کتاب دلواپسی | فرناندو پسوا | خلاصه و معرفی و نقد

«کتاب دلواپسی» نوشته فرناندو پسوآ (۱۹۳۵-۱۸۸۸)، نویسنده و شاعر پرتغالی است. پسوآ این کتاب را به تدریج در مدت ۲۰ سال نوشت و مورد بازبینی قرار داد. اما پیش از ویرایش نهایی آن از دنیا رفت. در بریدهای از کتاب میخوانیم: او حدود سی سال سن داشت. تکیده و قدبلند بود. وقتی مینشست به گونهی اغراقآمیزی خم و راست میشد اما تا میایستاد، از حرکاتش کاسته میشد. تا حدودی بیتعارف بود. ولی با بیخیالی محض لباس نمیپوشید. چهرهی رنگپریده و بیحالت او، حتا نمیتوانست دردمندیاش را بهروشنی نشان دهد. خود را فرد دشواری جلوه میداد، دقیقتر بگویم، این چهره میخواست کدام دردها را بیشتر برنماید؟ ـ به نظر میآمد به چیزهایی مثل محرومیت، هراس و سرانجام آرامش برخاسته از درد اشاره میکرد. حالاتی که کسی میتواند از خود بروز دهد که سرد و گرم روزگار را چشیده باشد. همیشه شامی اندک میخورد و پشتبند آن، سیگاری از توتون ارزانقیمت دود میکرد. با دقت و بیاعتمادی و با حالتی خاص، مهمانان حاضر را مینگریست، ولی با این نظاره کردن، نمیخواست با کنجکاوی آنها را بررسی کند. بلکه میخواست در وجود آنها یکسان سهیم باشد، بیآن که بخواهد خطوط چهره یا شخصیتشان را جزء به جزء برجسته کند. این ویژگی، بیش از همه، علاقه مرا نسبت به او برانگیخت. دقیقتر که نگاهش کردم دریافتم در چهرهی او ــبیش و کم ــ نشانی از درایت دیده میشود. دردی خاموش در چهرهاش نهان بود. دردی که در چهرهی دیگران به دشواری میشد تشخیص داد. برحسب تصادف از یکی از پیشخدمتهای رستوران شنیدم که کارمند تجارتخانهای در همان حوالی است. روزی، در خیابان زیر پنجرهی ما حادثهای روی داد. دو جوان همدیگر را میزدند. در همان لحظه کسی که در طبقه میانی مهمانخانه بود مثل من به سوی پنجره رفت، به او چیزی گفت و او همانگونه پاسخ داد. صدایش طنین خسته و مرددی داشت، همانند انسانی که انتظار هیچچیز را نمیکشد، زیرا انتظار کاملا بیفایده است.
فرناندو پسوا، زاده ی 13 ژوئن 1888 و درگذشته ی 30 نوامبر 1935، شاعر، نویسنده، مترجم و منتقد پرتغالی بود. پسوا در لیسبون پرتغال به دنیا آمد. او پس از مرگ پدرش در سال 1893 و ازدواج مادرش با مشاوری پرتغالی که در آفریقای جنوبی ساکن بود، به مدت ده سال در شهر دوربان آفریقای جنوبی زندگی کرد. پسوا در این زمان زبان انگلیسی را آموخت و با اندیشه ی روشنفکری آشنا شد. او در سال 1906 به لیسبون بازگشت و قصد کرد که در رشته ی ادبیات به تحصیل بپردازد، اما از این کار منصرف شد. پسوا در سال 1907 به فکر پایه گذاری یک چاپخانه افتاد اما پس از چند ماه ورشکست شد. او یک سال بعد، نمایندگی شرکت های تجاری را پذیرفت و تا پایان زندگی همین پیشه را ادامه داد. منتقدان، او را تأثیرگذارترین نویسنده ی پرتغالی و از بنیان گذاران پست مدرنیسم می دانند.
