کتاب مثل عکسی سیاه و سفید – ۱۰۰ نامه ی فرانسوآ تروفو

کتاب مثل عکسی سیاه و سفید
۱۰۰ نامه ی فرانسوآ تروفو
نویسندگان:ژیل ژاکوب،کلود د ژیورای
مترجم:محسن آزرم
ناشر: نشر چشمه
مقدمهی ژیل ژاکوب
سپیدهی صبح ششِ فوریهی ۱۹۴۴. پاریس. هوا هنوز تاریکروشن است. پسرکی از ساختمان شمارهی ۳۳ خیابان ناوارَن در محلهی نهم بیرون میزند. همین امروز دوازدهساله میشود ولی اصلاً معلوم نیست که دوازدهساله است. بلوز چهارخانهی سرخوسیاه پوشیده. زانوهایش کبودِ کبود است و پوشهی کتابهایش را گذاشته زیر بغلش. اما چشمهایش؛ چشمهای سیاهی است که میدرخشد. نگاهش برق میزند. پسرک باید بپیچد دستِ راست. باید برود مدرسهی دولتی شمارهی پنج در خیابان میلتون. ولی نمیرود. میپیچد دستِ چپ و سه قدم که برمیدارد یکراست میرود توی حیاط ساختمان شمارهی ده خیابان دُآیی. سوت میزند، با صدای بلند. صبر نمیکند و از پلههای اضطراریای که دورتادورش را با شیشههای سیاه پوشاندهاند بالا میرود. میرسد به طبقهی دوم. درِ آشپزخانه نیمهباز است. سَرَک میکشد و میبیند پسرک دیگری که از او بزرگتر است ــ پسرکی که درشتتر است ــ انگشتش را گذاشته روی دهانش. پسرک چشمبهراهش بوده. دوتایی میروند توی اتاق. پسرک پوشهی کتابهایش را برمیدارد و میگوید «خداحافظ مامان.» و بعد صدای پاهایش از راهپله به گوش میرسد. دو دقیقه که میگذرد از پلههای دیگری میرسد به راهرویی که نُه اتاقِ خالی دارد. (پدرجان آنقدر ورشکسته شده که مبل و اسبابواثاثیهی این اتاقها را آب کرده. حالا میرسد به دوستش.) شمعی روی تخت گذاشتهاند تا اتاق را روشن کند. شمعی که با شعلهاش گرم میشوند. دوستش دارد کتاب میخواند. بابا گوریو. روبر لباس گرم دیگری هم تن میکند. دستکشهایش را دست میکند و میرود سروقتِ کتابخانه.
«این یکی را ببین فرانسوآ.»
آخرین جایزهاش را نشان میدهد: ادبیات کلاسیک فرانسه با جلد سیاه و کرِم مجموعهی فایار، سه فرانک و بیست سانتیم داده و کتاب را از خیابان مارتیر خریده ــ یک پاکت موزِ خُشکشده هم کنارش بوده. اِرنانیِ ویکتور هوگوست.
کتابخوانیشان همیشه ساعت دارد. سرِ وقت. فقط وقتهایی بههم میخورد که صدایی از حیاط میآید؛ میومیوی بلند گربهای که صدایش میکنند پمپون. عشقِکتاب بودنشان ریشه در همین ساعتها دارد. وقتِ فراغتشان اوایلِ بعدازظهر است. «بیخیالش بابا، اخبار تمام میشود ها.» و اینگونه است که دو پسر پناه میبرند به سینماهای محله. همهی سینماهای محله اسمهایی جادویی دارند: گومون، پالاس، آرتستیک (درست در خیابان دُآیی)، کلیشی، آگورا، پیگال، مولن دُلاشانسون، امریکن سینما، سیگال، تریانون، گته، رشوآر و دلتا، که بعضیشان بعداً شدند دیسکوتِک یا کفشفروشی.
دوست دارند هوگو را بهتر از اینها بشناسند. دوست دارند نوشتههای بالزاک را درستوحسابی بفهمند. چارهای ندارند غیرِ جیم شدن از کلاسهای درس. برای کش رفتن عکسهای تبلیغاتی جانی هالت و گابی مورلی هم راهی غیرِ فریب دادن ارتشِ اشغالگرِ آلمان ندارند. فرانسوآ و روبر در مقایسه با بچههای محل و همکلاسهایشان زندگیِ پُرشورتری دارند.
