ماهاتما گاندی، در مقام وکیل دعاوی – به مناسبت زادروز او

«این اتوبیوگرافی که مشتملبر فعالیت بیست سالهٔ دوران وکالت مهاتما گاندی است از کتاب سرگذشت وی، ترجمهٔ مسعود برزین چاپ تهران 1335 ه. ش. نقل شد.»
وکیل شدم-بعد چه
تا بحال از اظهار علت مسافرت خود بانگلستان منحرف گشتهام، بدان کشور رفتم تا حقوق بخوانم و وکیل دادگستری شوم.
برای اینکه دانشجوئی بتواند این دوره را پایان دهد و وکیل عدلیه شود میبایستی دوازده دوره را که برویهم سه سال بطول میانجامد بهبیند و بعد امتحان دهد..
دروسی که باید میآموختیم بسیار سهل بود.. در دوره من دو امتحان بود: یکی از حقوق روم و دیگری از عرف…کتابهای مخصوصی برای این دو وجود داشت که میشد آنها را بخانه برد و مطالعه کرد…
تصمیم گرفتم حقوق رم را به لاتین بخوانم و آن لاتینی که در دبیرستان خوانده بودم اینجا خیلی بدردم خورد. قرائت این سلسله کتب بعدها در آفریقای جنوبی مورد استفاده قرار گرفت. زیرا در این محل حقوق هلندی رم در حکم عرف است. لذا خوردن ژوستینین در تفهیم حقوق آفریقای جنوبی بسیار مفید واقع شد.
قرائت کتب عرف انگلیسی در حدود نه ماه وقتم را گرفت. کتاب عرف تألیف بروم (Broom) که خیلی قطور ولی جالب است به تنهائی مدت زیادی از وقتم را بخود اختصاص داد. کتاب تساوی حقوق تألیف اسنل (Snell) خیلی جالب ولی فهم آن مشکل بود. کتاب دعواهای مهم تألیف وایت و تودور (Withe and Tudor) که در آن جریان چند پروندهٔ دادگستری ذکر شده و مورد بحث قرار گرفته هم دوست داشتنی بود و هم تعلیمدهنده. کتاب اموال حقیقی اثر ویلمامز و ادوارد- (Williaims and Edward) و همچنین کتاب اموال شخصی تألیف گودایو (Goodeve) را با علاقه خواندم. کتاب دیگر که یاد دارم هنگام بازگشت به هند با علاقه شدید خواندم حقوق هندو تألیف مین (Mayne) بود.
بالاخره امتحاناتم را دادم. از روز دهم ژوئن 1891 میتوانستم وکالت کنم. روز یازدهم در دادگاه عالی نامنویسی کردم و روز بعد بطرف هند حرکت نمودم.
اما با داشتن این تحصیلات ترس و ناتوانیام را پایانی نبود. حس میکردم هنوز لایق و آماده برای وکالت نبودم. یک فصل دیگر لازم است تا راجع به ناتوانی خود برای شما صحبت کنم.
ناتوانی من
پایان دوره تحصیل برای وکالت دادگستری سهل بود. اما کار در این راه بسیار مشکل.
حقوق خوانده بودم ولی نمیدانستم چطور میشد باین حرفه اشتغال ورزید. کتاب پندهای قانونی را با علاقه و توجه خواندم معهذا نمیدانستم چگونه این پندها را در حرفهٔ خود بکار بندم. یکی از آنها این بود که: «مال خود را بطریقی بکاربر که خسارتی بدیگران نرسد» هرچه فکر میکردم عقلم نمیرسید که انسان چنین اندرزی را بچه ترتیب میتواند برای موکل خود به مرحلهٔ عمل درآورد. کلیهٔ پروندههای مهم را بالاخص در همین باره خواندم. افسوس که هیچیک عملا اعتمادی در مورد اجراء این اندرز در امر وکالت بوجود نیاورد.
بعلاوه اطلاعی از حقوق و قوانین هند نداشتم. اطلاعاتم از حقوق هند و اسلامی صفر بود. حتی طرز تهیهٔ عرضحال را نمیدانستم. مات و ناتوان ماندم. فیروز شاه مهتا در وکالت دادگستری جلاد است: در دادگاه مثل شیر میغرد. از خودم میپرسیدم او چنین راه و رسمی را در انگلستان چطور و از کجا آموخته است؟ البته یافتن مهارت و قدرت حقوقی او برای من چنان از عهدهام خارج بود که حتی حرفش را نمیشد زد.ولی بیم آن داشتم که آیا علی الاصول میتوانم با وکالت دادگستری امرار معاش کنم یا نه؟
هنگامیکه حقوق میخواندم این تردیدها و اضطرابات سخت عذابم میداد. با بعضی از دوستان راجع به مشکلات خود راز دل در میان نهادم. یکی از آنها توصیه کرد نزد دادابهای نااوروجی (Dadabahai Naoroji) بروم. تا در این راه روشنم سازد. قبلا گفتهام که وقتی وارد انگلیس شدم توصیهای برای این شخص با خود همراه داشتم. خیلی دیر ازین فرصت استفاده کردم. فکر میکردم حق ندارم مزاحم چنین شخصیتی شوم و با او مصاحبه کنم. هروقت سخنرانی میکرد در جلسهٔ کنفرانس حاضر میشدم و در گوشهای مینشستم و پس از اینکه خوب حرکات او را در خاطر میسپردم و به بیاناتش گوش فرا میدادم از جلسه بیرون میآمدم. او بمنظور آنکه تماس نزدیک با دانشجویان داشته باشد انجمنی برپا ساخته بود، به جلسات انجمن میرفتم و از علاقهاش نسبت به دانشجویان و احترام شاگردها باو لذت میبردم. بمرور ایام شجاعتی بخود دادم و توصیه را تقدیمش داشتم که گفت هر روز وقت داشتی میتوانی بیائی باهم صحبت کنیم و راهنمائیات کنم، اما من هرگز ازین فرصت استفاده نکردم.
