مقایسه تطبیقی لیلی و مجنون نظامی گنجوی با رنج های ورتر جوان گوته

0

سونیا میرزایی

کارشناس ارشد ارتباط تصویری دانشکده هنر و معماری دانشگاه آزاد اسلامی

دکتر امیراشرف آریانپور

دانشیار گروه موسیقی دانشکده هنر و معماری دانشگاه آزاد اسلامی

چکیده

هدف اصلی این نوشتار، تحلیل و بررسی دو منظومه لیلی و مجنون نظامی گنجوی و رنج های ورتر جوان یوهان ولفگانگ فن گوته و یافتن نقاط اختلاف و اشتراک آنها است. در این مقاله و در بخش نخست آن، با تأکید بر ساختار روایی داستان، نشان دادیم که مثنوی شهربند گنجه (در حدود ۴۷۰۰ بیت) و شاهکار گوته (۸۶ نامه) در سه بخش برون متنی، زایش، کمال و اوج از دیدگاه زمانی زمینه ای مشترک داشته، هر دو سراینده به یک شیوه صحنه سازی کرده و سوگنامه ای غیر اپیزودیک آفریده اند. در بخش دوم، با توجه به این ارتباط ها و با تکیه بر مکتب آمریکایی در ادبیات تطبیقی، به شناسایی درون متنی نیروهای فرهنگی و شخصیت شناسی قهرمانان داستان پرداخته ایم.

می توان گفت عشق عرفانی یکی از دست مایه های اصلی داستان هردو نویسنده است. به علاوه، فرهنگ وتعصبات فرهنگی کلیدی ترین نکته در قلم فرسایی هر دو گوینده می باشد.

۱- مقدمه

عاشقی و شاعری چنان با یکدیگر آمیخته اند که عشق را مرتبه کمال روح و فکر ادبی بشر و شعر را خطبه فصیح و زبان دار عشق تعبیر می کنند. در حقیقت، عشق در طول قرنها عرصه را چنان بر سایر افکار و احساسات بشری تنگ ساخت که دیوان بسیاری از شاعران و عارفان جهان چیزی جز بیان رموز عشق و آیین دلبندی نیست. از این میان، نظامی گنجوی (قرن ششم) که یکی از بزرگترین شاعران جهان ایرانی است، با منظومه لیلی و مجنون و یوهان ولفگانگ فن گوته ۱ که از اروپای قرن هجدهم و از دنیای آلمانی زبانان برآمده با رمان رنج های ورتر جوان ۲‌ (۸۶‌ نامه)، داستان عشق را چنان به تصویر کشیده اند که تأثیر آن بر ادبیات ایرانی و آلمانی کاملا مشهود است. بنابراین، ادبیات هر ملتی چه به معنی عام و چه به معنی خاص نماینده و آیینه تمام نمای فرهنگ آن ملت است و فهم درست ادبی، آنگاه حاصل می شود که متن ادبی در برابر دیگر متون بررسی شده و به بوته تحلیل و تطبیق سپرده شود. از اینرو و به یاری ادبیات تطبیقی ۳ که چشم اندازی ست به فرهنگ های مختلف؛ با شیوه ای روشمند به بررسی تلاقی ادبیات در زبانهای مختلف و روابط پیچیده آن پرداخته (کفافی، ۱۳۸۲: ۴۲) و با تأکید بر جنبه های مختلف ذوقی و هنری، وجوه اشتراک و اختلاف آنها را نشان می دهیم (عبود و دیگران، ۲۰۰۱: ۳۲ و

۹۲). به این منظور، رهیافت و مسأله اصلی این جستار، پرده برداشتن از چگونگی نمود این مضامین و وجوه تشابه و تفاوت در کلام این دو گوینده است.

۱-۲- پرسش، فرضیه، مواد و روش پژوهش

پرسش های پژوهش:

۱. سیر روایی داستان و مراحل عشق در منظومه دو شاعر چگونه طراحی شده است؟

۲. بر اساس مکتب آمریکایی ۴ ادبیات تطبیقی، این دو منظومه چه شباهت ها و چه تفاوت هایی دارند؟

فرضیه های پژوهش:

۱. هر دو نویسنده سیر روایی داستان و مراحل عشق را از دیدگاه زمانی، در سه بخش برون متنی. الف: (زایش) بهار زندگانی (طفولیت) بهار طبیعت، ب: کمال (تابستان)، ج: اوج (مرگ) برگ ریزخزان و سرمای خاک (پاییز و زمستان)، شرح داده اند.

