نگاهی به فیلم ژنرال – ساخته جان بورمن- The General 1998

ژنرال براساس کتابی از پل ویلیامز توسط جان بورمن ساخته شده که داستان مردی است به نام مارتین که به سبب موفقیت‌های پی درپی در سرقت‌های بزرگش و دم به تله ندادن نوعی حس پدرخواندگی و اعتماد به نفس افراطی پیدا می‌کند و به تدریج از درون دچار فروپاشی می‌شود. او که سرکرده گروه است نقشه‌ها را می‌کشد و با تدبیر خاصی آن‌ها را به سرانجام می‌رساند. کم کم او نوع زندگی اعضای گروهش را هم تعیین می‌کند و حق همه کاری را برای خود مجاز میشمرد حتی دخالت در زندگی افرادش که به آن‌ها به چشم مهره نگاه می‌کند. در صحنه‌ای حتی خود را مجاز میشمرد که دست فردی از گروهش را فقط به واسطه اینکه حدس می‌زند او شمش طلا را دزدیده باشد با میخ سوراخ کند و آنگاه که به اشتباه خود پی می‌برد با شجاع خواندن وی و تحسین وی از راستگویی و تحمل درد سعی در تسکین و تحمیق او دارد. به تدریج خلق و خوی پدرخواندگی در مارتین بیشتر می‌شود و با موفقیت بعدی در سرقت تابلو‌های موزه به سمتی می‌رود که هیچ کس جلودار او نیست و پایانی جز سقوط در پی ندارد. او خود را مالک زیردستانش می‌داند و برای آن‌ها تعیین تکلیف می‌کند. مارتین و افرادش همچنانکه به پول‌های گزاف می‌رسند از آرامش دور می‌شوند و استرس بر زندگی‌شان غلبه می‌کند تا جایی که با تنبیه فیزیکی بچه ‌هایشان، مشکلات خود را سر آن‌ها خالی می‌کنند.

مارتین هرچه می‌گذرد آدم‌هایش را از دست می‌دهد و شرایط طوری به او فشار می‌آورد که به همه بدگمان می‌شود و دیگر نمی‌تواند به کسی اعتماد کند. پلیس در برابر مارتین کم می‌آورد در عوض با پاییدن از او سلب آرامش می‌کند و او چاره‌ای نمی‌بیند جز اینکه برای استراحت به لانه سگ‌ها پناه برد. کرلی از شدت فشار‌ها به این فکر می‌افتد که برود و خود را به پلیس معرفی کند تا در زندان به آرامش دست یابد و همچنین از عذاب وجدان ر‌ها شود. صحنه به دنیا آمدن نوه مارتین (شارلوت) همانند سکانس به دنیا آمدن نوه پدرخوانده یک این حس را القا می‌کند که احتمالاً او مارتین آینده باشد و پا در جای پای پدربزرگ گذارد. عجز پلیس در زمانی به اوجش می‌رسد که چون از پس زیرکی او برنمی آیند اقدام به کتک کاری او می‌کنند و مارتین هم پلیسی که باید جلوی خشونت را بگیرد و قانون را اجرا کند متهم می‌کند که از سر استیصال برخلاف قانون به تنبیه فیزیکی او می‌پردازند و دچار عذاب وجدان می‌شوند. نکته جالب فیلم در همین جا است که جان بورمن جامعه‌ای را به تصویر می‌کشد که هم خلافکاران و هم پلیس هردو ضدقانون عمل می‌کنند و هر دو هم دچار عذاب وجدان می‌شوند چنانکه مارتین کاهیل به پلیس می‌گوید: «تو هم شدی همسطح ما».

