کتاب خاطرات – نوشته دوید فوئنکینوس

دوید فوئِنکینوس، نویسندهی جوان و مستعد فرانسوی است که از همان ابتدای حرفه اش موفقیتهای بسیاری کسب کرد و طبق آمار روزنامهی فیگارو، هماکنون یکی از پنج نویسندهی پرفروش فرانسه است. برای مثال، اولین رمانش به نام وارونگی حماقت(۲۰۰۲) جایزهی فرانسوآ موریاکرا دریافت کرد. او در ۲۸ اکتبر ۱۹۷۴ در پاریس به دنیا آمد. دانشجوی ادبیات دانشگاه سوربن بود و علاقهاش به موسیقی موجب شد که مشغول تدریس آن شود. آثارش تاکنون به سی وشش زبان ترجمه شدهاند. آلبرت کوهن(۴) نویسندهی محبوب اوست و مانند او، مضمون بیشتر نوشتههایش عشق است. آثار وی سرشار از طنزپردازی است. فوئنکینوس با شوخطبعی خاص خود، هراس از رهاشدگی، شکستهای عاطفی و موانع عشقی را توصیف میکند.
از فوئنکینوس تا به حال سیزده رمان به چاپ رسیده است:
وارونگی حماقت (۲۰۰۲) برندهی جایزهی فرانسوآ موریاک، پتانسیل شهوتانگیز همسر من(۵) (۲۰۰۴) برندهی جایزهی روژه نیمیه(۶)، در صورت خوشبختی(۷) (۲۰۰۵)، کی دوید فوئنکینوس رو یادشه؟(۸) (۲۰۰۷) برندهی جایزهی هیئت داوران ژان ژیونو(۹)، حالم بهتره(۱۰) (۲۰۱۳)، شارلوت(۱۱) (۲۰۱۴) و….
تاکنون از او تنها یک نمایشنامه منتشر شده است. مجردها(۱۲) (۲۰۰۸) که نمایشنامهای کمدی است و مانند دیگر آثار فوئنکینوس به موضوع عشق و روابط عاطفی میان افراد میپردازد. این کتاب در سال ۱۳۹۱ با ترجمهی این قلم از سوی انتشارات افراز منتشر شد، چند بار به روی صحنه رفت و موفقیتآمیز بود. این نمایشنامه اولین اثری بود که از این نویسنده در ایران معرفی شد.
او در کتاب در صورت خوشبختی، روابط زناشویی و جوانان را بررسی میکند. دو رمان جداییهای ما(۱۳) و لطافت(۱۴)، راجع به رفتارهای عاشقانهای است که گاه دمدمی و غریب هستند. در سال ۲۰۱۰، فوئنکینوس کتابی با موضوع جان لنون(۱۵) مینویسد. این کتاب در عین حال بیوگرافی و بازسازی واقعیاتی از زندگی لنون است که سعی در بیان مسائل پنهان آن دارد. در کتاب لنون، نویسندهی رازگو، بر اهمیت مرگ لنون به دلیل احساسات جریحهدار او تأکید میکند. در اثر دیگر این نویسنده به نام کی دوید فوئنکینوس رو یادشه، به شیوهای طنزگونه، خود را در نقش نویسندهای که در پی موضوعی بِکر برای نوشتن یک رمان جدید است به چالش میکشد.
فوئنکینوس هرازگاهی فیلمنامه هم مینویسد. در سال ۲۰۰۶ با برادرش استفان فوئنکینوس(۱۶) که مدیر هنری کارگردانهای بزرگی همچون ژان لوک گدار(۱۷)، کلود شابرول(۱۸)، فرانسوآ اوزون(۱۹)، پیتر گرینوی(۲۰)، وودی آلن(۲۱) و… است، فیلم کوتاهی ساخت به نام داستان پاها(۲۲). در سال ۲۰۱۱ فیلمی به نام لطافت را همراه با برادرش کارگردانی کرد که اقتباسی از کتاب خود با همین نام است. این فیلم در سال ۲۰۱۲ دو بار عنوان افتخاری سزار بهترین فیلم اقتباسی و فیلم اول را گرفت. فوئنکینوس در همان سال، نسخهی شنیداری این کتاب را برای استفادهی نابیناها و کمبیناها منتشر کرد.
