‌ رفتارشناسی مکر و نیرنگ در جامعهٔ استبدادی از نگاه مولانا

دکتر غلامحسین غلامحسین‌زاده (استادیار دانشگاه تربیت مدرس) – دکتر سید علی قاسم‌زاده (استادیار دانشگاه ولی عصر (عج) رفسنجان)

مولانا مطابق اسلوب قرآنی با دسته‌بندی مکر و نیرنگ به دو نوع کلی ممدوح و مذموم، ضمن تبیین پیامدها و تأثیرات آن در جامعه، رفتار و افکار شخصیتهای داستانی خویش را به عنوان الگوهای رفتاری هر جامعه در حوزه‌های فردی، اجتماعی و سیاسی به نمایش می‌گذارد. بررسی این موضوع در مثنوی به ما در اثبات این نکته نیز کمک می‌کند که مثنوی معنوی را در کنار عقیده مشهور-که آن را از «بزرگترین حماسه‌های روحانی بشر» می‌داند-می‌توان یکی از «بزرگترین آثار جامعه‌شناسی و روان‌شناسی بشر» به شمار آورد.

اهمیت اجتماعی و روانشناسانه این موضوع و بسامد فراوان مضمون «مکر و نیرنگ» در داستانهای مثنوی و کم‌توجهی محققان به نقد و بررسی آن در مثنوی به عنوان موضوعی مستقل، سبب شد، نگارندگان این مقاله با استفاده از نظریه‌های برخی رفتارشناسان و روانشناسان اجتماعی با روش توصیفی-تحلیلی به تبیین و تحلیل این موضوع در مثنوی بپردازند و ضمن اشاره به داستانهای مکر محور مثنوی و استفاده از آنها اختصاصا بر داستان «موسی و فرعون» تأکید ورزند.

مقدمه

یکی از مهمترین عوامل شکل‌گیری شخصیت افراد، تأثیرپذیری آنها از حوادثی است که در رهگذر تحولات اجتماعی و سیاسی روزگار خویش تجربه می‌کنند. بی‌گمان تجربه مولانا از اوضاع پر فتنه و آشوب قرن هفتم-که مقارن هجوم وحشیانه قوم مغول بر ایران بود-تأثیرات عمیقی بر ذهن و روان این شاعر نامی گذاشت. مشاهده بروز فترت در رفتار انسانها، گرایش آنان به منفعت‌طلبی و جاندوستی و تقدیرگرایی (سرنوشت‌زدگی) و رفتار مستبدانه حاکمان از جمله اموری بودند که در شکل‌گیری افکار اجتماعی وی، نقش عمیقی داشت. نگارش مثنوی از یک دیدگاه، می‌تواند ناشی از آرزوی مولانا در ایجاد جامعه‌ای آرام و بی‌دغدغه باشد. از این منظر، مثنوی معنوی دنیای آرمانی و مطلوب مولانا جلال الدین محمد بلخی است؛ لذا بدیهی است وی در این اثر بزرگ برای رسیدن به جامعه آرمانی (یوتوپیا) خود از هیچ کوششی فروگذاری نکند و همواره بکوشد با درافکندن موضوعات مختلف، انسان و جامعه را از رذایل اخلاقی پاک کند و به سوی تعالی حرکت دهد. زندگی عملی او نیز مؤید همین رویکرد اوست.1

در اندیشه‌های اجتماعی مولانا، رابطهٔ نظام سلطه با مردم و رفتار مردم با حکام، جایگاه ویژه‌ای دارد. شمار قابل توجه داستانها و شخصیتهای داستانی مثنوی که به نوعی برآمده یا توصیف روابط حاکم بر نظام استبدادی است، چون «حکایت آن پادشاه جهود که نصرانیان را می‌کشت»، «موسی و فرعون»، «نخجیران و شیر»، «رفتن گرگ و روباه در خدمت شیر به شکار» و…مؤید این ادعاست.

یکی از محوریترین موضوعات یا بنمایه‌ها در داستانهای یاد شده-که با نگرش اجتماعی مطرح شده یا به نوعی جنبهٔ اجتماعی آن مشهودتر است-مکر و نیرنگ است؛ موضوعی که با وجود گستره فراوان و تأکید آشکار مولانا بر آن، مورد غفلت بسیاری از پژوهشگران قرار گرفته و حتی در برخی از کتابهای موضوعی چون شرح موضوعی مثنوی «میناگر عشق» تألیف کریم زمانی به این موضوع برجسته و تکرار شونده، توجهی نشده است. از لحاظ بسامدی نیز مکر و مصادیق آن، یکی از پربسامدترین واژگان مثنوی است. توجه به این بسامد و تأکید صریح مولانا بر مکر و مصادیق آن 2 و اهمیت آن در نظام فکری مولانا و تبین اندیشه‌های او ضرورت پرداختن به چنین تحقیقی را بیشتر می‌کند. ازاین‌رو این مقاله ضمن بررسی عقاید مولانا در باب مکر با تأکید بر داستانهای که مولانا درباره «موسی و فرعون» در سراسر مثنوی آورده و بهره‌گیری از داستانهایی که به نوعی موضوع مکر و نیرنگ محور آنها را تشکیل داده است به نقد و تحلیل جامعه‌شناسانه و روانشناسانه الگوهای رفتاری حاکم و محکوم در مثنوی می‌پردازد.

1-مکر و نیرنگ در آیینهٔ اخلاق

رذایل در علم اخلاق نقطه مقابل فضایل است. گویا سابقه این طبقه‌بندی به یونان باستان برمی‌گردد. افلاطون، فضیلت را سلامت و اعتدال نفس و فضایل اخلاقی انسان را به سلامت سه قوّه عقل، احساس و اراده مربوط می‌دانست. از نظرگاه او آن‌گاه که قوّه عاقله انسان در سلامت و اعتدال باشد، «حکمت» آفریده می‌شود و از اعتدال قوّه احساس و عواطف «عفّت» و از اعتدال قوّه اراده «شجاعت» بروز می‌یابد. به نظر افلاطون از آنجا که انسان موجودی اجتماعی، و در روابط خود با دیگران نیازمند اعتدال و سلامت است، «عدالت» لازمه فضیلت اجتماعی و حاصل اجتماع فضایل سه‌گانه یاد شده است. ارسطو نیز با پذیرفتن این نظریه تنها به فطری و ذاتی بودن آن اعتراض کرده و آنها را اکتسابی دانسته است (ر.ک: بزم آورد،1368، ص 357).

از آنجا که فضایل یاد شده حد واسط و اعتدال قوای نفسانی است، باید درجهٔ افراط یا تفریطی نیز برای آنها قائل شد و چون به ازای هر فضیلت دو رذیلت وجود دارد، رذایل اخلاقی به هشت مورد زیر تقسیم می‌شود:

حد افراط حکمت، «سفه» است و آن افراط استعمال فکر است در چیزی که واجب نیست و به آن گریزی نیز گویند و حد تفریط آن «بله» که حاصل به کار نبردن قدرت فکری است. «تهور» حد افراط شجاعت و «جین» حد تفریط آن. «شره» حد افراط شهوت و «خمود و سستی» نقطهٔ مقابل آن. «ستم‌گری» حد افراط «عدالت» و «ستم‌پذیری» حد تفریط آن (همان، ص 359). به این ترتیب نظریه حکمای یونان در باب اخلاق به وسیله حکمای مسیحی و اسلامی رشد و گسترش یافت. حال اگر در تقسیم‌بندی حدود قوای بشری نیک بنگریم به روشنی درخواهیم یافت که جایگاه مکر و نیرنگ در کجا قرار دارد. مطابق این طبقه‌بندی، مکر و نیرنگ را باید حد افراط حکمت و قوّهٔ عاقله دانست؛ زیرا مکر و فریب نتیجه زیرکی است و بسته به حوزه انگیزشی آن، گسترهٔ کارکرد سطحی یا عمیق دارد به این معنا که اگر از ناحیه حکومت باشد، توسع و تعمق بیشتری دارد تا در موقعیتهای غیر اجتماعی؛ لذا از این لحاظ با حدود افراطی و تفریطی عدالت نیز پیوند می‌خورد. در این نگرش باید ردپای اعمال مکارانه و اندیشه‌های دسیسه محور را در جوامع استبدادزده و اندیویدالیسم (فردگرایی) جست.