اینگونه بود که انگیزههایشان پیدا شد و پا گرفت. و اینگونه بود که فرانسوآ تروفو و دوستش روبر لاشُنه ــ آرام و دزدکی ــ پا گذاشتند به تاریخِ سینما. پا گذاشتند به تاریخِ ادبیات. و دقیقاً چهل سال بعد یک تومورِ مغزی نقطهی پایانِ زندگیِ پُرشور و سرشار از عشق و کاغذ و سلولوئیدِ فرانسوآ شد.
در فاصلهی این دو تاریخ میشود مجموعهی کارهایش را مرور کرد. بیست و یک فیلم بلند سینمایی، یک طرحِ [فیلمنامه]، سه فیلم کوتاه، ده کتاب، ده دکوپاژِ فیلم، سیزده مقدمه و صدها مقاله و نقد و یک زندگی و زنهایی که دوستشان میداشت و الاههی الهامِ فیلمهایش بودند، و سه دخترش.
عمدهی شهرتِ فرانسوآ تروفو به فیلمهایش برمیگردد. فیلمهایی که مشهور شدهاند به کلاسیکهای سینما؛ شدهاند آرتُم فایارِ سینما. تماشاگرانی که فیلمهایش را میبینند، حساسیتش را دوست دارند و سینمادوستان خوب میدانند که هر نوشتهی تروفو چه ارزشی دارد؛ بهخصوص پُرفروشترین کتابش یعنی سینما به روایتِ هیچکاک. شک نکنیم این بهترین کتابی است که تا حالا دربارهی سینما نوشتهاند.
حیاط میآید؛ میومیوی بلند گربهای که صدایش میکنند پمپون. عشقِکتاب بودنشان ریشه در همین ساعتها دارد. وقتِ فراغتشان اوایلِ بعدازظهر است. «بیخیالش بابا، اخبار تمام میشود ها.» و اینگونه است که دو پسر پناه میبرند به سینماهای محله. همهی سینماهای محله اسمهایی جادویی دارند: گومون، پالاس، آرتستیک (درست در خیابان دُآیی)، کلیشی، آگورا، پیگال، مولن دُلاشانسون، امریکن سینما، سیگال، تریانون، گته، رشوآر و دلتا، که بعضیشان بعداً شدند دیسکوتِک یا کفشفروشی.
دوست دارند هوگو را بهتر از اینها بشناسند. دوست دارند نوشتههای بالزاک را درستوحسابی بفهمند. چارهای ندارند غیرِ جیم شدن از کلاسهای درس. برای کش رفتن عکسهای تبلیغاتی جانی هالت و گابی مورلی هم راهی غیرِ فریب دادن ارتشِ اشغالگرِ آلمان ندارند. فرانسوآ و روبر در مقایسه با بچههای محل و همکلاسهایشان زندگیِ پُرشورتری دارند.
اینگونه بود که انگیزههایشان پیدا شد و پا گرفت. و اینگونه بود که فرانسوآ تروفو و دوستش روبر لاشُنه ــ آرام و دزدکی ــ پا گذاشتند به تاریخِ سینما. پا گذاشتند به تاریخِ ادبیات. و دقیقاً چهل سال بعد یک تومورِ مغزی نقطهی پایانِ زندگیِ پُرشور و سرشار از عشق و کاغذ و سلولوئیدِ فرانسوآ شد.
در فاصلهی این دو تاریخ میشود مجموعهی کارهایش را مرور کرد. بیست و یک فیلم بلند سینمایی، یک طرحِ [فیلمنامه]، سه فیلم کوتاه، ده کتاب، ده دکوپاژِ فیلم، سیزده مقدمه و صدها مقاله و نقد و یک زندگی و زنهایی که دوستشان میداشت و الاههی الهامِ فیلمهایش بودند، و سه دخترش.
عمدهی شهرتِ فرانسوآ تروفو به فیلمهایش برمیگردد. فیلمهایی که مشهور شدهاند به کلاسیکهای سینما؛ شدهاند آرتُم فایارِ سینما. تماشاگرانی که فیلمهایش را میبینند، حساسیتش را دوست دارند و سینمادوستان خوب میدانند که هر نوشتهی تروفو چه ارزشی دارد؛ بهخصوص پُرفروشترین کتابش یعنی سینما به روایتِ هیچکاک. شک نکنیم این بهترین کتابی است که تا حالا دربارهی سینما نوشتهاند.
