چگونه حافظ به اسطوره تبدیل شد؟

مهدی یزدانی خرم

مردی را تصور کنید که در یکی از قرون پرآشوب تاریخ ایران در شهری باستانی از آسمان و وارستگی و طرب میسراید. این مرد که به درست یا غلط تاریخ ادبیات ایران را به قبل و بعد از خود تقسیم کرده است، مانند شعرش به معمایی تبدیل می‌شود که جا را برای حضور افسانه‌ها و حکایت‌های عجیب باز می‌کند. صوفیان کلاه خود را بر سر سنگ گورش استوار می‌کنند. خردگرایان او را مظهر تعقلی شاعرانه می‌دانند و اهالی ادبیات در ضبط و بسط شعرش قرن‌ها می‌نویسند و می‌گویند. حافظ بدون شک یکی از نماد‌های ملی ایران است که از قضا نسبت به بسیاری از شعرای دیگری که هم سنگ او هستند، پیچیده‌تر فکر می‌کند و میسراید. در واقع جامعه‌ای که هماره به دنبال سهل‌ها و ممتنع‌ها بوده، شاعری را به حافظه تاریخی‌اش سپرد که زبان و نگاه نسبتاً پیچیده‌ای دارد و کافی است تا شعر او را در برابر همشهری بزرگش، سعدی قرار داد تا تفاوت‌های زبانی این دو- از منظر بلاغی و سهولت در خوانش شعر- مشخص شود. این مرد که فرم غزل را در سبک عراقی به درجه ممتازی می‌رساند به شاعری تبدیل می‌شود که حال برای او صفت‌هایی مانند «تقدیس»، «عارف»، «آزاده» و… را متصور می‌دانند. پس حافظ معیار و مصداق نیرو و هیئت امر «خیر» می‌شود و به یکی از حلقه‌های سنتی و قراردادی جامعه ایران تبدیل می‌شود. در این باب کار تا جایی پیش می‌رود که معنای «تفأل زدن» خاص حافظ و شعر او می‌شود و خوانش اتفاقی یک شعر از دیوان یک شاعر تبدیل به امری راه گشا، اخلاقی و سرنوشت ساز. حافظ شاعر جاه طلب قرن هشتم، چنان می‌تازد که بسیاری از معیار‌های ذهنی مردم ایران را در تعامل با شعر خود درک می‌کند. مردی که خاک مدفن‌اش را به عنوان یادگاری مشکل گشا با خود می‌برند، گاه با وضو دیوانش را باز می‌کنند و حتی در دانشکده‌های ادبیات نیز کمتر استادی یارای تدریس شعر و تفکر او است. نکته مهم دیگر در بی طرفی یا بی طرف نگه داشته شدن حافظ را دارد. او که به برخی فرقه‌های فکری زمان خود گرایش داشت، هیچ گاه در چنین جایگاهی بررسی و دیده نشد. او با توافقی جمعی و چندصدساله، شاعر عشق، آزادگی و انسان است و تمایلات مکتبی‌اش در میان تاریخ یا گم شد، یا دیده نشد و یا نزد برخی اصحاب فن باقی ماند. حافظ شاعری است که از نظر بداعت و نوآوری نه در حد سعدی است و نه در باب تفکر و اندیشه به پای شاعرانی چون مولانا می‌رسد، اما او یگانه شده است و کلیت تاریخ ادبیات قدیم ایران را زیر سایه خود قرار داده است. در این باب دو محور اصلی را برای بحث پیشنهاد می‌کنم:

۱- اگر به بافت فکری و ذهنی جامعه ایران در سال‌های بعد از حمله مغول و بعد تیموری نگاه کنیم، درمی یابیم که ایرانیان مبهوت شکست سنگینی هستند که آرام آرام از حد درک رئالیستی آن‌ها فراتر رفته و معیار‌ها و دلایلی اخلاقی و ماوراءطبیعی پیدا می‌کند. اینان همان گونه که اسکندر مقدونی را به کندی از جایگاه تاریخی خارج کرده و در حد یک سالک طریق و یک پرراز و رمز قرار دادند، از مغولان یا بهتر بگوییم از هیئت تهاجمی آن‌ها، معنایی سالکانه و اخلاقی ساختند.

