فیلم داستان عامه‌پسند – معرفی و بررسی و نقد – Pulp Fiction (1994)

0

کارگردان: کوئنتین تارانتینو

فیلمنامه‌نویس: راجر آواری، کوئنتین تارانتینو

سال تولید: ۱۹۹۴

داستان عامه‌پسند Pulp Fiction یک فیلم جنایی آمریکایی محصول ۱۹۹۴ به نویسندگی و کارگردانی کوئنتین تارانتینو است که آن را با راجر آواری طراحی کرده است. این فیلم با بازی جان تراولتا، ساموئل ال جکسون، بروس ویلیس، تیم راث، وینگ ریمز و اوما تورمن، چندین داستان جنایی در لس آنجلس، کالیفرنیا را روایت می‌کند. این عنوان به مجلات عمومی و رمان‌های جنایی پرطرفدار در اواسط قرن بیستم اشاره دارد که به خاطر خشونت گرافیکی و دیالوگ‌های تندشان شهرت دارند.

تارانتینو در سال‌های ۱۹۹۲ و ۱۹۹۳ Pulp Fiction را نوشت که شامل صحنه‌هایی بود که آواری در ابتدا برای True Romance (1993) نوشت. طرح آن خارج از ترتیب زمانی رخ می‌دهد.

پالپ فیکشن برنده نخل طلای جشنواره فیلم کن در سال ۱۹۹۴ شد و موفقیت بزرگی از نظر منتقدان و تجاری بود. این فیلم در شصت و هفتمین دوره جوایز اسکار، از جمله بهترین فیلم، نامزد هفت جایزه شد و برنده بهترین فیلمنامه اصلی شد. نامزدی جایزه اسکار تراولتا، جکسون و تورمن را به ارمغان آورد و باعث رونق شغلی آن‌ها شد. توسعه، بازاریابی، توزیع و سودآوری آن تأثیر گسترده‌ای بر سینمای مستقل داشت.

پالپ فیکشن به طور گسترده به عنوان شاهکار تارانتینو در نظر گرفته می‌شود، با تحسین خاصی برای فیلمنامه‌نویسی آن. خود انعکاسی، ساختار نامتعارف، و ادای احترام و پاستیچ گسترده باعث شده است که منتقدان آن را به عنوان سنگ محک فیلم پست مدرن توصیف کنند.

در سال ۲۰۰۸، اینترتینمنت ویکلی آن را به عنوان بهترین فیلم از سال ۱۹۸۳ معرفی کرد و در فهرست بسیاری از منتقدان از بهترین فیلم‌هایی که تا کنون ساخته شده است ظاهر شده است.


هیتمن‌هایی به نام‌هاا جولز وینفیلد و وینسنت وگا به آپارتمانی می‌رسند تا کیفی برای رئیس‌شان، گانگستری به نام مارسلوس والاس، از شریک تجاری، برت، بگیرند. پس از اینکه وینسنت محتویات کیف را بررسی می‌کند، ژول به یکی از همکاران برت تیراندازی می‌کند. او بخشی از کتاب مقدس را اعلام می‌کند و او و وینسنت برت را به دلیل تلاش برای عبور از مارسلوس می‌کشند. آن‌ها کیف را به نزد مارسلوس می‌برند و منتظر می‌مانند تا بوچ کولیج به بوکسور رشوه بدهد تا در مسابقه آینده خود شیرجه بزند.

