چرا سربازان میلر حاضر بودند برای کسی که نمی‌شناختند جان بدهند در فیلم Saving Private Ryan 1998

فیلم نجات سرباز رایان (Saving Private Ryan) ساخته استیون اسپیلبرگ، فقط یک نمایش خیره‌کننده از تکنیک‌های نظامی و جلوه‌های ویژه نیست؛ بلکه در بطن خود یک پرسش اخلاقی بسیار سنگین و آزاردهنده دارد که تا پایان فیلم دست از سر مخاطب برنمی‌دارد. چرا باید جان هشت سرباز ورزیده و کارکشته برای نجات یک سرباز ساده که حتی او را نمی‌شناسند، به خطر بیفتد؟ این دوراهی اخلاقی که در جای‌جای فیلم با کلمه فوبار (Fubar) به آن اشاره می‌شود، هسته اصلی درام فیلم است. در این مقاله می‌خواهیم با نگاهی دقیق‌تر به لایه‌های روان‌شناختی، سلسله‌مراتب نظامی و ریشه‌های تاریخی، بررسی کنیم که چرا کاپیتان میلر و گروهش با وجود تمام اعتراض‌ها، در نهایت جانشان را برای غریبه‌ای به نام جیمز فرانسیس رایان فدا کردند.

۰۱

شناسنامه فیلم نجات سرباز رایان (۱۹۹۸)

کارگردان: استیون اسپیلبرگ (Steven Spielberg) – شرکت سازنده: دریم‌ورکس و پارامونت – بازیگران اصلی: تام هنکس (کاپیتان جان میلر)، مت دیمون (سرباز جیمز رایان)، تام سایزمور (گروهبان هورواث)، ادوارد برنز (سرباز ریبن)، بری پپر (سرباز جکسون)، آدام گلدبرگ (سرباز ملیش)، وین دیزل (سرباز کاپارزو) و جووانی ریبیسی (پزشک گروه، وید).

۰۲

داستان کلی و حال و هوای فیلم

داستان از روز نبرد نورماندی آغاز می‌شود؛ جایی که پس از یک کشتار وحشتناک در ساحل اوماها، خبر می‌رسد که سه برادر از خانواده رایان در جبهه‌های مختلف کشته شده‌اند. طبق سیاست بازمانده نهایی ارتش آمریکا، چهارمین برادر یعنی جیمز رایان که در جایی پشت خطوط دشمن گم شده است، باید پیدا شده و به خانه بازگردانده شود. کاپیتان میلر ماموریت می‌یابد تیمی کوچک را برای یافتن او هدایت کند. حال و هوای فیلم ترکیبی از خستگی مفرط جنگی، شک و تردیدهای اخلاقی و تلاش برای حفظ انسانیت در میان ویرانه‌های اروپای اشغالی است. فیلم با صراحت نشان می‌دهد که چطور یک دستور اداری می‌تواند به بهای خونین‌ترین تجربیات انسانی تمام شود.

۰۳

سیاست بازمانده نهایی؛ ریشه‌ای واقعی و تلخ

یکی از دلایل اصلی که این ماموریت در ارتش آمریکا شکل گرفت، واقعه‌ای واقعی مربوط به برادران سالیوان (Sullivan brothers) بود. در سال ۱۹۴۲، پنج برادر از یک خانواده در جریان غرق شدن یک کشتی جنگی همگی با هم کشته شدند. این فاجعه چنان شوکی به جامعه آمریکا وارد کرد که ارتش قانونی به نام سیاست بازمانده نهایی (Sole Survivor Policy) را وضع کرد. طبق این قانون، اگر در یک خانواده همه پسران به جز یکی در جنگ کشته می‌شدند، ارتش موظف بود آخرین بازمانده را برای جلوگیری از نابودی کامل نسل آن خانواده به پشت جبهه منتقل کند. در فیلم، جیمز رایان نماد همین قانون است. سربازان میلر اگرچه به این قانون اعتراض دارند، اما می‌دانند که این دستور از بالاترین رده‌های دولتی (ژنرال جورج مارشال) صادر شده است تا از تکرار فجایع تبلیغاتی و انسانی مانند مورد برادران سالیوان جلوگیری شود. در واقع آن‌ها نه برای یک نفر، بلکه برای اجرای قانونی که قرار بود تسلی‌بخش مادران آمریکایی باشد، می‌جنگیدند.