این را هم بدانید که تروفو نامههای زیادی نوشته. کارهای دیگرش را که بخوانید با نویسندهای سینمایی طرف میشوید، با منتقدی کمنظیر، اما نامههایش را که بخوانید گوشهای از رازهای این منتقدِ کمنظیر برایتان آشکار میشود. این روزها نامه نمینویسیم. کمتر نامه مینویسیم. تلفن میزنیم. تلکس میزنیم. لغتنامهی روبر را که باز کنید و برسید به لغتِ «نامهنویس» میبینید نوشتهاند: قدیمی؛ یعنی لغتی است که مدتهاست کسی از آن استفاده نمیکند. تروفو صدها نامه نوشته و قاعدتاً یکی از آخرین نامهنویسهاست.
نامههای این کتاب [در نسخهی اصلی] ترتیبی تاریخی دارند و از بین نامههایی انتخاب شدهاند که تروفو در فاصلهی ۱۹۴۵ (تاریخ اولین کارتپُستالی که در سیزدهسالگی فرستاده) تا ۱۹۸۴ (سالی که مُرده) نوشته. حقیقت این است که این کتابْ همهی نامههای تروفو نیست؛ نامههایی است یکطرفه؛ به این دلیلِ ساده که جواب نامهها در دسترس نیست. این است که جواب بعضی نامهها را به عنوان نمونه منتشر کردهایم؛ مثلاً نامههای اُفولس، هیچکاک، گُدار، روبر لاشُنه و هلن اسکات به تروفو، اما دلمان میخواست بیش از همه مؤلفِ ۴۰۰ ضربه به چشم بیاید. مهمترین انگیزهی ما سینما بود و با خواندنِ این نامهها میشود از علاقه و توجه بیحد تروفو به کارش آگاه شد؛ همینطور از علاقهاش به فیلمسازانی که شیفتهشان بود و با این نامههاست که میشود تروفو را کشف کرد. نامههای مختلفش را که بخوانیم تازه میفهمیم ارزش و اهمیتِ مکاشفاتِ تروفو دربارهی هنر و مؤلفان سینما کمتر از برنامهی تلویزیونی یک قرن سینمای تی گارنت (۱۹۸۱) نیست؛ برنامهای که تروفو تشویق کرده بود بسازدش. نامههایش سرشار از شورِ منتقدی است که اگر فیلمهای کارگردانی را دوست نداشت امانش را میبُرید و به دنیایش حمله میکرد.
نامههایش سرشار از شورِ منتقدی است که وقتی فیلم نمیساخت، یا به فیلمهای بعدیاش فکر نمیکرد، برای زندگیاش نقشه میکشید و برنامهریزی میکرد. برای ناهار رستوران تازهای را در پاریس انتخاب نمیکرد و به جای این وعدهی غذایی سراغِ فیلمی از اُرسن ولز میرفت که روی پردهی سینماتِکِ پاریس رفته بود ــ فیلمی که لابد برای صدمینبار تماشایش میکرد ــ یا یکی از فیلمهای قدیمیِ هیچکاک را در باشگاه فیلم تلویزیون میدید. کتابخوانِ حرفهای بود. زیاد میخواند. رمان میخواند، روزنامه میخواند، مجلههای سینمایی میخواند، کتابهای سینمایی میخواند، زندگینامهها را میخواند و بیشترشان هم انگلیسی بودند. آرام میخواند و با دقت.
فرانسوآ همیشه میخواند و سرش توی کتاب بود. خودش نوشته اگر کتابها نبودند حتماً یکی از آن ولگردهایی میشد که صبح تا شب در پیگال ول میگردند. عاشق کتاب بود. عاشقِ حقیقی. آنقدر کتاب خواند که نوشتن را یاد گرفت. آنقدر که کلمات را شناخت. نویسندهی فارنهایت ۴۵۱ صفحههای کاغذ را با چنان شوری میبلعید که مایهی حیرت ماست. نویسنده در نامهای به ژان گروئو نوشت «انگشتتان را بکشید روی جلدِ کتاب. آرامآرام کتاب را نوازش کنید با انگشتتان.» همینها نشان میدهد تروفو چهقدر به ظاهرِ کتاب حساس بوده. خودش گفته بود «اگر کارگردان نمیشدم، حتماً ناشر میشدم.» عاشقِ کتاب بود و نوشتن. و این عشق به کتاب را میشود در نوشتههایش دید؛ دستخطهای غریبش که انگار خوشنویسیاند، به زیباییِ خطِ ژان کوکتو. سخت است تحولِ این خط را در کتاب نشان دادن.
