فیلم های شبیه فیلم چشمان کاملا بسته Eyes Wide Shut

در این مقاله میخواهیم در مورد فیلمهای شبیه چشمان کاملا بسته (Eyes Wide Shut) برای شما بنویسیم و اطلاعات جالبی بدهیم که ممکن است بسیاری از شما قبلا جایی نخوانده باشید. آثار استنلی کوبریک همیشه مرزهای سینما را جابجا کردهاند، اما آخرین اثر او یعنی «چشمان کاملا بسته»، نوعی غرقشدگی در ناخودآگاه است که یافتن بدیل برای آن کار سادهای نیست. ما در اینجا سراغ فیلمهایی رفتهایم که نه لزوما در داستان، بلکه در «اتمسفر»، «معناشناسی» و «کشف لایههای پنهان روان بشر» با این شاهکار همخوانی دارند و میتوانند همان حس تعلیق و کنجکاوی بیمارگونه را در بیننده زنده کنند.
فهرست مطالب
- مقدمه و ورود به دنیای کوبریک
- ۱. بررسی فیلم چشمان کاملا بسته (اثر مادر)
- ۲. جاده مالهالند؛ کابوس نئونوآر لینچ
- ۳. بزرگراه گمشده؛ فروپاشی روانی در مه
- زنگ تفریح: وسواس عجیب کوبریک
- ۴. دروازه نهم؛ کتابهای ممنوعه و شیطان
- ۵. آسمان وانیلی؛ مرز میان رویا و تکنولوژی
- ۶. بازی؛ وقتی تمام زندگی یک صحنه است
- ۷. حالا نگاه نکن؛ سوگواری و شهود در ونیز
- زنگ تفریح: رکورد طولانیترین فیلمبرداری
- ۸. دشمن؛ دوگانگی و عنکبوتهای ذهنی
- ۹. قوی سیاه؛ وسواس برای کمال مطلق
- ۱۰. مخمل آبی؛ فساد زیر پوست لطیف شهر
- ۱۱. ماشینکار؛ زوال جسم در سایه گناه
- ۱۲. پرتقال ساعتی؛ خشونت افسارگسیخته
- ۱۳. مگنولیا؛ تقاطع سرنوشتهای محتوم
- ۱۴. منشی؛ واکاوی قدرت در روابط
- ۱۵. زیر پوست؛ غریبهای در جستجوی معنا
- ۱۶. سوسپیریا؛ رقص و جادوی سیاه
- ۱۷. نئون دمون؛ بلعیدن زیبایی
- ۱۸. بازگشت؛ تکرار ابدی یک تراژدی
- ۱۹. نوسفراتو؛ سایههای بلند تاریخ
- پرسشهای متداول (FAQ)
- * English Capsule: 12 Mind-Blowing Facts about Eyes Wide Shut
شناسنامه و کالبدشکافی «چشمان کاملا بسته»
فیلم «چشمان کاملا بسته» محصول سال ۱۹۹۹، آخرین وصیتنامه هنری استنلی کوبریک (Stanley Kubrick) بزرگ است. بازیگران اصلی آن تام کروز (Tom Cruise) در نقش دکتر ویلیام هارفورد و نیکول کیدمن (Nicole Kidman) در نقش آلیس هارفورد هستند. این فیلم بر اساس رمان کوتاه «داستان رویایی» اثر آرتور شنیتسلر ساخته شده است. داستان فیلم سفر شبانه و ادیسهوار یک پزشک نیویورکی را روایت میکند که پس از اعتراف همسرش به داشتن تمایلات خیانتآمیز، در چرخهای از ماجراجوییهای خطرناک و جوامع مخفی گرفتار میشود.
