کتاب یادداشت های فارنهایت 451 – نوشته فرانسوآ تروفو

من خوشبختترین مرد روی زمینم…
فرانسوآ تروفو
و اکنون این منم، در حال انجام حرفهی خودم، حرفهای که به هیچکس اجازه نمیدهم آن را بیفایده و بیلطف بخواند. این منم که دارم صحنهای را کارگردانی میکنم. از هنرپیشهی موطلایی میخواهم که حرکت کند. از کنار زن موسیاه بگذرد، برگردد، خود را به او برساند و چیزی در گوشش زمزمه کند. برای هنرپیشه حرف خاصی در نظر نگرفتهام که بگوید؛ چون حرفهایش در فیلم شنیده نمیشود. تماشاچی خودش میفهمد که این حرفها در چه زمینهای است. دو هنرپیشه رو به دوربین پیش میآیند و دوربین چند قدم جلوتر از آنها عقبعقب میآید. ناگهان زن سیاهمو یقهی مردی را که دنبالش افتاده میچسبد؛ مثل اینکه بخواهد از فرارش جلوگیری کند و بعد بیاعتنا به آنچه مردم ممکن است فکر کنند، شروع میکند بر سر او دادوفریاد کردن و گفتن چیزهایی که من چهار ماه در مغزم مرتب کردهام، تا اینکه شب پیش [از فیلمبرداری] آنها را نوشتم و به هنرپیشه دادم.
«تو کی هستی؟ خیال میکنی کی هستی؟ چه انتظاری داری؟ چه امیدی داری؟ معمولاً زنها به تو چه میگویند؟ فوراً تسلیمت میشوند؟ آنها را کجا میبری؟ حتماً خودت را یک عاشقپیشهی مقاومتناپذیر میدانی. بله؟ نکند در عشقبازی مهارت بخصوصی داری؟ تا حالا یک دفعه به ریخت خودت توی آینه نگاه کردهای؟ فقط یک دفعه. خیلی خب، حالا بیا خودت را تماشا کن. خوب تماشا کن!»
در این موقع زنْ مردی را که دنبالش افتاده بهزور مجبور میکند که در ویترین یک مغازه به خودش نگاه کند. مرد، که از لحن خشمگین زن وحشتزده شده است، فقط به فکر فرار است و بالاخره هم موفق میشود خودش را از چنگ او خلاص کند، از میان عابرینِ کنجکاوی که کمکم دارند جمع میشوند راه را باز کند و بیرون برود. زن هم به نوبهی خودش برمیگردد و دوباره، اینبار با قدمهای آهستهتر، به حرکت درمیآید. «کافی است!» صحنه فیلمبرداری شد.
به خاطر این من خوشبختترین مرد روی زمینم؛ چون رؤیاهایم را به صورت واقعیت درمیآورم و تازه برای این کار پول هم میگیرم! من یک کارگردان فیلم هستم.
فیلم ساختن یعنی بهتر کردن واقعیت و ترتیب دادن واقعیت مطابق دلخواه خویش. فیلم ساختن یعنی ادامه دادن بازیهای بچگی، یعنی ساختن چیزی که هم یک اسباببازی تازه است و هم ظرفی است که در آن مثل یک گلدان گلْ آدم میتواند افکار موقت یا دائمی خودش را به صورت یک دستهگل مرتب کند.
بعضی فیلمها شاید فیلمهایی هستند که ما در آنها موفق شویم عمداً و یا به طور غیرعمد، افکارمان را دربارهی زندگی و دربارهی سینما بیان کنیم. وقتی که فیلمی را میسازیم چه امیدی داریم؟ من با ژان رنوآر (فیلمساز فرانسوی) کاملاً موافقم که میگوید: «ماحصل کار این است که به سهم خود به هنرِ زمانمان کمک کوچکی بکنیم.» کارگردانی فیلم یعنی تصمیم گرفتن از سر صبح تا آخر شب، تصمیم گرفتن قبل از فیلمبرداری، ضمن فیلمبرداری و بعد از فیلمبرداری. این تصمیمها هر چه در جریان فعالیت خلاقهی فیلمسازی (یعنی از نوشتن سناریو تا کار روی میز مونتاژ) بیشتر بسط داشته باشد، فیلم جنبهی کنترلشدهتر و مشخصتری خواهد داشت.
دربارهی اینکه محتوای فیلم چه باید باشد و اینکه فیلم باید صرفاً مردم را سرگرم کند و یا مسائل اجتماعی روز را به آنها بیاموزد، بحثهای زیادی شده است.
من از این بحثها بهشدت دوری میکنم. فکر میکنم هر فردی باید بتواند حرف خودش را بزند و فکر میکنم تمام فیلمها مفیدند؛ خواه قالبپرداز (فرمالیستی) باشند یا رئالیستی، باروک (شیوهی فاخر و مبالغهآمیز) باشند یا متعهد، غمانگیز باشند یا سبکِ مُدرن باشند یا قدیمی، رنگی باشند یا سیاهوسفید، سی و پنجمیلیمتری باشند یا هشتمیلیمتری، هنرپیشههای معروف داشته باشند یا گمنام، پُرمدعا باشند یا بیاعتنا… تنها نتیجهی کار است که اهمیت دارد، که عبارت باشد از کار خوبی که فیلمساز در حق خودش و در حق دیگران انجام میدهد.
پنجاه سال پیش یک دراماتیست گفته است: «همه نوعی مُجاز است، بهجز نوع خستهکننده.» من با کمال میل این حرف را میپذیرم؛ به شرط اینکه اول تعیین کنیم چه چیز خستهکننده است… و این کاری است محال.
کتاب یادداشت های فارنهایت 451
نویسنده: فرانسوآ تروفو
مترجم: پرویز دوایی
ناشر: گیلگمش





