کتاب بانوی دام گستر – نوشته کیت کوئِن

کتاب بانوی دام گستر یک رمان تخیلی – تاریخی نوشته کیت کوئِن است. این کتاب در سال ۲۰۱۹ منتشر شد و داستان آن پس از جنگ جهانی دوم رخ می‌دهد و داستان زندگی سه زن و داستان‌های درهم تنیده آن‌ها را دنبال می‌کند.

داستان پیرامون نینا مارکووا، یک خلبان روسی و عضو گروه به اصطلاح جادوگران شب است که یک هنگ بمب افکن با خلبانان زن در طول جنگ جهانی دوم است.

در این میان ‌ایان گراهام، خبرنگار جنگی بریتانیا؛ و جردن مک براید، زن جوان آمریکایی که مصمم به ردیابی جنایتکار جنگی معروف به «شکارچی» است.

کتاب موضوعات جنگ، عدالت و تأثیر پایدار گذشته بر زمان حال را بررسی می‌کند.

نویسنده کتاب – کیت کوئِن- به خاطر رمان‌های داستانی تاریخی که به خوبی در مورد آنها تحقیق کرده، مشهور است و کتاب «شکارچی» که در فارسی به بانوی دام گستر ترجمه شده، نیز از این قاعده مستثنی نیست و سفری جذاب و همه‌جانبه را در دوران پس از جنگ جهانی دوم به ارائه می‌دهد.

ایان گراهام در این کتاب، یک خبرنگار جنگی بریتانیایی است که در طول جنگ با نینا آشنا می شود و به تلاش او برای عدالت می پیوندد. شخصیت او دیدگاه ژورنالیستی به داستان می‌دهد.

جردن مک براید هم یک زن آمریکایی است که برای یافتن «شکارچی»، جنایتکار جنگی نازی که مسئول قتل پدرش در طول جنگ است، می‌کوشد.

این رمان چالش‌های پیش روی زنان را در جامعه‌ای که به‌طور سنتی نقش‌ها و فرصت‌های آن‌ها را محدود می‌کرد، برجسته می‌کند. شخصیت نینا، به عنوان یک خلبان زن، نمونه‌ای از مقاومت و اراده زنانی است که در طول جنگ موانع را از بین بردند.

کتاب بانوی دام گستر
نویسنده:کیت کوئِن
مترجم:زهرا جهانفریان
ناشر: انتشارات البرز


پاییز ۱۹۴۵

آلتاوسی(۱)، اتریش
عادت نداشت کسی تعقیبش کند.
دریاچه با رنگ خاکستری مایل به آبی امتداد داشت و می‌درخشید. زن در‌حالی‌که دست‌هایش سست و رها روی پایش افتاده بودند به دریاچه خیره مانده بود. روزنامه‌ای تاشده کنارش روی نیمکت قرار داشت. تیتر تمام خبرها درمورد دستگیری‌ها، مرگ‌ها و محاکمه‌های پیش ‌رو بود. ظاهراً قرار بود محاکمه‌ها در نورمبرگ برگزار شوند. زن هرگز به نورمبرگ نرفته بود، اما مردانی را که قرار بود آنجا محاکمه شوند می‌شناخت. بعضی از آنها را تنها به اسم می‌شناخت و بقیه‌شان هم زمانی در عالم دوستی به سلامتی زن شامپاین نوشیده بودند. حالا همه‌شان محکوم به فنا بودند. جنایات علیه صلح. جنایات علیه بشریت. جنایات جنگی.
طبق چه قانونی؟ دلش می‌خواست فریاد بزند و با مشت‌های گره‌کرده در مقابل این بی‌عدالتی بایستد. آخر به چه حقی؟ اما جنگ پایان یافته بود و فاتحان حق داشتند دربارۀ اینکه چه چیزی جنایت است و چه چیزی نیست، و اینکه چه چیزی انسانیت محسوب می‌شود و چه چیزی نمی‌شود تصمیم بگیرند.
با خودش فکر کرد که: کاری که من کردم انسانی بود. به بشریت کمک کردم. اما فاتحان هرگز چنین چیزی را نمی‌پذیرفتند. آنها در نورمبرگ حکم صادر می‌کردند و پس ‌از آن، برای همیشه، این آنها بودند که بر اساس کارهای قانونی هر فرد در گذشته تصمیم می‌گرفتند سرِ یک مرد بالای دار برود.
یا حتی سر یک زن.
دستی به گلویش کشید و با خود گفت: فرار کن. اگه پیدایت کنن می‌فهمن چه‌کار کردی و بعد سروکارت با طناب داره.
اما در این دنیا که همه‌چیزش را از او را گرفته بودند کجا را داشت که برود؟ در دنیایی پر از گرگ‌های شکارچی. او قبلاً خودش شکارچی بود ولی حالا تبدیل شده بود به شکار.
با خودش گفت: پس مخفی شو. خودت رو یه جایی پنهان کن تا آب‌ها از آسیاب بیفتن.
برخاست و بی‌هدف شروع کرد به قدم‌زدن در امتداد دریاچه؛ آنجا به‌شکل دردآوری دریاچۀ روسالکا(۲) را برایش تداعی می‌کرد-پناهگاهش در لهستان، که حالا ویران شده و از‌ دست رفته بود. به‌سختی به حرکتش ادامه می‌داد و گام‌هایش را یکی پس ‌از دیگری روی زمین می‌گذاشت. نمی‌دانست کجا می‌رود، فقط می‌دانست که نمی‌خواهد همین‌جا بنشیند و درحالی‌که از ترس فلج شده منتظر بماند تا در چنگال عدالت دروغین آنها اسیر شود. با هر قدم که برمی‌داشت بر تصمیمش راسخ‌تر می‌شد.
تصمیم برای فرار. پنهان‌شدن. یا مردن.