آن‌ها خود را گناهکارانی می‌پنداشتند که از خدای خویش غافل شده و به همین جهت عذاب الیمی چون چنگیز برای ایشان فرستاده شده است. البته نگاه قومی ایرانیان به معنای شکست‌های نظامی در آن دوران عمدتاً در همین سبک و سیاق بوده است. سلطان مقتدر اما خونریز و نافرهیخته‌ای چون محمود غزنوی در ادبیات تبدیل به یکی از نماد‌های عشق می‌شود و یا هارون الرشید سنگدل، چهره‌ای داستانی و گاه خردمند می‌یابد. پس نوع تفکر ایرانی از شکست، تفکری حکیمانه بوده است که حضور نگاه اشعری‌وار نیز به آن دامن می‌زده است. نوعی پذیرش اجبار، وقایع روزگار و نسبت دادن آن به حکم و قضا و قدر. در این برهه، جامعه ایران یا فاتحان را تحمل کرده تا رنگی ایرانی به خود بگیرند و یا شاهد سقوط فاتح اول و حضور فاتح بعدی بوده است.

اگر دقت کنیم، اعم سلسله‌های مقتدر ایرانی بعد از قرن سوم هجری، ترکانی هستند که از بیابان‌ها حمله کرده و آرام آرام ادب، ملک داری و رعیت پروری را فراگرفته‌اند و «ایرانی» شده‌اند. در چنین موقعیت‌هایی است که شاعران بزرگ ایرانی ظهور کرده و راوی وضعیت و سرنوشت این قوم می‌شوند. دو شاعر بزرگ مانند فردوسی و نظامی نیاز جامعه به باور‌های اساطیری را احساس کرده و به استفاده از روح داستان پرداز این اسطوره‌ها، آن‌ها را در میان افواه جاودان می‌کنند. پس تجربه تاریخی نشان می‌دهد که جامعه ایران در حین شکست‌های تلخ اجتماعی- سیاسی، خواهان نوعی نگاه زیبایی‌شناسانه می‌شده که در آن اوضاع و احوالش، درک و روایت شده باشد. ورود عرفان به شعر ایرانی نیز به نوعی تحت تاثیر چنین فضایی است. فضایی که از ضربه‌های متعدد اقوام مختلف گیج شده و حال از برون گرایی با شکوه فردوسی‌وار، طبیعت گرایی سرخوشانه منوچهری یا فرخی سیستانی و اخلاق گرایی سفت و سخت شعرایی چون ناصرخسرو دور می‌شود. عرفان به مانند موهبتی فکری عناصر و اشیای مستتر در روایت‌ها را تغییر داده و به شیوه‌های گوناگون اعم از مکتبی و غیرمکتبی تسلط پیدا می‌کند. بنابراین ما با ملتی روبه رو هستیم که هماره به دنبال توجیه‌پذیر کردن وضعیت تلخ تاریخ خود است. وضعیتی که بتواند روح فردگرایانه زندگی او را تقویت کرده و یأسی را که از تشکل‌ها و جمعیت‌های شهری و روستایی وجود داشته منعکس کند. این اتفاق با نوعی اسطوره و یا اسطوره‌سازی متصور شده است. فردوسی بزرگ، غم شکست ایرانیان را در شکوهی اسطوره‌ای پنهان می‌کند و انسانی می‌آفریند که در جهان پیرامون صاحب خرد و قدرتی بی بدیل است.

