چرا هنری هیل در پایان فیلم رفقای خوب، از زندگی معمولی متنفر بود؟
اگر خوره سینما باشید و رفقای خوب (Goodfellas) را دیده باشید، حتماً آن نمای پایانی که هنری هیل (Henry Hill) با لباس خواب دم در خانهاش ایستاده و روزنامه برمیدارد را یادتان هست. او در آن لحظه یک بازمانده است؛ کسی که از دست رفقای قاتلش قسر در رفته و حالا تحت محافظت پلیس است. اما چرا لحن او انقدر تلخ و منزجر است؟ هنری هیل در پایان فیلم رفقای خوب از یک «آدم خاص» به یک «آدم معمولی» تبدیل شده و این برای او بدتر از مرگ است. در این مقاله میخواهیم با نگاهی عمیق و تخصصی به لایههای روانشناختی، جامعهشناختی و سینمایی این شاهکار اسکورسیزی (Martin Scorsese) نفوذ کنیم و بفهمیم چرا برای یک گانگستر، خوردن اسپاگتی با سس کچاپ در یک محله معمولی، بزرگترین شکنجه دنیاست.
شناسنامه فیلم رفقای خوب (1990)
نام فیلم: رفقای خوب (Goodfellas) محصول سال ۱۹۹۰ | کارگردان: مارتین اسکورسیزی | شرکت سازنده: وارنر بروز (Warner Bros) | بازیگران اصلی: ری لیوتا (Ray Liotta) در نقش هنری هیل، رابرت دنیرو (Robert De Niro) در نقش جیمی کانوی، جو پشی (Joe Pesci) در نقش تامی دویتو، لورین براکو (Lorraine Bracco) در نقش کارن هیل و پل سوروینو (Paul Sorvino) در نقش پل سیسرو. این فیلم بر اساس کتاب واقعی «آدم زرنگ» (Wiseguy) نوشته نیکولاس پیلگی ساخته شده و یکی از دقیقترین تصاویر از زندگی روزمره مافیا را به نمایش میگذارد.
داستان کلی و اتمسفر فیلم؛ از فرش به عرش و سقوط به فاضلاب
داستان فیلم روایتگر سه دهه از زندگی هنری هیل است؛ پسربچهای که عاشق گانگسترهاست و ترجیح میدهد رئیس یک باند باشد تا رئیسجمهور آمریکا. فیلم با ریتمی تند و موسیقیهای پشتسرهم، روند قدرت گرفتن هنری در خانواده جنایتکار لوکزی (Lucchese) را نشان میدهد. او به همراه رفقایش جیمی و تامی، دست به سرقتهای بزرگ میزنند، پول پارو میکنند و در بهترین رستورانها مینشینند. اما بعد از سرقت معروف لوفتهانزا (Lufthansa heist) و ورود هنری به دنیای مواد مخدر، همه چیز به هم میریزد. پارانویا، قتلهای درونتیمی و خیانت، هنری را مجبور میکند برای نجات جانش، رفقای قدیمیاش را لو بدهد و وارد برنامه حفاظت از شاهدان (Witness Protection Program) شود. اتمسفر فیلم در ابتدا پرزرق و برق و جذاب است اما در نهایت به فضایی کثیف، پر از استرس و به شدت تلخ ختم میشود.
سلسلهمراتب قدرت؛ چرا معمولی بودن برای هنری فحش بود؟
برای درک دلیل تنفر هنری هیل در پایان فیلم رفقای خوب از زندگی جدیدش، باید به جایگاه اجتماعی او در دوران اوجش نگاه کنیم. در دنیای مافیا، هنری یک «وایزگای» (Wiseguy) بود. این یعنی او بالاتر از قانون زندگی میکرد. او مجبور نبود در صف بایستد، برای رزرو میز در رستوران التماس کند یا نگران جریمه رانندگی باشد. وقتی او به طبقه متوسط و زندگی تحت حفاظت پلیس تبعید میشود، در واقع تمام هویتش را از دست میدهد. در روانشناسی شخصیت، این موضوع به عنوان فقدان منزلت (Status Loss) شناخته میشود. هنری عادت کرده بود که با یک حرکت دست، گره از مشکلاتش باز شود، اما حالا باید مثل بقیه مردم برای یک لیوان شیر یا خرید روزنامه در صف بایستد. او خودش را یک «اشنوک» (Schnook) میبیند؛ اصطلاحی که در فیلم برای آدمهای هپلی و بیعرضهای به کار میرود که صبح تا شب سگدو میزنند و دست آخر هم چیزی ندارند. تنفر او از زندگی معمولی، در واقع تنفر از بیاهمیت بودن است.
زنگ تفریح: وقتی هنری هیل واقعی از فیلم شاکی بود!