۲. هر دو گوینده، با استفاده از این مضامین و حول محور عشق شیفتگی، درونمایه عشق عرفانی، کهن الگوی ۵ پدر و پسر عقده ادیپ (Oedipus complex)، فرهنگ و فرایند فردیت، نقاط اشتراک و اختلاف را نشان داده اند.

مواد و روش پژوهش:

– مواد اصلی این تحقیق عبارتند: از دفتر شعر نظامی گنجوی (منظومه لیلی و مجنون) و رمان رنج های ورتر جوان گوته (فارسی و آلمانی).

– روش این پژوهش توصیفی و تحلیلی با رویکرد تطبیقی – تقابلی است.

۱-۳- پیشینه پژوهش

تا کنون پیرامون منظومه های عاشقانه نظامی مطالعات تطبیقی گوناگونی صورت پذیرفته است.۶ در ایران، تنها اثری که به بررسی زندگی و آثار سخن سرای شهیر آلمانی، گوته، پرداخته، کتاب زندگی و آثار گوته اثر پرویز پرویزفر است. متأسفانه در ایران این شاعر عالی قدر را بیشتر با دیوان غربی  شرقی او می شناسند؛ اما او آثار ارزشمند دیگری چون رنج های ورتر جوان، ایفی ژنی، ۷ اگمنت، ۸ تاسو ۹ و فاوست ۱۰ را نیز نوشته که هر یک از شهرت به سزایی در جهان برخوردارند. این مقاله نخستین پژوهش پیرامون وجوه اشتراک و اختلاف لیلی و مجنون و رنج های ورتر جوان ۱۱ از منظر ادبیات تطبیقی است.

۲- بحث

۱۲

۲-۱- نظامی گنجوی (لیلی و مجنون)

نظامی از شاعرانی است که بی شک باید او را در شمار ارکان شعر و ادب فارسی و از استادان مسلم این زبان دانست. اگرچه داستان سرایی در زبان فارسی به وسیله نظامی شروع نشد، لیکن تنها شاعری که تا پایان قرن ششم توانست این نوع از شعر، یعنی شعر تمثیلی (Dramatique) را در زبان فارسی به حد اعلای تکامل برساند، نظامی است (صفا،

۱۳۸۱: ۸۰۷). سومین منظومه یا بهتر بگوییم سوگنامه نظامی، لیلی و مجنون، ۱۳ داستانی است یک پارچه و سراسر غم درباره پسر و دختری جوان با عشقی شورانگیز که از داستانهای قدیم عرب بوده است.۱۴ این داستان تنها منظومه غیر اپیزودیک نظامی است و از لحاظ هیئت کلی، نزدیکترین آنها به رمان است (حمیدیان، ۱۳۹۰: یو).

۲-۲- یوهان ولفگانگ فن گوته (رنج های ورتر جوان)

گوته شاعر عصر کلاسیک آلمان را، که به همراه شیلر ۱۵ از بزرگترین نمایندگان جنبش توفان و طغیان (Sturm‌ und‌ Drang) بود، زمانی می توان به عنوان شاعری جهانی درک کرد که او را با شاعران بزرگی چون هومر، دانته و شکسپیر بسنجیم (گسمان، ۱۳۵۰‌: ۱۰۰‌

۸۹). او در اولین رمان خود، رنج های ورتر جوان ۱۶ رمانی به صورت نامه نگاری (مکاتبه) ۱۷ و در چارچوب مکتب احساسی با تأثیر از مسیاس (Messias)

اثرکلوپشتوک، ۱۸ احوال روحی و فرو رفتن در طبیعت را به خوبی نشان می دهد. داستانی برگرفته از عشق خود گوته به لوته بوف ۱۹ که در سال ۱۷۷۴ م. منتشر شد و با انتشار آن، تاریخ رمان نویسی غرب جهت تازه ای پیدا کرد؛ تب ورتر (vre de WertherFie) اروپا را فرا گرفت، ناپلئون هفت بار آن را خواند و عده ای ازجوانان آلمانی و فرانسوی خودکشی کردند.