نظامی عشق را به شکلی از زیبایی تبدیل می‌کند و شخصیت‌های تاریخی مشهوری چون خسرو پرویز، مجنون، اسکندر و… را از حالت تاریخی خارج کرده و ابعادی دیگر می‌بخشد. سعدی به شاعری تبدیل می‌شود که در بحبوحه مرگ و تباهی، شادی و خشنودی وجودش را در جهان فریاد‌زده و به قصه گو، غزل سرا، قصیده گوی و نثرنویسی بی همتا تبدیل می‌شود. اما حافظ علاوه بر درخشش در حوزه شعر، خود را به یک اسطوره تبدیل می‌کند و اتفاق مهم در همین جا به وجود می‌آید. فرد حافظ و وجودی به نام حافظ به همراه شعر خود مجموعه‌ای را می‌سازند که در آن دال و مدلول در خطی یکسان قرار دارند. دیوان او نام ندارد و مراد از نام «حافظ» هم بر شخص او، هم بر شعر او دلالت دارد. اگر سعدی را با گلستان و بوستان، فردوسی را با شاهنامه، نظامی را با هفت پیکر و خسرو و شیرین و اسعد گرگانی را با ویس و رامین می‌شناسیم حافظ را با حافظ به یاد می‌آوریم و این اتفاق مهم اشاره به وضعیت اسطوره‌ای _ اخلاقی او به عنوان یک فرد دارد. ایرانیان در سال‌های بعد از ظهور حافظ نیازمند شاعری بودند که بتواند نماد «هویت ملی» ایشان باشد. فردوسی با وجود تمام ابعاد باشکوه شعری، شخصیت فردی مورد نظر را نداشت و یا سعدی در میان افواه به شاعری صرفاً زمینی تبدیل شده بود، بنابراین حافظ که وابستگی‌های عرفانی غیرقابل تردیدی در تفکر او وجود دارد می‌آید و این نقش را برای ملتی شکست خورده برعهده می‌گیرد.

از زندگی او اطلاعات دقیقی وجود ندارد و جالب است که چنان در باب روزگار حیاتش اغراق شده که کمتر می‌توان سره را از ناسره تمیز داد. عجیب اینکه شعر حافظ در این شرایط اجتماعی به عاملی برای تمسک و راهیابی تبدیل می‌شود، همان طور که گفتم او شاعری در مکتب عراقی است که نه نابغه است و نه بنیانگذار سبکی خاص. او همان گونه که خوانده‌ایم تحت تاثیر نگاه شعری شاعرانی چون سعدی، خواجو و سلمان ساوجی است. همچنین به بلاغت شعر عرب نیز آگاهی داشته و روح محافظه کارانه شعر وی نیز بیانگر درک عمیق اخلاق و روحیه اجتماع دوران وی است. حافظ احیاکننده لحظات کم رمق برخی شعرای گذشته است که در دست وی قرار گرفته و فرمی بی مانند پیدا کرده‌اند. او به خوبی درک کرد که جامعه ایرانی با وجود علاقه به قصه گویی و داستان‌نویسی در آن شرایط بیشتر نیازمند روایت است بنابراین با استفاده مکرر از صنعت «تلمیح» هم انسان ایرانی را به یاد داستان‌های مختلف کهن، مذهبی و یا تاریخی می‌اندازد و هم نگاه خود به آن داستان‌ها را بیان می‌کند. بنابراین او در عین حفظ روح شعرش به شاعری تبدیل می‌شود که آنچنان داستان پرداز نبوده ولی در حافظه مخاطبش صد‌ها قصه را زنده می‌کند. این خاصیت در شعر ایرانی قبل از حافظ کمتر اتفاق افتاده است. از سویی دیگر حافظ ریشه‌های مذهبی- دینی فراوانی را در شعرش نقش می‌زند. مولفه‌هایی که به هیچ عنوان امر جدید و بدیعی نیست اما تلفیق آن‌ها با دو عامل عرفان و تاریخ در شعر، او را دارای مقامی اسطوره‌ای و قدیس‌وار می‌کند. می‌توان گفت که حافظ به دلیل توجیه مذهبی خود نیز در میان جامعه ایران به مردی مورد احترام تبدیل می‌شود. او در زمانی مناسب در تاریخ ایران عطش اسطوره‌سازی جامعه را سیراب می‌کند و نقشی می‌یابد که اصلاً در تصور نمی‌گنجد. استفاده او از غزل و اجرای هیئت و فرمی «آبستره» یکی از معدود مواردی است که مقبولیت عام یافته است. واقعاً جای تعجب است که در جامعه ایرانی بعد از حافظ تا به امروز هیچ شاعر و نویسنده‌ای که به فرم‌های ذهنی و انتزاعی سروده و یا نوشته نتوانسته پا از دایره نخبه گرایان برون گذارد اما شاعر ملی ایران شاعری با شعری آبستره است.