2-مکر و خاستگاه آن در بینش مولانا

دنیای ذهنی مولانا در مثنوی بر نظام دیالکتیک مبتنی است و بررسی عقاید و نظریات وی در مثنوی خود گویای همین واقعیت انکارناپذیر است. درواقع، چیرگی چنین دیدگاهی در این «بزرگترین حماسه روحانی بشریت»(شرح جامع مثنوی، پیشگفتار شفیعی کدکنی،1377، ص 15) مهر ابطالی بر نظریه‌های مستشرقانی چون هگل است که همواره بر یک بعدی و یک سو نگر بودن دیدگاه معرفتی شرقیان اشاره دارند.3

در نظرگاه مولانا هر مفهوم یا مضمونی چه مادی و بیرونی

(objective)

و چه معنوی و درونی

(subjective)

از صورتی دوگانه برخوردار است. مکر و نیرنگ یکی از آن مضامین دوگانه به شمار می‌رود که گرچه اغلب زشت و ناپسند است، گاه مطابق منطق قرآن در برابر ماکرین، رنگ و بوی الهی به خود می‌گیرد و نیکو و پسندیده می‌گردد. درواقع، عقیده مولانا در این باره بر نگرش قرآنی و اسلامی مبتنی است.4 لذا از نظر او مکری که در جهت مبارزه با نیرنگ نیرنگ‌بازان ارائه شود، پسندیده و ستودنی است:5

مکر کن در راه نیکو خدمتی#تا نبوت یابی اندر امتی

مکر کن تا وا رهی از مکر خود#مکر کن تا فرد گردی از جسد

مکر کن تا کمترین بنده شوی#در کمی رفتی خداونده شوی

در جهان‌بینی ملای روم سرچشمه‌های مکر و نیرنگ متفاوت است و بسته به اینکه از کدام آبشخور مایه گرفته است، ظهوری متلون و گونه‌گون دارد:

1-نخستین سرچشمه بروز آن را باید در وسوسه‌های شیطانی جستجو کرد. در نظرگاه او جلوه‌های مکر شیطانی متلّونترین صورت نیرنگ بازی است به گونه‌ای که گاه از راه تعجیل و شتاب در کارها شکل می‌گیرد:

مکر شیطان است تعجیل و شتاب#لطف رحمان است صبر و احتساب (5/2573)

و گاه همچون فریب دادن بلعم باعورا از نقاط آسیب‌پذیر دینی وارد می‌شود؛ همچون طریقه‌ای که در داستان «بیدار کردن معاویه برای نماز» در دفتر دوم آمده است. «معاویه- در حالی که درها را از درون قفل کرده بود-در خوابی ‌ عمیق فرو رفته بود. ناگهان ابلیس در هیأت شبحی او را از خواب بیدار می‌کند. معاویه از او می‌پرسد: «که هستی و برای چه مرا بیدار کردی؟» شبح پاسخ می‌دهد: «ابلیسم و برای نماز خواندن بیدارت نمودم». معاویه از این سخن تعجب کرد و گفت:

نی نی این غرض نبود تو را#که به خیری رهنما باشی مرا

دزد آید از نهان در مسکنم#گویدم که پاسبانی می‌کنم

من کجا باور کنم آن دزد را؟#دزد کی داند ثواب و مزد را؟(2616-2/2614)

ابلیس سخنان فریبنده بسیاری بر زبان می‌راند، ولی کارگر نمی‌افتد تا سرانجام پرده از روی عمل خود برمی‌دارد که ثواب حسرت خوردن بر نماز قضا شده از صدها نماز بموقع برتر است و من برای اینکه ثواب کمتری نصیبت شود، بیدارت کردم:

پس عزازیلش بگفت: ای میر راد#مکر خود اندر میان باید نهاد

گر نمازت فوت می‌شد آن زمان#می‌زدی از درد دل آه و فغان

آن تأسف و آن فغان و آن نیاز#درگذشتی از دو صد ذکر و نماز

من تو را بیدار کردم از نهیب#تا نسوزاند چنان آهی حجیب

تا چنان آهی نباشد مر تو را#تا بدان راهی نباشد مر تو را

من حسودم از حسد کردم چنین#من عدوم کار من مکرست و کین (2785-2/2780)

در دفتر سوم نیز به همین مضمون اشاره شده است:

شومی آن که سوی بانگ نماز#داعی اللّه را نبردندی نیاز

دعوت مکارشان اندر کشید#الحذر از مکر شیطان ای رشید (863-3/862)

مولانا نزدیکی و اظهار دوستی ابلیس را مکر و فن می‌داند:

مشتری نبود کسی را راهزن#ور نماید مشتری مکر است و فن (2/2703‌)

از دیدگاه او یکی از قویترین عوامل مکراندیشی و نیرنگ‌بازی مستبدان و یا سلاطین جبار، فریفتگی در برابر شیطان است؛ چنانکه در مناظره «معاویه و ابلیس» به این موضوع تصریح شده است:

با خدا گفتی، شنیدی روبه‌رو#من چه باشم پیش مکرت ای عدو؟

معرفت‌های تو چون بانگ صغیر#بانگ مرغان است لیکن مرغ گیر…

مغز نمرود از تو آمد ریخته#ای هزاران فتنه‌ها انگیخته

عقل فرعون ذکی فیلسوف#کور گشت از تو نیابید او وقوف

بولهب هم از تو نااهلی شده#بوالحکم هم از تو بوجهلی شده

ای بر این شطرنج بهر یاد ما#مات کرده صد هزار استاد را

ای ز فرزین بندهای مشکلت#سوخته دل‌ها سیه گشته دلت

بحر مکری تو خلایق قطره‌یی#تو چو کوهی وین سلیمان ذره‌یی

کی رهد از مکر تو ای مختصم؟#غرق طوفانیم الا من عصم (2670-2/2657‌)

او عقیده دارد که ریشه دام‌افکنیهای شیطانی را باید در ویژگی «حسد» جستجو کرد. در داستان «آن پادشاه که نصرانیان را می‌کشت»، نقش محوری حسادت و مکر حاصل از آن نیز آشکارا نمایان است. مولانا در این داستان از پادشاه جباری سخن می‌گوید که نسبت به پیروان حضرت عیسی (ع) کینه داشت و درصدد براندازی آیین آنان بود، اما نمی دانست چگونه این نیت شوم را عملی کند. وزیری داشت حیلت‌ساز، چاره را در آن دانست با تظاهر به مسیحی شدن از دربار رانده شود و برای اینکه عیسویان به نقشه او شک نکنند از پادشاه خواست تا دست و گوش و بینی‌اش را به کیفر این دین‌ورزی ببرند. آن‌گاه است که می‌توان در میان آن قوم نفوذ، و با حرکتی خزنده موجبات براندازی دینشان را مهیا کرد. مولانا ریشه چنین فریبی را «حسادت» می‌داند و بیان می‌کند:

ور حسد گیرد ترا در ره گلو#در حسد ابلیس را باشد غلو

کو ز آدم ننگ دارد از حسد#با سعادت جنگ دارد از حسد…

چون کنی بر بی‌حسد مکر و حسد#ز آن حسد، دل را سیاهی‌ها رسد

خاک شو مردان حق را زیر پا#خاک بر سر کن حسد را همچو ما

آن وزیرک از حسد بودش نژاد#تا به باطل گوش و بینی باد داد

بر امید آنکه از نیش حسد#زهر او در جان مسکینان رسد (435-437 و 430-1/429‌)

2-دومین و در عین حال خطرناکترین منشأ مکر آفرین در مثنوی، نفس اماره و لجاجتهای نفسانی است:

مردم نفس از درونم در کمین#از همه مردم بتر در مکر و کین (1/906)