رمان شارلوت که زندگی شارلوت سالومون(۲۳)، نقاش آلمانی است، در سال ۲۰۱۴ موفقیت بینظیری پیدا کرد و تاکنون بیش از سیصد و هشتاد هزار نسخه از آن به فروش رسیده است. فوئنکینوس با این کتاب جوایز بسیاری را از آن خود کرد که جوایز رونودو(۲۴) و گونکور دِلیسِ اَن(۲۵) مهمترین آن ها هستند.
در سال ۲۰۱۴، فیلمی کمدی دراماتیک به نام خاطرات(۲۶)، اقتباسی از رمان حاضر، به کارگردانی ژان پل روو(۲۷) و با هنرمندی بازیگران فرانسوی و بلژیکی ساخته شد و موفقیت زیادی کسب کرد. این فیلم تاکنون برگزیدهی جشنوارهی بینالمللی فیلمهای فرانسوی نامور(۲۸) ۲۰۱۴ در بخش نگاه نو و جشنواره ی سینه مانیا(۲۹) ۲۰۱۴ شده است.
بررسی آثار فوئنکینوس نشان می دهد که او علاقه ی وافری به مضامین طنزگونه دارد. همچنین ترجیح میدهد زندگی افرادی را که به گونهای در زندگی شخصیاش تأثیر داشتهاند به تصویر بکشد. او با بهرهگیری از موقعیتهای روزمره، عاشقانه، طنز و گاهی غمگین، در خلق صحنههای واقعی زندگی انسانها بهشدت موفق است و ما را بهراحتی با شخصیتهای نوشتههای خود همراه میکند. توصیفات و جزئیاتی که در آثارش میبینیم، نشانگر دقت او در تصویر نکات ظریفی است که روزانه با آن ها سروکار داریم و راحت از کنارشان میگذریم.
روز مرگ پدربزرگم، چنان بارانی میآمد که تقریباً هیچچیز نمیدیدم. همچون گمشدهای میان چترها، سعی کردم یک تاکسی گیر بیاورم. نمیدانستم چرا به هر قیمتی عجله داشتم. بیمعنی بود. دویدن چه فایده داشت وقتی او آن جا، مرده و بیحرکت منتظرم بود.
دو روز قبل، هنوز زنده بود. با این امید آزارنده که آخرین بار است می بینمش، در بیمارستان کِرِملین بیسِتر(۳۰) به ملاقاتش رفتم. امیدی که با یک صلیب بزرگ به پایان میرسد. کمک کردم با نی آب بنوشد. نصفِ آب تا زیر گلویش غلتید و قسمت زیادی از بلوزش را خیس کرد، اما آن لحظه، در حالوهوایی نبود که واکنش نشان دهد. با هشیاری روزهای سلامتی و نگاهی سردرگم به من چشم دوخت. آگاهی از شرایطش، بیشک آزاردهندهترین موضوع برای او بود. هر نفسی که میکشید، غیرارادی و بیاختیار بود. میخواستم به او بگویم که دوستش دارم ولی نمیتوانستم. هنوز به آن کلمات و شرم و حیایی فکر میکنم که باعث شد احساساتم ناتمام بماند. چنین شرم و حیای مضحکی در این شرایط. شرمی غیرقابل بخشش و جبرانناپذیر. اغلب در بیان احساسات و کلمات ضعیف بودم. هرگز قادر نخواهم بود به عقب برگردم. جز حالا که شاید با نوشتن بتوانم به او ابراز علاقه کنم.