شعری که تصاویر عینی و رئالیستی در آن کم است و اگر هست جنبه چندسویه نمادین و یا استعاری پیدا کرده است. این مرد با چنین شعری که آنچنان سهل نیست مقبولیتی عام یافته و به سقف رویا‌های زیبایی‌شناسانه مردم ایران تبدیل می‌شود. او در کنار شعرش و یا با شعرش به اسطوره ایرانی‌ها تبدیل شده و فرهنگ خاص خود را به وجود می‌آورد. اقبال حافظ در اینجا مشخص می‌شود که از قضا شاعری نخبه گرا است و برعکس سعدی که می‌کوشد شعری عامه فهم‌تر را بنویسد او از باج دادن به مخاطبش پرهیز می‌کند. شاید شرایط خاص روزگار حافظ در بر قله نشستن شعرش تاثیر داشته باشد اما در این امر که او شاعری زیرک و آشنا با تکنیک است شکی وجود ندارد. او این ویژگی را دارد که با وجود دشواری‌های موجود در تصاویر شعری‌اش اغلب در اوزان آشناتر شعر میسراید. شعر او اغلب ردیف دارد و برای همین بیشتر در ذهن می‌ماند اما نکته مهمتر در ایجاز ساختارگرایانه او است که وی را در روزگاری که نیاز به درون گرایی ملامت بار دیده می‌شود به چهره‌ای ممتاز تبدیل می‌کند. او به مخاطبش اجازه می‌دهد تا با استفاده از بستر شعری‌اش دچار پرواز‌ها و تخیل‌هایی درونی شده و مراد خود را بیابد. در واقع شعر حافظ بسیار انعطاف‌پذیر است. تحکم نمی‌کند و این نکته مهم برای جامعه‌ای زخم خورده و خسته که به شدت نیازمند همدردی و همذات پنداری و توجیه روزگار خود است در شعر حافظ یافت می‌شود. او در عین حفظ هویت شعری‌اش اجازه می‌دهد تا این شعر به معیاری فکری برای جامعه روزگار خود تبدیل شود و این امر به تدریج بسط یافته و ناگهان می‌بینیم که اسطوره ملی ما مردی تاریخی می‌شود که از زمان خود خارج شده و هیئتی غیرقابل تصور یافته است.