۲-۳- سیر روایی از دیدگاه زمانی

۲-۳-۱- زایش (بهار)

لیلی و مجنون

قیس آن نو رسته گل خندان که خداوند به پدر عطا نموده بود، چون به ده سالگی

رسید، پدر، وی را به دبیر سپرد تا به درس و تعلیمش بپردازد. در گروه پسران و دختران مکتب، طنازی از قبیله نجد با چشمانی چون آهو، لیلی نام کنار او می نشست. قیس در نگاه اول به مهر دل خریدش، لیلی نیز هوای او جست.

چون در طلب از برای فرزند می بود چو کان به لعل در بند ایزد به تضرعی که شاید دادش پسری چنانکه باید شد چشم پدر به روی او شاد از خانه به مکتبش فرستاد هر کودکی از امید و از بیم مشغول شده به درس و تعلیم با آن پسران خرد پیوند هم لوح نشسته دختری چند آهو چشمی که هر زمانی کشتی به کرشمه ای جهانی در هر دلی از هواش میلی گیسوش چ [ ۱ و ۱ ل] یکل لیاتنامظلایمی گلنی جوی دل باختگی آن ها دهان به دهان گشت و در هر کوی و برزن صحبت از آنان شد. لیلی را که از مکتب بردند، قیس از عشق جمال دلارام در هیچ منزلی آرام نگرفت و ناشکیبایی اش سبب شد تا از آن پس به او مجنون لقب دهند.

عشق آمد و کرد خانه خالی برداشته تیغ لاابالی زان دل که به یکدگر نهادند در معرض گفتگو فتادند زین قصه که محکم آیتی بود در هر دهنی حکایتی بود از عشق جمال آن دلارام نگرفت به هیچ منزل آرام وآنان که نیوفتاده بودند «مجنون» لقبش نهاده بودند لیلی چو بریده شد ز مجنون می ریخت زدیده در مکنون مجنون چو ندید روی لیلی از هر مژه ای گشاد سیلی

[۱۲]‌ کلیات نظامی گنجوی

ورتر و شارلوت

شانزدهم ژوئن

به تازگی با ‌ کسی آشنایی یافته ام که قلبم را به شدت لمس کرده است. دوستان جوان ما مجلس رقصی برپا کرده بودند که من هم خوشرویانه قبول دعوت کردم. قرار شد در بین راه به دنبال شارلوت رفته و او را هم با خود به ضیافت ببریم. من به ادای احترام به منزل داخل شدم تا شارلوت را به سوی کالسکه راهنمایی کنم. وقتی در را گشودم چشمم به دلنشین ترین صحنه ای افتاد که تا به حال دیده ام. در سرسرای عمارت، چندین کودک قد و نیم قد بر گرد دوشیزه ای جوان حلقه زده بودند! که پیراهن سفیدی به تن داشت و روبان هایی صورتی رنگ زینتش داده بود. او قطعه هایی از نان می برید و به کودکان می داد

[…]. در تالار رقص محو تماشای چشم های سیاه او بودم. او افسونم می کرد، در این دنیایی که در سیاهی شب فرو می رفت، همچون خواب زده ها بودم […].

Ich habe eine Bekanntschaft gemacht, die mein Herz‌ näher‌

angeht […]. Ich ging durch den Hof nach dem wohlgebauten

Hause, und da ich‌ die‌ vorliegenden‌ Treppen hinaufgestiegen war

und in die Tür trat, fiel mir das reizendste Schauspiel in die

Augen‌, das‌ ich je gesehen habe […].

بیست و یکم ژوئن

روزهایم مثل ساعاتی که خداوند به مقربان خود ارزانی می کند، سرشار از سعادت است. سرنوشتم هر چه که باشد، پنهان نمی کنم که شادی، آن ناب ترین شادی های زندگی را چشیده ام […].

Ich lebe‌ so‌ glückliche Tage, wie sie Gott seinen Heiligen

ausspart […].

۲-۳-۲- کمال (تابستان)

لیلی و مجنون

مجنون به طواف کوه نجد می رفت و جز نام لیلی کلامی بر لب نمی راند. به هر سو می دوید، اشک می ریخت، آواز عشق سر می داد و به باد صبا پیغام که اشکم به دامن زلف لیلی ریز و از خاک پای او یاد بودی به نسیم بسپار که نزد من آورد تا چون توتیا بردیده نهم.