زنگ تفریح: تام هنکس و رازی که فاش نشد!

در تمام طول فیلمبرداری، استیون اسپیلبرگ از بازیگران خواست که درباره گذشته و شغل واقعی شخصیت کاپیتان میلر حدس بزنند، اما هیچ‌کس نمی‌دانست او در زندگی عادی چه کاره است! اسپیلبرگ معتقد بود این ابهام باعث می‌شود بازیگران حس احترام و ترس بیشتری نسبت به فرمانده خود داشته باشند. وقتی در اواسط فیلم میلر فاش می‌کند که در مدرسه معلم ادبیات بوده، شوک واقعی در چهره بازیگران دیده می‌شود. جالب‌تر اینکه وین دیزل (Vin Diesel) قبل از این فیلم عملاً گمنام بود و اسپیلبرگ بعد از دیدن یک فیلم کوتاه از او، نقش سرباز کاپارزو را مخصوصاً برای او نوشت. همچنین سربازان در طول تمرینات نظامی واقعاً از تام هنکس متنفر شده بودند چون او به عنوان لیدر گروه، برخورد بسیار جدی و خشکی داشت تا اتمسفر فرماندهی حفظ شود!

۰۴

روان‌شناسی زنجیره فرماندهی و مفهوم اطاعت

چرا سربازان اعتراض می‌کردند اما باز هم قدم به قدم جلو می‌رفتند؟ در روان‌شناسی نظامی، مفهومی به نام زنجیره فرماندهی (Chain of Command) وجود دارد که فراتر از یک ساختار اداری، یک پیوند روانی است. سربازان میلر، به ویژه ریبن که بیشترین اعتراض را داشت، در واقع به پوچ بودن ماموریت اعتراض می‌کردند نه به شخص میلر. برای آن‌ها، میلر تجسم نظم و بقا بود. در صحنه‌ای که میلر درباره تعداد افرادی که در طول جنگ از دست داده صحبت می‌کند، او توضیح می‌دهد که هر بار کسی را می‌کشد یا از دست می‌دهد، احساس می‌کند از خانه‌اش دورتر می‌شود. او با این استدلال که نجات رایان ممکن است بلیت بازگشت او به خانه باشد، ماموریت را برای خودش و تیمش درونی‌سازی می‌کند. آن‌ها نه برای رایان، بلکه برای میلر و برای تمام شدن این جهنم و بازگشت به زندگی عادی می‌جنگیدند.

۰۵

تضاد اخلاقی: ریاضیات مرگ در برابر ارزش جان انسان

فیلم یک سوال بزرگ را مطرح می‌کند: آیا جان یک نفر ارزش جان هشت نفر را دارد؟ از منظر فایده‌گرایی (Utilitarianism)، این ماموریت یک شکست مطلق است. اما اسپیلبرگ می‌خواهد نشان دهد که در جنگ، منطق ریاضی کار نمی‌کند. سربازانی مثل جکسون (تک‌تیرانداز) با نگاهی مذهبی به قضیه نگاه می‌کنند و ماموریت را بخشی از اراده الهی می‌بینند. در مقابل، ریبن نگاهی کاملاً زمینی و عصبانی دارد. او می‌گوید رایان احتمالاً یک آدم معمولی است که هیچ برتری نسبت به آن‌ها ندارد. این تضاد وقتی به اوج می‌رسد که رایان حاضر نمی‌شود دوستانش را در پل تنها بگذارد. در این لحظه است که سربازان میلر متوجه می‌شوند رایان هم مثل خودشان یک سرباز وظیفه‌شناس است، نه یک بچه لوس که به دنبال پارتی‌بازی باشد. همین تغییر دیدگاه باعث می‌شود آن‌ها در نبرد نهایی با تمام وجود از او محافظت کنند.