۲- گفته می‌شود که حافظ به شکلی از تفکر «ملامتیه» متمایل بوده است. اما این علاقه فکری تبدیل به یک اصل روایی نشده است. این مثال مصداق کوچکی از مصادیق متعدد دیگری است که در شعر و تفکر وی وجود داشته اما به عنوان مولفه اصلی شعر او معرفی نمی‌شوند. شاید جنبه محافظه کارانه شعر حافظ به همین جا بازگردد. او هنرمندی است که در دستگاه فکری‌اش تناقض‌های فراوانی پیدا می‌شود. از سویی وجودش را فریاد می‌زند و از سویی خود را در اختیار قضا و قدر می‌داند. جایی سرخوش از زمان است و گاهی حرکت خشن و بی رحم زمان را روایت می‌کند. شاید از نظر سبکی و از این معیار او با نگاه رمانتیسم در تفکر غربی نزدیک باشد اما در واقع او شاعری است که پیوستگی فکری ای مانند سعدی یا ناصرخسرو ندارد. شاید برای همین است که در مرز میان آسمان و زمین ایستاده و به هر شکلی تاویل شده است. هیچ گاه در شعر حافظ نظام فکری مشخصی مانند خاقانی یا منوچهری دیده نمی‌شود. او شاعری است که این سه ویژگی را با استفاده از یکپارچگی نسبی ای که در قوت ساختاری غزل‌هایش است جبران می‌کند. در واقع چیزی که حافظ را به این درجه از اقتدار می‌رساند، ساختار شعر او است که تباین‌ها و تناقض‌های فکری‌اش را به امری زیبایی‌شناسانه تبدیل می‌کند. از سویی دیگر حافظ تعصب فکری دوران خود را می‌شناسد. تعصبی که با شکست از مهاجمان جایی بیشتر پیدا کرده و با چوب خود بر سر جامعه‌ای می‌زند که گناهش او را به این ادبار دچار کرده است. نظام فردگرای فردوسی و همعصرانش خیلی زود جای خود را به جبرباورانی داد که بخش مهمی از آن صوفیه بود.

صوفیان که گاه در ساختار قدرت نیز، حضور داشتند و در مدح و ذم مردم می‌کوشیدند با این قدرت چهره‌ای خشن‌تر یافتند. گاه به فرقه‌های تندروی تبدیل شدند که با سازش با قدرت‌های حاکم، اختیارات اجرایی پیدا کرده و به سهروردی کشان و عین القضات کشان ناجوانمردی تبدیل شدند. در این روزگار که باز صوفیان قدرت مضاعفی یافته بودند و در تکفیر و تقدیس می‌کوشیدند، حافظ مشی محافظه کارانه‌ای را در پیش می‌گیرد. او در عین نقد تندی که از برخی مکاتب صوفیه روزگار خود دارد، خود را به زیور و سلاح تفکر عرفانی مسلح کرده و اجازه نمی‌دهد تا چوب الحاد منصوروار بر او فرود آید. او شاعری میانه رو است که گاه با قدرت کنار آمده و از آن درصدد ماندگاری‌اش استفاده می‌کند. این امر باعث می‌شود تا انسان بعد از حافظ او را شاعری معتدل و قابل درک بداند که به افق‌های بازتری در نگاه شعری دست پیدا کرده است. حافظ به مانند سعدی با مدعی به مناظره نمی‌نشیند بلکه او را در سازمان فکری و روایی‌اش چنان نقد می‌کند که توان یارایی با او را نمی‌یابد. از این منظر عناصری که او را به قبول عام می‌رساند، به مولفه‌هایی تبدیل می‌شوند که در آن‌ها نوعی همدلی روشنفکرانه با جامعه وجود دارد. درواقع وقتی موضوع شعر او به انسانی سرگشته و تنها تبدیل می‌شود، از حالت خطابی و صرفاً نظری خارج شده و می‌تواند ابعادی اخلاقی نیز پیدا کند. این وجه دوم شخصیتی است که از شعر حافظ تأویل و تدوین شده است. او را اخلاق گرایی نیکوطبع دانسته‌اند که در روزگاری تلخ ایستاده و از شکوه رفتار اخلاقی صحبت می‌کند. این نکته از جمله مواردی است که باز هم در شعر سعدی نمود بسیار بالاتری داشته، اما حافظ بدان مشهور شده است.