کتاب دلواپسی، اثری نوشته ی فرناندو پسوا است که نخستین بار در سال 1982 به انتشار رسید. زمانی که پسوا در سال 1935 چشم از جهان فرو بست، آثار و نوشته های ناتمام و منتشر نشده ی زیادی را از خود بر جای گذاشت که در میان آن ها، صفحاتی جالب توجه به چشم می خورد که شاهکار او پس از مرگ، یعنی کتاب دلواپسی را به وجود آوردند. این کتاب، اثری خیره کننده و به یاد ماندنی است که به گفته ی منتقد ادبی بزرگ، جورج استاینر، «همان جادوی دوبلین جویس یا پراگ کافکا را به شهر لیسبون می بخشد.» کتاب دلواپسی را می توان نوعی خودزندگی نامه یا دفتر خاطرات نامید که دربردارنده ی تفکرات وهم آلود، جملات قصار و خیال پردازی های درخشان پسوا است. پسوا در این اثر کلاسیک به درونی ترین پرسش های بشر می پردازد.
نقد
کتاب در ابعاد وسیعی و به گونهای متفاوت، چشماندازی دراماتیک دارد ـ اگرچه به شکل قطعات منثور، داستانی یا فلسفی تدوین شدهاند.
در موقعیت فکریای که اینها پدید آمدهاند، ممکن است به گونهی یک موهبت یا بیماری ارزیابی شوند. ولی آنچه قطعی است نویسندهی این سطور ـ من حتا نمیدانم نویسنده این کتاب هم ـ هرگز فقط یک شخصیت نبوده، و جز نگاه دراماتیک به چیز دیگری نیندیشیده، آن هم از پس صورتک انسان یا شخصیتی مطلوب، که بهتر از خودش این احساسها را میتوانست درک کند.
برخی نویسندگان نمایشنامه و داستانهایی مینویسند و در آن آثار، اندام، افکار و احساسشان را به حد کافی خلعسلاح شده ترسیم میکنند، طوری که خواننده تصور میکند افکار و احساس در خود نویسنده خلاصه میشود. در کتاب پیشرو ممکن است نویسنده در شکل اینگونه نباشد ولی در محتوا جز از این نیست. چون نویسندهی این کتاب راغب است تمام شخصیتهای پایدار کتاب را در درون خود رویت کند، بنابراین نام خاصی برایشان برگزیده و از این شخصیتها نویسندگانی با یک کتاب یا کتابهای بیشتر پدید آورده است، نویسندهی واقعی ـ شاید هم نویسندهی ظاهری، چرا که نمیدانیم واقعیت چیست ـ با افکار، احساس و هنر آنها کاری ندارد، بگذریم از این که هنگام نوشتن، نویسندهیِ واقعی، موجود متوسطی بوده که به شخصه خلق کرده است.
این کتاب، یا بقیه کتابها هیچ ربطی به نویسنده ندارند، نویسنده با چیزهایی که به آن نسبت داده میشود نه مخالفت میکند و نه موافق است، گویی او تحتفشار مینویسد، گویی دوستی به او دیکته کرده و حال آن که درست مثل این است که میتوانستیم بخواهیم «فشار» را بنویسد ـ شاید هم فقط از روی دوستی ـ شاید هم برای او تحتفشار نوشتن جالب باشد.
قسمت هایی از کتاب دلواپسی
او حدود سی سال سن داشت. تکیده و قدبلند بود. وقتی می نشست به گونه ی اغراق آمیزی خم و راست می شد اما تا می ایستاد، از حرکاتش کاسته می شد. تا حدودی بی تعارف بود. ولی با بی خیالی محض لباس نمی پوشید. چهره ی رنگ پریده و بی حالت او، حتی نمی توانست دردمندی اش را به روشنی نشان دهد. خود را فرد دشواری جلوه می داد، دقیق تر بگویم، این چهره می خواست کدام دردها را بیشتر برنماید؟ به نظر می آمد به چیزهایی مثل محرومیت، هراس و سرانجام آرامش برخاسته از درد اشاره می کرد. حالاتی که کسی می تواند از خود بروز دهد که سرد و گرم روزگار را چشیده باشد.