روز بعد، وینسنت از فروشنده مواد مخدر خود، لنس، هروئین می‌خرد. او تیراندازی می‌کند و میراند تا با همسر مارسلوس، میا، ملاقات کند، زیرا موافقت کرده است تا زمانی که مارسلو در خارج از شهر است، او را اسکورت کند. آن‌ها در رستوران جک رابیت اسلیم، رستورانی با مضمون دهه ۱۹۵۰، غذا می‌خورند و در یک مسابقه چرخش شرکت می‌کنند، سپس به خانه بازمی گردند. در حالی که وینسنت در حمام است، می‌ا هروئین او را پیدا می‌کند و آن را با کوکائین اشتباه می‌گیرد. او از اوردوز رنج می‌برد. وینسنت با عجله او را به خانه لنس می‌برد و در آنجا با تزریق آدرنالین به قلبش او را زنده می‌کنند. وینسنت می‌ا را به خانه‌اش ر‌ها می‌کند و آن دو توافق می‌کنند که هرگز درباره این حادثه به مارسلوس نگویند.

بوچ پول رشوه را روی خودش شرط می‌بندد و مارسلوس را دو برابر می‌کند و در مسابقه پیروز می‌شود اما به طور تصادفی حریف خود را نیز می‌کشد. او که می‌داند مارسلوس قاتل‌هایی را به دنبال او می‌فرستد، آماده می‌شود تا با دوست دخترش، فابین، فرار کند، اما متوجه می‌شود که او فراموش کرده است ساعت طلایی را که از طریق خانواده‌اش به او داده شده، بسته‌بندی کند. در بازگشت به آپارتمان خود برای بازیابی آن، متوجه یک MAC-10 سرکوب شده روی پیشخوان آشپزخانه می‌شود و صدای آب توالت را می‌شنود. وقتی وینسنت از حمام خارج شد، بوچ به او شلیک کرد و او را ترک کرد.

وقتی مارسلوس بوچ را در چراغ راهنمایی توقف کرد، بوچ ماشینش را به او کوبید و هر دوی آن‌ها مجروح و گیج شدند. هنگامی که مارسلوس به هوش می‌آید، به بوچ شلیک می‌کند و او را در یک مغازه رهنی تعقیب می‌کند. بوچ دست برتر را به دست می‌آورد و می‌خواهد به مارسلوس شلیک کند، اما صاحب مغازه، می‌نارد، آن‌ها را با اسلحه دستگیر می‌کند و آن‌ها را در زیرزمین می‌بندد و دهانش را می‌زند. می‌نارد و همدستش زد، مارسلوس را به اتاق دیگری می‌برند و شروع به تجاوز به او می‌کنند و “گیمپ” – یک چهره ساکت در لباس اسارت – را ر‌ها می‌کنند تا مراقب بوچ باشد. بوچ شل می‌شود و گیمپ را بیهوش می‌کند. به جای فرار، او تصمیم می‌گیرد مارسلوس را نجات دهد و خود را با یک کاتانا از گروفروشی مسلح می‌کند. او می‌نارد را می‌کشد و مارسلوس را آزاد می‌کند که با تفنگ ساچمه‌ای می‌نارد به زید شلیک می‌کند. مارسلوس به بوچ اطلاع می‌دهد که آن‌ها با هم هستند و به هیچ کس در مورد تجاوز جنسی نگویند و برای همیشه لس آنجلس را ترک کنند. بوچ فابین را سوار هلی کوپتر زد می‌کند و آن‌ها سوار می‌شوند.

پیش از این، پس از اینکه وینسنت و جولز برت را در آپارتمانش کشتند، مرد دیگری از حمام بیرون می‌آید و به سمت آن‌ها شلیک می‌کند، اما هر شلیک از دست می‌رود. ژول و وینسنت پس از بررسی مختصر خود برای زخم، او را با شلیک گلوله کشتند. ژولز در حالی که با ماروین همکار برت دور می‌شد، اقرار می‌کند که زنده ماندن آن‌ها یک معجزه بود، که وینسنت با آن مخالفت می‌کند. وینسنت به طور تصادفی به صورت ماروین شلیک می‌کند و او را می‌کشد و وینسنت، جولز و داخل خودرو را در روز روشن غرق در خون می‌کند. آن‌ها ماشین را در خانه دوست جولز، جیمی، پنهان می‌کنند، که از آن‌ها می‌خواهد قبل از اینکه همسرش، بانی به خانه بیاید، با این مشکل برخورد کنند. مارسلوس یک نظافتچی به نام وینستون ولف را می‌فرستد که به جولز و وینسنت دستور می‌دهد تا ماشین را تمیز کنند، جسد را در صندوق عقب پنهان کنند، لباس‌های خون آلودشان را دور بریزند و ماشین را به انبار زباله ببرند.

