نگاهی به فیلم سامورایی ساخته ژان پی یر ملویل – گرگ تنها

سامورایی فیلم نوآری از سینمای کلاسیک است که به آدمکشی حرفهای میپردازد که کینه و نفرتی از کسی ندارد و تنها به واسطه شغلش است که به این کار دست میزند. جف کاستلو با بازی آلن دلون سیمای مردی را نشان میدهد که تنها است و همدمی جز یک پرنده ندارد و احتمالاً تخصصی هم ندارد که به واسطه آن گذران عمر کند، اما هوش بالا و درایتش در مسیر خلافکاری و گنگستری افتاده و چارهای غیر از این برای خود نمیبیند. او در این راه پیشرفت میکند و به این خاطر سفارشات بزرگی هم همراه پولهای کلان به او میشود. جالب اینجا است که پلیس شهر که همواره یک پله از تبهکاران عقب است و به راحتی مغلوب آنان میشود، نظیر صحنههایی که ماموران مخفی رد جف را گم میکنند به جای اینکه به سرچشمههای فساد و جنایت که همان باندهای گنگستری هستند که امثال کاستلو را با پول وادار به قتل مغضوبان خود میکنند، بپردازند تمام وقت خود را صرف بازیهای پلیسی بی سرانجامی میکنند که نتیجهای در پی ندارد، نظیر سکانسی که بازجویان در چندین نوبت مظنونان را جلوی شاهدان حادثه به صف میکنند تا آنها را شناسایی نمایند و دست آخر هم چیزی نصیبشان نمیشود و این باندهای تبهکاران هستند که بدون کوچکترین مزاحمتی از جانب پلیس به کار خود ادامه میدهند.
این در حالی است که خلافکاران خرده پا این جور مواقع به دام میافتند. شاید روی همین اصل است که سرانجام کاستلو تصمیم میگیرد به سراغ رئیس خود برود و در کشمکشی او را از پا درمی آورد. ملویل به شرایطی که باعث شده کاستلو را گرگ تنها بخوانند، اشارهای نمیکند، اما پیدا است که چنین مسخ هویتی محصول چه محیطی میتواند باشد. کاستلو با مهارت و ظرافت به کارش میپردازد و آنقدر با خونسردی و اعتماد به نفس آن را انجام میدهد که به نوعی همدلی تماشاگر را برمی انگیزد. کاستلو زن و بچهای ندارد و در آن خانه آنقدر تنها است که مخاطب دلش برای او میسوزد. پرنده محبوس او در فیلم دارای نوعی شخصیت میشود که هم تنهایی او را پر کند و هم درد مشترک آن دو را به هم نزدیک میسازد. در صحنهای که کاستلو بی خبر از همه جا وارد خانه میشود، این پرنده است که با سروصدا و بی تابیاش جف را متوجه چیزی میکند و او سرانجام موفق میشود، میکروفن کار گذاشته در خانهاش را پیدا کند. جف کاستلو زیاد حرف نمیزند، چون اصلاً دوستی ندارد و وقتی سعی میکند با دخترکی که او را لو نداده، ارتباط برقرار کند، بحث به سوی علت آدمکشی او میرود و ناکام میماند.
در سکانس آخر هم باز معلوم نیست علت نزدیک شدن و آن نگاههایش به دختر پشت پیشخوان چه بوده است. در حالی که اسلحهاش را به سوی او گرفته، اما مامورانی که متوجه صحبت آن دو نمیشوند، به خیال اینکه او را در دام انداختهاند، از پشت به سویش شلیک میکنند و بعد معلوم میشود که تیری در اسلحه او نبوده و باز هم پلیس دچار اشتباه میشود. چالاکی کاستلو در رد گم کردن و فریب تعقیبکنندگانش تحسین مخاطب را برمی انگیزد. این صحنهها تعلیق لازم را برای هیجان چنین فیلمی به خوبی دارا هستند. عجز پلیس آنجا بیشتر نمود مییابد که یک دسته مامور مخفی با ابزارهای مدرن آن دوران هیچ کدام نمیتوانند از پس او برآیند و پشت سر هم نقشههایشان شکست میخورد.
هدف جف کاستلو بیشتر روسای گروهها و باندها هستند و با کنار هم قرار دادن نام فیلم و این مطلب میتوان این اثر ملویل را نسخه کلاسیک گوست داگ دانست و اشتراکات زیادی میتوان بین آنها یافت. فضاهای تاریک فیلم و خیابانهای بی روح آن به خوبی در خدمت ایجاد حس بی تفاوتی و دلمردگی قهرمان فیلم قرار میگیرد. ملویل فضایی را ترسیم میکند که جدا از ارزشگذاری و خوب و بد اعمال شخصیتها رفته رفته حاکمیت بی چون و چرای پول در همه ابعاد زندگی و جامعه را میتوانیم ببینیم. اطمینان و باور شخصیتها به کارشان چنان است که مخاطب هم با وجود منفی بودن انگار چارهای جز پذیرش و تائید آن افعال ندارد. صحنه تعویض پلاک و پایین کشیدن کرکره به اندازهای حرفهای و سریع صورت میگیرد که مخاطب قبح آن را به کلی فراموش میکند. موتیفهای تکرارشونده فیلم نظیر صحنههای تعویض پلاک یا دزدیدن ماشین یا شناسایی مجرمان یا تعقیب کاستلو و. . شاید تاکیدی بر سیکل زندگی این تیپ از افراد است که ماشینوار بدان عادت کردهاند و بدون فکر و اندیشه فقط به فکر انجام آنند. حتی پلیس هم جز یکسری اقدامات کلیشهای کار دیگری بلد نیست. کاستلو در پایان فیلم میمیرد، اما باندهای گنگستری کماکان به کار و حیات خود ادامه میدهند.
سه شنبه ۱۰ آبان ۱۳۸۴ – شرق