همیشه شامی اندک می خورد و پشت بند آن، سیگاری از توتون ارزان قیمت دود می کرد. با دقت و بی اعتمادی و با حالتی خاص، مهمانان حاضر را می نگریست، ولی با این نظاره کردن، نمی خواست با کنجکاوی آن ها را بررسی کند. بلکه می خواست در وجود آن ها یکسان سهیم باشد، بی آن که بخواهد خطوط چهره یا شخصیتشان را جزء به جزء برجسته کند. این ویژگی، بیش از همه، علاقه ی مرا نسبت به او برانگیخت. دقیق تر که نگاهش کردم دریافتم در چهره ی او، بیش و کم، نشانی از درایت دیده می شود. دردی خاموش در چهره اش نهان بود. دردی که در چهره ی دیگران به دشواری می شد تشخیص داد.
برحسب تصادف از یکی از پیشخدمت های رستوران شنیدم که کارمند تجارت خانه ای در همان حوالی است. روزی، در خیابان زیر پنجره ی ما حادثه ای روی داد. دو جوان همدیگر را می زدند. در همان لحظه کسی که در طبقه ی میانی مهمانخانه بود مثل من به سوی پنجره رفت، به او چیزی گفت و او همان گونه پاسخ داد. صدایش طنین خسته و مرددی داشت، همانند انسانی که انتظار هیچ چیز را نمی کشد، زیرا انتظار کاملا بی فایده است.
زوال یعنی ضایعهی کامل بیادراکی، چرا که بیادراکی اساس زندگی است. اگر قلب توان تفکر میداشت از تپیدن باز میماند.
آه، هیچ انتظاری آزاردهندهتر از انتظار چیزهایی که هرگز وجود نداشته، نیست!
این باور امشب من است. صبح فردا دیگر چنین نخواهد بود، چرا که من صبح فردا کس دیگری خواهم بود. صبح فردا به چه باور خواهم داشت؟ نمیدانم، آن را باید صبح فردا تجربه کنم و سر دربیاورم. حتا به خدای همیشگی که امروز باور دارم، فردا پیخواهم برد نه امروز، چرا که من امروز منم و فردا او شاید هیچ وقت وجود نداشته باشد.
لحظهای که رنج میبریم به نظر میرسد رنج انسانی بینهایت باشد. ولی نه رنج انسانی بینهایت است و نه رنج ما ارزش برتری را از خود رنج دارد که باید تحمل کنیم.
هیچچیز مرا ارضا نمیکند، هیچچیز مرا تسکین نمیدهد. من به کل از همهچیز ــ حال وجود داشته باشند یا نه ــ اشباع شدهام. نه میخواهم روانی داشته باشم، و نه میخواهم از آن دوری گزینم، من آنچه را که آرزو نمیکنم، آرزو میکنم. و از آن چیزی دوری میگزینم که ندارم. من نه میتوانم هیچ باشم و نه همه چیز: من پل گذر میان آنی که ندارم و آنی که نمیخواهم، هستم.
اگر به دقت تماشا کنم، آنگونه که مردم زندگی میکنند چیزی در آن نمییابم که از زندگی حیوانات متفاوت باشد. این یکی و دیگران ناخودآگاه با چیزها و دنیا درمیغلتند. این یکی چون دیگران به گفت و گو میپردازد و هرازگاهی مکث میکند. و روزانه همان جریان زندگی نباتی را طی میکند و فراتر از آنچه فکر میکند، نمیاندیشد، و از آنچه زندگی میکند، بیشتر نمیآموزد. گربه جلو آفتاب پهن میشود و میخوابد. انسان درون زندگی با تمام پیچیدگی هایش پهن میشود و میخوابد
در عصری زاده شدم که اکثر جوانان باور به خدا را از دست داده بودند، درست به همان دلیل یاد شده، چرا که پیشینیان آنها به خدا اعتقاد داشتند ــ بیآنکه بدانند چرا. و این بود که اکثر این جوانان انسانیت را جایگزین خدا کردند. چون تفکر انسانی میل به انتقاد دارد، چرا که به جای فکر کردن احساس میکند.