علت شباهت این فیلم به لیست ما، در واقع خودِ معیار است! این فیلم استاندارد طلایی برای نمایش پارانویا، میل جنسی سرکوبشده و تقابل واقعیت با رویاست. کوبریک با وسواس عجیبی در طراحی صحنه و نورپردازی، فضایی خلق کرده که بیننده مدام از خود میپرسد آیا آنچه میبیند واقعیت است یا یک کابوس بیداری؟ استفاده از ماسکها و آیینهای مرموز، نمادی از لایههای پنهان شخصیتهای به ظاهر عادی جامعه است که در فیلمهای پیشنهادی این لیست به اشکال مختلف تکرار میشود.
جاده مالهالند (Mulholland Drive)
این فیلم به کارگردانی دیوید لینچ (David Lynch) و بازی نائومی واتس و لورا هرینگ، یکی از گیجکنندهترین و در عین حال ستایششدهترین آثار قرن بیست و یکم است. داستان درباره دختری است که پس از یک تصادف در جاده مالهالند حافظهاش را از دست میدهد و با زنی که رویای بازیگری دارد همراه میشود تا هویت واقعیاش را پیدا کند. اما لینچ ما را به اعماق هالیوودی میبرد که بیشتر شبیه یک دوزخ رنگارنگ است تا سرزمین رویاها.
شباهت معنایی این اثر با فیلم کوبریک در «ساختار رویایی» (Dream Logic) آن نهفته است. هر دو فیلم به جای منطق ارسطویی، از منطق ناخودآگاه پیروی میکنند. اگر در «چشمان کاملا بسته» یک مجلس ماسکپوشان وجود دارد، در اینجا کلوزآپهای هولناک و کلوپ «سیلنسیو» همان نقش را ایفا میکنند. هر دو فیلم به بررسی فساد پشت نقابهای زیبای طبقه مرفه و از هم پاشیدگی هویت فردی در مواجهه با تمایلات تاریک میپردازند.
بزرگراه گمشده (Lost Highway)
باز هم دیوید لینچ، اما این بار با نثری خشنتر و فضایی تاریکتر. بازیگرانی چون بیل پولمن و پاتریشیا آرکت در این فیلم میدرخشند. داستان مردی را روایت میکند که متهم به قتل همسرش شده و ناگهان در سلول زندان به فرد دیگری تبدیل میشود. این فیلم یک سفر روانگردان به درون ذهن یک جانی یا شاید یک قربانی است که نمیتواند مرز میان جنایت و مکافات را تشخیص دهد.
چرا این فیلم را شبیه میدانیم؟ چون مانند «چشمان کاملا بسته»، از اروتیسم به عنوان ابزاری برای نمایش فروپاشی روانی استفاده میکند. حضور شخصیتهای مرموزی که انگار از دنیایی دیگر آمدهاند (مثل پیرمرد فیلم) دقیقا همان حسی را القا میکند که ویلیام هارفورد در عمارت مخفی تجربه کرد. این فیلم به شما میگوید که فرار از خود، محالترین کار ممکن است.
زنگ تفریح: وسواس یا شکنجه؟
جالب است بدانید استنلی کوبریک برای فیلمبرداری «چشمان کاملا بسته» ۴۰۰ روز متوالی عوامل را در لندن نگه داشت! او تام کروز را مجبور کرد ۹۵ بار از یک در عبور کند تا بالاخره راضی شود. تام کروز طفلکی هم که همیشه ادعای سختیکشی دارد، در پایان فیلمبرداری دچار زخم معده شده بود. کوبریک حتی اجازه نمیداد بازیگران بدانند قرار است در صحنه بعد چه اتفاقی بیفتد تا واکنشهایشان کاملا واقعی و ناشی از سردرگمی باشد. حالا فهمیدید چرا آنقدر در فیلم گیج به نظر میرسند؟ چون واقعا بودند!
دروازه نهم (The Ninth Gate)
رومن پولانسکی (Roman Polanski) با این فیلم و بازی جانی دپ، ما را به دنیای کتابهای خطی و آیینهای شیطانی میبرد. جانی دپ در نقش یک دلال کتابهای عتیقه، مامور میشود تا اصالت یک کتاب مرموز را بررسی کند که گفته میشود توسط خودِ شیطان امضا شده است. این جستجو او را به محافلی میکشاند که اشرافزادگان در آن به دنبال قدرتهای ماورایی هستند.