روی یک صندلی کنار دستش نشسته بودم و احساس میکردم زمان متوقف شده است. دقایق سمج، ساعتها طول میکشیدند. مُردن کند بود. به تلفنم یک پیام آمد. معلق ماندم چون ته قلبم از آن پیام خوشحال بودم. خوشحال بودم که حتی برای یک لحظه هم شده، با مصنوعیترین بهانهها، از رخوت نجات یافتهام. حتی یادم نیست مضمون پیام چه بود اما به خاطر میآورم خیلی زود جواب دادم. این چند لحظهی بیاهمیت، خاطرهی این صحنهی مهم را تا ابد خدشهدار میکنند. از ده کلمهای که برای آن شخص فرستادم و هیچ نتیجهای هم برایم نداشت، بهشدت دلخورم. پدربزرگم را بهسوی مرگ همراهی میکردم و دنبال راهی بودم که آن جا نباشم. این که چقدر بتوانم درد و رنجم را بیان کنم اهمیت ندارد ولی واقعیت این است: روزمرگی فلجم کرده بود. آیا ما به رنجها عادت میکنیم؟ پاسخ دادن به یک پیام درحالیکه واقعاً رنج میکشیم چه معنایی دارد؟
سالهای آخر عمرش برای او فقط یک تحلیل جسمانی بود. او در میان حرکات کُند و مضحک امکاناتی که سعی دارند زندگی مدرن ما را طولانی کنند، از بیمارستان به بیمارستان و از اسکنر به اسکنر سفر میکرد. چرا آخرین قدمهای او با تعلیق رقم خورده بود؟ او دوست داشت یک انسان باشد، زندگی را دوست داشت، نمیخواست با نی آب بخورد و من دوست داشتم نوهاش باشم. کودکی من جعبهای لبریز از خاطرات است. میتوانم بسیاری از آن ها را تعریف کنم ولی موضوع کتاب این نیست. فکر کنیم کتاب اینگونه میتواند آغاز شود. با صحنهای در باغ لوکزامبورگ(۳۱)، باغی که اغلب برای دیدن گینیول به آن جا میرفتیم. سوار اتوبوس میشدیم و همهی پاریس را زیر پا میگذاشتیم یا شاید فقط از چند محله میگذشتیم، ولی مسیر به نظرم طولانی میآمد. سفری اکتشافی بود و من ماجراجو میشدم. مانند همهی بچهها من هم هر دقیقه میپرسیدم:
«زود می رسیم؟»
او هم مرتب جواب میداد:
«نه! گینیول آخر خطه!»
و برای من این آخرِ خط، طعم آخرِ دنیا را داشت. طی مسیر نگران به ساعتش نگاهی میانداخت. مانند کسانی که همیشه دیر به مقصد میرسند. میدویدیم تا اول نمایش را از دست ندهیم. او هم بهاندازهی من هیجانزده بود. از همراهی با مادران لذت میبرد. باید میگفتم که پسرش هستم، نه نوهاش. بلیت خارج از ظرفیت برای گینیول همیشه پیدا میشد.
جلوی مدرسه دنبالم میآمد و من خوشحال میشدم. مرا به کافه میبرد، لباسهایم حسابی بوی سیگار میگرفتند و او پیش مادرم این واقعیت را انکار میکرد. هیچکس حرفش را باور نمیکرد و با این وجود، جذابیت عصبیکنندهی افرادی را داشت که هیچوقت آن ها را سرزنش نمی کنند. در تمام کودکیام از این شخصیت شاد و بذلهگو حیرتزده میشدم. دقیقاً نمیدانستیم چهکار میکرد، مدام حرفهاش را تغییر میداد و بهجای این که شبیه مردی معمولی باشد، شبیه بازیگرها بود. او نانوا، مکانیک، گلفروش و شاید حتی روانپزشک هم شده بود. بعد از خاک سپاری، آن دسته از دوستانش که آمده بودند، داستانهای زیادی از او تعریف کردند و من فهمیدم ما هرگز از زندگی واقعی کسی اطلاع نداریم.