آن کوه که نجد بود نامش لیلی به قبیله هم نامش از آتش عشق و دود اندوه ساکن نشدی مگر برآن کوه قانع شده این از آن به بویی وآن راض [ ۳  ۱ ی] اکزیااین ت بنه ظاجمسی جگنویجوی ی

ورتر و شارلوت

اول ژوئیه

از دل و از حال محتضری در بستر مرگ افتاده، خراب تر؛ خودم در می یابم که لوته برای انسانی بیمار چه وجود ارزشمندی است […].

Was‌ Lotte einem Kranken sein‌ mu‌ß, fühl ich an meinem eigenen

armen Herzen, das übler dran ist als manches, das‌ auf‌ dem

Siechbette verschmachtet […].

لیلی و مجنون

مجنون از شنیدن پند خویشان بر سر کوبید، پیراهن درید و زاری کرد. چون وامق از آرزوی عذرا به کوه و صحرا قدم گذاشت. لیلی، لیلی گویان به هر سوی می رفت و

مجنون صفت از هر کوی می گذشت. به خود می گفت:

گر مستم خواند یار، مستم ور شیفته گفت، نیز هستم ای کاش که بر من افتادی خاکی [۵ که ۱] مکلیاراتبه ظباامدی داگدنیجوی

وآنگاه خطاب به لیلی ناله سر می داد که:

ای راحت جان من کجایی در بردن جان من چرایی

[۱۵] کلیات نظامی گنجوی

ورتر و شارلوت

دهم و سیزدهم ژوئیه

وقتی که در محفلی حرف لوته (شارلوت) پیش می آید، من چه قیافه مسخره ای می گیرم! خاصه اگر بپرسند آیا از او خوشم می آید. خوشم می آید؟! آن دیگر چه آدمی است که به جای آن که همه جان و دلش از محبت لوته سرشار باشد، صرفا از او خوشش بیاید […]. آیا می توانم این شادی آسمانی را با این کلمات بر زبان آورم  که او دوستم دارد؟ و من از این عشق چه به خود می بالم […].

Die alberne Figur, die ich mache, wenn in Gesellschaft von ihr

gesprochen wird, solltest du‌ sehen‌! Wenn man mich nun gar‌

fragt‌, wie sie mir gefällt – Gefällt! Was muß das für ein Mensch

sein, dem Lotte gefällt, dem sie nicht alle Sinnen, alle

Empfindungen‌ ausf‌üllt! […].

لیلی و مجنون

پدر که در کار مجنون در مانده بود، به نیاز پرداخت و به گفته خویشان فرزند را به مکه

برد. مجنون در کعبه حلقه به دست گرفت و لابه کرد:

در حلقه عشق جان فروشم بی حلقه او مباد گوشم از چشمه عشق ده مرا نور وین سرم[ه ۶ م ۱ ککن لیازتچنشظامم ی من ندجووی

ورتر و شارلوت

شانزده ژوئیه

لوته برای من وجودی مقدس است و هر آن حرص و هوا که در دل است، در حضور او خاموش می شود. من در پیش او از جان خود بی خبرم و تار و پود وجودم انگاری از هم می پاشد […].

Sie ist mir‌ heilig‌. Alle‌ Begier schweigt in ihrer Gegenwart. Ich

weiß nie, wie mir ist, wenn ich bei ihr bin; es ist‌, als wenn die

Seele sich mir in allen Nerven umkehrte […].

بیست و نه ژوئیه

عالی است! که من همسر او باشم! ای پروردگاری که حیات و هستی به من بخشیدی، اگر این بخت بلند را ارزانی ام می کردی، سراپای عمرم دعایی بی وقفه به درگاه تو بود.

Es‌ ist‌ alles gut! – Ich – ihr Mann! O Gott, der du mich machtest,

wenn du mir diese Seligkeit bereitet hättest, mein ganzes Leben

sollte ein anhaltendes Gebet sein […].

لیلی و مجنون

زیبایی لیلی شهره عام شد و از هر سوی خواستگاران به سوی قبیله اش حرکت کردند.