اما نامههای تروفو چیزهای دیگری هم دارند، مثلاً سرشار از انسانیتاند. در نامهای به ژان مامبرینو نوشته بود «چیزی که مایهی دلخوشیام میشود این است که یکی از همین روزها ــ بالاخره ــ کارشناسِ سینما میشوم.» میشود با خواندنِ همین نامهها فهمید نوجوانی که زندگیِ خوب و درستی نداشته، نوجوانی که زندگیاش همیشه بر لبهی پرتگاه گذشته و همیشه آمادهی سقوط بوده، ناگهان بدل میشود به فیلمسازِ بزرگی که فیلمهایش کلاسیکهای تاریخ سینما شدهاند.
اما خانوادهی تروفو فقیر نبودند. پدرش، رولان تروفو، در دفتری پیشِ یک معمار کار میکرد و عضو مجمع کوهنوردانِ سرشناس بود ــ باشگاهِ آلپَن. مادرش، ژانین دو مُنفرنان، منشی مجلهی ایلوستراسیون بود ــ مجلهای فرانسوی شبیه ایلوستریتد لاندن نیوز. فرانسوآ کودکیاش را پیشِ دو مادربزرگ گذراند؛ اولی پاریسنشین بود و دومی در ژوویسی زندگی میکرد، جایی که پدربزرگِ پدریاش سالهای سال سرگرم سنگتراشی بود. سنگِقبر هم میتراشید.
بچهی گوشهنشینی بود. منزوی بار آمد. بارها مدرسهاش را عوض کردند اما فایدهای نداشت. در مدرسه فقط درسهای زبان فرانسه و ادبیات را بیست میگرفت و شاگرداول این درسها میشد. به درسهای دیگر که میرسید نمرهاش صفر بود. بیشترِ وقتها تهِ کلاس مینشست. درس را هم گوش نمیکرد، جدول حل میکرد. با همکلاسها میرفت گردش. چندباری هم فرار کرد و رفت سراغ کارهایی غیرِ درسومشق؛ چند وقتی رفت مغازهی سامپر و شد شاگردِ مغازهاش. یک دورهی کوتاه جوشکاری را هم در کارخانهای گذراند که روبر لاشُنه آنجا کار میکرد.
یک روز هم ماشینتحریری را از دفتر کار پدرش دزدید و بُرد گرو گذاشت و پولش را گرفت. این داستانی است که در ۴۰۰ ضربه هم میبینیمش. میخواست مستقل باشد و روی پای خودش بایستد. آخرش هم مستقل شد و روی پای خودش ایستاد.
گاهی هم وقتش را در باشگاههای فیلم میگذراند و همان جا بود که آندره بازَن را دید و باهم آشنا شدند. بعد باشگاهِ خودش را راه انداخت و اسمش را گذاشت باشگاهِ خورههای سینما. اما باشگاهش فقط یک سئانس نمایش داشت. بعد هم که فرار کرد و بازداشت شد و سر از کانون اصلاح و تربیت نوجوانانِ بزهکار درآورد و باقی داستان هم که روشن است.
اما چیزی که دربارهاش زیاد نمیدانیم این است: نوجوانی که دورانِ بلوغِ سخت و دردناکی را گذراند ناگهان به منتقدی بدل شد که حرفهایش حرفِ حساب بود و همه دربارهی نقدهایی که نوشته بود حرف میزدند. جوابِ اینها را میشود در نامههای تروفو دید. تروفو مدیونِ آندره بازَن بود، هر چند با همهی تشویقها، با
همهی کمکهایی که روزهای سخت و طاقتفرسای سربازیِ تروفو را کمی قابلتحمل کرد، ریشهی این تحول چیزِ دیگری است.
