زندگینامه گابریل گارسیا مارکز

گابریل گارسیا مارکز در شهری کوچک در شمال کلمبیا به نام آراکاتاکا به دنیا آمد. این شهر در ناحیهای بسیار گرم واقع است و بارانهای شدید موسمی دارد. به قول خود گارسیا مارکز، او در سال ۱۹۲۸ به دنیا آمده است، اما پدرش اصرار داشت که سال تولد او ۱۹۲۷ است. اندکی کمتر از بیست سال پیش از تولدش، شرکت آمریکایی «یونایتد فروت» در روستاهای اطراف آراکاتاکا کشتزارهای وسیع موز احداث کرده بود و رونق خاصی به شهر بخشیده بود. بطریهای شامپاین باز میشد و زنان برهنه در برابر موزکاران متمول به اجرای رقص کومبیا میپرداختند و آنان سیگارهای برگ خود را با اسکناس روشن میکردند. شکارچیان همسران پولدار، روسپیان، و کارگران مهاجر از سرزمینهای دوردست مانند کوبا و ونزوئلا جذب این شهر میشدند. مادربزرگ گارسیا مارکز لقب طعنهآمیز «توفان برگ» را برای این سیل مهاجران به کار میبرد. در سال ۱۹۱۴ شهر مورد هجوم ملخها قرار گرفت و خیلیها آن را انتقام الهی از گناهکاران دانستند. اما چیزی نگذشت که زندگی سیر طبیعی خود را از سر گرفت و تالارهای رقص و روسپیخانهها رونق گذشتهی خود را بازیافتند.
لیکن، با فرارسیدن سال تولد گارسیا مارکز، رونق دوباره جای خود را به رکود داده بود. جمعیت آراکاتاکا نصف شده و به حدود ده هزار نفر رسیده بود و خیابانهای مرطوب و خفقانآور را سکوت فراگرفته بود، اما کشتزارهای موز، که یکی از آنها ماکوندو نام داشت، پابرجا مانده بودند. در سال ۱۹۲۸ کارگران کشتزارهای موز در مناطق دور از سواحل کارائیب در اعتراض به وضعیت فلاکتبار خود دست به اعتصاب زدند. نیروهای ارتش اعتصاب را بیرحمانه سرکوب کردند و با شلیک به سوی جمعیت تعدادی از اعتصابکنندگان را در سییناگا، در نزدیکی آراکاتاکا، کشتند.
پدر گابریل گارسیا مارکز فرزندی نامشروع و از تازهواردان به آراکاتاکا بود. او زمانی دانشجوی پزشکی بود، ولی فقر او را وادار به ترک تحصیل کرده بود. در هنگام تولد اولین پسرش گابریل، اپراتور تلگراف بود. در طول زندگیاش صاحب «پانزده یا شانزده» فرزند دیگر نیز شد که بیشترشان نامشروع بودند. گابریل در خانوادهی پرجمعیت پدربزرگ مادریاش، سرهنگ نیکولاس مارکز، بزرگ شد که در منطقهی خودش فردی محترم و متشخص شناخته میشد. او به رغم گرما و رطوبت هوا همیشه کت و شلوار و کراوات میپوشید. در جیب جلیقهاش ساعت زنجیر طلایی داشت که نوهی جوانش سخت شیفتهی آن بود، و همیشه خودش را در عطر و ادوکلن غرق میکرد. اگرچه او را یکی از اهالی اصیل منطقه میدانستند، در اصل اهل آراکاتاکا نبود. از ریوآچا که صد مایل دورتر در ساحل شمالی کارائیب واقع است، به این شهر آمده بود. او در آن شهر مردی را در دوئل کشته بود و از بیم انتقام خانوادهی مقتول ناچار به فرار شده بود. در ارتش، او در جنگهای داخلی خونین سالهای ۱۸۹۹ تا ۱۹۰۲ جنگیده بود، که در طی آن حدود ۰۰۰,۱۰۰ نفر (یعنی تقریباً یکدهم جمعیت مردان بالغ) کشته شده بودند.