مصطفی فرمود: گر گویم به راست#شرح آن دشمن که در جان شماست

زهره‌های پردلان هم بر درد#نه رود ره، نه غم کاری خورد

نه دلش را تاب ماند در نیاز#نه تنش را فوت روزه و نماز

همچو موشی پیش گربه لا شود#همچو بره پیش گرگ از جا رود

اندرو نه حیله ماند نه روش#پس کم ناگفته نان من پرورش (1915-2/1911)

2-1-گرچه در نگاه مولانا «نفس و شیطان هر دو یک تن بوده‌اند»، وی تزویرهای نفسانی را بدترین و لجوجترین نوع ممکن می‌داند.6 فریبکاریهای مستمر و وعده دهی‌های نو به نو هر انسانی را-اگر از پشتوانه معنوی خالی باشد-می‌فریبد و مفتون فریب مرد افکن خویش می‌کند:

من ز مکر نفس دیدم چیزها#کو برد از سحر خود تمییزها

وعده‌ها بدهد تو را تازه به دست#تو هزاران بار آن‌ها را شکست

عمر گر صد سال خود مهلت دهد#اوت هر روزی بهانه نو دهد (2280-2/2278)

تأکید وی بر مخاطرات نفس و فربگی وساوس نفسانی در مثنوی به حدی است که اساس بسیاری از داستانهای مولانا بر محور تزویرهای نفس استوار گشته است.

2-2-در نگرش اجتماعی مولانا به دلیل غلبه دیدگاه منفی و رایج عصر و بازتاب تصویر سلبی از زنان،7 غلبه مرد محوری در فرهنگ سنتی چون این سخن بزرگمهر حکیم، که «هر گاه پادشاهی با زنان و کودکان افتد، بدان که پادشاهی از آن خانه بخواهد رفت» (سیاست‌نامه،1348، ص 282)، گاه صورتگریهای نفسانی در تمثیل زنان به نمایش درمی‌آید:8

نفس خود را زن‌شناس از زن بتر#زانکه زن جزوی است نفست کل شر (2/3272)

اما ریشه‌شناسی مولانا تنها به ذکر این عوامل ختم نمی‌شود؛ زیرا مسلک آموزشی مولانا در مثنوی به او اجازه نمی‌دهد که تنها به ذکر دردها بپردازد و مخاطبان را از راهکارهای ارزنده خود محروم سازد؛ لذا شناخت دامگستریهای نفس و رهایی از دام نفس را جز با توجه و عنایت حضرت حق ممکن نمی‌داند:

مکر نفس و تن نداند عام شهر#او نگردد جز به وحی القلب، قهر (3/2560)

آنکه حق پشتش نباشد از ظفر#وای اگر گربه‌ش نماید شیر نر

وای اگر صد را یکی بیند ز دور#تا به چالش اندر آید از غرور…

می‌نماید موج خونش تل مشک#می‌نماید قعر دریا خاک خشک

چون درآید در تک دریا بود#دیده فرعون کی بینا بود؟

دیده بینا از لقای حق شود#حق کجا همراز هر احمق شود؟(2309-2/2298)

وی هم‌چنین یکی دیگر از راه‌های رهایی را عملکرد معکوس و دلسپاری به روشنگریهای پیر روشن ضمیر و آگاه به مراتب نفس می‌داند:

مشورت با نفس خود گر، می‌کنی#هر چه گوید کن خلاف آن ذمی

گر نماز و روزه می‌فرمایدت#نفس مکارست، مکر می‌زایدت

مشورت با نفس خویش اندر فعال#هر چه گوید، عکس آن باشد کمال

بر نیایی با وی و استیز او#رو بر یاری، بگیر آمیز او (2276-2/2273)

3-سومین منشأ مکر از دریچه مثنوی، رنگ و بوی الهی دارد و باید آن را از مصادیق کید ممدوح و محصول عقل معاداندیش عاقبت نگر دانست که برخلاف دو نوع نخستین، که زحمت ز او رنج آفرین است، رحمت افزا و کارگشا است:

حیله‌ها و چاره‌جوییهای تو#جذب ما بود و گشاد این پای تو (3/196)

حق این است، آن گاه که چاره‌جوییهای انسان پشتوانه الهی یا اخلاقی داشته باشد به مصداق آیات قرآن چون

«مکروا مکرا و مکرنا مکرا و هم لا یشعرون»

(قرآن،50/27)

«قد مکروا مکرهم و عند اللّه مکرهم و ان کان مکرهم لنزول منه الجبال»

(قرآن،46/14) محمود و پسندیده است و آن‌گاه که از زمینه‌های اخلاقی و الهی خالی باشد، مظهر فتنه گری و ناپسندی است. مولانا با درافکندن چنین اندیشه‌ای است که طرح داستانی خویش را پیش می‌برد و بتدریج آن را به مضمونی مسلط بدل، و داستان خود را بر مبنای آن استوار می‌سازد. نمونه این عمل در داستان تمثیلی «نخجیران و شیر» مشاهده می‌شود. وی با در نظر داشتن این عقیده، که برای رهایی از بند استبداد، خدعه‌ها رنگ تدبیر می‌گیرد

به طراحی داستان «نخجیران و شیر»(1389-1/900) پرداخته است. نخجیرانی که در برابر استبداد تن به ذلت داده‌اند و برای رهایی از هراس هجوم شیر با رویکردی ذلیلانه و متظاهرانه پیشنهاد می‌کنند تا هر روز یکی از نخجیران را به عنوان غذای روزانه برای او بفرستد، باشد که در برابر آن از هجوم همه جانبه شیر در امان باشند؛ اما زیرکی خرگوش و چاره‌جویی او، نخجیران را از غبن و هراس همیشگی وجود شیر نجات می‌دهد:

جمع گشتند آن زمان جمله وحوش#شاد ‌ و خندان از طرب در ذوق و جوش

حلقه کردند او چو شمعی در میان#سجده کردندش همه صحرائیان

تو فرشته آسمانی یا پری#نی تو عزرائیل شیران نری

هر چه هستی جان ما قربان توست#دست بردی، دست و بازویت درست

راند حق این آب را در جوی تو#آفرین بر دست و بر بازوی تو

بازگو تا چون سگالیدی به مکر#آن عوان را چون بمالیدی به مکر؟(1362‌-1/1357‌)

گفت تأیید خدا بود این مهان#ورنه خرگوشی که باشد در جهان؟

قوّتم بخشیده دل را نور داد#نور دل مر دست و پا را زور داد

از بر حق می‌رسد تفضیل‌ها#باز هم از حق رسد تبدیلها (1367-1/1365)

شیر گفت: آری ولیکن هم ببین#جهدهای انبیا و مؤمنین

حق تعالی جهدشان را راست کرد#آنچه دیدند از جفا و گرم و سرد

حیله‌هاشان جمله حال آمد لطیف#کل شی من ظریف هو ظریف

دامهاشان مرغ گردونی گرفت#نقص‌هاشان جمله افزونی گرفت (975-1/971)

مکرها در کسب دنیا بارد است#مکرها در ترک دنیا وارد است

مکر آن باشد که زندان حفره کرد#آن که حفره بست آن مکری است سرد

این جهان زندان و ما زندانیان#حفره کن زندان و خود را وارهان (982-1/979)

3-رفتارشناسی مکر و نیرنگ در جامعه استبدادی 3-1-ویژگیهای نظام استبدادی

بی‌گمان از بلایای خود ساخته در جوامع انسانی از دیرباز تاکنون، ایجاد نظامهای استبدادطلب و اقتدارگرا

(authoritarianism)

است. ارسطو در کتاب «سیاست» در کنار انواع شکلهای پادشاهی-که در آن دوران به چهار حوزه تقسیم‌بندی می‌شد-به نوع

پنجمی اشاره می‌کند «و آن چنان است که شهریاری یکتا بر همه امور حاکم است. این نوع پادشاهی را می‌توان همانند ولایت سرور خانواده بر اعضای آن دانست؛ زیرا چنانکه ولایت خدایگان نوعی پادشاهی خانگی است، پادشاهی مطلق نیز نوعی پدری بر یک شهر یا یک یا چند قوم است»(سیاست،1371، ص 144).