۰۶

جلوه‌های صوتی و القای حس بی‌پناهی

یکی از زوایای فنی نایاب فیلم، نحوه استفاده از صدا برای نشان دادن فشار روانی روی سربازان است. در طول پیاده‌روی‌های طولانی برای پیدا کردن رایان، صداهای محیطی به شدت اغراق‌شده هستند تا خستگی و حساسیت بالای سربازان را نشان دهند. صدای برخورد پوتین‌ها با گل، صدای جیرجیر تجهیزات و حتی نفس‌های سنگین بازیگران، همگی بخشی از طراحی صدای فیلم (Sound Design) هستند که حس کلافگی سربازان از این ماموریت بیهوده را به مخاطب منتقل می‌کنند. این فشار صوتی باعث می‌شود وقتی درگیری شروع می‌شود، مخاطب هم مثل سربازان حس کند که هر لحظه ممکن است از کوره در برود. گری رایدستروم، طراح صدای فیلم، عمداً از صداهای تیز و آزاردهنده استفاده کرد تا نشان دهد این هشت نفر چقدر تحت فشار هستند که جانشان را برای غریبه‌ای فدا کنند که حتی نمی‌دانند زنده است یا نه.

۰۷

ارتباط با مفهوم برادری در جبهه (Combat Brotherhood)

در علوم اجتماعی، پدیده‌ای به نام پیوند اولیه (Primary Group Tie) وجود دارد که توضیح می‌دهد چرا سربازان در جنگ به جای شعارهای میهن‌پرستانه، برای بغل‌دستی‌شان می‌جنگند. در فیلم نجات سرباز رایان، این پیوند بین اعضای گروه میلر بسیار قوی است. وقتی یکی از آن‌ها (مانند کاپارزو یا وید) کشته می‌شود، خشم باقی اعضا نه متوجه دشمن، بلکه متوجه ماموریتی می‌شود که آن‌ها را به آنجا کشانده است. با این حال، همین پیوند برادری است که باعث می‌شود آن‌ها میلر را تنها نگذارند. آن‌ها برای رایان نمی‌جنگند، آن‌ها برای اینکه پشت برادرانشان را خالی نکنند، در ماموریت باقی می‌مانند. میلر به خوبی می‌داند که اگر انسجام گروه از بین برود، همه آن‌ها طعمه دشمن خواهند شد؛ بنابراین او از قدرت رهبری‌اش استفاده می‌کند تا این خشم را به سمت انجام ماموریت هدایت کند.

زنگ تفریح: وقتی مت دیمون «زیادی» محبوب بود!

نکته خنده‌دار پشت صحنه اینجاست که مت دیمون در زمان فیلمبرداری به تازگی جایزه اسکار را برای فیلم ویل هانتینگ خوب (Good Will Hunting) برده بود و بسیار مشهور شده بود. اسپیلبرگ می‌خواست سرباز رایان یک چهره ناشناخته و معمولی داشته باشد، اما دیمون ناگهان به یک سوپراستار تبدیل شد. برای اینکه بازیگران دیگر (تام هنکس و بقیه) واقعاً نسبت به او حس دوری و غریبگی داشته باشند، اسپیلبرگ اجازه نداد مت دیمون در اردوگاه تمرینی سخت ارتش که بقیه بازیگران در آن حضور داشتند، شرکت کند. وقتی دیمون روز اول فیلمبرداری وارد صحنه شد، بقیه بازیگران که هفته‌ها در گل و لای تمرین کرده بودند و حسابی از خستگی کلافه بودند، واقعاً از قیافه تمیز و سرحال دیمون بدشان می‌آمد! این حس ناراحتی واقعی در فیلم کاملاً مشهود است و به واقع‌گرایی رابطه آن‌ها کمک کرد.

۰۸

تحلیل شخصیت آپهام؛ نماد وجدان یا بزدلی؟

سرباز آپهام (Upham) که به عنوان مترجم به گروه ملحق شد، تنها کسی است که از ابتدا با نگاهی آکادمیک و انسانی به جنگ می‌نگرد. او کسی است که میلر را متقاعد می‌کند سرباز آلمانی را رها کند؛ تصمیمی که بعداً منجر به مرگ خود میلر می‌شود. حضور آپهام در گروه، وزن اخلاقی ماموریت را سنگین‌تر می‌کند. او نماینده مخاطبی است که از دور به جنگ نگاه می‌کند و فکر می‌کند قوانین انسانی همیشه باید اجرا شوند. اما فیلم با بی‌رحمی نشان می‌دهد که در میدان نبرد، جایی که هشت نفر باید برای یک نفر بمیرند، اخلاقیات سنتی فرو می‌ریزد. شکست روانی آپهام در پایان فیلم و در نهایت شلیک او به سرباز آلمانی، نشان‌دهنده فروپاشی تمام ایده‌آل‌هایی است که گروه میلر برای حفظ آن‌ها تلاش می‌کردند. او تلخ‌ترین پاسخ را به سوال «چرا جان بدهیم» می‌دهد: چون در جنگ، منطقی وجود ندارد.