طرفهای درگیر در جنگ داخلی دو حزب سیاسی کلمبیا بودند : محافظهکاران و لیبرالها. محافظهکاران را عناصر دست راستی ارتش و نیز کلیسا حمایت میکردند و همچنین عناصر فاشیست زیادی در این حزب نقش داشتند که طرفدار اعمال محدودیت در انتخابات بودند. خاستگاه لیبرالها در بخشی از ارتش بود که هوادار سیمون بولیوار، سردار آزادیبخش آمریکای لاتین، بودند. این حزب در میان طبقهی بازرگان، که خواستار محدود کردن قدرت کلیسا بودند، نیز طرفداران زیادی داشت. حتی ملاکانی هم که زمینهایشان به حفاظت ارتش محلی نیاز داشت به پشتیبانی از این حزب میپرداختند. گهگاه لیبرالها سیاستمدار عوامیِ اصیلی را به عرصه میآوردند، در حالی که ممکن بود از میان محافظهکاران رهبری با مهارتهای سیاسی واقعی ظهور کند؛ اما در اکثر اوقات هردو حزب را جناحهای اشرافی آنها اداره میکردند که تنها در پی منافع خود بودند. دو حزب به تناوب کشور را اداره میکردند و به قدرت رسیدن آنها به این بستگی داشت که کدامیک بتوانند انتخابات را به نحو مؤثرتری دستکاری کنند.
سرهنگ مارکز یکی از اعضای ارشد شاخهای از حزب لیبرال بود که آراکاتاکا را تحت نفوذ داشت. دولت محافظهکار بوگوتا او را به دلیل گرایش حزبیاش از دریافت مستمری ارتش، که باید به او پرداخت میشد، محروم کرده بود. گابریل گارسیا مارکزِ جوان شیفتگی بچگانهای نسبت به پدربزرگ خود احساس میکرد و بعدها از او به عنوان «پرخورترین کسی که یادم میآید و افسارگسیختهترین زناکار» یاد میکرد. سرهنگ به رغم خشم شدید از رفتار دامادش، خودش هم بیش از یک دوجین فرزند نامشروع داشت. او بود که روزی گابیتوی جوان را با خود به فروشگاه محلی شرکت یونایتد فروت برد و برای نخستینبار یخ را به او نشان داد ـ واقعهای که در سرآغاز کتاب صد سال تنهایی به صحنهای معجزهآسا بدل شده است.
در خانهای که گابیتو در آن بزرگ شد، چند زن غیرعادی نیز زندگی میکردند؛ آنها هم بعدها هربار به شکلی در آثار او ظاهر شدند. مادربزرگش ترانکیلینا، که نابینا بود، همیشه در دنیایی مملو از خرافات و جادو به سر میبرد. او از مردگان و ارواحی حرف میزد که مانند زندگان پیوسته به زندگی او وارد و از آن خارج میشدند و با این حرفها سبب ترس و وحشت گابیتو میشد. عمه فرانسیسکا مینشست و کفن خودش را میبافت و برای گابیتو توضیح میداد که چنین میکند «چون روزی خواهم مرد.» و هنگامی که کفنش تمام شد، دراز کشید و مرد. اتاقی خاص در خانه همیشه خالی بود و هیچکس داخل آن نمیشد، زیرا عمه پِترا در آن فوت شده بود.
هنگامی که گابیتو هشتساله شد، سرهنگ بیمار شد و درگذشت. در حوالی همان دوران گابیتو رفت تا با پدرش زندگی کند، که در آن هنگام در شهر ساحلی بارّانکیا داروخانه داشت. گابیتو در این شهر به مدرسهی محلی یسوعیها رفت و نشان داد که دانشآموز بااستعدادی است، ولی پس از سپری کردن آن زندگی اجتماعی در خانهی پدربزرگ، اکنون احساس تنهایی میکرد. وقتش را با خواندن آثار الکساندر دوما و ژول ورن میگذراند و ذهنش تنها در میان ماجراهای پرهیاهوی سه تفنگدار یا بیست هزار فرسنگ زیر دریا جان میگرفت. در سیزده سالگی برندهی بورس لیسِئو ناسیونال، مدرسهی شبانهروزی دولتی ویژهی استعدادهای درخشان، شد. مدرسه در شهر سیپاکیرا، در ۵۰ کیلومتری شمال بوگاتا، پایتخت کلمبیا، واقع بود. سفر ۸۵۰ کیلومتری او به آنجا بیش از یک هفته به طول انجامید. در این سفر ابتدا با کشتی بخار در رودخانهی ماگدالِنا سفری طولانی داشت و در ادامه با قطار به کندی ارتفاعات پرپیچ و تاب کوههای آند را پشت سر گذاشت. در این سفرها او با کلمبیایی آشنا شد که هرگز ندیده بود. پس از تجربه کردن رنگ و بوی زندهی شمال مرطوب، اینجا دنیایی سرد و خاکستری بود. حتی مردمش هم متفاوت بودند. جمعیت منطقهی گرمسیر شمالْ کارائیبی بود، آمیزهای از آفریقاییان، سرخپوستان آمریکای جنوبی، و اسپانیاییها، در حالی که ساکنان مناطق دور از ساحل، در ارتفاع ۲۵۰۰ متری کوههای آند، اغلب سفیدپوست و از نوادگان استعمارگران اسپانیایی بودند، که صورتی رنگپریده و قیافهای سوگوار داشتند.
