمتمدنانه و وحشیانه است؟ برعکس، این اثر زیبای هولناکی دارد. این اثر از بیم و احترام مقدس کسانی جان می‌گیرد که از شاهکارهای طبیعت تأثیر پذیرفته بودند. این بزرگ‌ترین گواه است بر این‌که این مردان خود را جزیی ‌ از زندگی و جزیی از اسرار آن ساخته بودند.

برای بیان زندگی، ضروری است به بیان آن مشتاق باشیم. هنر مجسمه‌سازی از وجدان، دقت و اراده تشکیل شده است. اگر من اراده محکمی نمی‌داشتم، نباید اثری می‌آفریدم. (به تصویر صفحه مراجعه شود) اگر از جست‌وجو دست می‌کشیدم، کتاب طبیعی برای من جز مجموعه‌ای از حروف بی‌روح و بی‌جان نمی‌بود، یا دست‌کم معنای خود را از من دریغ می‌کرد. حال برعکس، کتاب طبیعت کتابی است که همواره درحال نو شدن است و من درحالی بدان رجوع می‌کنم که به‌خوبی می‌دانم تنها صفحات مشخصی از آن را باز نموده‌ام.در هنر تنها اکتفا به برداشت‌های شخصی، فرد را در دریافت و درک واقعی طبیعت ناتوان می‌کند. طبیعت سرشار از نیروهای ناشناخته باقی خواهد ماند.

من بی‌شک، زمانی را به سبب نقایص و کمبودهای عصر خود از دست داده‌ام.من باید بسی بیش‌از آن‌چه با آهستگی و اطناب به چنگ آوردم، می‌آموختم. اما درعین‌حال نمی باید شادی کمتری نسبت به آن‌چه در آن اوج خسران حس کرده‌ام، می‌چشیدم. و آن شادی برای من همان کار است. و آن‌دم که ساعت من فرا رسد، در طبیعت سکنی خواهم گزید، و برای هیچ‌چیز تأسف و افسوس و حسرت نخواهم داشت.

 

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.