خیال میکردم باستثنای موارد ضروری کار غلطی است وقتش را بگیرم. لذا جرأت و شجاعت آنرا نداشتم که برای ملاقات با دادابهای و در میان گذاردن مشکل خود با وی توصیهٔ دوستم را بپذیرم. یادم نیست همین دوست بود یا یکی دیگر که توصیه کرد با مستر فردریک پینکوت (Fredrick Pincutt) ملاقات کنم. این شخص عضو حزب محافظه کار بود. اما نسبت به دانشجویان هندی بیتکلف و با محبت رفتار میکرد. خیلی از شاگردها با او ملاقات میکردند. من نیز از او وعده ملاقات خواستم که داد. هرگز ملاقات آن روز خود را با او از یاد نمیبرم. دوستانه مرا بحضور پذیرفت. به بدبینیام خندید و گفت: «آیا فکر میکنید همه باید فیروز شاه مهتا شوند؟ امثال او و بدر الدین بسیار نادرند. اطمینان خاطر داشته باش که وکیل دادگستری شدن مهارت زیاد لازم ندارد. شرافت و استعداد عادی کافی است که انسان بتواند ازین طریق امرار معاش کند. تمام دعواها که پیچیده و مشکل نیست. خوب بگو بهبینم چقدر کتاب خواندهای؟»
همانطور که فکر میکردم وقتی شنید تعداد کتبی را که خواندهام از شمارهٔ انگشتان تجاوز نمیکند ناامید شد. اما این حالت بیش از یک لحظه ادامه داشت. فورا لبخندی دلپذیر بر گوشهٔ لبش بست و اظهار داشت «بزحمت و ناراحتیات پی بردهام.خیلی کم کتاب خواندهای، اطلاعاتت راجع بدنیا بطور کلی کم است و شرایط مقدماتی لازم برای وکیل شدن هنوز در شما جمع نیست. تاریخ هند را هنوز نخواندهای.وکیل عدلیه باید بطبیعت بشر خوب آشنا باشد. باید بتواند باخلاق هر فرد با یک نگاه بصورتش پی ببرد. هر هندی موظف است تاریخ مملکت خود را بداند. این موضوع ربطی به وکالت دادگستری ندارد. اما باید آنرا بدانی. میبینم که تاریخ کی و مالسون Kaye and) (malleson دربارهٔ تمرد 1875 را هنوز قرائت نکردهای.فورا آنرا بیاب و دو سه کتاب دیگر هم درباره طبیعت و اخلاق بشری بخوان»
ازین دوست محترم بسیار سپاسگزارم شدم. در حضورش ترسم از بین میرفت و چون از و دور میشدم نگرانی دست به گریبانم میشد. پس چون راهنمائیهای او را بیاد میآوردم دلگرم میشدم…کتابهائیرا که سفارش کرده بود بتدریج خواندم. وقتی فهمیدم که برای وکالت فقط شرافت و استعداد کافی است مصممتر شدم.
بدینطریق درحالیکه امید توأم با ناامیدی در قلب و فکر خود داشتم در بندر بمبئی از کشتی آسام پیاده شدم
زندگی را اینطور شروع کردم
برادر بزرگم امیدهای زیاد درمورد من در قلب خود میپروراند. اشتیاق به ثروت و نام و شهرت عاملی قوی در او بود. مردی بود دل بزرگ و با گذشت نسبت به گناه. این عامل با طبیعت سادهٔ وی روزبروز بر تعداد دوستانش میافزود و بوسیلهٔ همین دوستان بود که امید داشت برای من کار بیابد. تصمیمش این بود که خوب و با دست باز بکار وکالت دادگستری پردازم بهمین منظور هرچه لازم بود خرج میکرد و هزینهٔ خانهٔ ما بهنهایت درجه بالا رفته بود. او برای آمادگیام در وکالت دادگستری هرگونه مشکل و مانعی را از بین میبرد.
شروع کار در راجکات یعنی افتخار واقعی. اطلاعات و زرنگی یک وکیل مبرز را نداشتم. اما دلم میخواست موکل ده برابر حق الوکاله بمن بپردازد. البته کسی هم احمق نبود که مرا به وکالت انتخاب کند. اگر چنین فردی یافت میشد آیا حق این بود که خودپسندی و کلاهبرداری را بر جهات خویش بیافزایم و بر بار قرض و دین خود بجهان بیافزایم؟
دوستان پیشنهاد کردند چندی به بمبئی روم تا در دادگاه عالی تجربیاتی آموزم، قوانین حقوقی را مطالعه کنم و حتی المقدور در جستجوی کار باشم. پیشنهاد را قبول کردم و براه افتادم.
در بمبئی برای خود خانهای ترتیب دادم. آشپزی گیرم آمد که چون خودم در کار خویش بیعرضه بود…
بیش از چهار یا پنج ماه توقف در بمبئی برای من ممکن نبود. زیرا آنقدر درآمد نداشتم تا هزینهٔ زندگی را که روزبروز رو بتزاید میگذارد بوسیلهٔ آن برآورم.
باین ترتیب بود که زندگی را شروع کردم…
اولین دعوا
در بمبئی که بودم از یطرف به مطالعهٔ قوانین هند پرداختم و از طرف دیگر تجربیاتی جدید دربارهٔ رژیم غذائی آغاز نهادم. در این کار ویرچند گاندی (Virchand) یکی از دوستانم با من همکاری میکرد. برادرم نیز بنوبهٔ خود سعی میکرد برای من موکل پیدا کند.
مطالعهٔ حقوق و قوانین هند کاری کسلکننده بود. از قانون اصول محاکمات حقوقی سردرنمیاوردم. از قانون شهادت هم بهمین نحو. ویرچند گاندی خود را برای امتحانات مشاور حقوقی آماده میساخت و داستانهای مختلفی که برای مشاورهای حقوقی و وکلای دادگستری روی میداد برای من تعریف میکرد و میگفت: «این قدرت و اهمیت فیروز شاه بعلت اطلاعات کامل و عمیقی است که از قوانین دارد. تمام قانون شهادت را ازبر میداند و از کلیه دعوا مطلع است. وقتیکه بدر الدین طبیب جی در دادگاه دهان به مکالمه باز میکند تمام قضات متحیر میمانند»
از شنیدن سرگذشت چنین اشخاص صاحب عزم از کوره درمیرفتم.
دوستم میگفت: غیر معمولی نیست که وکیلی برای مدت پنج یا هفت سال یکنواخت زندگی کند. بهمین علت در دورهٔ مشاورهٔ حقوقی ثبت نام کردم.
اگر تو بتوانی گلیم خود را در مدت سه سال از آب درآوری باید کلاهت را بیاندازی بالا و خیلی خوشحال باشی.
ماهبماه رقم هزینهٔ زندگی بالا میرفت. ترتیب یک دار الوکاله در خارج و در عینحال آماده ساختن خود برای وکالت در داخل امری بود که نمیتوانستم بسهولت از عهدهاش برآیم ازین رو نمیشد مطالعات خود را سرسری تلقی کنم. علاقهای به قانون شهادت در خود یافتم و کتاب قانون هندو اثر مین را با توجه عمیق مطالعه کردم. اما شجاعت آنرا نداشتم تا در امری بوکالت پردازم…ممکن بود موکل بپای خود بسراغم آید اما بیچارگیام بیش از آن بود که بتوانم با استفاده از کلمات و جملات به تشریحش پردازم.
در همین وقت وکالت شخصی را بنام مامیبای Mamibai بر عهده گرفتم. بمن گفتند کار سهلی است و باید حق العملی به دلال عدلیه بپردازی. با پافشاری زیاد ازین عمل سرباز زدم. باز بمن گفتند حتی فلانی و فلانی که از وکلای مبرز جنائی هستند و هر ماه بیش از سه چهار هزار روپیه درآمد دارند، حق دلالی میپردازند. ولی من دو پا را در یک کفش کردم و مدعی بودم که «نباید با آنها چشم بهمچشمی کنم. راضیام در ماه فقط سیصد روپیه درآمد داشته باشم. پدرم هم بیش از این عایدی نداشت.» در جواب میگفتند آنروزها گذشته. هزینهٔ زندگی در بمبئی بنحو ترسآوری بالا رفته است. باید در عین وکالت کارت جنبهٔ تجارت هم داشته باشد.