جالب است بدانید هنری هیل واقعی بعد از دیدن فیلم، با اینکه از بازی ری لیوتا خوشش آمده بود، یک گلایه خندهدار داشت. او میگفت اسکورسیزی در صحنههای آشپزی زیادهروی کرده و او هیچوقت انقدر وقت صرف درست کردن سس اسپاگتی نمیکرده! او حتی بعد از خروج از برنامه حفاظت از شاهدان، سعی کرد یک رستوران راه بیندازد و روی منوی غذاها عکس خودش و رفقایش را چاپ کند. انگار آن حس «خاص بودن» حتی بعد از لو دادن رفقایش هم دست از سرش برنمیداشت. او عملاً به یک سلبریتی جنایتکار تبدیل شده بود که در رادیو و تلویزیون خاطرات آدمکشیهایش را با خنده تعریف میکرد!
اعتیاد به آدرنالین؛ جنبه روانپزشکی یک گانگستر
زندگی هنری هیل قبل از دستگیری، روی دور تند و پر از هیجان بود. از نظر علمی، مغز افرادی مثل هنری به سطوح بالای دوپامین و آدرنالین عادت میکند. فعالیتهای مجرمانه، خطر دستگیری، درگیریهای مسلحانه و حتی مصرف مواد مخدر، سیستم پاداش مغز او را به شدت تحریک میکردند. وقتی او وارد برنامه حفاظت از شاهدان میشود، به یکباره دچار یک سقوط شیمیایی در مغز میشود. زندگی در حومه شهر با قوانین سختگیرانه، برای او مثل یک اتاق ایزوله است که هیچ محرکی در آن وجود ندارد. در روانپزشکی، این وضعیت میتواند منجر به افسردگی شدید یا اختلال استرس پس از سانحه شود. هنری در پایان فیلم فقط دلتنگ پول نیست، او دلتنگ آن «نشئگی» ناشی از قدرتی است که هر لحظه میتوانست زندگی کسی را تغییر دهد یا خودش را در خطر بیندازد. زندگی معمولی برای او مثل راه رفتن در باتلاقی از سکون و بیهدفی است.
تکنیکهای فنی اسکورسیزی برای نشان دادن این سرخوردگی
اسکورسیزی برای اینکه ما عمق فاجعه را حس کنیم، از تضادهای بصری عجیبی استفاده کرده است. به یاد بیاورید نمای معروف ورود به باشگاه کوپاکابانا (Copacabana) را که با یک برداشت بلند (Long Take) و بدون کات ضبط شده است. دوربین با افتخار پشت سر هنری حرکت میکند و ما میبینیم که همه به او احترام میگذارند و درها به رویش باز میشود. حالا این را مقایسه کنید با نماهای پایانی فیلم در محله تحت حفاظت. دوربین ثابت است، رنگها مرده و خاکستریاند و هنری در قابهای تنگ و خفهکننده قرار دارد. اسکورسیزی با این تغییر در میزانسن (Mise-en-scène)، به مخاطب میفهماند که دنیای هنری چقدر کوچک و حقیر شده است. آن دیالوگ معروف که میگوید «من حالا باید بقیه عمرم رو مثل یک آدم بدبخت زندگی کنم»، دقیقاً با همین زبان بصری به بیننده منتقل میشود.
ریشههای فرهنگی؛ رویای آمریکایی به سبک مافیا
فیلم رفقای خوب در واقع نقد تندی بر مفهوم «رویای آمریکایی» است. برای هنری هیل، رویای آمریکایی از طریق کار کردن در کارخانه یا کارمندی به دست نمیآمد. او در محلهای بزرگ شده بود که در آن گانگسترها تنها کسانی بودند که کتوشلوارهای گرانقیمت میپوشیدند و ماشینهای آخرین مدل سوار میشدند. فرهنگ ایتالیایی-آمریکایی در آن دوران (و طبق روایت فیلم)، ثروت را با قدرت فیزیکی و احترامِ ناشی از ترس گره زده بود. وقتی هنری در پایان فیلم مجبور میشود به ارزشهای طبقه متوسط تن بدهد، در واقع کل سیستم ارزشی که در آن بزرگ شده بود فرو میپاشد. او زندگی معمولی را یک شکست فرهنگی میبیند. از نظر او، کسی که مالیات میدهد و طبق قانون زندگی میکند، احمقی است که اجازه داده سیستم او را بدوشد. این تضاد فرهنگی یکی از عمیقترین لایههای فیلم است که باعث میشود هنری حتی در امنیت کامل هم احساس بدبختی کند.