شباهت این فیلم در تم «جوامع مخفی» و «اشرافیت فاسد» است. اگر در فیلم کوبریک، آیینهای مخفی با رویکردی جنسی و روانشناختی نمایش داده میشود، پولانسکی آن را با چاشنی ماوراءالطبیعه و معمایی در میآمیزد. در هر دو فیلم، قهرمان داستان فردی است که نباید وارد این بازی میشد، اما کنجکاوی او را تا لبه پرتگاه سقوط میبرد. فضای سرد و تیره فیلم دقیقا همان حس ناامنی خانههای نیویورکی کوبریک را دارد.
آسمان وانیلی (Vanilla Sky)
این فیلم به کارگردانی کامرون کرو و بازی مجدد تام کروز، بازسازی فیلم اسپانیایی «چشمانت را باز کن» است. داستان مرد ثروتمندی را روایت میکند که پس از یک تصادف، چهرهاش متلاشی میشود و ناگهان متوجه میشود که واقعیت اطرافش در حال فروپاشی است. فیلم مدام بین رویا و بیداری نوسان میکند و به موضوعاتی مثل جاودانگی و پشیمانی میپردازد.
دلیل حضور این فیلم در لیست ما، صرفا حضور تام کروز نیست، بلکه کاوش در لایههای واقعیت مجازی و ذهنی است. «آسمان وانیلی» مانند «چشمان کاملا بسته»، قهرمانش را در یک بحران وجودی قرار میدهد که ریشهاش در روابط عاطفی و خیانتهای کوچک است. هر دو فیلم بر این ایده تاکید دارند که آنچه ما به عنوان «زندگی واقعی» میشناسیم، میتواند تنها پوسته نازکی روی یک کابوس بزرگ باشد.
بازی (The Game)
دیوید فینچر (David Fincher) در این فیلم با بازی مایکل داگلاس، داستانی را روایت میکند که در آن یک بانکدار فوق ثروتمند و تنها، در روز تولدش هدیهای عجیب دریافت میکند: شرکت در یک بازی که تمام ابعاد زندگیاش را تحت تاثیر قرار میدهد. او ناگهان خود را در موقعیتهایی میبیند که نمیداند کدامیک واقعی است و کدامیک بخشی از سناریوی بازی است.
شباهت ساختاری این فیلم با اثر کوبریک در مفهوم «گمگشتگی در یک هزارتوی سازمانیافته» است. در هر دو اثر، یک قدرت بزرگتر و ناشناخته (جوامع مخفی یا شرکت بازیسازی) در حال بازی دادن قهرمان داستان هستند. این فیلم به خوبی میتواند آن حس استیصال و پارانویایی را که تام کروز در خیابانهای نیویورک داشت، در قالبی هیجانانگیزتر و مدرنتر به مخاطب منتقل کند.
حالا نگاه نکن (Don’t Look Now)
این فیلم به کارگردانی نیکلاس روگ و بازی دونالد ساترلند، یکی از تاثیرگذارترین تریلرهای روانشناختی تاریخ سینماست. زوجی که دخترشان را از دست دادهاند به ونیز میروند تا در محیطی جدید آرامش یابند، اما با پیرزنی مواجه میشوند که ادعا میکند روح دخترشان را میبیند. فیلم پر است از نشانهها، تدوینهای غیرخطی و اتمسفری که هر لحظه سنگینتر میشود.
ارتباط این فیلم با «چشمان کاملا بسته» در دو بخش است: اول، نمایش بیپرده و در عین حال هنرمندانه روابط زناشویی و دوم، استفاده از محیط شهری (ونیز در مقابل نیویورک بازسازی شده) به عنوان یک کاراکتر تهدیدآمیز. هر دو فیلم به ما میگویند که گذشته و تمایلات سرکوبشده مثل سایه به دنبال ما هستند و در جایی که انتظارش را نداریم، یقه ما را میگیرند. این فیلم برای کسانی که به جزییات بصری اهمیت میدهند یک گنجینه است.