من یکدنده بودم. زیر بار این حرفها نمیرفتم. یک روپیه حق دلالی ندادم و وکالت مامیبای را پذیرفتم. راستی کار آسانی بود. تقاضای سی روپیه حق الوکاله کردم. از ظاهر امر چنین برمیآید که پرونده نباید بیش از یک روز در دادگاه بطول میانجامید.»
این نخستین کار من در دادگاه بود. خود را برای دفاع آماده ساختم و باید از شاهد خواهان سئوالاتی بعمل میاوردم. برپا ایستادم ناگهان قلبم فرو ریخت. سرم گیج رفت و تصور کردم تمام دادگاه میچرخد. حتی یک سئوال هم بنظرم نرسید تا از طرف بپرسم. گمان کنم قضات در دل بمن خندیدند و وکیل طرف نیز در تماشای این منظره با دیگران شرکت کرد، اما وضع من خرابتر از آن بود که چیزی ببینم یا بفهمم. ناچار بر جای نشستم و گفتم رسیدگی بامر از عهدهام خارجست. چه بهتر موکل از وکیل دیگری بنام آقای پاتل (Patel) استفاده کند و پولش را از من پس بگیرد. آقای پاتل پنجاه روپیه گرفت و به قضیه رسیدگی کرد. این کار برای او بچگانه و انجامش از آب خوردن هم سهلتر بود.
بدون اطلاع ازینکه موکلم حاکم شد یا محکوم با عجله از دادگاه بیرون آمدم. از خودم شرم داشتم و تصمیم داشتم تا روزی که شجاعت کافی برای امور قضائی در خویشتن نیافتهام بدین کار دست نزنم. در حقیقت تا روزی که به آفریقای جنوبی رفتم به دادگاه قدم نگذاردم. در این تصمیم حسنی دیده نمیشد و کسی هم احمق نبود کارش را بمن رجوع کند و محکوم از محکمه خارج شود.
اما در بمبئی یک کار دیگر برایم پیش آمد. باید درخواستی پیشنویس میشد. در پور بندر املاک یک مسلمان بینوا را مصادره کرده بودند. او نزد من آمد و گفت فرزند خلف مرد بالیاقتی هستم. گو اینکه دلایلش زیاد قوی نبود معذالک اظهار داشتم آمادهام درخواست او را تهیه و پیشنویس کنم ولی خرج چاپش با خودش. پس از تهیه متن آنرا برای دوستانم خواندم، تحسینم کردند و همین امر سبب شد بخود اعتماد یابم که در نوشتن پیشنویس مهارت دارم. در واقع مهارت هم داشتم.
اگر درخواستهائی نظیر آن تهیه میکردم و پول میگرفتم مسلما کارم میگرفت ولی این کار که گندم به آسیاب نمیآورد و جیبم بدینوسیله رنگ پول بخود نمیدید. ناچار فکر کردم بهتر است فاتحهٔ وکالت را بخوانم و بروم دبیر شوم…
برای دبیری زبان انگلیسی مراجعه کردم با آنکه خوب میدانستم ولی چون دانشنامهٔ زبان نداشتم نپذیرفتند.
توقف بیشتر در بمبئی مثمر ثمر نبود…باید به راجکات میرفتم و چون برادرم کم و بیش بکارهای عدلیه میرسید در تهیهٔ درخواست و نوشتن عرضحال بوی کمک میکردم. از آنجائیکه خانوادهٔ ما در این شهر بود برچیدن بساط خانه در بمبئی سبب صرفهجوئی بمیزان قابل توجهی میشد-تذکر برادرم را پسندیدم بدین ترتیب دار الوکالهٔ خود را پس از شش ماده توقف در بمبئی تعطیل کردم.
مادام که در بمبئی بودم همه روزه بدادگاه عالی میرفتم. اما نمیتوانم بگویم چیزی هم آموختم. سواد کافی نداشتم تا چیزی یاد بگیرم. اغلب از جریانات محکمه سر در نمیآوردم و همانجا چرت میزدم.
یکهٔ اول
ناامید از بمبئی رخت سفر بربستم. براجکات رفتم دفتری برای خود باز کردم. اینجا نسبتا کارم خوب پیش میرفت. تهیهٔ پیشنویس درخواستها و واخواستها بطور متوسط در حدود سیصد روپیه در ماه عایدم میساخت. در این امر باید از نفوذ برادرم متشکر باشم تا از لیاقت خویش زیرا شریک برادرم در این امر کار کشته بود. کلیه درخواستها را که فکر میکرد دارای ارزش و اهمیت زیاد است نزد وکلای بزرگ میفرستاد و سهم من تهیهٔ درخواست موکلین فقیر و بیچارهٔ او بود.
باید اذعان کنم در اینجا به اصول پرداخت حق العمل کاری یعنی همان کاری که در بمبئی با سختی در برابرش مقاومت کردم تسلیم شدم بمن گفتند وضع در این مورد با یکدیگر اختلاف دارد. بدین معنی که در بمبئی باید حق العمل را به دلالها میدادم ولی در اینجا این حق بوکلاء زبردست تعلق میگرفت.
دیگر اینکه در اینجا کلیهٔ وکیلهای تازه کار میزان معینی از درآمد خود را باید به عنوان حق العمل میپرداختند. تسلیم من البته روی مباحثهای بود که با برادرم کردم روزی بمن گفت «ببین دادش! من با یک وکیل دیگر شریکم. بسیاری از کارهائی را که بدانم انجامش از عهدهات برآید بتو رجوع خوام کرد. اگر نخواهی به شریکم حق العمل بپردازی مرا از خود رنجاندهای.چون با من همکار شدهای در درآمد و سود شریک هستم و خودبخود ازین نمد بهمن هم کلاهی میرسد. سهم شریکم چه میشود؟ هرگاه حق او را ندهی ممکن است کارهایش را بدیگری رجوع کند و از او حق العمل دریافت دارد.» در این محظور گرفتار آمدم دریافتم اگر میخواهم به شغل خود ادامه دهم ناچارم باصول خویش درمورد عدم پرداخت حق الزحمه زیاد تکیه نزنم. بدین ترتیب خود را راضی کردم یا اگر راستش را بخواهید خویشتن را فریب دادم. اینرا هم بگویم که درمورد هیچ کار دیگری کمیسیون بکسی ندادم.
در همین وقت نامهای از کمپانی ممان Maman در پور بندر بدست برادرم رسید که طی آن نوشته شده بود در آفریقای جنوبی پرونده داریم، تجارتخانهٔ ما در آنجا بسیار بزرگ است و یک موضوع مهم در دادگاه برایمان پیش آمده. بدین معنی که اصل موضوع از نظر مالی به چهل هزار لیره میرسد. مدتی است این پرونده ادامه دارد. بهترین وکلاء عدلیه و مشاورین حقوقی را استخدام کردهایم. اگر برادرتان را بآن سامان اعزام دارید هم بما خدمت کردهاید، هم بخود او. خواهد توانست بهتر از خودمان وکلاء و مشاورین ما را راهنمائی کند و طرفی بایشان بنماید. بعلاوه فرصت دارد دنیای تازهای را بهبیند و آشنائی یابد.