گارسیا مارکز بعدها از ورودش به بوگوتا چنین یاد میکند: «شهری پرت و سوگوار، که در آن از ابتدای قرن شانزدهم نمنم باران سردی باریده بود. اولینبار تلخی آن را در بعدازظهر روزی شوم در ماه ژانویه تجربه کردم، غمانگیزترین روز زندگیم… بوگوتا ملالانگیز بود، بوی دوده میداد… و مردان سیاهپوش با کلاه سیاه در خیابانها تلوتلو میخوردند… آدمی به ندرت زنی را میدید، چون زنان را به بیشتر مکانهای عمومی راه نمیدادند.»
اما وقتی در هجده سالگی لیسئو ناسیونال را ترک میکرد، جاهطلبیاش چیزی بیش از یک رؤیا نبود. هنگامی که به خانه برگشت پدرش او را ترغیب کرد که حرفهای «جدی» را دنبال کند، بنابراین در سال ۱۹۴۷ گارسیا مارکز وارد دانشگاه بوگوتا شد تا حقوق بخواند. به سرعت حوصلهاش از درسها سررفت و به پرسه زدن در کافهها خو کرد. سبیل گذاشت، موهایش را بلند کرد، و شعر سرودن را آغاز کرد. دوست داشت شبها رام بنوشد و در مهمانیهای بیبندوبار شرکت کند. در خوابگاه دانشجویی اتاقی مشترک داشت، ولی چیزی نگذشت که توانست از آنجا بگریزد و به تنهاییای دست یابد که برایش بسیار ارزشمند بود: در این تنهایی میتوانست مطالعه و فکر کند و شعر بنویسد. بلیت پنج سنتی تراموا را میخرید و مسیر کمربندی دور شهر را با آن طی میکرد و به این ترتیب ساعتها غیبش میزد. در این دوران ابتدا آثار کافکا را خواند، که بورخس ترجمه کرده بود. این برایش انگیزهای شد تا داستان کوتاهی به نام «سومین تسلیم» بنویسد. در این «داستان مبتنی بر زندگی خود» گارسیا مارکز روایت میکند که چگونه پسری که در
هفتسالگی مرده بوده است. هجده سال در تابوت زنده میماند. ذهن پسر قادر به درک حسها و خاطرهها بود و میتوانست چیزهایی را تصور کند، در حالی که جسمش بهتدریج فاسد میشد. کمی پس از نگارش این داستان، منتقدی در روزنامهی اِل اسپِکتادور چاپ بوگوتا مقالهای نوشت و در آن از نسل جوان نویسندگان کلمبیایی به عنوان مشتی آدم بیسواد و فاقد هرگونه اصالت یا خلاقیتی یاد کرد. در انتهای مقالهاش هم همهی آنها را به چالش طلبید تا ثابت کنند اشتباه میکند. گارسیا مارکز تصمیم گرفت داستان کوتاهش را برای روزنامه بفرستد. یکشنبهی بعد، وقتی داشت روزنامهی کسی را دید میزد که داشت ال اسپکتادور میخواند، در کمال تعجب دید که داستانش را چاپ کردهاند. در یادداشتی در معرفی داستان نوشته بودند: «با ظهور گابریل گارسیا مارکز نویسندهی برجستهی جدیدی پا به عرصه گذاشته است.»
در سال دوم تحصیل گارسیا مارکز در دانشگاه، رویدادهای سیاسی به اوج رسید. خورخه اِلییِسِر گایتان، رهبر پوپولیست حزب لیبرال، در خیابانی در بوگوتا به ضرب گلوله به قتل رسید. در پی این واقعه شورشی خودجوش بهپا شد و با پخش شدن خبر ترور در شهر هزاران تن به خیابانها ریختند. اراذل و اوباش مغازهها را غارت کردند و ساختمانها را به آتش کشیدند. شبهنظامیان برای پاکسازی خیابانها گاز اشکآور شلیک کردند و بعد به سوی مردم تیراندازی کردند. پس از آنکه شورشیان ایستگاه رادیوی دولتی را اشغال کردند و اعتراضهای خود را به گوش همگان رساندند، خشونت سراسر کشور را فراگرفت. هنگامی که بوگوتازا، نامی که قیام به آن معروف شد، پس از چند روز هرجومرج فروکش کرد، تنها در خیابانهای پایتخت جسد صدها نفر بر زمین مانده بود. از آن هنگام دوران طولانی بیثباتی مدنی در کلمبیا آغاز شد که در طی آن سیصد هزار تن در کشور جان خود را از دست دادند. این دوران به لاویولِنسیا[۶] معروف شد و هجده سال به طول انجامید. (شگفت آنکه تروری که آغازگر این دوران پرآشوب بود، کار محافظهکاران نبود، بلکه کار عناصری از رهبریِ لیبرال بود که میخواستند دیدگاههای پوپولیستی گایتان ـ یا به بیان دیگر، دیدگاههای لیبرال اصیلتر را ـ سرکوب کنند).