ابن سلام نیز با خزانه های بسیار پیش رفت. پدر و مادر لیلی عاقبت رضا دادند و عروس را با جلال به خانه ابن سلام بردند. مجنون چون داستان ازدواج لیلی را شنید، آن قدر سر بر

سنگ زد که از خونش دشت گلرنگ شد و در عالم خیال از لیلی شکایت ها کرد:

من مهر تو را به جان خریده تو مهر کسی دگر گزیده با یار نو آنچنان شدی شاد کز یار قدیم ناوری یاد در تو به چه دل امید بندم؟ وز تو ۹ به ۲ چکه لیراوتین بظامی ازگخننجدوم؟ ی

ورتر و شارلوت

سی ام ژوئیه

آلبرت آمده است. وقتش است که من بگذارم بروم. خلاصه کنم، داماد آمده است.

ناچارم هوای او را از سر دور کنم […].

Albert ist angekommen, und ich‌ werde‌ gehen‌ […]. Genug, der

Bräutigam ist da […].

سی ام اوت

ای بینوا! آیا دیوانه نیستی؟ آیا خود را فریب نمی دهی؟ از این عشق بی کران و تب آلود، در چه انتظاری؟ اما، منظور همه دعاهای من تنها اوست. درخیالم جز نقش روی او ظهور نمی کند و همه چیز جهان و دور و برم را جز در ارتباط با او نمی بینم […].

Unglücklicher! Bist du nicht ein‌ Tor? betrügst du dich nicht

selbst? Was soll diese tobende endlose Leidenschaft? […].

۲-۳-۳- اوج، مرگ (پاییز و زمستان)

لیلی و مجنون

روزی که غلامان از نگهبانی دروازه کاخ ابن سلام فارغ بودند، لیلی آرام به بیرون راه یافت. کنار راه نشست تا هرکه آید، از احوال یار بپرسد. سلیم از کنارش گذشت؛ او را شناخت، عهد کرد مجنون را زیر نخل بیرون شهر، نزدش آورد. عاشق و معشوق کنار

یکدیگر نشستند و مجنون چنین گفت:

جز در غم تو قدم نداریم غم دار توئیم و غم نداریم در برکشمت چو رود در چنگ پنهان کنمت چو لعل در سنگ در بزم تو می خجسته فال است یعنی به [به ۱ شت ک، لیامتی نظاحمی لاگلن اجسوت ی

ورتر و شارلوت

سوم نوامبر

خدا می داند بارها با این آرزو و گاه حتی با این امید به بستر رفته ام که دیگر بیدار نشوم و باز صبح چشم باز می کنم و آفتاب را می بینم و حالی فلاکت بار به من دست می دهد.

Weiß Gott! ich lege mich‌ so‌ oft zu Bette mit dem Wunsche, ja

manchmal mit der Hoffnung, nicht‌ wieder‌ zu‌ erwachen: und

morgens schlage ich die Augen auf, sehe die Sonne wieder und

bin elend‌ […].

شب عید کریسمس

پس از آخرین دیدار، ورترخطاب به شارلوت نوشت: «آخرین بار، آخرین بار است».

در این دنیا عشق من به تو گناه است […] ← نک. Dezember.۲۰ Nach: Am

لیلی و مجنون

با مرگ شوی، لیلی بهانه ای ساخت و همگان را از خود دور کرد، دو سال از دوری و عشق مجنون فریاد به آسمان کشید [۴۳]. سرانجام پاییز زندگی لیلی فرا رسید. ژاله را گرمای تابستان برد و باد پاییزی برگهای درختان را به بازی گرفت. در حالی که اشک چون در سفته از دیده فرو می ریخت، آرام بخفت و دیگر بار چشم نگشود [۴۴]. مجنون از

حادثه باخبر شد. آنقدر بر مزار لیلی گریست که لاله رویید، آه از نهاد برآورد:

هم گنج شدی، که در زمینی گر گنج نه ای، چرا چنینی گر نقش تو از میانه برخاست اندوه تو [ج ۴ ا ۴ و] داکنلیاته ظبارمخی سگت نجوی برداشت به سوی آسمان دست انگشت گشاد و دیده بربست کای خالق هر چه آفریده است سوگند به هر چه برگزیده است کز محنت خویش وارهانم در حضرت یار خود رسانم سپس، سر برزمین نهاد؛ تربت یار دربرگرفت، ای دوست گفت و جان از بدنش رها گشت. [۴۵] کلیات نظامی گنجوی