پدربزرگ و مادربزرگم در یک مهمانی رقص همدیگر را دیده بودند. در آن زمان رسم بود. در دفترچههای رقص نامنویسی میکردند. دفترچهی مادربزرگم حسابی پر شده بود. پدربزرگم هم در آن دفترچه علامت گذاشت، با هم رقصیدند و همه در حرکت زانوهایشان هماهنگی خوبی دیدند. آن ها با هم شبیه آواز موزون زانوها بودند! همین به ازدواج آن ها انجامید. گمانم، ازدواج بیروحی بود؛ چون از روز ازدواجشان فقط یک عکس باقی مانده. تصویری که مثل مدرک با گذر زمان، سلطهجویانه تمام خاطرات یک عصر را ثبت کرده است. حاصل این ازدواج دو کودک بود و کودک سومی که مرده به دنیا آمد. خشونت گذشته را چطور میتوان تصور کرد؟ زمانی که کودکی را از دست میدهیم مانند آن است که یک قدم جا ماندهایم. مرگ کودک را در ششمین ماه بارداری تشخیص داده بودند. مادربزرگم حس کرده بود دیگر تکان نمیخورد ولی چیزی نگفته بود و خودش را متقاعد میکرد که واقعاً اتفاقی نیفتاده است. به خودش میگفت بچهها هم حق دارند مانند آدمبزرگها استراحت کنند. چون از این که همیشه در رحمِ گرد بمانند خسته میشوند. بعد مجبور شد واقعیت سهمناک را بپذیرد: در شکمش چیزی کم شده بود. سه ماه صبر کرد تا مرگ از درونش خارج شود. مراحلِ معمول زایمان انجام شد. کودک را با آرامش از شکمش خارج کردند. بهجای ملافهی گرم، او را در کفن پیچیدند. کودک مرده میشل نام گرفت. مادربزرگم فرصت نداشت افسرده شود. باید کار میکرد، به دو کودک دیگرش میرسید و دوباره باردار شد! به نظرم این موضوع همیشه عجیب بود ولی آن ها نام این پسر کوچک را میشل گذاشتند. پدر من، همان میشل دوم است که با روح این کودک مرده شکل گرفت. آن زمان عجیب نبود که اسم مرده را روی کودکی بگذارند. من همیشه سعی کردم به پدرم نزدیک شوم. فرار بیوقفهی او را به حساب روحی گذاشتم که با او زندگی میکرد. ما همیشه در پی دلایل کمبودهای احساسی والدینمان هستیم. همیشه در پی دلایل کمبود محبتی هستیم که ما را عذاب میدهد و اغلب، هیچ حرفی برای گفتن نداریم.
سالها گذشت و بعد از جنگ و جدلهای فراوان، دو فرزند اول، پناهگاه خانوادگی را ترک کردند. پدرم با والدینش تنها ماند و اصلاً برایش عجیب نبود. ناگهان، تکپسر خانواده شده بود. همهی توجهها بهسویش جلب شد. پیش از موعد به خدمت سربازی رفت. پسری که تنبل و راحتطلب بود. مادربزرگم روزی که آخرین پسرش خانه را ترک کرد، خوب به یاد داشت. پدربزرگم برای پنهان کردن وحشتش بیهوده تلاش کرد، آهی کشید و گفت: «آخرش تنها موندیم!» هنگام شام تلویزیون را روشن کردند درحالیکه این کار برای بچهها همیشه قدغن بود. جنگ در افغانستان جایگزین ماجراهای روزانهی مدرسه شد. این خاطرات مادربزرگم را عذاب میداد چون دوباره تنها شده بود. میشل هم مانند دو فرزند دیگرش، هرازگاه بیخبر برای شستن لباسهایش و یا صرف شام به آن ها سر میزد. بعدها، چند روز قبل از آنکه در تقویمش بنویسد «شام با پدر و مادر» زنگ میزد و خبر میداد.