برادرم دربارهٔ این پیشنهاد با من مشورت کرد، هنوز برایم روشن نبود در آفریقای جنوبی باید فقط جنبهٔ مشاور را برعهده میگرفتم یا اینکه بایستی خودم در دادگاه حاضر میشدم. هرچه بود اغوا شدم.
برادرم مرا به مرحوم عبد الکریم جهاوری شریک کمپانی دادا عبد اله-شرکت مورد بحث-معرفی کرد. او از جریان امر مطمئنم ساخت و گفت «کار مشکلی نیست. چندین اروپائی با شخصیت در آنجا از دوستان ما هستند که البته با ایشان آشنا خواهید شد. میتوانید در حجره بما کمک کنید. بسیاری از مکاتبات به انگلیسی است که در این امر نیز خواهید توانست یاورمان باشید. در طول سفر مهمان ما هستید و خرجی متحمل نخواهید شد.»
پرسیدم تا چه وقت باید در استخدامتان باشم و چقدر حق الزحمه میپردازد.؟»
پاسخ داد: «از یکسال تجاوز نمیکند. علاوه از خرج سفر مبلغ یکصد و پنجاه لیره هم حق الزحمه دریافت میدارید.»
با چنین مبلغ ناقابلی بسختی میتوانستم بگویم که بعنوان مشاور حقوقی به آفریقای جنوبی میروم. زیرا چنین پولی حق الزحمه یک مستخدم عادی بود. اما دلم میخواست بهر ترتیب شده از هند رخت سفر بربندم. بعلاوه فرصت دیدن یک کشور دیگر و بدست آوردن تجربیات تازه توجهم را بخود جلب کرد. میتوانستم یکصد و پنجاه لیره را برای برادرم ارسال دارم تا گوشهای از خرج را بگیرد. بدون اینکه راجع به حق الزحمه چانهای زده باشم، پیشنهاد کمپانی را پذیرفتم و خود را آماده سفر به آفریقای جنوبی ساختم.
ماه آوریل 1893 بود که با ذوق و رغبت تمام برای آزمایش بخت بسوی آفریقای جنوبی براه افتادم.
پس از 13 روز به اولین بندر که لامو (lamu) نام داشت رسیدیم. پس از آن به مومباسا (Mombassa) و سپس زنگبار و پس از ده روز توقف به موزامبیک و بالاخره در اواخر ماه مه به دوریان بندر ناتال مقر دادا عبد اله رسیدم.
چند روز در دوریان توقف کردم. با دادا عبد اله آشنائی حاصل کردم، وی روز سوم ورودم مرا برای بازدید به دادگاه دوریان برد. با چند نفر آشنایم ساخت. مرا کنار وکیل دعاوی خود نشاند. قاضی بمن نگاه کرد و بالاخره خواهش کرد که دستار از سربردارم. از این عمل امتناع ورزیدم و از دادگاه بیرون رفتم. پس اینجا هم مشکلاتی در پیش داشتم. دادا عبد اله برایم توضیح داد که از هندیها آنها که لباس مسلمانان بر تن دارند میتوانند کلاه از سر برندارند اما بقیه هندیها بمحض ورود به دادگاه باید حسب المعمول دستار از سر برمیگرفتند.
در ناتال هندیهای زحمتکش را انگلیسی زحمتکش را انگلیسیها سامی بمعنی عمله خطاب میکردند و این کلمه را به آخر هریک از صفوف دیگر هندی اضافه مینمودند مانند بازرگان عمله و غیره. باین جهت مرا هم مشاور حقوقی عمله میگفتند.
در مدت اقامتم در ناتال مراسلاتی به روزنامهها نوشتم و پس از ذکر حادثه، از علل بر سر گذاردن دستار در دادگاه دفاع کردم. مطبوعات که مرا «میهمان ناخوانده» مینامیدند در اینباره خیلی بحث و تفسیر کردند. بدین ترتیب بر اثر همان اتفاق در چند روز اول ورودم به آفریقای جنوبی بدون انتظار اسمی در کردم. برخی از من دفاع کردند و عدهای جسارتم را بباد انتقاد گرفتند.
با چند نفر از مسیحیان و چند نفر از بازرگانان زرتشتی مثل مرحوم رستم جی و مرحوم آدمجی میاخان آشنا شدم.
دراین موقع تجارتخانه نامهای از وکیل خود دریافت داشت که باید برای رسیدگی به قضیه آماده شوم و در نتیجه آقا عبد اله باید به پورتوریا رود یا آنکه نماینده خویش را اعزام دارد. آقا عبد اللّه نامه را بدستم داد تا قرائت کنم و پرسید آیا مایل هستم به پورتوریا روم؟ جواب دادم درصورتی بسئوال شما پاسخ خواهم داد که پرونده را کاملا مطالعه کنم. فعلا نمیدانم وظیفهام چه خواهد بود و چه باید انجام دهم. لذا از منشیهای خود خواست که پرونده را در اختیارم گذارند و توضیحاتی بدهند.
همینطور که پرونده را مطالعه میکردم دیدم باید از الفباء آن شروع کنم. چند روزی را که در زنگبار بودم به دادگاه میرفتم و طرز کار را از نزدیک میدیدم. یک وکیل پارسی شاهدی را استنطاق میکرد و درباره دفاتر بستانکار و بدهکار ازو سئوالاتی بعمل میآورد. ازین حرفها سردرنمیآوردم. دفترداری را نه در مدرسه آموخته بودم و نه در طول توقفم در انگلیس. موضوعی که سبب مسافرتم بآفریقای شده بود اکثرا با محاسبات سروکار داشت. فقط کسیکه از محاسبات اطلاع داشت میتوانست به کنه قضیه پی ببرد و بتشریح آن پردازد. منشی تجارتخانه نیز مرتبا ازین مبلغ که به حساب بستانکار آمده و آن مبلغ که بستون بدهکار گذارده شده حرف میزد، احساس کردم که بیش از پیش گیج شدهام.نمیدانستم «فتهطلب» چیست.