فلسفهی عملی خیام از این جهت به اپیکورگرایی لطیف خلاصه میشود که به حداقل آرزوی لذت پناه برده است. برای خیام تماشای گل سرخ و سرکشیدن باده کفایت میکند. نسیمی ملایم، گفتگویی بیمنظور و برنامه، جامی از شراب و گل، اوج آرزوی نهایی حکیم ایرانی همین است و بس. عشق وجدآور است و ملالآور، اقدام آزرده میکند و کژراهه میرود، کسی موفق نمیشود بداند و اندیشیدن همهچیز را مکدر میسازد، بنابراین بهتر است امید و آرزویمان را به وقت دیگری موکول کنیم، و ادعای مجنونانهای که میخواهیم جهان را تعریف و اصلاح و حکومت کنیم، به حال خود رها سازیم. همهچیز هیچ است. یا آنطور که در گلچین ادبی یونان آمده است «همهچیز زادهی نابخردی است» . و کسی که این را میگوید یونانی و انسانی منطقی است.
چهاردیواری اتاق محقرم همزمان برای من سلول زندان و فاصله، بستر و تابوت است. شادمانهترین لحظههای من، لحظاتی است که فکر نمیکنم، چیزی نمیخواهم، حتا غرق رؤیا هم نمیشوم، گم شده در خیرگی اشتباه یک نبات، خزهی محضی که بر سطح زندگی میروید. من بیتلخکامی، از ادراک بیهوده، از هیچ بودن، از پیش مزه مرگ و خاموشی لذت میبرم.
شاید سرنوشت من است که تا ابد باید حسابدار باشم، و شعر و ادبیات پروانهای است که با تمام زیبایی بر سرم مینشیند تا مضحکترم جلوه دهد
امروز روحم تا اعماق وجودم غمگین است. کل منِ من، خاطرات، چشمها و دستها رنجم میدهند. مثل درد مفاصل که به هر آنچه منم، دامن میگستراند. و نیز شفافیت واضحروز، آسمان بزرگ ناب و آبی، مد ایستادهی نوری مبهم، کوچکترین تأثیری بروجودم ندارد
نسیم ملایم و شاداب پاییز ــ انگار تابستان نمیتوانست به گذشته متصل شود ــ با نسیمی که باد تصویرگر شخصیت میشود، به هیچوجه تسکینم نمیدهد. بیهودگی مفهوم اندکی دارد. من غمگینم، ولی نه با تعریف مشخص غمگین بودن و نه با تعریف نامشخص آن. من در بیرون بر روی جادهی پوشیده از جعبه، غمگینم.
هر شیوهی زندگی، ویژگیها و لذت خاص خود را داراست، و اگر انسان به زندگی دیگری روی بیاورد، این کار، لذت شخصی را با خوشبختی کمتری همراه میسازد، اگر این ویژگی از حس کمتری برخوردار شود، جان میبازد و آن وقت است که احساس کمبود پدیدار میشود.