۰۹

بازتاب در رسانه‌ها؛ نجات سرباز رایان به مثابه یک معیار

بعد از اکران این فیلم، عبارت «نجات سرباز رایان» وارد فرهنگ لغت رسانه‌ها شد. هرگاه دولتی برای نجات یک شهروند یا سرباز، هزینه‌ای گزاف (چه مالی و چه جانی) پرداخت می‌کرد، رسانه‌ها به این فیلم ارجاع می‌دادند. این فیلم باعث شد بحث‌های جدی در مورد ارزش تبلیغاتی عملیات‌های نجات در برابر ارزش جان سربازان شکل بگیرد. مستندهای زیادی ساخته شد که نشان داد در طول تاریخ، عملیات‌های مشابهی انجام شده که هدف اصلی آن‌ها نه نجات یک فرد، بلکه تقویت روحیه ملی در پشت جبهه بوده است. اسپیلبرگ با هوشمندی نشان داد که میلر و گروهش ابزارهای یک ماشین بزرگتر هستند که برای آن‌ها جان انسان‌ها فقط اعدادی روی کاغذ است، اما برای خود سربازان، هر قطره خون معنای متفاوتی دارد.

۱۰

شایستگی (Earn It)؛ کلماتی که سرنوشت رایان را رقم زد

دیالوگ نهایی میلر به رایان، یعنی «این را به دست بیاور» یا «لیاقتش را داشته باش» (Earn this)، کلید پاسخ به سوال مقاله است. سربازان میلر جان دادند چون معتقد بودند اگر قرار است این ماموریت بیهوده نباشد، رایان باید بقیه زندگی‌اش را به شکلی معنادار سپری کند. این یک قرارداد نانوشته بین آن‌ها بود. آن‌ها جانشان را دادند تا رایان «فرصتی» برای زندگی داشته باشد که آن‌ها از دست داده بودند. در پایان فیلم، وقتی رایان سالخورده را بر سر مزار میلر می‌بینیم که می‌پرسد «آیا من مرد خوبی بوده‌ام؟»، متوجه می‌شویم که او تمام عمرش را زیر سایه آن هشت نفر زندگی کرده است. این سنگینیِ بارِ نجات یافتن، پاسخ نهایی به فداکاری گروه میلر است؛ آن‌ها جان دادند تا یک انسان بتواند بار دیگر به انسانیت معنا ببخشد.

۱۱

سوءبرداشت‌ها درباره نقش مادر رایان

بسیاری فکر می‌کنند این ماموریت صرفاً به خاطر دلسوزی برای مادر رایان بود. اما در واقعیتِ سیاسی جنگ، ارتش‌ها به شدت از نامه‌های اعتراضی خانواده‌ها و فشار افکار عمومی می‌ترسیدند. مرگ چهار برادر در یک هفته می‌توانست به یک فاجعه ملی تبدیل شود و اعتماد خانواده‌های آمریکایی به ارتش را از بین ببرد. بنابراین ارتش با فرستادن هشت سرباز، در واقع داشت از برند و اعتبار خودش محافظت می‌کرد. میلر به عنوان یک مرد باهوش، این موضوع را می‌دانست اما برای اینکه سربازانش را متقاعد کند، ترجیح داد روی جنبه انسانی (نجات پسرِ یک مادر) تمرکز کند تا جنبه سیاسی. این یکی از بزرگترین دروغ‌های مصلحت‌آمیز در سینماست که برای حفظ بقای گروه گفته می‌شود.