آپریل ۱۹۴۶
شش شلیک.
بدون اینکه برای مخفی‌کردن کاری که کرده تلاشی بکند شش بار در ساحل روسالکا شلیک کرد. چرا باید این کار را می‌کرد؟ رؤیای هیتلر برای تشکیل امپراتوری هنوز فرو نریخته بود و آن زن را، که از سایه‌ها گریزان بود آنجا فرستاده بود. آن شب زیر نور ماه در لهستان، او می‌توانست هر کاری دلش می‌خواست انجام دهد-و شش نفر را با‌خونسردی به قتل رساند.
شش شلیک، شش گلوله، شش جسد که در تاریکی آب دریاچه افتادند.
آنها درحالی‌که از سرما به خود می‌لرزیدند و چشمانشان از شدت ترس از حدقه بیرون زده بود کنار دریاچه پنهان شده بودند- شاید یهودی‌های متواری از قطارهای عازم شرق بودند، یا بازماندگانی که موفق شده بودند از پاک‌سازی‌های دوره‌ای منطقه فرار کنند. زن مو‌مشکی پیدایشان کرد، به آنها دلداری داد و گفت که جایشان امن است؛ به خانه‌اش که کنار دریاچه قرار داشت دعوتشان کرد و درحالی‌که لبخندی بر لب داشت با غذا از آنها پذیرایی کرد.
سپس به بیرون راهنمایی‌شان کرد-و آنها را به قتل رساند.
شاید کمی هم آنجا ایستاده تا انعکاس ماه روی دریاچه را ستایش کند و بوی دود تفنگ را استشمام کند.
کشتن شبانۀ آن شش نفر در اوج جنگ تنها یکی از جنایات زن بود. موارد دیگری هم بودند: تعقیب کارگرهای لهستانی در جنگل‌های انبوه، آن‌هم برای تفریح و سرگرمی در یک مهمانی. قتل یک زندانی جوان انگلیسی که در اواخر جنگ از زندان اُسرا گریخته بود. چه‌کسی می‌داند چه جنایت‌های دیگری هم هستند که بر وجدان زن سنگینی می‌کنند؟
این زن را die Jägerin صدا می‌زدند-یعنی بانوی دام‌گستر [زن شکارچی]. او معشوقۀ یک افسر گردان حفاظتی حزب نازی(۳) در لهستان تحت ‌اشغال آلمان، میزبان مهمانی‌های بزرگ کنار دریاچه و یک تیرانداز باهوش بود. شاید او خودِ روسالکا بود-همان شبح دریایی بدذات و قاتل که نام دریاچه را از نام او گرفته بودند.
درحالی‌که میان گروه روزنامه‌نگاران در دیوان عدالت نورمبرگ نشسته‌ام و محاکمه‌های طولانی و خسته‌کنندۀ جنایات جنگی را نظاره می‌کنم به او می‌اندیشم. چرخ عدالت به گردش درمی‌آید؛ افرادی که با چهره‌های رنگ‌پریده در جایگاه متهمان نشسته‌اند زیر این چرخ خواهند افتاد. اما صید کوچک‌تری که فرار کرده و درحالی‌که ما تمام توجهمان را معطوف به این دادگاه کرده‌ایم خودش را در سایه‌ها پنهان کرده چه؟ زن شکارچی چه می‌شود؟ وقتی جنگ تمام شد او هم ناپدید شد. البته این زن که دستش تنها به خون چند نفر آلوده بود ارزش تعقیب‌کردن نداشت چون قاتلان دیگری وجود داشتند که میلیون‌ها نفر را به هلاکت رسانده بودند. مانند آن زن زیاد بودند-ماهی‌های کوچکی که ارزش صید نداشتند.
چنین افرادی کجا می‌روند؟ خودِ او کجا رفت؟ و آیا کسی هست که بخواهد شکارش کند؟

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
[wpcode id="260079"]