چنین لغتی را حتی در فرهنگ نتوانستم بیابم، به منشی گفتم ازین حرفها سر درنمیآورم و این اصطلاح را از او آموختم، یک کتاب راجع به دفترداری خریدم و بمطالعه پرداختم که خیلی بدردم خورد. بجریان پرونده آشنا شدم و به دادا عبد اللّه گفتم که حاضرم به پورتوریا بروم. گفت پس به وکیل خودمان مینویسم ترتیب محل را برای تو بدهد. بعلاوه برای دوستان خود در ممان نیز نامههائی مینویسم. اما توصیه نمیکنم که نزد آنها بمانی. طرف دعوی در آن صفحات دارای نفوذ زیاد است و اگر از مکاتبه خصوصی بو ببرد برای ما بد میشود. هرچه بیشتر از آنها کنارهگیری کنی بیشتر به نفعمان خواهد بود. جوابدادم بهر جا که وکیلتان ترتیب دهد توقف میکنم و هیچکس از آنچه در میان ماست مطلغ نخواهد شد، اما قصد و تصمیم دارم با طرف دعوی آشنا شوم…سعی میکنم که درصورت امکان موضوع را در خارج دادگاه حل و فصل کنم. بالاخره هرچه باشد طرف دعوی آقا طبیب از اقوام شماست. با آنکه دادا عبد اللّه اندکی ناراحت شد ولی اظهار داشت « خوب، خیلی خوب، هیچ چیز بهتر ازین نیست که موضوع در بیرون دادگاه حل شود و باهم کنار آئیم ولی ما قوم و خویش هستیم و همدیگر را خوب میشناسیم آقا طبیب آدمی نیست که بسهولت در موضوعی توافق کند. کوچکترین بیاحتیاطی از طرف ما سبب میشود خیلی چیزها از ما بکشد و در آخر شکستمان دهد. خواهش میکنم قبل از آنکه قدمی برداری خوب جوانب امر را بپائی.»
تأکید کردم «ازین حیث خاطرتان جمع باشد، لزومی ندارد با خود آقا طبیب یا کسی دیگر درمورد پرونده اصلی به مذاکره بپردازم. فقط پیشنهاد تفاهم خواهم داد که بدینطریق تا میزان قابل توجهی از مرافعات غیرلازم بکاهم.»
پس از هفت یا هشت روز دوریان را ترک گفتم و با ترن حرکت کردم و پس از عبور از ماریتسبرک (Maristzburg) پایتخت ناتال به چارلستون (Charlestown) رسیدم و ازآنجا با کالسکه به استاندرتون (Standerton) و پاردکوف (Pardekoph) و ژوهانسبورک و پس از آنجا با ترن به پورتوریا رفتم.
در ایستگاه پورتوریا برخلاف انتظاری که داشتم کسی به استقبالم نیامد و ناگزیر به شهر رفتم و فردا صبح نزد مستر باکر (Baker) وکیل کمپانی ممان رفتم. با گرمی استقبال کرد و با مهربانی تحقیقاتی بعمل آورد و تمام جریانات را برایش تعریف کردم که گفت فعلا بعنوان مشاور حقوقی احتیاجی به شما نداریم. زیرا زبدهترین افراد را در این امر در استخدام داریم. موضوع شکایت ما یک مسئلهٔ طولانی و بغرنجی است فعلا از شما فقط برای کسب اطلاعات لازمه استفاده خواهم کرد. البته ارتباط و تماس مرا با موکلم سهل میسازید زیرا منبعد آنچه را میخواهم بوسیلهٔ شما از او استفسار خواهم کرد. این موضوع به نفعتان خواهد بود. اتاقی برای شما تهیه نشده زیرا مسئلهٔ تبعیض نژادی و اختلاف رنک در این صفحات موضوع مهمی است و یافتن جا برای اشخاصی چون شما چندان سهل نیست. دریک خانواده نانوائی شما را پانسیون میکنیم.
باین ترتیب در پورتوریا شروع بکار کردم.
آقا طبیب حاجی خان در ناحیه پرتوریا همان مقام و موقعیت را داشت که آقا عبد اللّه در ناتال. همان هفته اول ورود خود با او آشنا شدم و با هندیهای دیگری آشنائی بهم رساندم و به اوضاع اقتصادی و اجتماعی و سیاسی هندیها در ترانسوال و اورانژ کاملا پی بردم.
در پورتوریا به جریانات دادگستری آشنا شدم و به اطلاعات خود افزودم. در اینجا آنچه را که یک وکیل تازه کار میتواند بر اثر کار در دفتر وکالت وکیلی کار کشته و زبر دست بیاموزد یاد گرفتم. در اینجا بود که معتقد شدم لیاقت وکالت دارم و نباید اینکار را از دست بدهم و بالاخره در همینجا بود که برموز موفقیت در امر وکالت پی بردم.
شکایت دادا عبد اللّه امر کوچکی نبود. از نظر مالی اصل موضوع بالغ بر چهل هزار لیره انگلیسی میشد. چون علت اصلی آن معاملات تجارتی بود عدد و رقم و نکات بغرنج و درهم پیچیده در آن دیده میشد، قسمتی از شکایت دادا عبد اللّه مربوط به سفتهها و چکهایوعده دار بود و قسمت دیگر هم غیرمستقیم باین امر ارتباط داشت، ما میگفتیم این سفتهها و چکهای وعدهدار بدون داشتن محل کشیده شده است. در جریان عمل انسان میتوانست به بسیاری از حقایق و نکات قانونی پی ببرد. هر دو طرف دعوی بهترین مشاور و وکلا را برای خود استخدام کرده بودند، بهمین علت فرصت مناسبی برایم پیش آمد تا خوب از نحوه کار و استدلال وکلاء و مشاورین طرفین استفاده برم. آمادگی خواهان بر این امر و وارسی و دفاع آن بمن محول شد. وقتیکه پرونده را مطالعه میکردم میبایستی گزارشی روی آن تهیه میکردم و ادعاهای خودمانرا یکییکی بیان میداشتم، آنوقت وکیل گزارشم را میخواند، ادعای قابل قبول را از نظر قانون مورد توجه قرار میداد و او نیز بنوبه خود پیشنویسی تهیه میکرد. تازه این پیشنویس را باید مشاور تجارتخانه مورد بررسی و دقت قرار میداد. ملاحظهٔ قبول یا رد ادعاهای گزارش من از طرف وکیل و قبول بعضی از نکات در پیشنویس وکیل از طرف مشاور تجارتخانه هرکدام بنوبه خود درسی بزرگ برای من محسوب میشد. زیرا لیاقت و توانائی مرا در امر وکالت بخوبی ثابت میکرد.
با علاقه و توجه بسیار پرونده را مورد رسیدگی قرار دادم. حقیقت اینست که تمام هم و وقت خود را مصروف آن داشتم، کلیه اسناد و مدارک معاملات را چند بار خواندم. موکلم مردی بود بالیاقت و کاردان. اطمینان کامل بمن داشت که سبب تسهیل کارم میشد. اطلاعاتم درباره دفترداری زیاد شد و قدرت ترجمهام دوچندان گشت. زیرا باید مدارک را از زبان گجراتی بانگلیسی ترجمه میکردم.
آمادگی برای جریان دعوا در دادگاه علاقه و توجهم را از هر حیث بخود جلب کرده بود، بقرائت کتب حقوقی و قانون و مطالعهٔ پروندههای قضائی پرداختم و آنرا بر سایر امور مرجح دانستم. در نتیجه اطلاعات و احاطهام به تمام جریان چنان زیاد شد که میتوانم ادعا کنم حتی طرفین دعوی دارای چنان احاطهای نبودند، بخصوص که مدارکی از هر دو طرف در اختیار داشتم و با دقت همه را بررسی کرده بودم.