بازتاب در رسانهها؛ هنری هیل فراتر از یک فیلم
داستان هنری هیل و تنفرش از زندگی معمولی، تاثیر عمیقی بر آثار بعدی سینما و تلویزیون گذاشت. سریال مشهور سوپرانوز (The Sopranos) عملاً بر پایه همین پارادوکس ساخته شده است؛ گانگستری که در دنیای مدرن و معمولی گیر افتاده و مجبور است به روانشناس مراجعه کند. همچنین کتابها و مستندهای زیادی درباره زندگی هنری بعد از فیلم ساخته شد که همگی تایید میکردند او هیچگاه نتوانست با زندگی عادی کنار بیاید. او بارها از برنامه حفاظت از شاهدان اخراج شد چون نمیتوانست جلوی خودش را بگیرد و دوباره دست به کارهای غیرقانونی نزند. این نشان میدهد که شخصیت هنری در فیلم، یک کپی برابر اصل از واقعیتی تلخ بود که در آن مجرم بودن نه یک شغل، بلکه یک هویت غیرقابل تغییر است.
زنگ تفریح: جریمهای که ری لیوتا بابت رفقای خوب پرداخت!
یک حقیقت جالب و کمی عجیب درباره ری لیوتا این است که او برای بازی در نقش هنری هیل، آنقدر در نقش فرو رفته بود که تا مدتی بعد از فیلمبرداری، هر وقت پلیس را در خیابان میدید، ناخودآگاه استرس میگرفت و فکر میکرد الان است که دستگیرش کنند! او حتی گفته بود که تا ماهها بعد از اتمام پروژه، وقتی در رستوران منتظر غذا میماند، دلش میخواست مثل هنری هیل بلند شود و به آشپزخانه برود تا خودش برای خودش غذا بکشد! انگار آن حس «حقبهجانب بودن» گانگستری، روی اعصاب بازیگر بیچاره هم تاثیر گذاشته بود.
سوءبرداشتها؛ آیا هنری هیل پشیمان بود؟
بسیاری از بینندگان فکر میکنند که هنری در پایان فیلم از کارهایی که کرده (مثل قتلها یا قاچاق مواد) پشیمان است. اما اگر با دقت به نریشن (Narration) پایانی او گوش دهید، متوجه میشوید که او حتی یک ذره هم بابت جنایتهایش ابراز ندامت نمیکند. او فقط پشیمان است که «گیر افتاده» و حالا مجبور است مثل یک آدم معمولی زندگی کند. این یک خطای تحلیلی رایج است که مخاطب سعی میکند اخلاقیات خودش را به شخصیت تزریق کند. هنری هیل یک جامعهستیز (Sociopath) تمامعیار است که تنها غصهاش، از دست رفتن امتیازات ویژه است. او دلش برای قربانیانش نمیسوزد، او دلش برای آن زمانی میسوزد که جیمی کانوی با یک اشاره، هزاران دلار به او میداد.
ارتباط با علم سیاست؛ فساد به مثابه کارکرد
از منظر علوم سیاسی، زندگی هنری هیل در دوران اوج، نمایانگر یک «دولت موازی» است. در محلههایی که مافیا قدرت دارد، آنها هستند که نظم را برقرار میکنند، وام میدهند و امنیت ایجاد میکنند (البته به روش خودشان). هنری در این سیستم، یک کارگزار ارشد بود. تنفر او از زندگی تحت حمایت دولت رسمی، در واقع نشاندهنده تضاد بین دو نوع حاکمیت است. حاکمیت مافیایی که بر اساس روابط شخصی و وفاداری (Omertà) بنا شده و حاکمیت قانونی که بر اساس بروکراسی و قوانین خشک است. هنری در سیستم اول یک قهرمان بود و در سیستم دوم، فقط یک پرونده با شماره شناسایی! این جابجایی قدرت سیاسی در سطح خرد، دلیلی است که او نمیتواند با همسایههای معمولیاش ارتباط برقرار کند؛ چون او به زبانی حرف میزند که در دنیای قانونمند، خریدار ندارد.
مقایسه با یافتههای مشابه؛ هنری هیل در مقابل مایکل کورلئونه
اگر هنری هیل را با مایکل کورلئونه در فیلم پدرخوانده مقایسه کنیم، به نتایج جالبی میرسیم. مایکل به دنبال «مشروعیت» بود و میخواست خانوادهاش را قانونی کند، اما هنری دقیقاً از قانونی بودن فراری بود. مایکل در تنهایی و با حس گناه میمیرد، اما هنری در امنیت کامل و با حس «حسرت» زندگی میکند. این مقایسه نشان میدهد که اسکورسیزی برخلاف کاپولا، به دنبال رمانتیک کردن مافیا نبود. او میخواست نشان دهد که این آدمها چقدر سطحی و مادیگرا هستند. تنفر هنری از زندگی معمولی، برخلاف رنج وجودی مایکل کورلئونه، ناشی از این است که دیگر نمیتواند کفشهای هزار دلاری بپوشد. این تفاوت در دیدگاه دو کارگردان بزرگ، یکی از جذابترین بحثهای تاریخ سینماست.