حرف درستی است که خوب نوشتن را باید از نوشتن آموخت و خوب گفتن را از گفتن. از نامههای تروفو برمیآید که چنان آموزشی در باشگاهِ فوبورگ بهخوبی انجام میشده. این روزها تصور رسیدن باشگاهی به این حدومرتبه اصلاً آسان نیست. ریاستِ آن باشگاه به عهدهی لئو پُلدس بود و سخنرانیها و بحثهایی که آنجا درمیگرفت کمکم آنها را که بیکار بودند و وقتشان برای شنیدن و بحث کردن خالی بود، جذب کرد. با اینهمه غیرِ این علاقهمندانِ بیکار، شماری از ادیبان و وکلای دادگستری و سناتورها و وزرای بازنشسته هم گاهوبیگاه جذب این باشگاه میشدند. تروفوِ نوجوان هم دوستش لاشُنهی باوفا را با خودش میبُرد و همین جا بود که در نهایتِ آسودگی خاطر دربارهی سینما سخنرانی کرد و حرفهای جذابی هم زد و جمعیتی که روی صندلیهای باشگاه نشسته بودند با صدای بلند تشویقش کردند و همین تشویقها بود که اعتمادبهنفسش را دوچندان کرد. در همین باشگاهِ فوبورگ بود که تروفو بیانیهی مشهورش را نوشت؛ هر چند بعدها گفت اصلاً از آن مقاله راضی نیست و سال ۱۹۵۶ هم در نامهای به لوک موله نوشت «این مقاله ماهها وقت گرفت و چندبار نوشته شد و چندباری هم بازنویسیاش کردم.» یکی از منتقدانِ عضوِ این باشگاه بود که در روزهای سربازی به تروفو کمک کرد؛ وقتی فرانسوآ شکست عشقی خورده بود و از فروش کتابهای لاشُنه
خجالت میکشید. او را به پادگانی در آلمان فرستاده بودند و جنگِ هندوچین درگرفته بود و نمیخواست آنجا بماند.
باید اعتراف کنیم که در تدوین این کتاب بخت یارمان بود؛ کارمان که داشت تمام میشد ناگهان سروکلهی روبر لاشُنه پیدا شد و همهی نامهها و پاکتنامههایی را که با وسواس بسیار نگه داشته بود به ما قرض داد که تاریخ را کاملتر روایت کنیم.
نامههای تروفو و لاشُنه سهم زیادی در آشنایی ما با تروفو دارند. نامههایی بازماندهی دو دوران؛ یکی نوجوانیِ تروفو و یکی روزهایی که سرباز بود. هر دو نامههایشان را در نهایتِ صداقت نوشتهاند و همین صداقت است که ما را به پاریسِ آن سالها میبَرَد، به محلهی نهم، و میرسیم به دو پسری که دوست هستند، بههم علاقه دارند و دوست ندارند بزرگتر از این شوند. اما بزرگ میشوند و نامهها بیشتر و بیشتر میشوند.
چیزهای زیادی از نامههای تروفو میفهمیم؛ چیزهایی دربارهی زندگیِ یک منتقد؛ چیزهایی دربارهی روزهای کودکی و نوجوانی، چیزهایی دربارهی نخستین روزهای کار، دربارهی نوشتن در مجلههای سینمایی و سردبیریاش. دربارهی دو گزارشگرِ جوانی که میروند پیشِ آلفرد هیچکاک؛ یکی تروفوِ جوان و آن یکی شابرول که کمی بزرگتر است. ضبطصوتی هم دارند و با همین ضبطصوت است که میافتند توی استخر یخبستهی استودیو.
چیزهایی میفهمیم دربارهی شوروشوقِ تروفو وقتی آمادهی ساختِ وروجکها بود و برای شارل بیچ نوشته بود «این فیلم چیزی کم از یک بیماری ندارد. باید از روز دوم فیلمبرداری سخت مراقبش بود و رسیدگی کرد بهش.» چیزهایی میفهمیم دربارهی سختیهای فیلمسازی، دربارهی اخلاقِ بازیگران و اداواطوارشان، دربارهی نگاه شکاک تهیهکنندگان و تردید فیلمسازان.
گاهی هم نامهها نیتِ فیلمی را نشان میدهند؛ فیلمی را برای چه ساخته است. «خیلی از آنها که دوروبرم بودهاند مُردهاند حالا. ولی من هنوز زندهام. فرانسوآز دورلئاک که مُرد گفتم پا به هیچ مراسم تدفینی نمیگذارم. ولی نرفتن که چارهی کار نیست. غمِ سنگینم را که سبُک نمیکند. ذهن مُکدرم را که پاک نمیکند. سالها میگذرند و کمکم رسیدهام به اینکه فقط زندهها نیستند که نقشِ مهمی در زندگیِ ما دارند، بیشتر از زندهها با خیال آنهایی زندگی میکنیم که سهمی در زندگی ما داشتهاند…» این نامهای است به تانیا لوپرت در فوریهی ۱۹۷۰. ایدهی اولیهی اتاقِ سبز همین نامه است.