گارسیا مارکز خود را در خیابانهای بوگوتا درگیر شورش یافت. شاهد بود که یکی از اوباش خوابگاه دانشجوییاش را به آتش کشید. سعی کرد کتابها و دستنویسهایش را از شعلههای آتش نجات دهد، ولی تلاشش بیهوده بود. هنگامی که میدید آثارش دارند میسوزند، اشک نومیدی و سرخوردگی از چشمانش جاری شد. بوگوتازا نقطهی عطفی در زندگی او شد. دریافت که از حالوروز کسانی که دوروبرش زندگی میکردند غافل بوده است. شاهد این رویدادها بودن او را از شخصیتی خودشیفته و تا حدی منزوی به مردی با اعتقادات راسخ سیاسی تبدیل کرد که مصممانه خود را وقف آرمانهای چپ کرد.
در طول بوگوتازا، دانشگاه بوگوتا بسته شد، کافهها تخته شدند، و سربازان مسلح در خیابانهای پر از ساختمانهای سوخته گشت میزدند. گارسیا مارکز به خانهی پدریاش در ناحیهی کارائیب بازگشت، ناحیهای که در دورانی که رویدادهای لاویولنسیا کشور را در بر گرفته بود، نسبتاً آرام و باثبات باقی ماند. گارسیا مارکز برای آنکه به قولی که به پدرش داده بود وفادار بماند، تحصیلش را در رشتهی حقوق در دانشگاه کارتاخِنا ادامه داد، اما دیگر به کلی علاقهاش را به حقوق از دست داده بود. هنگامی که یک روزنامهی جدید لیبرال به نام اِل اونیورسال در کارتاخنا باز شد، گارسیا مارکز توانست سردبیرش را متقاعد کند که او را به عنوان روزنامهنگار استخدام کند. این موضوع سبب شد او از یکسو به پشتوانهی مالی برسد، که سخت به آن نیاز داشت، و از سوی دیگر فرصتی برای ابراز دیدگاههایش پیدا کند. سردبیر چنان تحت تأثیر گارسیا مارکز قرار گرفت که یک ستون روزانهی پانصدکلمهای در اختیار او گذاشت و ستوننویس جدید و جوانِ خود را «محقق، نویسنده، و روشنفکری» معرفی کرد که «از تخیل زندهاش استفاده خواهد کرد تا واکنشاش را نسبت به مردم و رخدادها بیان کند.»
اما هنگامی که گارسیا مارکز نخستین مقالاتش را تحویل داد، یکه خورد. سردبیر چندان از سبک بینظم و شیرینکاریهای ادبی بیقوارهاش راضی نبود. جلسات طولانی در تحریریهی روزنامه برگزار شد، که در آنها گارسیا مارکز شاهد بود که مقالاتش جمله به جمله مثله شده و به شیوهی مورد قبول تحریریه بازنویسی میشود. طبیعتاً خشمگین میشد، ولی سالها بعد با نگاه به گذشته اذعان کرد که همانجا بود که بسیاری از اصول اولیهی نگارش را فراگرفت. شیوهی نگارش میتوانست پیچیده ولی در عین حال واضح و شفاف باشد: شفافیت آن به قابل درک بودنش بستگی داشت. او همچنین آموخت که روزنامهنگاری و نگارش ادبی لزوماً به موضوعات متفاوتی نمیپردازند. اندیشهی تلفیق ادبیات با رخدادهای تصادفی زندگی روزمره داشت در ذهنش شکل میگرفت.
گارسیا مارکز تمام شب را در اِل اونیوِرسال کار میکرد. سحرگاه روزنامه چاپشده و آمادهی توزیع بود. وقتی دفتر روزنامه بسته میشد، او به بندرگاه آن نزدیکی میرفت و در میخانههای دربوداغان رام مینوشید و به داستانهای دریانوردان و کارگران بارانداز گوش میداد. بسیاری از این تخیلات آمیخته به رام در نوشتههای آتی او ظاهر، و در قالب رخدادهای شگفتآور واقعی در ماکوندو و جاهای دیگر عرضه میشدند.
کار زیاد و نوشیدن بیش از حد سرانجام دخل گارسیا مارکز را آورد و او در اثر ابتلا به ذاتالریه بستری شد…





