درباره چرچیل چه میدانید؟ کتاب چرچیل، نوشته پاول ادیسون را بخوانید!

سِر وینستون لئونارد اسپنسر چرچیل ( ۳۰ نوامبر ۱۸۷۴ – ۲۴ ژانویهٔ ۱۹۶۵) سیاستمدار، افسر ارتش و یک نویسندهٔ بریتانیایی بود. وی طی سالهای ۱۹۴۰ تا ۱۹۴۵، یعنی در طول جنگ جهانی دوم، و بار دیگر بین سالهای ۱۹۵۱ تا ۱۹۵۵ نخستوزیر بریتانیا بود. جز دو سال ۱۹۲۲ تا ۱۹۲۴، چرچیل از ۱۹۰۰ تا ۱۹۶۴ نماینده پارلمان بود. به عنوان یک معتقد به لیبرالیسم اقتصادی و امپریالیسم، بیشتر عمرش را در حزب محافظهکار عضو بود که از سال ۱۹۴۰ تا ۱۹۵۵ رهبریش را نیز بر عهده داشت. او از سال ۱۹۰۴ تا ۱۹۲۴ عضو حزب لیبرال بود.
کتاب چرچیل
نویسنده: پاول ادیسون
مترجم: محسن عسکری جهقی
ناشر: نشر ثالث
تعداد صفحات: 291 صفحه
وینستون چرچیل در جنگ جهانی دوم دو پیروزی شگرف به دست آورد؛ اول پیروزی بر آلمان نازی بود و دوم پیروزی بر بسیاری از منتقدان سرسختی که برای دههها افکار و عقاید او را به سخره میگرفتند و بر این باور بودند که ادعاهای او غلو شدهاند و با این ترفند که او و افکارش برای بریتانیا و امپراتوری خطرناکند سرانجام او را از خانۀ شمارۀ ۱۰ خیابان داونینگ بیرون راندند.
اروپا روز هجدهم اردیبهشت ماه ۱۳۲۴ در جنگ پیروز شد و مردم این پیروزی را در شهرهای خود جشن گرفتند. در آن روز چرچیل از بالکن ساختمان وزارت بهداشت، در وایتهال، برای انبوه مشتاقانش که برای وی غریو شادی سر داده بودند، سخنرانی میکرد. چرچیل آن روز در نبرد دیگری پیروز شده بود، نبردی که از آغاز قرن بیستم علیه او آغاز شده بود: نبرد حیثیت.
مبارزۀ حماسی و بیوقفۀ وی با منتقدان همیشگیاش پیوسته در جریان بود و مانند موسیقی متن در پسزمینۀ زندگیاش نواخته میشد. اما پیروزی چرچیل هیچگاه تکمیل نشد و حتا زمانی که در اوج قدرت به سر میبرد، بودند کسانی که علیه او اقدام میکردند. سال ۱۳۱۹ و درست یک روز قبل از آنکه به نخستوزیری برسد، «سر الکساندر کادوگان»، معاونت دائم وزارت امور خارجۀ بریتانیا، در خاطراتش نوشت: «گمان نکنم فردی بهتر از نویل چیمبرلین برای نخستوزیری بیابند.» پنج سال بعد وی دوباره در خاطرات خود مینویسد: «باز دلم برای چیمبرلین پیر پر میکشد. او به راستی میدانست چگونه نخستوزیری کند.»(۱) با اینهمه صدای منتقدانی که چرچیل برای آنها قهرمانی با شمشیر چوبی بود، یا حتا منتقدانی که چرچیل را نه قهرمان که، کافر میپنداشتند، در هیاهوی محبوبیت «رهبر جنگ جهانی» گم میشد و به جایی نمیرسید. با این حال نوار پیروزیهای وینستون چرچیل تداوم نداشت و اینگونه نبود که او همواره در اوج محبوبیت و قدرت باشد. دهۀ ۱۲۹۰، به ویژه سال ۱۲۹۶ ه. ش. لوید جرج(۲) محبوب دلها و قهرمان جنگ بود، اما از آن سال به بعد، آفتاب اقبال لوید جرج افول کرد و هیچگاه نتوانست محبوبیت قبلی خود را به دست آورد. به طور کلی، مردم و قهرمانان هر عصر، قهرمانان نسلهای قبل از خود را تخریب میکنند و قطعاً تاریخ صحنۀ چنین فراز و فرودهایی است. اما آیا وینستون چرچیل توانسته است نبرد کتب تاریخی را به نفع خود تمام کند یا خیر؟