در یک غذاخوری، ژول به وینسنت می‌گوید که قصد دارد از زندگی جنایتکارانه خود بازنشسته شود، زیرا متقاعد شده است که زنده ماندن “معجزه آسای” آن‌ها در آپارتمان نشانه مداخله الهی است. در حالی که وینسنت در حمام است، یک زوج به نام‌های «کدو تنبل» و «هانی بانی»، رستوران را نگه می‌دارند و کیف مارسلوس را می‌خواهند. ژول با محتویاتش حواس کدو تنبل را پرت می‌کند و سپس بر او چیره می‌شود و او را زیر اسلحه نگه می‌دارد. هانی بانی هیستریک می‌شود و اسلحه خود را به سمت ژول می‌گیرد. وینسنت با اسلحه‌اش برمی‌گردد، اما جولز اوضاع را خنثی می‌کند. او متن کتاب مقدس را تلاوت می‌کند، درباره زندگی جنایتکارانه خود اظهار دوگانگی می‌کند و به دزدان اجازه می‌دهد پول نقد او را بگیرند و بروند. ژول و وینسنت با کیف در دست از ناهارخوری خارج می‌شوند.

دیالوگ

مونولوگ اول)

آدمکشی با نام جولز وینفید (ساموئل ال جکسون) یکی از اشخاصی که مورد غضبِ رئیس‌اش قرار گرفته را گیر انداخته و ابتدا او را شماتت می‌کند که چرا به رئیس‌اش نارو زده و بعد سؤالی از او می‌پرسد و حرفش را ادامه می‌دهد.

جولز وینفیلد (ساموئل ال جکسون):

انجیل می‌خونی بِرِت؟ خب … من یه قسمتش رو حفظ کردم که با شرایط الآن همخونی داره. جزقیل ۲۵:۱۷. «مسیر مرد درستکار از همه جهت‌ها تحت هجوم بی‌عدالتی افراد خودخواه و ستمگریِ افراد شرور می‌باشد … آمرزیده آن است که با نیت خوب و پاک همچون چوپانی ضعفا را از دره تاریکی عبور دهد، براستی که او امین برادران خویش و یابنده کودکان گمشده است … و من آنان که بخواهند برادرانم را با کینه‌توزی و خشم‌های آتشین مسموم بدارند نابود خواهم کرد. و هنگامی که از آنان انتقام می‌گیرم خواهی دانست که نام من خداوند است (به او شلیک می‌کند).

مونولوگ دوم)

بوچ (بروس ویلیس) بخاطر می‌آورد که در کودکی (چندلر لینداور) پدرش در اردوگاه نظامی کشته شده است، مادرش وارد اتاق می‌شود و کاپیتان کونز (کریستوفر واکن) که در اردوگاه همراه پدر او بوده را معرفی می‌کند، کاپیتان نزدیک می‌آید و روی صندلی می‌نشیند و با او صحبت می‌کند.

کاپیتان کونز (کریستوفر واکن):