جامعه ایران از این شعر چندلایه اخلاق را جسته و آن را می‌یابد، اخلاقی که به صورت حکم و یا پند نبوده اما شکل پنهانی در شعر حافظ یافته است. این وجه یکی از عجیب‌ترین ابعاد اسطوره‌ای به نام حافظ است زیرا نگاه اسطوره گرا، نمادی را می‌طلبد که در خیر او بر شر جهان بچربد. جالب اینکه حافظ را نمی‌توان شاعری اخلاق گرا دانست، بلکه او در شعر ویژه خود از برخی پرده دری‌ها و هجوگویی‌های مرسوم روزگار دور شده و شاید نگره اخلاقی در شعر او به زبان پاکیزه‌اش بازگردد. او هیچ گاه به سراغ مضامینی نمی‌رود که خوانش صرفاً خاکی داشته باشد. اگرچه بسیاری از مفسران لحظات شعری‌اش را اغلب زمینی و وابسته به رفتار روزمره او می‌دانند، اما استفاده مناسب‌اش از فضای آبستره و معلق نگه داشتن تصاویر محتوم رئالیستی باعث می‌شود تا او را حداقل شاعری نمادگرا بدانند! این اتفاق در جامعه‌ای روی می‌دهد که حافظ می‌تواند در آن به شعر تنهایی و جمع تبدیل شود. در هر محفلی باشد اما قبول عام یابد زیرا امر تقدس برای وی مسجل شده است. این رویکرد نیز در همان پروسه ذهن اسطوره ساز ایرانی اتفاق می‌افتد و امری به نام «رندی» شاعرانه تبدیل به نبوغ و تقدس ذاتی برای شاعر می‌گردد. با این اوصاف می‌توان این گونه گفت که حافظ شاعری است که روح انسان ایرانی در زبان او تحقیر را نمی‌بیند و از سویی دیگر می‌تواند او را به عنوان یک راوی تاریخی قبول کند.

در روزگار نابخردانگی ایرانی، حافظ به معیاری برای زندگی و سرنوشت تبدیل می‌شود و با از دست دادن بخش مهمی از بعد تاریخی‌اش سنگ صبور ابدی، ازلی جامعه ایران می‌گردد. او توانست ریشه‌های متناقض رفتار ایرانی را در شعرش به خوبی منعکس کند و با استفاده از تکثر به زبانی سخن بگوید که جامعه ناهمگون ایران خواهان آن بوده است… بعد از حافظ تا قرن‌ها شاعر بزرگی ظهور نمی‌کند و این فرصت مهم تاریخی نیز در خوانش فراوان شعر او و ماندگارتر شدنش تاثیر دارد. او به نوعی مردی روشنفکر و فردگراست که یک زندگی بسیار عادی را از سر گذراند و همین نکته در رازآمیز بودن او در جامعه ایران تاثیر گذاشته است، زیرا ذهن این جامعه فردی را می‌طلبید که با وجود بودن در میان آن‌ها از ایشان فاصله هم داشته باشد؛ نکته‌ای که سعدی به آن دست نیافت. او شاعری مردمی‌تر بود با پیشینه مشخص، سفر‌های فراوان و شاید ذهن جامعه ایرانی که کمی انزوا را برای روشنفکر خود ضروری می‌دانست، با او خوب کنار نیامد. این انزوا که حالا به آن حکیمانه می‌گویند در حافظ یافت شده و به مصداقی برای بعد اسطوره‌ای وجود او تبدیل شد. حافظ شیرازی در ذهن مردم ایران جای گرفته است. وضعیت او در جامعه ایران بسیار خاص است، زیرا او یکی از معدود مواردی است که در باب آن حافظه تاریخی ایرانیان به خوبی و سلامت کار می‌کند و ماندگاری و لزوم وجودش را به نسل‌های بعدی انتقال می‌دهد. حافظ، حافظه تاریخی روح ایرانی است شاعری که با قدرت در امپراتوری خود قدم می‌زند و کسی یارای مقابله با او نیست.

چهارشنبه ۱۸ آبان ۱۳۸۴ – شرق

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
[wpcode id="260079"]