زنگ تفریح: ماسکهایی از جنس تاریخ!
آیا میدانستید ماسکهایی که در مجلس رقص فیلم کوبریک استفاده شده بود، همه دستساز بودند و از هنرمندان ونیزی خریداری شده بودند؟ اما نکته جالبتر اینجاست که ماسک خودِ تام کروز در واقع از روی قالب صورتِ «رایان اونیل» در فیلم «بری لیندون» ساخته شده بود! کوبریک با این کار میخواست یک شوخی درونی با آثار قبلی خودش داشته باشد. پس اگر در آن صحنه احساس کردید تام کروز کمی شبیه بازیگران دهه ۷۰ شده، چشمانتان به شما دروغ نمیگفته است!
دشمن (Enemy)
دنیس ویلنوو (Denis Villeneuve) با این فیلم و بازی درخشان جیک جیلنهال، یکی از بهترین اقتباسهای سینمایی از آثار ژوزه ساراماگو را خلق کرده است. داستان درباره معلم تاریخ سادهای است که به طور اتفاقی در یک فیلم، بازیگری را میبیند که دقیقا همزاد اوست. این کشف او را وارد یک بازی موش و گربه خطرناک با خودش (یا همزادش) میکند که پایانی به شدت نمادین و تکاندهنده دارد.
این فیلم از لحاظ «پیچیدگی روانشناختی» و «تعلیق جنسی» شباهت زیادی به اثر کوبریک دارد. حضور نمادین عنکبوتها در فیلم ویلنوو، همان نقشی را ایفا میکند که ماسکها در فیلم کوبریک داشتند؛ نمایشی از تسلط ناخودآگاه بر زندگی خودآگاه. هر دو فیلم به زیبایی نشان میدهند که چگونه خیانت و تمایل به تجربه زندگی دیگر، میتواند کل هستی یک مرد را به نابودی بکشاند.
قوی سیاه (Black Swan)
دارن آرونوفسکی (Darren Aronofsky) در این درام روانشناختی، فروپاشی یک بالرین با بازی ناتالی پورتمن را به تصویر میکشد. او برای رسیدن به نقش قوی سیاه، باید نیمه تاریک وجودش را آزاد کند. این تلاش برای کمال، مرزهای بین واقعیت و توهم را برای او از بین میبرد و او را در گردابی از خودآزاری و پارانویا غرق میکند.
«قوی سیاه» از جهت «دگردیسی شخصیتی» و «کشف تابوها» با فیلم کوبریک هممسیر است. هر دو قهرمان (بالرین و دکتر هارفورد) در محیطی گرفتار شدهاند که آنها را وادار به عبور از خط قرمزهای اخلاقیشان میکند. آرونوفسکی با استفاده از آینه و سایه، همان فضای سنگین و کلاستروفوبیکی را میسازد که کوبریک با استفاده از راهروهای طولانی و نورهای قرمز و آبی ایجاد کرده بود.
مخمل آبی (Blue Velvet)
اگر بخواهیم فیلمی را نام ببریم که مانند «چشمان کاملا بسته»، زشتیهای پشت پرده یک جامعه شیک را نشان دهد، قطعا آن فیلم «مخمل آبی» لینچ است. داستان جوانی که با پیدا کردن یک گوش بریده در چمنزار، وارد دنیای زیرزمینی جنایتکارانی میشود که با ظاهر آرام شهرش فرسنگها فاصله دارد. بازی دنیس هاپر در نقش فرانک بوث یکی از ترسناکترین شخصیتهای تاریخ سینماست.