از نظر جامعه‌شناسان، نظام خود محور، نتیجه «سلطه تحمیلی اقلیتی بیگانه تحت عنوان برتری اجتماعی، قومی یا فرهنگی بر اکثریتی از مردم بومی است»(تغییرات اجتماعی،1366، ص 249). باورمندی به این برتری است که آنها را وا می‌دارد با «توسل جستن به زور هم چنین به مجموعه‌ای از توجیهات و رفتارهای قالبی به منظور حفظ و استمرار سلطه»(همان، ص 250)، طبقات مختلف مردم را از تلاش برای هر گونه تغییر در نهادهای اجتماعی باز دارند. بر این اساس رفتار حاکمان استبدادی با مردم همواره پدرمآبانه، تحقیرآمیز و قیم منشانه است و هر گونه تعامل یا نزدیکی به چنین حاکمان، وحشت‌آور و هراسناک است و باید از پیامدهای آن ترسید.

روشن است تنفس در چنین فضایی جز بی‌هویتی چیز دیگری به همراه نخواهد داشت؛ زیرا استبداد نه تنها مانع یادآوری گذشته است؛ به آینده نیز نمی‌اندیشد و دیگران را نیز از این کار منع می‌کند. استبداد رژیمی است که فقط در لحظه به سر می‌برد. این بی‌ثباتی را نبود هر گونه ساختار اجتماعی تداوم می‌بخشد و بقایش را تضمین می‌کند (ر.ک: در پیرامون خودمداری ایرانیان، ص 105). خودمدار، اسیر زندگی روزمره و بنده «دم غنیمت شمردن» است؛ اما برای او غنیمت شمردن حال به معنای فرصت‌طلبی در پاسخگویی به نیاز ها و تحقق منافع و مصالح شخصی است (همان، ص 106‌).

از دیدگاه روانشناسان اجتماعی آنچه روابط میان افراد را در چنین جوامعی شکل می‌دهد، نه رفتار آزادانه معقول و بی‌شایبه که اعمالی ریاکارانه و نمایشی خواهد بود؛ چون مردم در چنین فضایی نه تنها به دنبال پیشرفت اجتماعی و حتی تعالی فردی نیستند؛ با لطایف الحبل در صدد دستیابی به سود و منفعت بیشترند و کسب رضایت خاطر حاکم مستبد را ملازم رسیدن به مقصود خویش می‌دانند؛ زیرا«هر چه بیشتر، مردم به استبدادی بودن رژیم آگاهی یابند به پیروی و وفاداری متظاهرانه‌تری روی می‌آورند. این ویژگی به مرور، فرد را چنان به بی‌هویتی و استفاده از نقابهای گوناگون می‌کشاند که او را بی‌شکل و بی‌هنجار می‌کند و فقط هر عملی که متضمن تحقق اهداف خودمدارانه او باشد، برایش ممکن می‌گردد، (همان، ص 55 و 54). شکل‌گیری و استمرار اندیشه‌های ماکیاولانه «هدف وسیله را توجیه می‌کند» در نظام سلطه را نیز باید ناشی از رفتار خودمدارانه حاکمان مستبد دانست. مولانا در داستان «آن پادشاه جهود که نصرانیان را می‌کشت»(768-1/324) کاملا این عقیده حاکم بر نظام سلطه را به نمایش گذاشته است. وی در این داستان پادشاهی جبار را به تصور می‌کشد که با نقشه وزیر گریزش-که با رفتار متظاهرانه و مکارانه در دلهای عیسویان نفوذ کرد-موفق شد با اختلاف‌افکنی بین سران عیسوی، گروه‌های دوازده‌گانه مسیحی را به جان هم اندازد و بسیاری از آنان را به دست یکدیگر به کام مرگ کشاند.

3-2-ویژگیهای نظام فرعونی (استبداد فرعونی) در مثنوی

در نگاه مولانا نمونه یک نظام استبدادزده، جامعه زمان موسی (ع) و بهترین الگوی یک انسان اقتدارگرا و خودمحور (اگوئیست)، شخصیت فرعون است. شیخ بلخ، چنان با مهارت در مثنوی خود به توصیف و تشریح آن پرداخته است که هر خواننده‌ای را-که با چنین نگرش تحقیقی و تحلیلی بدان بنگرد-مجذوب می‌کند و به تعجب وامی‌دارد.

از تمایلات نظام استبدادی، تربیت جامعه‌ای گوش به فرمان و بی‌هویت است؛ زیرا «در جوامع اقتدارگرا، فرهنگ قدرت ابتدا از نهادهای خرد اجتماعی شخصیتی می‌سازد که روانمایه آن ضعف و وابستگی است؛ زیرا مکر اندیشان مستبد همواره از سقوط از اریکه قدرت بر فرش ذلّت و از امکان قیام انتقام‌جویان و در خطر افتادن منافعشان، هراسناکند» (روانشناسی استبداد،1381، ص 9). این فرهنگ از همان آغاز کودکی با سیطره کل بر جزء، شروع به تخریب ساختار شخصیتی انسانها می‌کند تا فراورده‌هایی تحویل جامعه دهد که در قلمرو ناخودآگاه در تعارض با نظام سیاسی حاکم نباشد (استبداد و اقتدارگرایی، 1383‌، ص 133‌). این ویژگی، آشکارا از سوی مولانا در رفتار فرعون با مردم فرودست زمانه توصیف شده است بدین گونه که فرعون پس از دیدن خوابی هولناک و پیشگویی معبّران از سرنگون حکومتش به دست کودکی که تازه متولد شده با توسل به ترفندهای پست انسانی و دعوت از مادران تازه زاییده برای دریافت پاداش، کودکان ایشان را از دم تیغ می‌گذراند تا از شکل‌گیری ساختاری مخالف با نظام خود، جلوگیری کند:

هر زن نوزاد را بیرون ز شهر#سوی میدان غافل از دستان و قهر

چو زنان جمله بدو گرد آمدند#هر چه بود آن نر ز ما در بستدند

سر بریدندش که این است احتیاط#تا نروید خصم و نفزاید خباط (947-3/45‌)

رفتار فرعون در فرستادن زنان جاسوس برای تجسس در میان مردم و اطمینان از کشته شدن حضرت موسی (ع) از نشانه‌های دیگر چنین هراسی است:

آن زنان قابله در خانه‌ها#بهر جاسوسی فرستاد آن دغا

غمز کردندش که اینجا کودکی است#نامد او میدان که دروهم و شکی است

(950-3/949)

به نظر مولوی جامعه استبدادی محکوم اغراض انسان انحصارطلبی است که خارج از اخلاق اجتماعی و مبتنی بر فردیت برترانگار خویش عمل می‌کند. توصیف رفتار شرارت‌آمیز فرعون، یادآور این سخن «توماس هابز» است که «اگر انسان از بستر حیات مدنی-سیاسی که او را پایبند اخلاق می‌کند جدا شود، شریرترین و درنده‌خوترین موجودات می‌شود «(انسان‌شناسی فلسفی،1384، ص 101 و روانشناسی اجتماعی،1382‌، ص 190‌). مولانا عکس العمل فرعون را در برابر این هراس چنین توصیف می‌کند:

این سخن پایان ندارد مکرهاش#جمله می‌پیچد هم در ساق و پاش

صد هزاران طفل را می‌کشت او برون#موسی اندر صدر خانه در درون

از جنون می‌کشت هر جا بود جنین#از حیل آن کور چشم دوربین

اژدها بود مکر فرعون عنود#مکر شاهان جهان را خورده بود (964-3/961)