بفکر گفتهٔ مرحوم پینکوت (Pincutt) بودم که میگفت: «حقیقت سه چهارم قانون است.» مستر لئونارد (Le?onard) آن وکیل معروف عدلیه در آفریقای جنوبی باین نکته توجه زیاد داشت و من نیز تحت تأثیر هر دو قرار گرفتم. یکبار برأی العین مشاهده کردم با اینکه حق با موکل من بود اما قانون بنفع او رأی نمیداد. کمی ناامید شدم و نزد مستر لئونارد رفتم تا از وی کمک بگیرم. پس از توجه باظهاراتم و ملاحظه پرونده دریافت که که جنبههای حقیقت آن زیاد است لذا گفت: «گاندی، من یک چیز آموختهام و آن اینستکه اگر ما در جستجوی حقیقت باشیم و فقط بآن تکیه زنیم قانون نیز از خود دفاع خواهد کرد. پرونده را با دقت بیشتر مورد مطالعه قرار بدهید تا در نتیجه بیشتر و عمیقتر بجنبههای حقیقی آن پی ببرید.» آنگاه از من خواست پرونده را بار دیگر بدقت بخوانم و دو باره به نزدش روم. بدستور او رفتار کردم، نکات تازهتری دریافتم و موضوع روشنتر از سابق در نظرم جلوهگری آغاز کرد.
بعلاوه موضوعی را نظیر همین قضیه که چندی قبل در آفریقای جنوبی به دادگاه ارجاع گردیده بود مطالعه کردم. خشنود شدم و نزد مستر لئونارد رفتم که گفت: «حالا خوب شد. اطمینان داشته باش موفق خواهیم شد. فقط باید بدانیم که کدامیک از قضات دادگستری مأمور رسیدگی خواهد شد.»
وقتیکه مشغول آمادگی برای دعوای دادا عبد اللّه بودم آنگونه که شاید و باید به اهمیت حقایق امر پی نبرده بودم. حقیقت یعنی صداقت. وقتیکه انسان پیرو آن شد شکی نیست که قانون بمدد میآید. اکنون بخوبی میدیدم حقایق پرونده دادا عبد اللّه زیاد و قوی است. در نتیجه نباید تردیدی میداشتم که قانون از وی جانبداری میکرد. ولی در عین حال دریافتم در صورت پیروزی موکلم، طرف او که خود از منسوبین وی بود کاملا مضمحل میشد و بخاک سیاه مینشست، فقط خدا میدانست جریان دادگستری تا چه وقت بطول میانجامید. هرچه مدت زیاد میشد نه تنها سودی عاید نمیگشت بلکه رفتهرفته بضرر هر دو تمام میشد، لذا هر دو مایل بودند که موضوع، درصورت امکان هرچه زودتر پایان پذیرد.
نزد آقا طبیب رفتم، مدتی با او به مذاکره پرداختم، آنگاه بوی نصحیت دادم مسئله را از طریق وساطت و میانجیگری شخص ثالث حل کند و سر قضیه را هم بیاورد. پیشنهاد کردم با مشاورین خود به مشورت بپردازد. تذکر دادم اگر شخصی ثالث و بیطرفی انتخاب شود که پرونده هر دو طرف را مطالعه کند موضوع زودتر پایان مییابد، از طرفی حق الوکالهٔ وکلاء و دستمزد مشاورین حقوقی چنان زیاد میشد که با اینکه طرفین از تجار درجهٔ یک بودید ولی از پرداخت این مبلغ اظهار عدم رضایت میکردند. چنان وقت خود را مصروف موضوع میداشتند که اصلا فرصتی برای سایر کارها نمیماند. بدتر آنکه حس بدبینی طرفین بهم زیاد شده بود. از کار بیزار میشدم، مشاورین هر دو طرف چون وکلاء آنها شب و روز دنبال پیچ و خم نکات دقیق قوانین مربوطه بنفع موکلین خود بودند.
دراین وقت برای اولین بار فهمیدم پس از تمام این مصیبتها طرفی که پیروز شود تازه نخواهد توانست کلیه طلب خویش را از مغلوب دریافت دارد. دادگاه تحت نظامنامهٔ هزینه دادگاهها بنسبت مبلغ مقرر دادگاه حقی میگرفت و حقوقی هم که در پایان امر به وکلاء و مشاورین میرسید، بمراتب از آن بیشتر میشد. تحمل این یک را دیگر نمیشد کرد. وظیفهٔ اخلاقیام بمن دستور میداد با هر دو طرف دوستی کنم و وادارشان کنم هر طوریست با تراضی و توافق باهم کنار آیند. برای سازش آنها هر راه و رسمی را مورد استفاده قرار دادم. مساعیام بالاخره به ثمر رسید و آقا طبیب موافقت خود را با وساطت اعلام داشت. شخص میانجی برضایت طرفین انتخاب گردید. پس از مطالعهٔ پروندهها باظهارات شفاهی ایشان گوش داد و بالاخره رأئی که صادر کرد بنفع دادا عبد اللّه تمام شد.
اما هنوز ازین جریان زیاد راضی نبودم. زیرا هرگاه موکلم ادعا میکرد آقا طبیب باید فورا پولش را بدهد بیچاره آقا طبیب آنقدر سرمایه نداشت تا بانجام تقاضای وی یعنی پرداخت 37 هزار لیره بپردازد. واضح است که این امر به ورشکستگی او خاتمه مییافت و در بین تجار پوربندر ساکن آفریقای جنوبی مرگ بهتر از ورشکستگی بود. او میخواست حتی یکشاهی کمتر بپردازد. در عین حال نمیخواست ورشکسته اعلام شود.
این امر فقط یک راه چاره داشت. دادا عبد اله با دریافت طلب خود باقساط عادلانه توافق کند. فعالیت و زحمتم برای جلب موافقت دادا عبد اله از نزدیک ساختن آنها و راضی کرد نشان به سازش مشکلتر بود. خوشبختانه چون هر دو طرف از نتیجهای که بر اثر وساطت حاصل آمده بود راضی و خشنود بنظر میرسیدند باهم میساختند. روزیکه قضیه خاتمه یافت خیلی خوشحال بودم. بر اثر این جریانات دریافتم قانون چیست و برای کیست. دریافتم چگونه در مسائل دادگستری باید از جنبهٔ بهتر و خوشبینی طبیعت بشری برای حلوفصل قضایا استفاده و کاری کرد که به قلب طرفین راه یافت. دریافتم وظیفهٔ اول هر وکیل عدلیه متحد ساختن طرفین و از بین بردن آثار سوءظن و بغض است.
این حقیقت چنان در خودم مؤثر افتاد که در طول بیست سال وکالت دادگستری همیشه سعی میکردم طرفین دعوا را باهم دوست کنم و ایشان را وادار سازم با دوستی و محبت مشکلشان را ازمیان بردارند. در جریان کار ضرری نکردم. نه مادا خسرانی بردم و نه آنکه روح و وجدانم دچار ناراحتی گشت.
جریان دعوا که تمام شد دلیلی وجود نداشت بیش ازین در پرتوریا بمانم. پس به دوریان رفتم تا خود را مهیای بازگشت به میهن سازم. ولی آقا عبد اله مردی نبود که بدون میهمانی تودیعی اجازهٔ ترخیصم را بدهد و در سیندهام ضیافتی بافتخارم برپا ساخت.