۱۲

ارتباط با فلسفه اگزیستانسیالیسم در میدان نبرد

از نگاه اگزیستانسیالیستی (Existentialism)، جهان و به ویژه جنگ، پوچ و بی‌معناست. در چنین دنیایی، انسان‌ها باید خودشان به زندگی‌شان معنا بدهند. کاپیتان میلر با پذیرش این ماموریت غیرمنطقی، در واقع دارد به وجود خودش در میان هرج و مرج نازی‌ها معنا می‌دهد. او می‌توانست تمرد کند، اما با انجام ماموریت، او «عاملیت» خود را حفظ می‌کند. سربازان او هم در نهایت به این نتیجه می‌رسند که اگر قرار است در این جنگ بمیرند، بهتر است برای هدفی (هرچند عجیب) بمیرند تا اینکه بدون هیچ دلیلی در یک خندق کشته شوند. این تلاش برای یافتن معنا در دل پوچی، همان چیزی است که باعث می‌شود آن‌ها تا آخرین لحظه در کنار رایان بمانند و پل را حفظ کنند.

سوالات متداول (Smart FAQ)

۱. آیا واقعاً در جنگ جهانی دوم قانونی برای بازگرداندن برادران بازمانده وجود داشت؟
بله، این قانون بعد از فاجعه برادران سالیوان در سال ۱۹۴۲ تصویب شد تا از کشته شدن تمام فرزندان یک خانواده جلوگیری شود. البته در واقعیت، سرباز بازمانده معمولاً به خدمت در مناطق امن گماشته می‌شد نه اینکه بلافاصله مرخص شود. ارتش آمریکا هنوز هم نسخه‌های مدرنی از این قانون را برای شرایط خاص خانوادگی اجرا می‌کند. این سیاست بیش از آنکه جنبه نظامی داشته باشد، دارای ابعاد عاطفی و تبلیغاتی برای حفظ روحیه خانواده‌های سربازان است.
۲. چرا ریبن در طول ماموریت بیش از بقیه اعتراض می‌کرد؟
ریبن نماینده منطقِ زمینی و واقع‌بینانه سربازانی است که هیچ ایده‌آل‌گرایی خاصی در جنگ نمی‌بینند و فقط می‌خواهند زنده بمانند. او احساس می‌کرد که زندگی خودش و دوستانش فدای یک نمایش تبلیغاتی شده است که هیچ تاثیری در روند پیروزی جنگ ندارد. اعتراض‌های او باعث شد که میلر مجبور شود لایه‌های درونی شخصیتش را برای گروه فاش کند تا آن‌ها را متحد نگه دارد. در نهایت، ریبن تنها کسی است که تا پایان زنده می‌ماند و شاهد مرگ تمام دوستانش برای نجات رایان است.
۳. نقش گروهبان هورواث در متقاعد کردن تیم چه بود؟
هورواث به عنوان دست راست میلر، نقش پل ارتباطی بین فرمانده و سربازانِ معترض را بازی می‌کرد. او کسی بود که وقتی ریبن قصد تمرد داشت، با کشیدن اسلحه نظم را برقرار کرد و به آن‌ها یادآوری کرد که سرباز هستند. هورواث به ماموریت به چشم یک وظیفه نگاه نمی‌کرد، بلکه به میلر اعتماد مطلق داشت و می‌دانست او خیر و صلاح گروه را می‌خواهد. او تجسم وفاداری نظامی سنتی است که حتی در بدترین شرایط هم شک به دلش راه نمی‌دهد.
۴. آیا سرباز رایان واقعاً لایق این همه فداکاری بود؟
فیلم پاسخ به این سوال را به عهده مخاطب می‌گذارد، اما رایان با ماندن در کنار دوستانش برای دفاع از پل، ثابت کرد که مردی باشرافت است. اگر او بلافاصله با میلر باز می‌گشت، احتمالاً منفورترین شخصیت فیلم می‌شد، اما او هم مثل بقیه حاضر به فرار نشد. شایستگی او نه در نام خانوادگی‌اش، بلکه در تصمیمی بود که در لحظه حساس نبرد گرفت تا پشت رفقایش را خالی نکند. این انتخاب او بود که باعث شد میلر در لحظات آخر احساس کند ماموریتش بیهوده نبوده است.
۵. چرا میلر شغل معلمی خود را در میانه ماموریت فاش کرد؟
او این کار را برای متوقف کردن یک نزاع داخلی خونین بین هورواث و ریبن انجام داد تا تمرکز گروه را برگرداند. فاش کردن این راز، میلر را از یک «فرمانده نظامی» به یک «انسان معمولی» تبدیل کرد که همه می‌توانستند با او همذات‌پنداری کنند. این حرکت باعث شد سربازان بفهمند او هم مثل آن‌ها آرزوی بازگشت به زندگی ساده‌اش را دارد و فقط برای وظیفه اینجا نیست. این لحظه، نقطه عطف روانی فیلم برای اتحاد دوباره گروه بود که باعث شد آن‌ها ماموریت را ادامه دهند.
۶. آیا ارتش آلمان در فیلم به درستی تصویر شده است؟
آلمان‌ها در این فیلم بیشتر به عنوان یک نیروی مرگبار و بی‌چهره نشان داده شده‌اند تا تضاد بین انسانیت گروه میلر و ماشین جنگی دشمن برجسته شود. البته شخصیت «استیم‌بوت ویلی» (سرباز آلمانی آزاد شده) نشان می‌دهد که دشمن هم می‌تواند وجوه انسانی و البته فریبکارانه داشته باشد. فیلم عمداً از نمایش عمق شخصیتی دشمن خودداری کرده تا تمرکز اصلی بر روی درام داخلی گروه میلر و دوراهی اخلاقی آن‌ها باقی بماند. این رویکرد به فیلم کمک کرد تا حس بی‌پناهی سربازان آمریکایی در خاک غریبه را بهتر القا کند.
۷. پیام نهایی فیلم درباره فداکاری در جنگ چیست؟
پیام فیلم این است که فداکاری در جنگ همیشه منطقی نیست، اما می‌تواند به زندگی‌های دیگر معنا ببخشد. نجات سرباز رایان می‌گوید که هیچ جانی بر جان دیگر برتری ندارد، اما گاهی انتخاب‌های سخت، جوهره انسانیت ما را تعریف می‌کنند. فداکاری گروه میلر در واقع سرمایه‌گذاری روی آینده‌ای بود که خودشان هرگز ندیدند اما رایان آن را زندگی کرد. این فیلم ستایشی از گمنامانی است که جانشان را برای اصولی فدا کردند که شاید هرگز به طور کامل درکشان نکردند.