اندوه، بیحوصلگی از کاری برای ــ انجام ــ نداشتن، نیست، بلکه حس کردن بیماری آزاردهنده، که ارزشی ندارد تا کاری برایش انجام دهی
مطیع چیزی نشدن ــ چه انسان، چه عشق و چه آرمان: برخوردار بودن از استقلال دور که مقرر میدارد حقیقت را باور نکنی، حتا اگر وجود هم داشته باشد، مفید بودن شناخت آن را باور نکنی ــ به نظر من این وضعی است که در آن زندگی فکری خصوصی کسانی که بیفکرانه نمیزیند، باید در برابر خودشان قالب تهی کند، به چیزی متکی بودن یعنی ابتذال. اقرار به اعتقاد، آرمان، زن یا حرفه ــ همهی اینها یعنی بند زندان و دستبند. بودن یعنی آزاد بودن. حتا تلاش در جهت کسب هویت هم اگر همراه با غرور و همدردی باشد، مزاحم است. اگر درک کنیم که غرور طنابی است که ما را با آن میکشند، مغرور نمیشویم
من این جمله هکل زیستشناس را که در دوران کودکی عقلم خوانده بودم، هیچگاه فراموش نمیکنم، سنی که انسان با مطالعهی آثار علمی عامهپسند و استدلال علیه مذهب، خود را سرگرم میکند، عبارتش کم و بیش همین است: انسان والا (اگر اشتباه نکرده باشم او از کانت و گوته نام میبرد) بسیار بالاتر از انسان عادی است تا انسان عادی از میمون عادی
مالیخولیای وسیع، ماتم انباشته از بیرغبتی، فقط در حوزهی آسایش و وفور تجملات میتواند وجود داشته باشد.
«هنر مدرن، هنر رؤیا است»
ما همه به اینخو گرفتهایم که مقدم بر همه خود را واقعیتی روحی بدانیم و سایرین را واقعیت بلاواسطهی جسمانی، تنها خود را خیلی مهم به صورت موجودی جسمانی با تأثیری بر اجسام همنوعان خود مینگریم و همنوعان را هم واقعیت روحی مینگریم، اما تنها در عشق یا درگیریها است که حقیقت ما روشن میشود، که مقدم بر همه سایرین از روانی برخوردارند، همانگونه که ما هم برای خود از آن برخورداریم.
هریک از ما تسلّیناپذیر به حال خود وانهاده شدیم، تا خویشتن را زنده احساس کنیم. انگار کشتی وسیلهای باشد که وظیفهاش دریانوردی است، وظیفه کشتی، دریانوردی نیست، ورود به بندر است. ما خود را بر پهنهی دریا یافتیم بدون تصویری از بندری که در آن پناهی جست و جو کنیم.
جرأت مبارزه، جانباخته با ما سر از این جهان درآورد، چه ما بدون اشتیاق به مبارزه زاده شدهایم.
ما بدینترتیب، برای نوسازی اجتماعی جهان، حریصانه بیدار شدیم و با شادی، برای تسخیر آزادی که از آن چیزی نمیدانستیم، و نمیدانستیم چیست و نیز برای پیشرفتی که به دقت تعریف نشده بود، به راه افتادیم
آه، این که زندگی دردناک یا فکر کردن به زندگی دردناک است، صحت ندارد. چهبسا حقیقت این است که اگر به صورت درد بدان تأکید کنیم، این فقط درد ما است که جدی و دشوار است. اما اگر کاملا طبیعی بمانیم درد همانطور که آمده، همانطور هم میرود، و آنگونه که پدید آمده، متواری میشود. همهچیز هیچ است، درد ما هم همینطور
من هرگز جز خیالپردازی کار دیگری نکردم. همین و فقط همین مفهوم زندگی من بوده است. هیچگاه جز زندگی درونم با غم جدی دیگری آشنا نشدم. هرگاه که خودم پنجرهی درونم را میگشایم تا بتوانم در خیال رفتار، او را فراموش کنم، بزرگترین دردهای زندگی من از من میگریزن
پس از چندروز گرم آخر تابستان، شبها برحسب اتفاق در آسمان فراخ تأثیر رنگها ظاهر میشود، آغاز نسیمی فرحبخش که پاییز را نوید میداد، برگها هنوز زرد نمیشدند و نمیریختند، هنوز آن هراس نامشخص ادراک ما که طبیعت مشرف به مرگ را همراهی میکند، مسلط نیست، چرا که با مرگ طبیعت، خود ما هم پایان خودمان را رقم میزنیم. این مانند خستگی پس از تلاش بسیار بود، خوابی مبهم که آخرین حرکات رفتاری را دنبال میکرد. آه، این شبها چنان انباشته از بیتفاوتی رنجآورند که پیش از آن که پائیز از این چیزها آغاز شود، از ما آغاز میشود.