از دید مولانا یکی از رفتارهای ننگین و رنگ‌آمیز حکام مستبد، فرافکنی و تهدید است تا بدین وسیله از بیداری ملت غفلت‌زده جلوگیری کنند؛ زیرا آنان همواره خواهان پیروی بی‌چون‌وچرای اتباع خویشند و از هر گونه شبهه افکنی-که مانع تحمیل کردن روایت استبدادی آنان می‌شود-بیزاری می‌جویند (در پیرامون خودمداری ایرانیان، ص 195). خطاب فرعون به موسی و او را عامل اصلی کشتار مردم و آشوب زمانه دانستن، نمونه‌ای از فرافکنیهای نظام مستبد برای تخریب مخالفان و بدبین کردن مردم نسبت به آنان است:

گفت فرعونش چرا تو ای حکیم#خلق را کشتی و افکندی به بیم

در هزیمت از تو افتادند خلق#در هزیمت کشته شد مردم ز زلق

لاجرم مردم تو را دشمن گرفت#‌ کین تو در سینه، مرد و زن گرفت

خلق را خواندی، برعکس شد#از خلافت، مردمان را نیست بد

من هم از شرت اگر پس می‌خزم#در مکافات تو، دیگی می‌پزم

دل از این بفکن که بفریبی مرا#یا بجز فی، پس روی گردد تو را

تو بدان غره مشو کش ساختی#در دل خلقان هراس انداختی

صد چنین آری و هم رسوا شوی#خوار گردی ضحکه غوغا شوی

همچو تو سالوس بسیاران بدند#عاقبت در مصر ما رسوا شدند (1075-3/1067)

مولانا ریشه هر گونه فرافکنی و تهدید از سوی مستبدانی چون فرعون را در طمع، شهوت و حسادت و ناتوانیهای فردی می‌داند؛ هم چنانکه از دیدگاه روانشناسان اجتماعی علت اساسی چنین رویکرد نکوهیده به مکر، خودکم‌بینی، طمع، فرصت‌طلبی، ترس، شهوت و حسادت است (ر.ک: جامعه و فرد،1370، ص 63). مولانا ناتوانیهای فرعون و تظاهر به توانمندی دروغین او را-که از رهگذر مال و قدرت ایجاد شده-شبیه مکر آن شغالی می‌داند که خود را در خم رنگ فرو برد تا مردم او را همچو طاووس بدانند و به سوی او جلب شوند؛ اما غافل از اینکه در «محک تجلی» موسی (ع) جز سیه‌رویی و رسوایی چیزی نصیبش نمی‌شود:

همچو فرعون مرصع کرده ریش#برتر از عیسی پریده از خریش

او هم از نسل شغال متاده‌زاد#در خم مالی و جاهی درفتاد

هر که دید آن مال و جاهش سجده کرد#سجده افسوسیان را او بخورد…

هان ای فرعون ناموسی مکن#تو شغالی هیچ طاوسی مکن

سوی طاووسی اگر پیدا شوی#عاجزی از جلوه و رسوا شوی

موسی و هارون چو طاوسان بدند#پرجلوه بر سر و رویت زدند

زشتی‌ات پیدا شد و رسوایی‌ات#سرنگون افتادی از بالایی‌ات

چون محک دیدی سیه گشتی چو قلب#نقش شیری رفت و پیدا گشت کلب

ای سگ گرگین زشت و حرص و جوش#پوستین شیر را بر خود مپوش

غره شیرت بخواهد امتحان#نقش شیر و آنگه اخلاق سگان؟

(789-3/778)

از آنجا که غالبا توطئه‌ها و چاره‌جوییهای مستبدان برای منفور و متهم کردن نخبگان اجتماعی کارگر نمی‌افتد، روی آوردن به سحر و جادو یا امور به ظاهر ماورائی را باید حیله‌ای دیگر برای مسحور و مغفول کردن اذهان جامعه به شمار آورد:

گفت فرعونش ورق در حکم ماست#دفتر و دیوان حکم، این دم مراست

مر مرا بخریده‌اند اهل جهان#از همه عاقلتری تو ای فلان؟

موسیا خود را خریدی، هین برو#خویشتن گم کن، به خود غرّه مشو

جمع آرم ساحران دهر را#تا که جهل تو نمایم شهر را (1085-3/1082)

در اندیشه ضد استبدادی مولوی عاقبت مستکبران مکرپیشه یا گرفتاری در برابر استدراج الهی و همّت و اراده برگزیدگان الهی و مردمی است؛ هم‌چنانکه در داستان «شیر و نخجیران» پس از افتادن شیر در دام مکر خرگوش (چاه) به آن اشاره شده است:

درفتاد اندر چهی کو کنده بود#ز آن که ظلمش در سرش آینده بود

چاه مظلم گشت ظلم ظالمان#این چنین گفتند جمله عالمان

هر که ظالمتر، چهش با هولتر#عدل فرمودست: بتر را بتر (1310-1/1308)

یا به دلیل هدایت‌ناپذیری، سرانجام در بند مکر زیردستان اسیر می‌شوند؛ چنانکه در داستان موسی و فرعون، سرنوشت فرعون را گرفتاری در بند مکر وزیر گربزش، هامان، بیان می‌کند. در دیدگاه وی هامان را باید نماینده جمعیت غوغا و فشار 9 دانست که تأمین منافع خویش را در گرو پابرجایی حکام فاسد و مستبد می‌بینند. مولوی عاقبت چنین مستبدان نیرنگ باز را جز بی‌ارادگی و خودباختگی

(automaton)

10 نمی‌داند. این موضوع آن گاه نشان داده می‌شود که فرعون متأثر از اندرزهای آسیه برای ایمان آوردن به خدای موسی (ع) در شک و تردید قرار می‌گیرد و نمی‌داند چه کند؛ وزیر فرصت‌طلب خود هامان را فرا می‌خواند و حال و روز خود و سخنانی را که آسیه با او در میان نهاد، بیان می‌کند؛ اما هامان-که دستیابی به منافع شخصی خود را در پایداری حکومت سلطه محور فرعون می‌دید-11 با چرب‌زبانی و تملّق، بارقه‌های امید فرعون را که آسیه برای هدایت و بیداری وجدان او ایجاد کرده بود، خاموش، و او را مسحور سخنان فریبنده خود کرد تا فرعون بیش از پیش در دام خودمحوری و خودشیفتگی نفسانی خود فرو رود و در برابر فرمان نفس و فریبکاریهای وزیرش با بی‌ارادگی روبه‌رو، و قدرت تصمیم‌گیری از او سلب شود:

گفت با هامان چو تنهایش بدید#جست هامان و گریبان را درید

بانگها زد گریه‌ها کرد آن لعین#کوفت دستار و کله را بر زمین

که چگونه گفت اندر روی شاه#این چنین گستاخ آن حرف تباه 12‌

جمله عالم را مسخّر کرده تو#کار با بخت چون زر کرده تو

از مشارق وز مغارب بی‌لجاج#سوی تو آرند سلطانان خراج

پادشاهان لب همی مالند شاد#بر ستانه خاک تو ای کیقباد…

تاکنون معبود و مسجود جهان#بوده‌ای، گردی کمینه بندگان

در هزار آتش شدن زین خوشتر است#که خداوندی شود بنده‌پرست

نه بکش اول مرا گردن بزن#تا نبیند این مذلّت چشم من

خود نبودست و مبادا این چنین#که زمین گردون شود گردون زمین

بندگانمان خواجه تاش ما شوند#بی‌دلانمان دل‌خراش ما شوند

چشم روشن دشمنان و دوست کور#گشت ما را پس گلستان قعر گور

خرمن فرعون را داد او به باد#هیچ شه را این چنین صاحب مباد

گرچه در مثنوی، فرعون و مکرهای او تمثلی از نفس و نیرنگ‌بازیهای آن دانسته شده، نباید از اشاره‌های اجتماعی آن غافل ماند. مطابق ساختار فکری و اهداف آموزنده مولانا ظهور چنین افکار و اعمالی در هر فرد یا جامعه‌ای خطرآفرین و هراس‌انگیز است. بی‌شک هر انسانیجز آنان که از هدایت الهی و پشتوانه عصمت برخوردارند-با دستیابی به قدرت و ثروت مطابق نص قرآن کریم

«انّ الانسان لیطفی أن رآه استغنی»