جمع‌بندی نهایی

فیلم نجات سرباز رایان با طرح پرسش «چرا ۸ برای ۱؟»، ما را به چالش می‌کشد تا درباره ارزش زندگی و مفهوم وظیفه بازنگری کنیم. سربازان میلر نه از روی عشق به رایان، بلکه به خاطر ترکیبی از اطاعت نظامی، پیوند برادری با فرمانده‌شان و در نهایت، تلاشی برای یافتن معنا در میان مرگ و میر، به این ماموریت تن دادند. آن‌ها با فداکاری خود، به رایان بدهیِ سنگینی دادند که او کل زندگی‌اش را صرف بازپرداخت آن با «خوب بودن» کرد. این اثر استیون اسپیلبرگ یادآوری می‌کند که در تاریک‌ترین لحظات تاریخ، گاهی یک ماموریت غیرمنطقی می‌تواند تنها راه برای حفظ شعله کوچک انسانیت باشد. نجات رایان، در واقع نجاتِ امید به این بود که فداکاری هنوز معنایی دارد.

به نظر شما جان هشت نفر می‌ارزید؟

این دوراهی اخلاقی دهه‌هاست که ذهن بینندگان این فیلم را درگیر کرده است. اگر شما جای کاپیتان میلر بودید، آیا این دستور را اجرا می‌کردید یا تمرد؟ به نظر شما آیا شخصیت رایان در انتهای فیلم توانست «لیاقت» این فداکاری را ثابت کند؟ نظرات و تحلیل‌های شخصی خود را در بخش کامنت‌ها با ما به اشتراک بگذارید تا درباره این چالش بی‌پایان گفتگو کنیم.

دکتر علیرضا مجیدی
دکتر علیرضا مجیدی
پزشک، نویسنده و بنیان‌گذار وبلاگ «یک پزشک»
دکتر علیرضا مجیدی، نویسنده و بنیان‌گذار وبلاگ «یک پزشک».
با بیش از ۲۰ سال نویسندگی «ترکیبی» مستمر در زمینهٔ پزشکی، فناوری، سینما، کتاب و فرهنگ.
باشد که با هم متفاوت بیاندیشیم!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
[wpcode id="260079"]