ورتر و شارلوت

Nach: Am 20. Dezember

سرانجام ورتر تپانچه هایی را که از آلبرت امانت خواسته بود، دریافت کرد، خاصه وقتی شنید آلبرت به شارلوت گفته آنها را بده، نوشت: این تپانچه ها از دست تو گذشته اند، تو غبار آن را پاک کرده ای من هزار بار می بوسمشان؛ تویی که آرزو داشتم مرگ را از دستانت پذیرا شوم، و حال می پذیرم! […] […]: Sie sind durch deine Hände gegangen, du hast den Staub

davon geputzt, ich küsse sie tausendmal! […].

پس از یازده شب ← نک. Nach Eilfe‌

تپانچه ها پرند! ساعت دوازده است. دیگر وقتش فرارسیده است! لوته! لوته، خدانگهدار!

Sie sind geladen – Es schlägt zwölfe! So sei des denn! Lotte!

Lotte, lebe wohl!

جدول شماره ۱: سیر روایی داستان

سیر داستان لیلی و مجنون ورتر و شارلوت

زایش طفولیت عشاق، آغاز داستان از مکتب فصل بهار، آغاز داستان از دیدار در ضیافت شام

کمال آواره کوه و بیابان شدن مجنون و آرزوی وصال، ازدواج لیلی با ابن سلام فصل تابستان، سفر به شهری دیگر، آرزوی وصال، ازدواج شارلوت با آلبرت

اوج مرگ ‌ ابن سلام، بیماری لیلی و مرگ او، مرگ مجنون فصل پاییز و زمستان، خودکشی ورتر

۲-۴-شباهت ها و تفاوتهای درون متنی

۲-۴-۱- شباهت ها

۱- هر دو گوینده عشق شیفتگی را دست مایه کار خویش ساخته اند؛ عشقی که از انکار توشه و مایه می گیرد و آدمی را که پایبندش شده، ناگزیر می سازد که هر چیزی را که به زندگی اجتماعی انتظام می بخشد، انکار کند (دوروژمن، ۱۳۷۴: ۲۳۰  ۲۱۵). بدین جهت، در دو منظومه، جامعه و قرارهای آن، حضوری دائمی دارند و قهرمانان به انتقاد گزنده آن می پردازند.

۲- هر دو داستانسرا مقصود اصلی از نمایش چنین عشق پاکی را رسیدن به عشق حقیقی که

عشق به خداوند است، می دانند خاصه آنجا که نظامی می گوید:

کاین عشق حقیقتی عرض نیست ک̂H لوده شهوت و غرض نیست عشق آینه بلند نور است شهوت ز حساب عشق دور است وگوته می گوید: چیست آدمی، این نیمه خدای ستوده؛ و نیز اشاره می کند: آن روزهایی که یادشان مرا آزار می دهد، به این خاطر سعادت آمیز بودند که من صبور و شکیبا به انتظار روح خدا می نشستم.۲۰

۳- در هر دو داستان به علت نبودن امکان رقابت و ستیزه جویی پسر با پدر، نیاموختن مردانگی و غلبه بر موانع و مشکلات در مکتب زندگی، قهرمانان گرفتار عقده رهاشدگی

و وانهادگی یأس آمیز بوده، ادیپ زده ۲۱ نیستند. چنانکه پدر مجنون را نرم خو و مدارا فطرت می یابیم و ورتر رها گشته، از پدری (خداوند) که جانش از او سرشار است، می خواهد در آغوشش گیرد و او را از خود نراند.

۴- هر دو داستان نمایش تراژیکی هستند که بنابر حوادث و سیر داستان، حول محور و هسته اصلی، ۲۲ داستان به فاجعه (Catastrophe) ۲۳ منتهی گشته و منجر به مرگ جانگداز قهرمانان می شود (شمیسا، ۱۳۸۹: ۱۵۰  ۱۴۴).

۵- در هر دو اثر، طبیعت و متعلقات آن حضوری پررنگ دارند: همچون حضور مجنون در میان وحوش، دیدار عشاق در نخلستان و مرگ جانگدازشان در خزان زمان، و وصف حالات و شور شیدایی ورتر بنا بر گذر فصول سال وخودکشی اش در سرمای طبیعت.