پدربزرگ و مادربزرگم تصمیم گرفتند به یک آپارتمان کوچکتر نقلمکان کنند چون «نباید اتاق های خالی را هدر داد». به نظرم، آن ها دیگر نمیخواستند تصویر گذشته، روزمرگی و اتاقهایی که سرشار از خاطرات تأثیرگذارشان بود را ببینند. مکانها حافظه هستند یا بهتر است بگویم، مکانها در حافظه باقی میمانند. در آپارتمان جدید خوشبخت بودند، درست مانند زوج جوانی که زندگی خود را تازه آغاز کردهاند. اما نه، آن ها در ابتدای سالمندی بودند. مبارزهی خود را با زمان شروع کرده بودند. اغلب از خودم میپرسیدم آن ها روزشان را چطور میگذرانند. دیگر کار نمیکردند و بچههایشان خیلی کم به آن ها سر میزدند، نوههایشان کمتر از آن ها. زندگی اجتماعیشان هم کم رنگ بود و فروشندههای تلفنی اغلب زنگ تلفنشان را به صدا درمیآوردند. پیر هم که باشی، به محصولات تجاری بیشتر علاقه داری. از خودم میپرسیدم آیا مادربزرگم به ستوه نمیآمد. پدربزرگم عصبانی میشد و میگفت: «قطع کن! اه! چرا قصهی زندگیتو واسه اون تعریف میکنی؟» با صورت سرخ دور مادربزرگم میچرخید و میگفت: «عصبانیم میکنه، عصبانیم میکنه، دیگه تحملشو ندارم!» من همیشه مجذوب این عصبانیتهای روزمره بودم و برای دیدن این بازی ملودراماتیک وقت میگذاشتم. آن ها با هم دعوا و یکدیگر را با بدجنسی نگاه میکردند و با این وجود، حتی یک روز هم نمی توانستند بدون هم سر کنند. هرگز زندگی مستقل از هم را تجربه نکردند. جر و بحثها بر حس زنده بودن تأکید میکرد. آدمها اغلب در زندگی زناشویی منظم زودتر میمیرند.
یک موضوع جزئی همهچیز را تغییر داد. این مسئله، یک صابون کوچک بود. پدربزرگم در جنگ زنده مانده بود. همان روزهای اول جنگ، با ترکش خمپاره زخمی شد. چند متر آنطرفتر، بهترین دوستش منفجر شد. بدن تکهتکهی سرباز، جلوی ترکشهای خمپاره را گرفت ولی خودِ او را تنها گذاشت. گاهی به خمپارهای فکر میکنم که در چندمتری پدربزرگم ممکن بود او را بکشد. این خمپاره، همهی آنچه من تجربه میکنم، رنجهایی که میکشم و ضربان قلبم را میتوانست در چندمتری او از بین ببرد. حتی شاید در چند سانتیمتری او. هر وقت خوشحالم، یک زن زیبا یا منظرهای را تحسین میکنم، به خمِ خمپاره فکر میکنم. به جزئیاتی فکر میکنم که آن زمان سربازِ آلمانی را ترغیب کرده بود در آن لحظه ماشه را بکشد، به آن دیوانگی فکر میکنم که باعث شد من بهوجود بیایم. به آنچه باعث شد پدربزرگم زنده بماند و از مهلکهای که هیچ از آن نمیفهمید، جان سالم به در ببرد.
به آن موضوع جزئی برمیگردم، چون همین موضوع است که دیوانه ام میکند. یک سقوط ساده و زندگیاش دگرگون شد. چند میلیمتر کافی است تا انسان دچار عذاب شود. او به خاطر صابونی کوچک در حمام زمین خورد. به این کلمه خوب فکر میکنم: «صابون کوچک». دو تا از دندهها و جمجمهاش شکستند. در آن لحظه دیدمش. ضعیف بود ولی با خودم فکر کردم از پسش برمیآید و همهچیز مثل قبل میشود. ولی هرگز مثل قبل نشد. تا آخرین روز زندگیاش، مشکلات جسمانی زیادی داشت. اوایل اصلاً حال خوشی نداشتم. نفرت داشت که ما را با آن لبخندهای اسفبار دور خودش روی تخت بیمارستان ببیند. نمیخواست دوستش داشته باشیم. میخواست فراموش شود و هیچکس به یاد نیاورد که تا چه حد رنج میبرد. مادربزرگم هر روز عصر درحال بافتن کنارش میماند و من احساس میکردم حتی حضور مادربزرگ هم برایش غیرقابل تحمل بود. شاید دلش میخواست او را بیرون کند، شاید دلش میخواست او را به حال خود بگذاریم تا بمیرد. این وضعیت بسیار طول کشید. به سرماخوردگیهای فراوان مبتلا شد، همراه با عفونتهای ریوی، گویی باید تاوان یک زندگی در سلامت کامل را میداد. سپس یکی از چشمهایش را جراحی کردند. تقریباً دیگر هیچچیز نمیدید. میخواست باور کند که دوباره بیناییاش را به دست خواهد آورد. حاضر بود همهی آزمایش ها را انجام دهد و تسلیم امید شود. اما دردش در چهرهاش پیدا بود. چشم دیگرش مانند چراغ چشمکزن، بهشدت میپرید. بعضی روزها صورتش از ریخت میافتاد.