این ضیافت بر اثر تقاضای هندیان مقیم ناتال تبدیل به یک کمیتهٔ اداری گردید و برحسب موافقت طرفین در ناتال ماندم. ازین ببعد کارهای عمومی را که دفاع از حقوق سیاسی و اجتماعی هندیان بود به کار وکالت دادگستری ضمیمه نمودم.
در بدو امر بیست نفر از بازرگانان امور حقوقی خود را برای مدت یکسال به عهدهٔ من گذاردند. بعلاوه دادا عبد اله از پولی که خیال داشت هنگام بازگشت بمن بدهد اثاثهٔ منزل و دفتر وکالتم را خرید.
بدین نحو در ناتال اقامت گزیدم.
محکمهٔ سیاهان
سمبول دادگاه دادگستری ترازوئی است که یک زن چشم بسته ولی عاقل آنرا بدست گرفته است. تقدیر بعمد چشم او را بسته تا دربارهٔ اشخاص از روی ظاهرشان قضاوت نکند بلکه بارزش معنوی ایشان توجه داشته باشد. ولی انجمن حقوقی ناتال (کانون وکلاء دادگستری آن محل) دادگاه عالی آن کشور را به عمل خلاف این اصول واداشت و سمبول مزبور را تحقیر کرد.
بمنظور آنکه بتوانم در جریانات مربوط به دادگاه عالی بوکالت پردازم تقاضانامهای ارسال داشتم. از دادگاه عالی بمبئی اجازهٔ وکالت بدست داشتم. ولی روزی که در آنجا نامنویسی کردم گواهینامهٔ انگلیسیام را برای ضبط در پرونده گرفتند. باید دو گواهینامهٔ حسن اخلاق به تقاضانامهٔ خویش ضمیمه میکردم. بتصور اینکه دریافت چنین رضایتنامههائی از اروپائیان بهتر و مطمئنتر خواهد بود از دو بازرگان اروپائی که توسط آقا عبد اله با ایشان آشنا شده بودم گواهینامهٔ حسن اخلاق گرفتم. تقاضانامهام را باید توسط یکی از اعضاء دادگاه ارسال میداشتم و بطور کلی رسم بر این بود که حقی در این مورد دریافت نمیگردید. در آن زمان مستر اسکومب که مشاور حقوقی دادا عبد اله و کمپانی بود سمت دادستان کل را داشت. خدمتش رفتم و در کمال میل با صدور پروانه موافقت کرد.
در این وقت کانون وکلاء مانع شد و سبب تحیرم گشت. زیرا طی مراسلهای اطلاع داد با تقاضایم برای داشتن حق وکالت در دادگاه مخالفت خواهد کرد.
یکی از ایراداتش این بود که گواهینامه انگلیسی خود را به برگهٔ درخواست ضمیمه نکردهام.ولی در حقیقت وقتیکه مقررات مربوط به تقاضای حق وکالت را تنظیم میکردند باین فکر نیفتاده بودند که ممکن است یکنفر غیر سفید نیز روزی چنین درخواستی تقدیم دارد. ناتال تمام ترقی و پیشرفت خود را مدیون اروپائیان بود. واضح است که اروپائیان مایل بودند در عدلیه نیز چون سایر قسمتها همهٔ کارها را بخود اختصاص دهند و دیگران را بدان راه نباشد. اگر بوکلاء غیر سفید پوست اجازهٔ وکالت داده میشد استبعادی نداشت پس از چندی وکلاء اروپائی در اقلیت بمانند و زمینهٔ دفاعشان سست گردد.
کانون وکلاء یکی از وکیلهای پایهٔ اول را مأمور دفاع از مخالفت خود کرد. چون این شخص هم مربوط به دادا عبد اله و کمپانی بود توسط آقا عبد اله پیغامی برایم فرستاد که نزدش روم. خیلی خودمانی باهم صحبت کردیم و پس ازینکه وضع خانوادگی و گذشتهام را برایش تعریف کردم گفت:
«من ادعائی علیه شما ندارم. ترس ازین بود مبادا یکی ازین ماجراجوهائی باشید که در مستعمرات بدنیا آمده و میخواهید غوغائی برپا کنید چون گواهینامهٔ انگلیسی هم بدر- خواست ضمیمه نشده بود بیشتر سبب سوءظن من گشت. اشخاص در گذشته از دیپلم و تصدیقهائی استفاده کردهاند که اصلا بخودشان تعلق نداشته است. رضایتنامههای حسن اخلاق که از دو بازرگان اروپائی گرفتهاید از نظر من یکشاهی ارزش ندارد. آیا شما را میشناسید؟ چه اطلاعاتی دربارهٔ شما دارند؟ طول آشنائیشان با شما چقدر است؟»
گفتم «اگر مسئله را ازین نظر بگیرید باید بگویم من نسبت به عموم غریبه هستم. حتی خود آقایان عبد اله نیز اول بار مرا در اینجا دید.»
پاسخ داد: «ولی میگوئید او با شما همشهری است. اگر پدر شما در ناحیهٔ خودتان رئیس وزیران محلی بوده پس آقا عبد اله حتما او را میشناسد. هرگاه رضایتنامهٔ اخلاق ازو میآوردید مسلما مخالفتی نمیکردم و عدم توانائی خویش را در مخالفت با اقدام شما برای کار در دادگاه به کانون وکلاء ارسال میداشتم.»
این حرفها عصبانیام کرد. هرطور بود اعصاب خود را کنترل کردم و بخود گفتم اگر از دادا عبد اله رضایتنامه میگرفتم آنرا رد میکردند و میگفتند باید از یکنفر اروپائی رضایت- نامه بیاوری. بعلاوه موضوع اجازهٔ من برای وکالت چه ربطی با اجداد یا موطنم دارد؟
چگونه ممکن است پستی خانواده و یا قابل ایراد بودن تولد مانع از وکالت کسی شود؟ ولی خود را بطاهر راضی کردم و باو اظهار داشتم «با اینکه وکلاء حق مداخله در کار خود نمیدهم اما حاضرم رضایتنامه و گواهیهائی را که تقاضا میکنید ارسال دارم.»
گواهینامه آقا عبد اله زود حاضر شد. نزد مشاور کانون وکلاء ارسال داشتم. او اظهار رضایت کرد. اما کانون وکلاء هنوز راضی نمیشد. در دادگاه عالی با تقاضایم مخالفت کرد. و متصدیان امر حتی بدون از مستراسکومب نظر یا توضیحی بخواهند دلایل کانون را رد کردند و رئیس دادگاه گفت: «این ادعا که تقاضاکننده برگهٔ اصلی گواهینامهٔ انگلیسی خود را ضمیمه نکرده دلیلی بیمایه است. اگر اوراقی مخدوش و ساختگی تقدیم داشته باشد درصورت اثبات جرم تحت تعقیبش قرار میدهیم و آنوقت نامش را از فهرست اشخاصیکه میتوانند در این صفحات وکالت کنند حذف میکنیم. قانون بین سیاه و سفید تبعیض قائل نمیشود و این دادگاه حق ندارد با تقاضای آقای گاندی برای وکالت مخالفتی ورزد. تقاضای او را اجابت میکنیم…آقای گاندی اکنون سوگند یاد کنید.»