هر پائیزی که از راه میرسد به آخرین پائیزی که تجربه خواهیم کرد نزدیک است، و به همین جهت شامل حال تابستان هم میشود، ولی پائیز با هستی خود، سپری شدن همهی چیزها را به یاد میآورد و در تابستان به سهولت پی میبریم که این مهم را فراموش کردهایم، هنوز پائیز از راه نرسیده، هنوز زردی برگهای ریزان در هوا مشهود نیست و یا اندوه نمناک زمان، با نام زمستان چهرهی دیگری از خود بروز خواهد داد. ولی نشانی از اندوه منتفی شده، رنجی با البسهی سفر در احساس، که ما در آن به نحوی مبهم، به رنگ ناشناس اشیاء، صدای گوناگون باد به شیوهی دیرین که هنگام فرارسیدن شب در کل کائنات گسترده میشود، پیمیبریم.
چنین است، همهی ما سپری خواهیم شد، به کل سپری خواهیم شد، کسی که با احساس و دستکش کار کرده، کسی که از سیاست محلی حرف زده، از همهی آنها چیزی باقی نخواهد ماند. همچون نور که سیمای قدیسان و زنگال کفشهای در حال عبور را روشن میکرد. نور، فقدان هیچ را به تاریکی، و باقیماندهی واقعیت را که به قدیس و دیگر پوشندگان کفش زنگالی تعلق داشت، واخواهد گذاشت. در گردباد دور، در گردبادی که کل کائنات را به سستی میکشاند ــ قابل مقایسه با گردباد برگهای خشک ــ امپراتوریها به اندازهی البسهی زن دوزنده ارزشمندند، و گیسوان بچههای موطلایی با همان دَوَران مرگبار میچرخند که قدرتمندان عصای پادشاهی راتصور میکنند، و در خانهی نامرییها که از در گشودهی جلوی آن در بستهای را میتوان شناسایی کرد، زنان بردهی باد، میرقصند، و عدهای بدون دست جلبتوجه میکنند، تمام چیزهای کوچک و بزرگ نظام حبس شده برای ما و در وجود ما، کائنات را برپا کردهاند.
هرکس هستی خود را یکنواخت اداره کند عاقل است. چه در آن صورت هر حادثهی کوچکی از نعمت معجزه برخوردار میشود.
این تصوری بدبینانه چون تصورات ویژنی نیست که زندگی را زندان میدید و در آن از سر تفریحکاه را نفرین میکرد. بدبینی یعنی درک فجیع چیزی، و این رفتار نوعی غلوآمیز و ناآسوده است
میتوانم همهچیز را برای خود تصور کنم، چرا که چیزی نیستم. اگر چیزی بودم، نمیتوانستم چنین چیزی را تصور کنم. کمک حسابدار میتواند خود را امپراتور روم بپندارد، پادشاه انگلستان نمیتواند، چرا که او پادشاه انگلیس است و در رؤیا نمیتواند غیر از آنچه هست، پادشاه دیگری باشد. واقعیت او، از حس کردن بازمیداردش.
لازمهی هدایت بیاحساسی است. آدم مسرور مسلط است، پس به خاطر غمگینی باید حس کرد.
انسانهایی که در رؤیای سبکهای بزرگ سر میکنند، یا دیوانهاند و بدانچه که در رؤیا میپرورانند باور دارند، و در کنارش خوشبختاند، یا خیالپردازان بسیار معمولیاند و برای آنها خیالبافی موسیقی روح است، و بیآنکه چیزی بگویند تکانشان میدهند. ولی کسی که در رؤیاهای ممکن بهسر میبرد، فرصت ممکن برای برآورده نشدن انتظارات واقعیاش را در اختیار دارد. این نمیتواند به شیوهای خاص مرا اندوهگین کند، چرا که من نتوانستهام قیصر روم شوم، ولی میتواند رنجم دهد که هرگز با زن دوندهای که همیشه حدود ساعت نه به نبش خانههای سمت راست میپیچد، حرف نزدهام. رؤیا که غیرممکنها را به ما وعده میدهد، به همین سبب نیز از ما کناره میگیرد، اما رؤیاهایی که ممکنها را به ما وعده میدهد، وارد زندگی میشود و تنها در این زندگی راهحلش را مییابد. یکی زندگی خاص و مستقلی دارد، دیگری مطیع حوادث اتفاقی است.