(6/96) در معرض فسادهای اخلاقی و شخصیتی قرار دارد و مولانا یا آگاهی از این قضیه به ما هشدار می دهد که همواره باید در برای چنین هنگامه‌ای هوشیار بود و از فریبکاریهای نفس غافل نبود:

آنچه در فرعون بود آن در تو است#لیک اژدرهات محبوس چه است

ای دریغ این جمله احوال تو است#تو بر آن فرعون بر خواهیش بست

گر ز تو گویند وحشت زایدت#ور ز دیگر آن فسانه آیدت

چه خرابت می‌کند نفس لعین#دور می‌اندازدت سخت این قرین (974-4/971)

3-3-عکس العملهای اجتماعی در برابر نیرنگ مستبدان

مطابق نظریه‌های رفتارشناسانه، رفتار آدمی همواره فراخور موقعیت خاصی است که به او این امکان را می‌دهد تا خود را با حال و هوای حاکم بر دنیای فردی یا اجتماعی وفق دهد یا به عکس العمل وادارد»(روانشناسی استبداد، ص 34). یکی از آن مواقع زمانی است که در محیطی بسته و استاتیک (ایستا) قرار می‌گیرد؛ فضایی که برخی را به سوی انفعال و برخی دیگر را به سوی تحرک و تحول وامی‌دارد. اگر در مثنوی ژرفتر بنگریم، این ویژگیها را می‌توان در رفتار شخصیتهای داستانی مولانا و در حکایات انتقادی و ضد استبدادی چون موسی و فرعون، نخجیران و شیر (1389-1/900) و شاگردان و معلّم بدخلق (1613- 1/1522) بخوبی مشاده کرد. مولانا این عکس‌العملها را در سه شکل زیر ارائه می‌دهد:

3-3-1-قشر عظیمی از ساکنان جامعه استبدادزده به دلیل حاکمیت جو اختناق و خشونت، راهی جز انفعال و سکون ندارند. ایجاد ترس و وحشت از جمله عوامل ماندگار ماندن چنین حکومتهایی است. «منتسکیو» نیز همچون مولانا بهتریه عامل روانی حافظ نظامهای استبدادی را ایجاد هراس می‌داند و تأکید می‌ورزد که ناتوانی در تحمیل ترس و وحشت، مهر سرنگونی حکومتهایی مستبد است (ر.ک: روح القوانین،1362، ص 119). مولانا عکس العمل غالب چنین مردم هراس‌زده را تظاهر و دگرنمایی می‌داند به این معنا که مردم استبدادزده می‌کوشند با پوشیده داشتن اعتقادات واقعی خود و پایبندی دروغین و ریاکارانه به باورها و اعمالی که در موقعیت معین، انسان را از تعرض و تجاوز مصون نگه می‌دارد از هر گونه آسیبی در امان باشند؛ زیرا «هر چه بیشتر مردم به استبدادی بودن رژیم آگاهی داشته باشند به پیروی و وفاداری متظاهرانه‌تری روی می‌آورند «(تغییرات اجتماعی، ص 54). این ویژگی در داستان «نخجیران و شیر» وضوح بیشتری دارد. نخجیران برای در امان ماندن از هجوم هراس‌انگیز شیر و دفع آن-که خوشی زندگی را بر آنان تلخ کرده بود- منفعلانه و متظاهرانه به شیر پیشنهاد می‌کنند که اگر به سرزمین ما هجوم نیاوری، ما هر روز غذای تو را تأمین و تضمین می‌کنیم:

طایفه نخجیر در وادی خویش#بوده‌اند از شیر اندر کش‌مکش

بس که آن شیر از کمین، در می‌ربود#آن چرا بر جمله ناخوش گشته بود

حیله کردند آمدند ایشان به شیر#‌ کز وظیفه ما ترا داریم سیر

جز وظیفه در پی صیدی میا#تا نگردد تلخ بر ما این گیا

گفت آری گر وفا بینم نه مکر#مکرها بس دیده‌ام از زید و بکر

من هلاک فعل و مکر مردمم#من گزیده زخم مار و کژدمم

(900-1/905)

در داستان «موسی و فرعون» این موضوع در رفتار بنی‌اسرائیل-آن‌گاه که منادیان فرعون، بنی‌اسرائیل را به طمع انعام شاه در میدان شهر جمع کردند تا مانع تولد حضرت موسی (ع) شوند-نمود بیشتری می‌یابد:

ای اسیران سوی میدانگه روید#کز شهنشه دیدن و جودست امید

چون شنیدند مژده اسرائیلیان#تشنگان بودند و بس مشتاق آن

حیله را خوردند و آن سو تاختند#خویشتن را بهر جلوه ساختند…

پس بجوشیدند اسرائیلیان#از پگه تا جانب میدان دوان

چون به حیلت‌شان به میدان برد او#روی خود بنمودشان بس تازه‌رو

کرد دلداری و بخششها بداد#هم عطا هم وعده‌ها کرد آن قباد

بعد از آن گفت: از برای جانتان#جمله در میدان بخسپید امشبان

پاسخش دادند که خدمت کنیم#گر تو خواهی یک مه اینجا ساکنیم

(871-3/855)

3-3-2-گروهی دیگر، راه توطئه و فریب در پیش می‌گیرند تا بدین وسیله از رنج و ستم حکام مستبد در امان باشند. عکس‌العمل مکارانه کودکان در داستان «کودکان مکتبی و استاد بدخلق» نمونه‌ای از فریبکاریهای جامعه استبدادزده از دیدگاه مولاناست. آن‌گاه که کودکان از فشار و سختگیریهای معلم خسته شدند با نفشه‌ای ماهرانه تصمیم می‌گیرند با تملّق و تظاهر به معلم خود تلقین کنند که بیمار است تا از این راه، چند روزی از دست اضطراب و اختناق مکتب آسوده باشند:

کودکان مکتبی از اوستاد#رنج دیدند و ملال و اجتهاد

مشورت کردند در تعویق کار#تا معلم درفتد در اضطرار

آن یکی زیرکترین تدبیر کرد#که بگوید اوستا چونی تو زرد

خیر باشد رنگ تو بر جای نیست#این اثر یا از هوا یا از تبی است

اندکی اندر خیال افتد از این#تو برادر هم مدد کن این‌چنین

چون درآیی از در مکتب بگو#خیر باشد اوستاد احوال تو

آن خیالش اندکی افزون شود#کز خیالی عاقلی مجنون شود

متفق گشتند در عهد وثیق#که نگرداند سخن را یک رفیق

بعد از آن سوگند داد او جمله را#تا که غمازی نگوید ماجرا…

گشت اوستا سست از وهم و ز بیم#برجهید و می‌کشانید او گلیم…

پس برون جستند سوی خانه‌ها#همچو مرغان در هوای دانه‌ها

مادرانشان خمشگین گشتند و گفت#روز کتّاب و شما با لهو جفت

مادران گفتند مکر است و دروغ#صد دروغ آرید بهر طمع دوغ

ما صباح آییم پیش اوستا#تا ببینیم اصل این مکر شما

کودکان گفتند بسم اللّه روید#بر دروغ و صدق ما واقف شوید (1598-3/1523)

مولانا در داستان «موسی و فرعون» این نوع واکنش فردی را-که گاه نماینده رفتار اجتماعی است-در کردار عمران، پدر موسی، توصیف می‌کند. فرعون که تعبیر خوابهای هولناک و کابوسهای شبانه‌اش را از معبّران دریافت، همه بنی‌اسرائیل و درباریان را از همبستری با زنان خود بازداشت به این امید که در آن شب موعود، نطفه موسی بسته نشود؛ اما عمران-که معتمد فرعون بود-ضمن سرپیچی از فرمان شاه با تدبیر و زیرکی خود کوشید تا راز نطفه بستن موسی (ع) پنهان بماند. لذا با تظاهر و نیرنگ، فرعون را فریب داد:

هر پیمبر که درآید در رحم#نجم او بر چرخ گردد منتجم

بر فلک پیدا شد آن استاره‌اش#کوری فرعون و مکر و چاره‌اش

روز شد گفتش که ای عمران برو#واقف آن غلغل و آن بانگ شو

راند عمران جانب میدان و گفت#این چه غلغل بود شاهنشه نخفت؟

هر منجم سر برهنه جامه چاک#همچو اصحاب عزا بوسید خاک…

گفت خیرست این چه آشوبست و حال؟#بدنشانی می‌دهد منحوس سال؟

عذر آوردند و گفتند: ای امیر#کرد ما را دست تقدیرش اسیر

این همه کردیم و دولت تیره شد#دشمن شه هست گشت و چیره شد

شب ستاره آن پسر آمد عیان#کوری ما، بر جبین آسمان…

با دل خوش، شاد عمران و ز نفاق#دست بر سر می‌بزد کآه الفراق

کرد عمران خویش، پر خشم و ترش#رفت چون دیوانگان بی‌عقل و هوش

خویشتن را اعجمی کرد و براند#گفته‌های بس خشن بر جمع خواند…

شاه هم بشیند و گفت: ای خاینان#من برآویزم شما را بی‌امان (920-3/901)

3-3-3-جدی‌ترین و سخت‌ترین عکس‌العمل در برابر نظام مستبد، حرکت بیداری بخش نخبگان است. در جهان‌بینی مولانا چاره‌گریهای نخبگان از مصداقهای مکر ممدوح است. در داستانهای استبداد محور مثنوی، حضور موسی (ع) به عنوان نماینده نخبگان خارق العاده (کاریزماتیک)13 نقشی پررنگ دارد.

یکی از عمده‌ترین وظایف موسی تلاش برای ایجاد تغییر و تحول است. این منطقی کلی است که نخبگان اجتماعی با رویکرد مذهبی یا سیاسی-چه از تأیید الهی برخوردار، و چه از چنین تکیه‌گاهی محروم باشند-اولین حرکتشان در این جهت باشد که فرهنگ حاکم بر جامعه را تغییر دهند؛ رویکردی که معمولا با مقابله‌های شدید حاکمان مستبد روبه‌رو می‌شود، چون از دید سلطه‌گران متکبر، «هرگز نباید اخلاق و آداب و رسوم ملت را در کشورهای استبدادی تغییر داد؛ زیرا بلافاصله تولید شورش و انقلاب می‌کند؛ چه اینکه در کشورهای استبدادی، قانون به معنای واقعی آن، موجود نیست و آنچه وجود دارد، همانا آداب و رسوم است؛ وقتی آن از بین برود، مثل این است که همه چیز از بین رفته است» (روح القوانین، ص 493). بر این اساس است که «مستبد از مردان شجاع می‌ترسد برای اینکه می‌توانند به نام آزادی تمام مخاطرات را به جان بخرند؛ از مردم صدیق می‌ترسند برای اینکه اکثریت مردم ممکن است بخواهند تحت حکومت آنان باشند. در مورد حکما نیز مستبد به این دلیل از آنها می‌ترسد که می‌توانند توطئه‌چینی کنند. بنابراین «مستبد از مردم شجاع، صدیق و حکیم می‌هراسد به این دلیل که صداقت و شجاعت یا امیال صادقانه و شجاعانه آنان ممکن است به استقرار آزادی یا حداقل به نوعی حکومت غیر استبدادی منتهی شود»(روانشناسی استبداد، ص 72).

در داستان «موسی و فرعون»، فرعون در برابر خواست و تلاش موسی برای ایجاد تحول و بازسازی عقاید و افکار مردم و پاک کردن آن از غبار کفر و خرافه، پس از تهدید و ترهیب، موسی را به تحدی می‌طلبد که:

جمع آرم ساحران شهر را#تا که جهل تو نمایم شهر را (3/1085)

تا بدین وسیله ضمن تحقیر موسی، نظر مردم را از توجه به او باز دارد. لذا به ساحران برجسته روزگار وعده‌های بی‌اندازه داد به این امید که ساحران بر موسی غلبه کنند و عظمت او را نزد مردم بشکنند:

تا به فرعون آمدند آن ساحران#دادشان تشریفهای بس گران

وعده‌هاشان کرد و پیشش هم بداد#بندگان و اسبان و نقد و جنس و زاد

بعد آن می‌گفت: هین ای سابقان#گز فزون آیید اندر امتحان

برفشانم بر شما چندان عطا#که بدرد پرده جود و سخا

پس بگفتندش: به اقبال تو شاه#غالب آییم و شود کارش تباه

ما در این فن صفدریم و پهلوان#کس ندارد پای ما اندر جهان (1250-3/1245)

در داستان «نخجیران و شیر» نیز اگر گذشته از نتایج اخلاقی و عرفانی مولانا 14 به تحلیل اجتماعی بپردازیم، باید شیر را نماد حاکم مستبد 15، نخجیران را نماد مردم استبدادزده و خرگوش را نماد نخبگانی بدانیم که با چاره‌گریهای مدبّرانه خویش می‌کوشند در جهت آسایش جامعه گام برمی‌دارند:

گفت ای یاران مرا مهلت دهید#تا به مکرم از بلا بیرون جهید

تا امان یابد به مکرم جانتان#ماند این میراث فرزندانتان (1001‌-1/1000‌)

نتیجه

بی‌شک یکی از بنمایه‌های رایج و درونمایه‌های محوری در داستانهای مثنوی ویژگی «مکر و نیرنگ» است. موضوعی که تاکنون در پژوهش‌های محققان مغفول مانده است به گونه‌ای که حتی برخی از کتابشناسیهای موضوعی مثنوی نیز-با وجود بسامد فراوان داستانهای مکر محور-آن را از موضوعات اصلی مثنوی به شمار نیاورده‌اند. بررسی جامعه شناسانه مثنوی و تحلیل رفتار شخصیتهای مثنوی ما را به این واقعیت رهنمون می‌کند که مولانا

را باید به معنای واقعی کلمه یک روانشناس اجتماعی محسوب نمود و مثنوی او را یکی از بزرگترین آثار جامعه‌شناختی بشر دانست.

در جهان‌بینی مولانا ظهور مکر و نیرنگ از آبشخورهای مختلقی مایه می‌گیرد؛ گاه با صورتی مذموم از حربه‌های شیطانی یا تسویلهای نفس آدمی شمرده می‌شود و گاه با برخورداری از وجه ممدوح، متأثر از عقل کلی و یا ناشی از استدراج الهی دانسته شده است. مولانا تبلور کامل این ویژگی را-در شکلهای ممدوح یا مذمومش-در افکار و اعمال حاکم و محکوم در جامعه استبدادی می‌داند. بنابراین یکی از دغدغه‌های فکری مولانا در حوزه اجتماعی رنج حضور حاکمان ‌ مستبد و فضای سرشار از دسیسه و نیرنگ آن است. وی این ناهنجاری اجتماعی را به همراه آموزه‌های عرفانی در شاکله داستانی و شخصیتهای تمثیلی و تاریخی به تصویر می‌کشد. پرداختن به این موضوعات در مثنوی به ما در ارائه شخصیتی برونگرا و اجتماع محور از مولانا کمک کرده است.

از دیدگاه او رفتار و پندار غالب در حکومت استبدادی بر توطئه مبتنی است نه پیروی از قانون. لذا شکل‌گیری محیطهای اجتماعی هراس‌انگیز با رفتارهای «دیگرنمایانه» محصول حاکمیت چنین نگرشی است. از دیدگاه او قویترین دلیل رویکرد مستبدان به نیرنگ و به تبع آن حاکم کردن جو اختناق و وحشت، احساس تعارض منافع و هراس از ایجاد دوگانگی در اقتدار است. تلاش برای حفظ هویت کاذب و ساختگی و کوشش برای ایجاد جامعه‌ای مطیع و منفعل در جهت محقق کردن خواسته‌های نامشروع از نگرانیهای نظام اقتدارگر در مثنوی است. از دیدگاه وی دلیل اصلی مخالفت مستبد با نخبگان، ترس از به هم خوردن ساختار این اجتماع خود ساخته است و فرافکنی، تهدید و ترهیب نخبگان فرهنگی، سیاسی و اجتماعی ناشی از غلبه چنین انگیزه‌ای در اوست. مولوی این موضوع را بخوبی در روابط «موسی و فرعون» توصیف کره است.