با خواندن این نامههاست که میفهمیم تروفو با چه دقتی، با چه وسواسی، مقدماتِ مصاحبه با هیچکاک را تدارک دیده. با خواندن این نامههاست که میفهمیم به دوستان فیلمسازش (لوک موله و برنار دوبوآ) چه میگفته و چه پیشنهادهایی به همکاران فیلمنامهنویسش (گروئو، دُ ژیوْرای، رِوُن، دابادی و…) میکرده.
بین این نامهها گاهی هم میرسیم به نامههایی که خبر از لطافتِ تروفو میدهند؛ خبر از روحیهی حساسش. مثلاً نامههایی که به هلن اسکات نوشته. یا نامههایش به کوئیچی یامادا. نامههای دیگری هم هست دربارهی منتقدان و همکارانِ تروفو. گاهی در نامههایش توصیه میکند کاری بکنند، یا نکنند. توصیههای تروفو نتیجهی رابطهی عاطفیاش با آنهاست. گاهی آنها را ستایش میکند؛ مثلاً نامههایی که به آبل گانس نوشته. گاهی احترام میگذارد به فیلمسازهایی که دوستشان دارد؛ مثلاً هیچکاک، مال، کلوزو، اوری یا بازیگرانی مثل میومیو، گی مارشان، رنه سنسیر. گاهی هم نامهای نوشته تا خودش را توجیه کند؛ مثلاً نامهی زیبایی که به ژانلویی بوری نوشته، یا نامهای که به ژانلوک گُدار نوشته. نامههایی هم هست که به غیرحرفهایها نوشته. چیزی از جنسِ صمیمیت در این نامهها هست؛ مثلاً در نامهای که به برنار گر، رماننویسِ بلژیکی، نوشته؛ رماننویسی که تروفو همیشه تشویقش میکرد و هیچوقت هم ندیدش. تروفو همیشه همینجور بود.
نامههای دیگری هم هست که نشان میدهد چهجور شهروندی بوده. مثلاً موضعگیریاش علیه سانسور و وزیر فرهنگ، یا نامهاش به تحریریهی دوسیه دو دوکْران، یا نامهای که دربارهی روزنامهی لَکوز دو پُپْل به رییس دیوانِ عالی نوشته. یا تحریک افکار عمومی در ماجرای دفاع از لانگلوآ و تلگرافی که برای همهی مطبوعات فرستاد. یا نامهی اعتراضآمیزش که چرا سالن نمایش کانونِ کارگردانان در هالیوود، درِ خروجی نداشته و نور وارد سالن نمایش میشده. نقطهی مقابل همهی اینها چیزی جز این نیست که تروفو هیچوقت رأی نداده بود.
با اینهمه، انتشار چنین کتابی کاری شتابزده نیست؟ جوابش این است که نه؛ چون مثل روز برایمان روشن است تروفو از چاپ این کتاب ناراضی نیست. خودِ تروفو به کمک لوسِت دُُ ژیوْرای نسخهای از نامههایی را که با ماشینتحریر مینوشت و میفرستاد، یا معدود نامههایی را که نمیفرستاد (کلود اوتانلارا گفته هیچوقت هیچ نامهای از تروفو به دستش نرسیده) بایگانی میکرد. از سالهای دور هم شیفتهی نامهها و دستنوشتهها و کتابها بود و با چنین نگاهی میشود حدس زد که این نامهها را بایگانی میکرده که روزی منتشر شوند.
خبردار شدیم که نامههای عاشقانهاش را هم به سردفتری سپرده و در تاریخی که خودش معین کرده بوده این نامهها به دست دریافتکنندهها رسیده. اما نامههای کاری و دوستانهاش را که میشد منتشر کرد؛ نامههایی که ارزش تاریخی زیادی دارند. خیلی از این نامهها را تروفو قطعاً دستی نوشته و یک نسخهشان را هم برای خودش نگه نداشته….