اگر در آرزوی نایافتنیها باشم، میخوابم، من از رؤیاهایی که در کل میتوانستند باشند، بیدار میشوم
وقتی نمیدانم مشخصات پارچهای را که وارد دفتر میکنم، چگونه پدید آمده است، دروازههای سند و سمرقند، و سرودههای ایرانی که کوچکترین ارتباطی با اینجا و جای دیگر ندارند، با اشعار دوبیتی که مصرع سوم آن بیقافیه است، به رویم گشوده میشود، و تکیهگاه دوری را برای دلواپسیهایم عرضه میکند.
هرچیزی که روزی از آنِ ما بوده، حتا اگر به شکرانهی همزیستی تصادفی یا علایق مشترک بوده باشد، به خود ما تبدیل میشود، برای این که مال ما بوده است
تنهای تنها بودن چه خوب است، انسان میتواند با خود بلند بلند صحبت کند و قدم بزند، بیآنکه نگاهها مزاحماش شوند، میتواند درون رؤیایی ناخواسته به پشتی تکیه دهد! کل خانه به مزرعه تبدیل میشود و هر سالنی از گستردهی زمین کشاورزی بهرهمند میگردد.
دقایقی متوالی تأثیر نامریی خورشید تابیده بر دفتر کارم را دنبال کردم… سرگرمی طاقتفرسا! فقط در بند ماندهها، چونان کسانی که مورچهها را به تماشا مینشینند، اینگونه به تابش خورشید مینگرند.
از آنجا که کاری ندارم و نمیخواهم فکر هم بکنم، کاری که از من برمیآید اعتماد به این کاغذ است و نوشتن یک آرمان ــ به صورت یادداشت
در نهایت از این روزها چیزی میماند که از دیروزی مانده و از فردایی بهجا خواهد ماند، ولع بیکران و سیریناپذیر همیشه همان و دیگری بودن.
هیچکس نمیتواند پس از شبی بدخوابی به درستی تحملمان کند. خواب از دست رفته مقداری از انسانیت ما را با خود برد. حتا بهنظر میرسد نوعی غضب پنهان در هوای پیرامون ما جای دارد. سرانجام این خود ماییم که با خود موافق نیستیم، و میان خود ما دیپلماسی بیسر و صدای کشتار به بیرون منتقل خواهد شد.
میخواهم زندگی کنم، میخواهم زندگی کنم و زندگیام را به گردن بگیرم
ادراکهایی است که همانند یک خوابند و مانند مهای اندیشه ما را در تصرف نگه میدارند و اجازه نمیدهند به روشنی بیندیشیم، عمل کنیم و باشیم
اگر میتوانستم بخوابم خوشبخت بودم.
من همیشه در حرکات که معمولا هیچکس خطا نمیکند، خطا کردم، آنچه دیگران برای انجامش زاده شدهاند، همواره کوشیدهام نگذارم با من چنین شود. همیشه دوست دارم به چیزی دست بیازم که دیگران تقریبآ بدون آرزو به آن رسیدهاند. میان من و زندگی همیشه شیشههای تیره پنجره جای داشت: من، نه با قدرت دید و نه حس لامسه به این مهم رسیدهام، من حتا یکبار هم این زندگی یا این عزم را نزیستم، تنها تصور جنونآمیز کسانی بودم که میخواستم خودم باشم، رؤیای من از قدرت ارادهام آغاز شد، همواره عزم من اولین خیال کسی بود که هرگز من نبودم.