سلام مرد کوچولو، پسر … چیزای زیادی دربارت شنیدم، می‌دونی … من دوستِ صمیمیِ پدرت بودم، پنج سالِ تموم من و پدرت تو جنگ هانویی کنار هم بودیم … خوشبختانه، خودت اون شرایط رو هیچوقت تجربه نمی‌کنی ولی وقتی دو نفر مثل من و پدرت توی اون شرایط با هم باشن، اونم واسه یه مدت طولانی … مسئولیت‌های خاصی رو نسبت به همدیگه قبول می‌کنن، اگه من اون کسی بودم که … مرده بودم، الآن پدرت داشت با پسر من “جیم” صحبت می‌کرد ولی شرایط جوری شد که الآن من دارم با تو صحبت می‌کنم، بوچ … یه چیزی برات دارم (صندلی را به خود نزدیک می‌کند و می‌نشیند و ساعتی قدیمی را به بوچ نشان می‌دهد) این ساعت … توسط پدر پدربزرگت توی جنگ جهانی اول از یه فروشگاه توی ناکسویلِ تنسی خریداری شد، این ساعت توسط اولین جایی که ساعت مچی تولید می‌کرد ساخته شده … تا اون موقع همه فقط ساعت جیبی داشتن … این ساعت توسط سرجوخه ارین کولیج درست روزی که عازم پاریس بود خریداری شد، این ساعتیِ که پدر پدربزرگت توی جنگ همراه داشت و تمام روزهایی که توی اون جنگ می‌جنگید اینو به دستش می‌بست … و وقتی که دوران خدمتش تو ارتش تموم شد برگشت خونه پیش مادر مادربزرگت، ساعت رو درآورد، گذاشت توی یه قوطیِ قهوه قدیمی و بهش دست نزد تا وقتی پدربزرگت دان کولیج از طرف کشورش برای انجام وظیفه فراخوانده شد تا اون طرفِ دریاها دوباره به جنگ آلمانی‌ها بره، این بار اسمش جنگ جهانی دوم بود. پدر پدربزرگت اینو به پدربزرگت داد تا براش خوش‌شانسی بیاره، متأسفانه شانس دان به اندازه پدرش خوب نبود. «دان» یه تفنگدار نیروی دریایی بود و همراه با هم‌رزماش تو نبردِ جزیرهٔ «وِیک» کشته شد، پدربزرگت با مرگ روبرو بود، خودشم اینو می‌دونست، هیچکدوم از اون جوونک‌ها حتا تصور این رو نداشتن که زنده از اون جزیره برن بیرون، واسه همین سه روز قبل از اینکه ژاپنی‌ها جزیره رو تسخیر کنن، پدربزرگت از یه تفنگدارِ بخش حمل و نقل نیروی هوایی که اسمش «ویناکی» بود و اولین بار بود که در عمرش اونو ملاقات می‌کرد خواست تا به پسرِ تازه به دنیا اومده‌اش که می‌دونست هیچوقت نمی‌تونه ببینتش این ساعت طلایی رو برسونه. سه روز بعد پدربزرگت مُرد ولی «ویناکی» به قولش عمل کرد. وقتی که جنگ تموم شد خودش رو به مادربزرگت رسوند و به پدر خردسالت ساعتِ طلایی پدرش رو رسوند … این ساعت رو (ساعت را بالا می‌آورد و مکثی طولانی می‌کند) این ساعت وقتی پدرت توی «هانویی» تیر خورد به دستش بود … اسیر شد و توی یه اردوگاه ویتنامی زندانی شد … می‌دونست اگه ویتنامی‌ها این ساعت رو ببینن ازش می‌گیرن و دیگه نمی‌بیننش، پدرت این ساعت رو حقِ تو می‌دونست. خودش لعنت می‌فرستاد اگه می‌گذاشت دست کثیفِ اونا به حق پسرش بخوره. خب پس … این ساعت رو جایی قایم کرد که فکر می‌کرد چیزی به اندازه این رو می‌شه اونجا قایم کرد … توی مقعدش، پنج سال ازگار این ساعت رو توی مقعدش قایم می‌کرد تا اینکه اسهال خونی گرفت و مُرد … و این ساعت رو داد به من. خب منم به سختی این تیکه فلز رو دو سال تموم توی مقعدم نگه داشتم … تا اینکه بعد از هفت سال پیش خونه و خانواده‌ام برگشتم و حالا وقتیه که مرد کوچولو … من این ساعت رو می‌دمش به تو.

 

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.