مولانا عکس العمل اجتماعی مردمی را که در برابر دنیای «مکر آباد» مستبد قرار می‌گیرند، متفاوت و گوناگون دانسته است. برخی را مرعوب جو استبداد، منفعل و ساکن تصور کرده، عملگرد گروه دیگر را-که در پی جلب منفعت و دفع ضرراند-متظاهرانه دانسته، و عکس العمل برخی دیگر را به عنوان نخبگان با پشتوانه الهی (نمایندگی خداوند) یا بدون آن، کوشی در جهت آرامش، آزادی و تغییر و تحول اجتماعی توصیف نموده است.

او عاقبت مکراندیشی نظام سلطه را یا عجز در برابر همت و اراده نخبگان اجتماعی و مذهبی و یا گرفتاری در دام مکر فرودستان فرصت‌طلب (اپورتونیست) و بی‌ارادگی در مقابل رفتار متملّقانه آنان دانسته است.

یادداشت‌ها

(1)-از موارد توجه عملی مولانا به دردها و آلام بشری توجه ویژه‌ای است که وی برای رفع مشکلات مردم در مکاتبات از خویش نشان داده است؛ چنانکه غالب این نامه‌ها برای رفع نیازها و تقاضای دیگران ترتیب داده شده است (مکتوبات،1371، مقدمه).

(2)-از نشانه‌های تأکید مولانا بر مکر همین بس که 170 بیت از ابیات مثنوی با واژه «مکر» آغاز شده است.

(3)-برای آگاهی از اندیشه هگل درباره روح شرقی، ر.ک: «عقل در تاریخ»، (1356‌)، ترجمه حمید عنایت، انتشارات دانشگاه صنعتی.

(4)-سخنان میبدی در «کشف الاسرار» درباره مکر از دیدگاه قرآنی، نمونه دیگری برای اثبات نگرش غالب در عقاید اسلامی است: «مکر، سازی بود پوشیده و باشد که مفسدت را کنند و باشد که مصحلت را. و مکر اللّه جز مصلحت را نباشد و غدر با آن نبود که اللّه تعالی پاک است و منزّه از غدر کردن. این همچنان است که خود را-جلّ جلاله-کید گفت و آنگه در آن کید از غرور پاک و منزه است به خلاف مخلوق که کید او با غرور است و مکر او با غدر، پس مکر خالق به مخلوق نماند، همنامی هست، لکن همسانی نیست»(کشف الاسرار، ج 2، ص 134).

(5)-علامه طباطبایی به استناد به سخنان «راغب اصفهانی» درباره مکر و انواع آن در تفسیر «المیزان» می‌آورد: «کلمه مکر به معنای به کار بردن حیله برای منصرف کردن کسی از مقصودش است و این به دو صورت است: یکی ممدوح و دیگری مذموم. مکر ممدوح آن است که به منظور عمل صحیح و پسندیده‌ای انجام شود و بنابراین معنا خدای تعالی فرموده:

«و اللّه خیر الماکرین»

و اما مکر مذموم آن مکری است که به منظور عمل قبیح و ناپسندی به کار می‌رود و در این باره فرموده:

«و لا یحیق المکر السیئی الا باهله»

و نیز فرموده:

«اذ یمکر بک الذین کفروا»

(ترجمه تفسیر المیزان، ج 9، ص 101).

(6)-عرفا یکی تفاوتهای وسوسه‌هاس نفسانی را با وساوس شیطانی در لجاجتهای نفس می‌دانند. در مصباح الهدایه آمده است: «فرق میان خاطر نفسانی و شیطانی آن است که خاطر نفسانی به نور ذکر منقطع نشود و بر تقاضای مطلوب خود الحاح نماید تا به مراد رسد؛ اگر چه سالها بر آن بگذرد الا وقتی که توفیق الهی رفیق گردد و بیخ آن مطالبت از نفس برکند. اما خاطر شیطانی به نور ذکر منقطع شود اگرچه ممکن است به نوعی دیگر درآید و خواهد که بنده را غافل گرداند و اغوا کند»(مصباح الهدایه،1381‌، ص 105‌).

(7)-باید افزود که «در مواضعی که مولوی زن را به دید سلبی توصیف کرده، نگاه شخصی او نیست؛ زیرا او این قبیل مطالب را به عنوان تمثیل آورده است و بی‌گمان استفاده از مشهودات و مقبولات مخاطب برای بیان مقاصد گوینده از شروط بلاغت و سخنوری و سخندانی است. بنابراین لازم است میان این دو دسته ابیات که یکی منعکس‌کننده دیدگاه عرفی و دیگری بازگوکننده نظر شخصی اوست، تفکیک قائل شویم.»(میناگر عشق، 1382‌، ص 877‌ و 876).

(8)-در برخی حکایات دفتر پنجم چون «داستان کنیزک و خر خاتون» این گونه تمثیلها از مصادیق مکر زنان به اوج خود می‌رسد.

(9)-جماعت «غوغا و فشار» یک اصطلاح در حوزه طبقه‌بندی اجتماعی است و به گروهی گفته می‌شود که با جنجالگری عوام‌فریبانه، برانگیخته می‌شوند و در برابر دوست و دشمن اهداف خویش را دنبال می‌کنند. اینان برای پیشبرد منافع اقتصادی خویش از ابزارهای سیاسی بهره می‌برند (منش فرد و ساختار اجتماعی،1380، ص 438-431).

(10)-به کسی که به ارزیابی دیگران متکی است و در مقابل انتظارات آنها حالت وسواس گونه دارد، خودباخته

(automaton)

گفته می‌شود.

(11)-«ذهنیت استبدادزده، بقای هر جمعی را متکی به وجود رهبر خودکامه و بلامنازع بر فراز آن جمع می‌داند؛ رهبری که بتواند همه را به اطاعت بی‌چون‌وچرا از خواسته‌های شخصی خویش مجبور کند»(در پیرامون خودمداری ایرانیان، ص 126).

(12)-منظور هامان از «چگونه گفت» آسیه زن فرعون است که به او توصیه کرده بود به موسی و خدایش ایمان بیاورد.

(13)-نخبگان کاریزماتیک کسانی هستند که معجزات یا ویژگیهای خارق العاده‌ای دارند یا به آنان نسبت می‌دهند و اقتدار و نفوذ آنان از نظر مقام، اموال یا ثروت نیست (ر.ک: تغییرات اجتماعی، ص 157-153).

(14)-مولانا در نتیجه‌گیری پایانی حکایت، خرگوش را یک بار رمز نفس اماره و بار دیگر رمز عقل و یک بار شیر را رمز عقل و بار دیگر نماد نفس دانسته است:

شیر را خرگوش در زندان نشاند#ننگ شیری کو ز خرگوشی بماند

در چنان ننگی و آنگه این عجب#فخر دین خواهد که گویندش لقب

ای تو شیری در تک این چاه فرد#نفس چون خرگوش خونش ریخت و خورد

نفس خرگوشت به صحرا در چرا#تو به قعر این چه چون و چرا

(1352-1/1349‌)

ای شهان کشتیم ما خصم برون#ماند خصمی زو بتر در اندرون

کشتن این، کار عقل و هوش نیست#شیر باطن، سخره خرگوش نیست

(1374-1/1373)

(15)-مولانا نیز به مظهر ظلم و ستم بودن شیر اشاره کرده است:

چاه مظلم گشت ظلم ظالمان#این چنین گفتند جمله عالمان

هر که ظالم‌تر، چهش با هول‌تر#عدل فرمودست: بتّر را بتر

ای که تو از ظلم چاهی می‌کنی#از برای خویش دامی می‌کنی

(1311-1/1309‌)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
[wpcode id="260079"]