زمانی که پژوهش حاضر را شروع کردم چرچیل هنوز زنده بود. موضوع پژوهش تاریخی من بررسی دوران گذار از چیمبرلین به چرچیل بود، اما چیز زیادی از چرچیل نمیدانستم، غیر از آنکه او مرد پرآوازهای است و رهبر جنگ بوده است. چند ماه بعد، بعد از ظهر روز شنبه دهم بهمن ۱۳۴۳، در میان جمعیت سوگوار و اندوهناکی بودم که در مراسم تشییع جنازۀ چرچیل تابوت او را، که در پرچم بریتانیا پیچیده شده بود، با احترام از ایستگاه میدان آکسفورد مشایعت میکردند. بهتزده و هاجوواج ایستاده بودم. گویی زمین زیر پای ما میلرزید. شنبۀ هفتۀ بعد در ایستگاه راهآهن منتظر قطار بودم. پیرمرد نحیفی که با چمدانی زهواردررفته روی نیمکت نشسته بود، نظرم را جلب کرد. او کلمنت آتلی، معاون چرچیل در زمان جنگ، بود، هم او که بلافاصله پس از چرچیل به نخستوزیری رسید. در روز تشییع جنازه از افرادی بود که زیر تابوت را گرفته بودند. هیچکس در ایستگاه شلوغ راهآهن به او توجه نمیکرد. قطار که رسید، او به دشواری میخواست سوار قطار بشود و یکی از نگهبانها برای کمک به او آمد و دستش را گرفت. به نگهبان گفتم: «او کلمنت آتلی بود، مگه نه؟» و جواب داد: «فکر کنم خودش بود، شاید.»
اَتلی در انتخابات سراسری سال ۱۳۲۳ چرچیل را به سختی شکست داد و توانست دولت کارگری خود را با ساختار جدیدی، در داخل و خارج و در دوران پس از جنگ جهانی، مستقر نماید. چرچیل در آن ایام محبوب بود، اما بسیاری او را فرد مناسبی برای نخستوزیری و ادارۀ کشور در دوران صلح نمیدانستند. کلمنت اَتلی راهآهن بریتانیا را نیز ملی کرده بود و چرچیل آخرین سفر عمرش را نیز با همین راهآهنی که اَتلی ملی کرده بود به اتمام رسانید. البته کلمنت اَتلی نه شخصیت مرموز و پوشیدهای دارد و نه هیچ نشانی از فرهمندی در وی دیده میشود. از این حیث، چرچیل مقولۀ دیگری است. شخصیت پرجوش و خروش وی، عادات عجیب و غریبش، به همراه نشان دادن علامت v و آن سیگار بزرگ برگ، که در بیشتر مجامع دیده میشود، به اندازۀ راه رفتن منحصربهفرد چارلی چاپلین در میان مردم شناختهشده و آشناست.
چرچیل یگانه سیاستمدار بریتانیایی قرن بیستم است که به قهرمان ملی تبدیل شد و عاقبتبهخیری را تجربه کرد. البتهاین اتفاقی ساده نبود، چرا که او از دوران جوانی آرزو داشت مانند پدربزرگ خود __ اولین دوک مارلبرو که قهرمانی آزادیخواه بود، یا مانند پدر آرمانی خود رندولف چرچیل __ قهرمان نظامی ملی باشد و این آرزو روح و روان وی را تسخیر کرده بود. گاهی که بسیار به خود میبالید گمان میکرد مشیت الهی از او مردی ساخته است تا بر صحنۀ روزگار نقش قهرمان را بازی کند و سرنوشت مردم به دست اوست. در سال ۱۲۸۵ (ه. ش.) در اولین دیدار خود با ویولت اَسکوئیت(۳)، دختر نخستوزیر وقت بریتانیا، به او گفت: «ما آدمها همه به کرم میمانیم اما در این میان من کرم شبتابم.» آن شب ویولت با شادمانی به اتاق پدرش رفت و به او مژده داد که برای اولینبار در عمرش با یک نابغه روبرو شده است. اما نخستوزیر اَسکوئیت به دخترش گفت: «خب، گمان میکنم وینستون هم با تو در این مورد همعقیده باشد، اما من زیاد مطمئن نیستم که آدمهای زیادی را پیدا کنی که با تو و وینستون همعقیده باشند.»