۲-۴-۲- تفاوت ها

۱- قصه ای که نظامی به نظم در آورده، روایتی است در چارچوب حیات بدوی اعراب و شیوخ قبایل صحرا. اما رمان ورتر حکایتی است در حیات بعد از دوران روشنفکری و رو به رشد مدنیت و شهر نشینی و تحت روحیات رمانتیک.

۲- عدم وصال لیلی و مجنون در آوازه شدن نام آن دو بر سر زبانها است که بنا به رسم عرب و جامعه ای آنچنان پدرسالار چون مردی به عشق زنی شهره شد، زن را به او نمی دهند. اما عدم وصال ورتر و شارلوت اختلاف شدید طبقاتی است که در اروپای قرن هجدهم حکمفرما بود.

۳- لیلی نظامی دوشیزه ای است که تعصب جامعه او را از تحصیل و حق فعالیت اجتماعی محروم می دارد و از آغاز تا انجام در بند اسارت است و بکر جان شیرین وا می نهد؛ اما شارلوت بانویی است هنرمند و کامیاب با تمام ویژگی های یک زن، شاداب و سرزنده که این از سر لطف عصر رمانتیک است که زن اروپایی را بعد از مدتها در حصار بودن آزاد می سازد.

۴- از دیدگاه روانشناسی، مجنون نمونه انسانی است دوستدار درد و رنج و خود آزار و به قول یکی از پیروان فروید، میان عقده تماشا دوستی ۲۴ و تأثیر پذیری رابطه ای عمیق وجود دارد، بدین معنی که چنین آدم عقده مندی بیشتر دوست دارد تماشایی (تماشاگر) و چشم چران باشد تا بازیگر (ستاری، ۱۳۸۵‌: ۱۹۲). مجنون در دوران کودکی که مظهر یک زندگی روانی فارغ از خودآگاه (من) نامریی است (یونگ، ۱۳۸۹: ۲۶)، با لیلی آشنا شد، اما در همان اوان، یک نهی از خارج (جامعه و منع های تابویی) در برابر او قرار گرفت (دور کردن لیلی)؛ با توجه به ساختمان روانی اولیه طفل، منع نتوانسته میل را در او به طور کامل از میان ببرد و فقط موفق شده آن را وا پس بزند؛ یعنی میل را بدرون ضمیر ناآگاه براند، به این ترتیب، نهی و میل، هر دو برقرار و پابرجا مانده اند (فروید، ۱۳۵۱‌: ۴۴‌)؛ بدین جهت است که مجنون آهو ۲۵ ی در دام افتاده را که نمادی از روح آزرده اش است، می رهاند؛ اما ورتر که در جوانی با شارلوت آشنا شده شخصیتی است که هم تماشاگر است و هم بازیگر.

۳- نتیجه گیری

نبوغ نظامی در ابتکارات لفظی و توصیف روانی قهرمانانش در منظومه عاشقانه لیلی و مجنون نمایان است، به طوری که این سوگنامه را مایه الهام دیگر سخنسرایان می یابیم؛ درمقابل، همتای سخن سنج آلمانی زبان اوست که با رمان جنجالی و پردامنه رنج های ورتر جوان فصلی جدید در رمانتیسم رقم زد. تشابه در ساختار روایی و بازآفرینی مضامین به کار رفته در این دو منظومه، موجب تشابه و در بعضی موارد تفارق در بافت درونی، قرابت محتوایی و فضایی شده است. از نظر بافت بیرونی، کاربرد وجه زمانی در لیلی و مجنون؛ تشابهات با رنج های ورتر را بیشتر تقویت کرده است. همین امر سبب تشابهاتی درون متنی در نمایش شیوه عشق ورزی، ادیپ زدگی و آرزوی وصال در دنیایی دیگر شده است.

همچنین، تلفیق عناصر، مضامین و مختصات لیلی و مجنون با مضامین و مختصات رنج های ورتر جوان موجب بازشناسی وجوه تفارق در امر فرهنگی و شخصیت قهرمانان شده است.

به طور کلی، می توان گفت نظامی و گوته با بهره گیری از مضمون عشق عرفانی یک صحنه از زندگانی بشر را نقاشی کرده و آرزوی وصال را به قهرمانانشان در دنیایی عاری از اختلافات و تعصبات فرهنگی نوید داده اند.

 

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.