شباهت در اینجا «کشف لایههای پنهان» است. هر دو فیلم با یک کنجکاوی ساده شروع میشوند و به یک اودیسه خطرناک در دنیای انحرافات انسانی ختم میشوند. لینچ هم مانند کوبریک، از رنگها و صداها برای ایجاد حسی فراتر از کلمات استفاده میکند. تماشای این دو فیلم پشت سر هم، میتواند دیدگاه شما را نسبت به همسایههایتان برای همیشه تغییر دهد!
ماشینکار (The Machinist)
این فیلم به کارگردانی برد اندرسون و بازی حیرتانگیز (و کاهش وزن شدید) کریستین بیل، داستان مردی است که یک سال است نخوابیده است. بیخوابی او را به سمت پارانویا برده و او مدام یادداشتهای عجیبی روی یخچال خود پیدا میکند. فیلم یک معمای بزرگ است که قطعاتش در پایان به شکلی دردناک در کنار هم قرار میگیرند.
چرا شبیه است؟ چون هر دو فیلم بر پایه «گناه و سرکوب» بنا شدهاند. دکتر هارفورد در فیلم کوبریک به دلیل گناهی که در ذهنش مرتکب شده (تمایل به خیانت) مجازات میشود و ماشینکار به دلیل گناهی که واقعا مرتکب شده اما فراموش کرده است. هر دو فیلم اتمسفری سرد، بیروح و بیگانهکننده دارند که مخاطب را در تنهایی شخصیت اصلی شریک میکند.
پرتقال ساعتی (A Clockwork Orange)
دیگر اثر کوبریک که ریشههای مشترکی با «چشمان کاملا بسته» دارد. داستان الکس، جوانی بزهکار که عاشق بتهوون و خشونت است و تحت یک درمان آزمایشی قرار میگیرد تا شرارت از وجودش پاک شود. این فیلم یک نقد تند و تیز به جامعه، اراده آزاد و نهادهای قدرت است.
ارتباط سمانتیک این دو اثر در «نقد طبقه حاکم» و «کنترل غرایز» است. کوبریک در هر دو فیلم به ما میگوید که انسان میان غرایز حیوانی خود و قوانین سختگیرانه تمدن گیر افتاده است. اگر در «پرتقال ساعتی» خشونت کنترل میشود، در «چشمان کاملا بسته» میل جنسی است که تحت نظارت آیینها و ماسکها در میآید. سبک بصری هر دو فیلم هم امضای خاص کوبریک را دارد: تقارن و جسارت.
مگنولیا (Magnolia)
پل توماس اندرسون (Paul Thomas Anderson) در این فیلم موزاییکی، داستان چندین شخصیت مختلف در دره سن فرناندو را در یک روز روایت میکند که به شکل عجیبی به هم مرتبط میشوند. تام کروز در اینجا نقشی کاملا متفاوت اما به همان اندازه پیچیده دارد: یک مربی انگیزشی مردانه که خودش کوهی از عقدههای پدری است.
شباهت این فیلم با اثر کوبریک در «تم تقدیر و تصادف» است. در هر دو فیلم، شخصیتها در دنیایی بزرگتر از خودشان گم شدهاند و به دنبال راهی برای اعتراف و بخشش میگردند. بازی تام کروز در مگنولیا (که بلافاصله بعد از فیلم کوبریک بازی کرد) نشاندهنده تاثیر عمیقی است که سبک بازیگیری کوبریک بر او گذاشته بود؛ نوعی برونریزی عصبی و صادقانه که در کمتر فیلم دیگری از او دیدهایم.
منشی (Secretary)
استیون شاینبرگ در این فیلم با بازی مگی جیلنهال و جیمز اسپیدر، به سراغ موضوعاتی میرود که در سینمای بدنه اصلی کمتر به آنها پرداخته شده است. داستان زن جوانی که به عنوان منشی در یک دفتر وکالت مشغول به کار میشود و رابطهای غیرمتعارف و مبتنی بر پویایی قدرت را با رئیسش آغاز میکند.
