خاطره کوتاه: یک صبح معمولی امن جمعه در کودکی

دوران کودکی را به یاد میآورم، از همه کتابهای تن تن و میلو شاید دو جلد بیشتر نداشتم. کلاس اول بودم و ساعت ۹ صبح از خواب بیدار شدم. صبحانه سنتی ما ایرانیها یعنی چای شیرین و نان و پنیر و مربا آماده بود و تلویزیون را که باز کردم، دیدم شبکه استانی دارد تن تن و میلو پخش میکند. تن تنی که نمیدانستم کارتونش هم وجود دارد.
همین صبح جمعه با خانواده و به دلخواه از خواب برخاستن و یک تن تن نصفه و نیمه، دنیایی شادی به من داد.
الان که فکرش را میکنم که چه حادثهای ممکن است آن همه شاید و آرامش در من ایجاد کند، چیزی نمییابم.
آن زمان چقدر آستانه رسیدن به شادی ما به سادگی تامین میشد!
آیا شما هم مدام هوس کودک شدن به سرتان میزند. یا شاید هم از کودکی خود متنفر باشید. شاید!






سلام دکتر جان. برای من بعد از این همه سال، هنوز هم وب سایت شما مرهم و گریزراهی برای فرار از فشارهای زندگی هست. سایت یک پزشک پورتالی هست برای خروج موقت از شرایط تیره و تار و ناخواسته زندگی این روزها…. خدا شما رو برای ما حفظ کنه تا ابد ?