بدینوسیله او شرایطی را نقد می‌کند که همه وادار به قانون شکنی و هرج و مرج می‌شوند. ابهت پوشالی ژنرال اندک اندک فرو میریزد. زمانی که یارانش ترکش می‌کنند یا یکی یکی کشته می‌شوند و یا کم می‌آورند و عقده‌هایشان را بر سر خانواده خالی می‌کنند و این مسئله تا جایی ادامه می‌یابد که مارتین بگوید که دیگر دست از خلافکاری برخواهد داشت و این امر نشان می‌دهد که هیچ چیز حتی موفقیت‌های پی درپی به این نحو هم همبستگی و پایدار نیست. مارتین در اوایل نظم و اعتمادبه نفس خوبی دارد اما گذر زمان پوکی درونی او را برملا می‌کند. بورمن استفاده ابزاری از قانون را در فیلمش هجو می‌کند به خصوص جایی که مارتین بعد از آن سرقت بزرگ بدون کلاه ایمنی روی موتور می‌نشیند و به کنایه و طنزآمیز می‌گوید که این کار جرم است و او را جریمه خواهند کرد. در همین راستا چون او حاضر به باج دادن نمی‌شود قضیه به جایی می‌کشد که در آخر فیلم منجر به قتل او توسط ارتش جمهوریخواه ایرلند می‌گردد و چه بسا اگر به موقع به آن‌ها باج را می‌داد چنین سرانجامی در انتظارش نبود. جاسازی شمش‌های طلای دزدیده شده در قفس کبوتر‌ها که نمادی از معصومیت در دل دنیای ناپاک دور و بر هستند تضادی را به وجود می‌آورد که پایه‌های جهان ساخته بشر را تشکیل می‌دهد.

بورمن فضای دلسرد‌کننده و حس ناامیدی و پرتنش آن سال‌های دوبلین را به تصویر می‌کشد. فیلم با وجودی که با سرقت و پلیس سروکار دارد اما میان کمدی و واقعیت دست و پا می‌زند و گاهی هم فضای فیلم‌های مافیایی را تداعی می‌کند ولی به ورطه هیچکدام به طور کامل نمی‌غلتد. مارتین شخصیت پرتناقضی دارد سعی دارد از خانواده‌های افراد گروهش به نوعی حمایت کند و پدرخواندگی خود را حفظ کند. او به شدت از مشروبات الکلی و مواد مخدر پرهیز می‌کند و انگار کار خودش را خلاف نمی‌داند. با وجودی که کاملاً معلوم نمی‌شود که با پول‌ها چه می‌کند اما اشاره کوچکی در قسمتی از فیلم می‌شود که به نظر می‌رسد مقداری از آن را به نیازمندان می‌دهد و گونه‌ای عیاری پیشه می‌کند و احتمالاً رابین هودوار عمل می‌کند. او در عین حال با بچه‌ها هم رابطه خوبی دارد و عاشق کبوتر‌هایش هم هست و بدین ترتیب همدردی مخاطب را هم برمی انگیزد.

صحنه قتل عام کبوتر‌ها خباثت پلیس را نشان می‌دهد که به هر وسیله کثیفی می‌خواهند ضعف خود را پوشش دهند و تماشاگر را از آن‌ها دور می‌سازد. شخصیت مارتین کاهیل با دریافت دائم مستمری خود در حالی که میلیونر است، هجو قدرتمندانی است که ظاهر را حفظ می‌کنند ولی در نهان به غارت اموال مردم می‌پردازند. استعمار و باندبازی و فساد و چپاول و دزدی‌های پنهان این محیط را دربرگرفته است. بدیهی است در این بلبشو که همه می‌دزدند شخصی مثل مارتین به عنوان نماد درمی آید چرا که او با وجودی که سعی دارد همواره چهره‌اش را مخفی کند اما مثل سیاستمداران نقاب نمی‌زند. مارتین پرورش یافته و محصول جامعه خود است و اعمالش واکنشی است در برابر نابسامانی‌ها و آشفتگی‌های موجود در سرزمینش که نتیجه زد و بند‌های سیاستمداران فاسدی است که داغ و آرزوی استقلال و آرامش را سال‌ها بر دل مردم ایرلند گذاشتند تا به منافع خود برسند.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
[wpcode id="260079"]