علت شباهت این فیلم، شجاعت در «واکاوی تمایلات تابو» است. «چشمان کاملا بسته» به جای قضاوت اخلاقی، به مشاهده میپردازد؛ دقیقا کاری که فیلم «منشی» انجام میدهد. هر دو فیلم به ما نشان میدهند که روابط انسانی لایههای بسیار پیچیدهتری از آنچه در ظاهر دیده میشود دارند و گاهی رهایی در پذیرش همین پیچیدگیها و تاریکیهاست.
زیر پوست (Under the Skin)
جاناتان گلیزر (Jonathan Glazer) با این فیلم علمی-تخیلی و بازی اسکارلت جوهانسون، تجربهای بسیار نزدیک به سبک بصری کوبریک خلق کرده است. داستان موجود فضایی که در کالبد یک زن زیبا ظاهر شده و مردان را در اسکاتلند شکار میکند. فیلم با استفاده از تصاویر انتزاعی و موسیقی متن دلهرهآور، حسی از بیگانگی مطلق ایجاد میکند.
شباهت این اثر در «نگاه سرد و مشاهدهگر» است. گلیزر مانند کوبریک، دوربین را در فاصلهای قرار میدهد که گویی در حال تماشای یک آزمایش آزمایشگاهی روی انسانها هستیم. هر دو فیلم به بررسی میل و غریزه از زاویهای غیرانسانی میپردازند و مخاطب را با سوالات بیپاسخ درباره ماهیت بشر رها میکنند. این فیلم از نظر بصری به شدت یادآور بخشهای انتزاعی و نمادین چشمان کاملا بسته است.
سوسپیریا (Suspiria)
چه نسخه کلاسیک داریو آرجنتو و چه بازسازی لوکا گوادانینو، سوسپیریا داستانی است که در یک آکادمی رقص میگذرد؛ جایی که مشخص میشود توسط گروهی از جادوگران اداره میشود. فیلم پر از رنگهای جیغ، حرکات بدن خیرهکننده و حسی از وحشت زیرپوستی است که در یک محیط بسته و اشرافی جریان دارد.
ارتباط سمانتیک در اینجا «آیینهای زنانه و فرقههای مخفی» است. اگر در فیلم کوبریک، آیینها مردسالارانه و برای لذت هستند، در سوسپیریا این آیینها زنانه و برای قدرتند. هر دو فیلم از طراحی صحنه و معماری به عنوان ابزاری برای به دام انداختن شخصیت اصلی استفاده میکنند. اتمسفر این فیلم برای کسانی که سکانس عمارت در چشمان کاملا بسته را دوست داشتند، بسیار جذاب خواهد بود.
نئون دمون (The Neon Demon)
نیکلاس ویندینگ رفن (Nicolas Winding Refn) کارگردانی است که به شدت تحت تاثیر کوبریک است. این فیلم داستان مدل جوانی با بازی ال فانینگ است که وارد دنیای مد لسآنجلس میشود و مورد حسادت و تعرض قرار میگیرد. فیلم ضیافتی از نورهای نئون، موسیقی الکترونیک و تصاویر مسحورکننده است که به تدریج به یک فیلم ترسناک تبدیل میشود.
شباهت این فیلم در «زیباییشناسی مرگبار» است. رفن مانند کوبریک، خشونت و انحراف را در بستهبندی بسیار زیبایی ارائه میدهد. هر دو فیلم به ما میگویند که در پشت این ویترینهای براق و لباسهای گرانقیمت، وحشیگری بدوی انسان همچنان در حال تپیدن است. استفاده از تقارن و قاببندیهای ایستا در این فیلم، ادای احترامی واضح به سبک بصری کوبریک در آخرین فیلمش است.
بازگشت (The Revenant) – نسخه ۲۰۰۳ روسیه
این فیلم به کارگردانی آندری زویاگینتسف، داستانی بسیار نمادین درباره دو برادر است که پدرشان پس از ۱۲ سال غیبت ناگهان بازمیگردد و آنها را به سفری مرموز به یک جزیره متروک میبرد. فیلم سرشار از سکوت، تصاویر خیرهکننده از طبیعت و حسی از اضطراب است که ریشه در روابط خانوادگی دارد.