و حالا او مرده است.
در اتاقش تصویری مرا تحتتأثیر قرار داد: یک مگس. مگسی که روی صورتش نشسته بود. پس مرگ این بود. وقتی مگسها بر بدن ما مینشینند و ما نمیتوانیم آن ها را فراری دهیم. این تصویر برایم دردناک بود. این مگس چاق احمق به سکون او حمله برده بود. از آن روز به بعد، همهی مگسها را میکشم. دیگر کسی نمیتواند به من بگوید، نباید مگسها را آزار داد. بعد از آن روز با خودم فکر میکردم که این مگس نمیدانست پاهایش را کجا گذاشته است، چون زندگی پدربزرگم را تکذیب کرده و روی صورت آخرین روزهای او نشسته بود، بیآنکه بداند او زمانی جوان، نوجوان و نوزاد بوده است. زمان زیادی همانگونه به تماشای او ایستادم تا این که پدرم آمد. وقتی رسید آن چهرهاش را تا حالا ندیده بودم. اولین بار بود که گریه میکرد. این صحنه برایم بسیار عجیب بود. اشکهایش برایم مانند یک ماهی پادار بودند! همیشه فکر میکردم پدر و مادرها گریه نمیکنند و وقتی به ما زندگی میبخشند، چشمهایشان خشک میشود. همانطور ساکت ماندیم. وقتی پدرم رنجش را بیرون میریخت، فضا سنگین شده بود. در روزهای خوشی، فکر میکردم که رفتار خشک پدرم از شرم و حیاست. حالا این شرم و حیا هم آسیب دیده بود. معذب بودیم که غم خود را ابراز کنیم و در عین حال، با این که میدانستیم این صحنه برای ما هم اتفاق خواهد افتاد، دوست داشتیم دیده شویم. ما گریه میکنیم تا به دیگران نشان دهیم که گریه میکنیم.
دقایقی طولانی بدون حرف گذشت. سه نسل در کنار هم. با خودم فکر کردم پدرم نفر بعدی خواهد بود و او هم باید به مرگ خودش فکر کند. درست مانند جنگ، وقتی سرباز جلویی شما میمیرد، شما را به خط مقدم و سلاخخانه نزدیک میکند. پدر، مرگ را دفع و از شما حمایت میکند. او که دیگر نباشد، ما هیچ نیستیم. من زمان زیادی پدربزرگم را که دیگر زنده نبود نگاه کردم. من یک مرد آشنا و زنده را دوست داشتم. درحالیکه الان او یک جسد بیروح، با لایهای از موم و تجسم مضحک یک زندگی ازدسترفته بود.
همهی افراد فامیل یکی پس از دیگری سر رسیدند. مرحلهی حزنانگیز آخرین روز زندگی. قوای مادربزرگم تحلیل میرفت و سعی میکرد خودش را سرپا نگه دارد. ناگهان شروع کرد به فریاد کشیدن. فریادهای دردناکی که حاکی از میل پیوستن به پدربزرگم بود. برای این نسل، تنهایی در زندگی و مرگ بیمعناست. وقتی زندگی را با هم میگذرانند، باید با هم بمیرند. حس کردم مادربزرگم واقعاً حالش خوب نیست و باید آرامش کرد. سعی کردیم آرامش کنیم و کمی به او آب بخورانیم ولی رنجش برایم غیرقابل تحمل بود. چند روز بعد، در قبرستان روبهروی آرامگاهش ایستاد. میدانست که روی آرامگاه آیندهی خود گل میاندازد. دیگر گریه نمیکرد، ما گریه میکردیم. کمی از پدربزرگم گفتیم، خاطرات کوتاهی از زندگی با او و سپس زیر خاک گذاشتیمش. همهچیز تمام شد.