سناریوهای توضیحی؛ اگر هنری لو نمیداد چه میشد؟
بیایید یک لحظه تصور کنیم هنری هیل در پایان فیلم رفقای خوب، رفقایش را لو نمیداد. طبق شواهد فیلم، جیمی کانوی قطعاً او را میکشت. پارانویا در آن مقطع به قدری بالا رفته بود که حتی نزدیکترین دوستان هم به هم رحم نمیکردند. پس هنری بین «مرگ با عزت گانگستری» و «زندگی با ذلت معمولی»، دومی را انتخاب کرد. اما نکته اینجاست که او میخواست هر دو را داشته باشد؛ هم زنده بماند و هم مثل یک پادشاه زندگی کند. تماشای او در آن حیاط خلوت کوچک، در حالی که با خشم به دوربین نگاه میکند، نشاندهنده کسی است که میداند معامله بدی کرده، اما راه برگشتی ندارد. این سناریو به ما میگوید که در دنیای جنایت، چیزی به اسم «بازنشستگی شیرین» وجود ندارد.
شگفتیها و اسرار پشت صحنه؛ واقعیت ترسناکتر از فیلم
یکی از حقایق نایاب درباره فیلم این است که در صحنه دادگاه پایانی، برخی از افرادی که در پسزمینه دیده میشوند، گانگسترهای واقعی بودند که برای تماشا آمده بودند! همچنین، خانوادههای واقعی قربانیان سرقت لوفتهانزا از اسکورسیزی شکایت کردند چون فکر میکردند فیلم دارد از قاتلان عزیزانشان قهرمان میسازد. اما هنر اسکورسیزی دقیقاً در همین پایانبندی نهفته است؛ او با نشان دادن بدبختی و حقارت هنری در زندگی معمولی، بزرگترین تنبیه ممکن را برای او در نظر گرفت. تنبیهی که از هر زندانی برای هنری هیل سختتر بود: تبدیل شدن به یک آدم هیچکاره!
سوالات متداول درباره پایانبندی رفقای خوب
جمعبندی نهایی
هنری هیل در پایان فیلم رفقای خوب، تراژدیِ انسانی است که روحش را به شیطانِ قدرت و ثروت فروخته و حالا که شیطان او را پس زده، دیگر هیچ خانهای ندارد. تنفر او از زندگی معمولی، نه یک ادای روشنفکرانه، بلکه فریاد بلندی از پوچیِ زندگیِ جنایتکارانهای است که جز هیجان لحظهای، چیزی برای عرضه ندارد. او در پایان فیلم زنده است، اما از درون مرده؛ چون هویتی که برای خودش ساخته بود، تنها در سایه اسلحه و پولهای دزدی معنا داشت. رفقای خوب با این پایانبندی تلخ به ما یادآوری میکند که «معمولی بودن» شاید خستهکننده به نظر برسد، اما بهایی که برای «خاص بودن» در دنیای جرم پرداخته میشود، از دست دادن تمامِ انسانیت و آرامشی است که هیچ کچاپ یا اسپاگتیایی نمیتواند جای خالیاش را پر کند. هنری هیل یک درس بزرگ برای تاریخ سینماست: مراقب باشید آرزوی چه چیزی را میکنید!
شما در تیم هنری هیل هستید یا تیم زندگی معمولی؟
ما تمام لایههای تنفر هنری هیل از زندگی زیر سایه پلیس را کالبدشکافی کردیم، اما حالا نوبت شماست. به نظر شما حق با هنری بود که زندگی معمولی را یک جور بدبختی میدید؟ یا اینکه او فقط یک آدم زیادهخواه بود که قدر امنیتش را نمیدانست؟ اگر جای او بودید، ترجیح میدادید یک «اشنوک» زنده باشید یا یک «وایزگای» مرده؟ نظرات جذاب و تحلیلهای شخصیتان را در بخش کامنتها بنویسید تا با هم درباره این پایانبندی جنجالی بحث کنیم!
نوشتههای مرتبط با سینمای نوین
- جادوی بصری ژان پیر ژنه؛ راز پالت رنگی قرمز و سبز در دنیای خیالی آملی چیست؟
- معمایِ تنهایی در فیلم “Her”؛ چرا انسان ممکن است عاشق یک هوش مصنوعی شود؟
- چرا کلاریس به هانیبال لکتر در فیلم اعتماد کرد؟ تحلیل روانشناختی
- چرا سکانس فریاد زدن و فحش دادن پادشاه نقطه عطف درمان او بود؟ در فیلم The King’s Speech 2010
- چرا در فیلم «دورافتاده» (Cast Away)، یک توپ والیبال (ویلسون) صمیمیترین دوست انسان شد؟