چرا این فیلم؟ چون مانند «چشمان کاملا بسته»، یک سفر بیرونی را به یک «مکاشفه درونی» تبدیل میکند. در هر دو فیلم، شخصیتها با یک مرجع قدرت (پدر یا فرقه مخفی) مواجه میشوند که آنها را به چالش میکشد تا بزرگ شوند یا نابود شوند. اتمسفر سنگین و استعاری این فیلم، یادآور همان حس تعلیقی است که کوبریک با مهارت تمام در فضای شهری ایجاد کرده بود.
نوسفراتو (Nosferatu) – نسخه ورنر هرتزوگ
شاید عجیب به نظر برسد، اما بازسازی هرتزوگ از نوسفراتو، اتمسفری بسیار شبیه به آثار متاخر کوبریک دارد. داستان دراکولایی که به شهر میآید و با خود مرگ و طاعون میآورد. اما هرتزوگ به جای ترساندن لحظهای، روی حسی از درماندگی و «اروتیسم بیمارگونه» تمرکز میکند که بین خونآشام و قربانیاش وجود دارد.
ارتباط این فیلم با چشمان کاملا بسته در نمایش «نیروی مقاومتناپذیر غریزه» است. کنت اورلاک در این فیلم، نمادی از همان تمایلات تاریکی است که ویلیام هارفورد در خیابانهای نیویورک به دنبالشان بود. هر دو فیلم با ریتمی آرام و تصاویری نقاشیگونه، بیننده را هیپنوتیزم میکنند و او را به دنیایی میبرند که در آن مرز میان زندگی و مرگ، و عشق و نفرت کاملا محو شده است.
12 Mind-Blowing Facts About Eyes Wide Shut You Shouldn’t Miss
پرسشهای متداول درباره فیلمهای مشابه کوبریک
جمعبندی نهایی
فیلمهای شبیه «چشمان کاملا بسته» صرفا آثاری برای سرگرمی نیستند؛ آنها آینههایی در برابر تاریکترین زوایای روح ما هستند. از هزارتوهای ذهنی دیوید لینچ گرفته تا وسواسهای کمالگرایانه آرونوفسکی، همگی در یک نقطه مشترکاند: تلاش برای فهمیدن آنچه در پسِ نقابهای روزمره ما میگذرد. تماشای این آثار مهارتی فراتر از دیدن میطلبد؛ نوعی شهود برای درک نمادها و جرات برای رویارویی با حقیقت. اگر به دنبال سینمایی هستید که آرامشتان را برهم زند و شما را به تفکر وادارد، این ۲۰ اثر دروازههایی به سوی دنیایی هستند که کوبریک با آخرین فیلمش، کلید آن را به دست ما داد.
نظر شما؟
کدامیک از این فیلمها توانسته همان حس عمیق و مرموز “چشمان کاملا بسته” را در شما زنده کند؟ آیا فیلمی را میشناسید که جایش در این لیست خالی باشد؟ نظرات و تجربیات سینمایی خود را با ما و دیگر خوانندگان در بخش دیدگاهها به اشتراک بگذارید. ما مشتاقانه منتظر تحلیلهای شما از این دنیای پر رمز و راز هستیم!
نوشتههای مرتبط با فیلمهای شبیه
- ۱۰ فیلم شبیه Inception که حالوهوای معمایی و علمیتخیلیِ آن را زنده میکنند
- ۱۵ فیلم شبیه American Pie که خاطره تماشای آن را برایتان زنده میکنند
- فیلم های شبیه No Country for Old Men با خلاصه و شخصیتهای آنها
- 15 فیلم شبیه فیلم رفقای خوب یا Goodfellas (1990) با توضیح و جزئیات
- فیلم های شبیه Maze Runner (دونده هزارتو) – داستان، معرفی و بررسی