بپا ایستادم. در حضور رئیس دفتر سوگند یاد کردم و همینکه اینکار پایان پذیرفت رئیس دادگاه گفت «آقای گاندی اکنون زمانی رسیده که دستار هندی خود را از سر بردارید. وکلاء دادگستری مخصوصا باید از هر حیث قوانین و مقررات مربوط به لباس را در دادگاه مطمح نظر قرار دهند.»
به محدودیتهائی که برایم بوجود آمد پی بردم. همان دستاری را که برای پوشیدنش چندی قبل آنطور در دادگاه بخش پافشاری کردم اکنون باید باحترام مقررات دادگاه عالی از سربرمیداشتم. البته، علت این نبود که اگر پافشاری میکردم حق را بمن نمیدادند. بلکه میخواستم نیرویم را برای مبارزات بزرگتر ذخیره کنم. نباید مهارت و نیروی خویش را در پوشیدن یا از سر برداشتن دستار صرف میکردیم. زیرا این دو، شایستگی فعالیت در راهی بهتر و باارزشتر را داشت.
مخالفت کانون وکلاء بنوبهٔ خود یک تبلیغ دیگر بنفع من در آفریقای جنوبی شد. اکثر روزنامهها ادعای کانون را سخیف دانستند و آنرا متهم به حسادت کردند. این تبلیغ تا حدی سبب تسهیل کارم گشت.
«بسوی وطن»
اکنون سه سال از توقفم در آفریقای جنوبی میگذشت. در سال 1896 تقاضا کردم اجازه دهند ششماه به میهن خود روم. رفتم و در مدت اقامت با بدر الدین طبیب جی و فیروز شاه مهتا ملاقات کردم. همچنین با پارسی نیکنهاد پستونچی پادشاه که آنوقت منشی اول دادگاه عالی بود برای کمک به آفریقای جنوبی مذاکره کردم. وی گفت: بیا کاری کنیم که اول حکومتی خودمختار در هند داشته باشیم آنگاه خودبخود خواهیم توانست بهموطنهای خویش در آفریقای جنوبی کمک کنیم.
من برای جلب کمک به تمام دستهها و احزاب مراجعه کردم. اغلب شهرها را دیدم… بمبئی، پونه، مدرس، کلکته،…بالاخره با کشتی کورلاند که دادا عبد اله تازه خریده بود به آفریقای جنوبی بازگشتم.
مراجعت به آفریقا
وقتیکه در ژانویه 1897 بخاک دوریان قدم گذاردم سه کودک همراهم بود. یک پسر ده سالهٔ خواهرم و دو فرزند 9 و 5 ساله خودم.
جنگ بوئرها
از 1897-1899 جنگ بوئرها درگیر بود. بوئرها بیش از آنجه انتظار میرفت لیاقت و شجاعت و استقامت از خود نشان دادند و بالنتیجه انگلیسها ما را دعوت بکار کردند.
در این دو سال قحطی هم بود که هندیها همت زیاد بخرج دادند.
عزیمت به هند
در 1901 به هند برگشتم و به شهرها سفر کردم و سپس چندی در راجکات ماندم و چند کار وکالتی انجام دادم و سپس به بمبئی رفتم. در آنجا خانهای در بخش گیرگوم (Girgum) کرایه کردم و دفتری در بخش فورت ترتیب دادم. در اینجا کارم خوب بود. بیش از آنچه انتظار داشتم کامیاب شدم. موکلین آفریقای جنوبیام چند کار بمن رجوع کردند. هنوز نتوانسته بودم کاری در دادگاه عالی بدست آورم. هر روز در «دادگاه مصنوعی» که دانشجویان برای تمرین در مسائل قضائی و حقوقی در محل دادگاه عالی ترتیب میدادند حضور مییافتم ولی هیچوقت درصدد برنیامدم در آن شرکت کنم…به قرائتخانه دادگاه زیاد میرفتم درست در همان وقتی که فکر میکردم در بمبئی خواهم ماند و کارم سر و صورتی گرفته تلگرافی از آفریقای جنوبی بدستم رسید که هیچ انتظارش را نداشتم. متن تلگرام این بود. انتظار ورود چمبرلن میرود لطفا زود برگردید. فورا بیاد وعدهٔ خود افتادم که هر وقت بوجودم احتیاج داشتند برمیگردم. اجارهٔ اتاقهای دفتر وکالت را فسخ کردم و به آفریقای جنوبی راه افتادم.
در نتیجه ملاقاتهائی که با رؤسای امور انجام میدادم برای کارهای هندیها ناگزیر شدم دفتر وکالت را در ژوهانسبورگ تأسیس کنم.
موضوع نامنویسی و کسب اجازه برای کار در دادگاه عالی ترانسوال هم مشکوک بود. اما انجمن وکلاء دادگستری شهر با تقاضایم مخالفت نکرد و دادگاه هم رأی انجمن را داشته باشد. ولی با مستر رینچ یکی از بازرگانان معروف آشنا شدم و بکمک یکی از بنگاههای ملکی که ویرا میشناخت در محلهٔ خوبی چند اطاق اجاره کردم و بامر وکالت در آنجا پرداختم.
یکوقتی در ژوهانسبورگ چهار منشی داشتم که بیشتر مانند فرزندم بودند تا مثل منشی دار الوکاله اما این عده هم برای من کافی نبود و نمیشد بدون ماشین تحریر کار را انجام داد. بدو نفر آنها ماشین نویسی یاد دادم ولی خوب ازآب درنیامدند. چون سواد انگلیسیشان ضعیف بود. بالاخره یک نفر دوشیزهٔ اسکاتلندی موسوم به میس ویک را که تازه از انگلستان به آفریقای جنوبی آمده بود برای ماشیننویسی و تندنویسی استخدام کردم…
در 1914 از راه لندن به هند رفتم. دیگر شغل وکالت را کنار گذاشتم و باین ترتیب دوران بیست سالهٔ وکالت من پایان یافت.
حق متهم
«در اعلامیهٔ کنگره بین المللی حقوقدانان مورخ 10 ژانویه 1959 منعقده در دهلی نو تصمیم زیر دربارهٔ حقوق فردی متهم به ارتکاب جرم انعکاس یافته»
متهم باید در تمام مدت تحقیقات بتواند با وکیل منتخب خود مشورت کند و او باید فورا بداشتن چنین حقی از طرف مأمور تحقیق مستحضر گردد.
مامور تحقیق باید بیطرفانه تمام عناصر پرونده را در اختیار متهم و وکیل وی قرار دهد.
اگر دلایلی بدون رعایت این اصول جمعآوری شود نمیتوان آنها را علیه متهم مورد استفاده قرار داد.
منبع: مجله کانون وکلا تیر و مرداد و شهریور 1346