طی سالهای ۱۲۷۹، که چرچیل برای اولینبار به عضویت مجلس عوام برگزیده شد، تا ۱۳۱۹ که توانست بعد از چیمبرلین به مقام نخستوزیری برسد، زندگی سیاسی چرچیل بیشتر به بازی ماروپله شباهت دارد و درازترین ماری که وی را در این دوران نیش زده است، نبرد متفقین به رهبری دریاسالار وینستون چرچیل در داردانل و گالیپولی در ۱۲۹۴ بود، که تقریباً تمام داشتههای چرچیل را نابود کرد و اعتبار وی را خدشهدار کرد. از دید بسیاری از ناظران، این شکست نمونۀ کاملی از نقاط ضعف و کمبودهای چرچیل را به نمایش میگذاشت. البته تمامی کارشناسان، به غیر از آنها که با چرچیل خصومت دیرینه دارند، بر این نکته اتفاق نظر دارند که چرچیل تواناییهای شگرف، فصاحت و شیوایی در سخن، و بارقهای از نبوغ داشت که گهگاه این ویژگیها را با شیطنتها و رفتارهای عجیبی در حد یک بچهمدرسهای در هم میآمیخت. از سوی دیگر، چرچیل در جهان سیاستمداری ازخودراضی و متفرعن، فرصتطلبی بیاصول و فریبکار، و همکاری غیرقابلاعتماد شناخته میشود که به علت فقدان تشخیص و درک صحیح شرایط، میل عطشناک و خطرناکی به جنگ و خونریزی دارد. مخالفان وی در حزب کارگر و سیاستمداران اتحادیهگرا میتوانند بر لیست ویژگیهای چرچیل بیفزایند، از جمله آنکه چرچیل از آن دسته از رهبران جنگی است که تاریخ انقضایشان به سر آمده است و همواره منفعلانه عمل میکنند. یکی از منتقدان وی در ۱۳۱۰ مینویسد: «تراژدی راستین چرچیل آن است که هیچ چیزی برای عرضه ندارد؛ چه زمانی که در حزب محافظهکار بود و چه زمانی که به لیبرالها پیوست، حرف خارقالعادهای برای گفتن نداشت، چرا که ارواح کسانی که در داردانل و گالیپولی کشته شده بودند، در هر عصر و زمانهای برای لعن و نفرین او برمیخاستند.»
اما ۱۳۱۹ زمانی بود که وی از بلندترین نردبان سیاسی خود بالا رفت و دست سرنوشت جبران مافات کرد. این انتقال قدرت در نوع خود بسیار کمنظیر و بیهمتا بود، زیرا خیلی سریع و آنی اتفاق افتاد. سیاستمداری که هیچ حزب و گروه و دستۀ سیاسیای از تیغ تیز طعن و توهین وی در امان نبود، به یکباره مظهر وحدت ملی شد و چنان درخشید که به پادشاه بیتاجوتخت بریتانیا تبدیل شد، طوریکه محبوبیت وی برای خاندان سلطنت تهدیدی دانسته میشد. مردی که تا آن لحظه خطرناکترین و بیمسئولیتترین فرد برای احراز پست نخستوزیری معرفی میشد، به یکباره ستارۀ بختش درخشیدن گرفت و وی را رهبر کبیر جنگ و مدبرترین سیاستمدار از زمان چاتهام میخواندند. لذا جای تعجب نیست که دوران شکوه و عزت چرچیل تا سالها پس از مرگش نیز در اذهان مردم باقی بماند، طوری که حتا سالهای شکستهای پی در پی وی، در سالهای ۱۳۲۰ و ۱۳۲۱ از یادها زدوده شود. در ۱۳۲۲ مورخ مشهور «ال. روز» کتاب مشهورش روح تاریخ انگلستان را به وینستون چرچیل تقدیم کرد و نوشت: «تقدیم به وینستون چرچیل، تاریخساز، سیاستمدار و ناجی کشور» و جالب آنکه این تعریف و تمجیدها اعتراض کسی را بر نمیانگیخت…