هیچگاه پی نبردم که حساسیت من برای درایتم بسیار بزرگ بود یا درایتم برای حساسیتام. همیشه به یکی از هردو دیر رسیدم، به کدامیک، نمیدانم، به احتمال زیاد به هردو، و یا این خیال کسی بود که دیر آمده، و آن کس هرگز من نبودم.
من پیش از تولد، قصر قبیلهام را کفاره دادم. پیش از آنکه زاده شوم، کاغذدیواریهای محل گمانهایم را فروختند.
بله تجزیهی وظیفهی شخصی از مقاصد و هیجانهای زندگی، و گسست درخواستی من از اشیاء، مرا دقیقآ به جایی رساند که پیش از این میخواستم از آن بگریزم، من میخواستم زندگی را درنیابم، اشیاء را لمس نکنم، چون با تجربهی طبیعت خودم از جهان، میدانستم که همواره فهم زندگی برایم رنجآور است. اما چون از این لمس پرهیز کردم، انزوا پیش گرفتم، و چون انزوا پیش گرفتم، بیچون و چرا دیگر بار حساسیت غلوآمیز خودم را فزونی بخشید
تنهایی تباهم میکند، بودن در جمع آزارم میدهد. حضور دیگری افکارم را میگسلد، من با دقت خاصی در رؤیای حضور شما بهسر میبرم، رؤیایی که نمیتواند دقت تحلیلگرانه مرا وصف کند.
متأسفانه رنج اندیشه کمدردتر از احساس و بدبختانه درد احساس کمتر از درد اندام است. میگویم «بدبختانه» چرا که در اصل مقام انسانی شرایط دیگرگونی را میطلبد. هیچ حس آکنده از هراس رازآلود نمیتواند مثل عشق دردناک باشد، حسادت و انتظار میتواند مثل هراس جسمانی پیوسته خفقانآور باشد و به خشم یا کسب تأیید مبدل شود. ولی هرگز درد ویرانگر روان هم نمیتواند مثل درد دندان یا درد روده یا (احتمال میدهم) درد زایمان، واقعی باشد.
کسی که هرگز تحتفشار نزیسته باشد، آزادی را لمس نمیکند.
من مثل کسی هستم که سایهاش را فروخت، یا بهتر بگویم مانند سایهی کسی هستم که خود شخص را فروخت
آری، اندوه این است: فقدان قابلیت روانی، خود را به دست خطا سپردن، خطهای فکری فقدان نردبان، تا بتواند با تمام قدرت از آن به سوی حقیقت بالا برود…
من به همان نقطهای رسیدم که غم تبدیل به شخص، تبدیل به قالب خیال همزیستی من با شخص خودم میشود.
مینامد. چیزی که باعث گشوده شدن دهان ما میشود بیحوصلگی است، چیزی که باعث تغییر وضعیت ما میشود ناراحتی است، چیزی که باعث میگردد تا انسان تکان نخورد کرختی است
هرکس غرور خود را دارد و غرور هرکس او را به فراموشی میسپرد، چرا که کس دیگری با همان روان وجود دارد. غرور من به چند صفحه، به چند فصل و چند تردید خلاصه میشود… جرأت نمیکنم از نو مرور کنم، نمیتوانم از نو مرور کنم. از نو مرور میکنم؟ از نو خواندن چه حاصلی دارد؟ کسی که اینجا ایستاده، کس دیگری است. در حالحاضر هیچچیز از آن نمیفهمم…
تأکید مدام ایرانیان بر نوشیدن شراب از اینرو است، فلسفهی کاملا عملی خیام میگوید: بنوش! بنوش! این نوشیدن شادمانه نیست که بنوشد و شادتر شود، بلکه با نوشیدن بیش از پیش، خود شود. این نوشیدن مرددانه نیست، که مینوشد تا فراموش کند و کمتر مردد باشد.
نوشتن یعنی از یاد بردن. ادبیات مطبوعترین شیوهی نادیده گرفتن زندگی است. موسیقی تسلی میدهد. هنرهای بصری سرزنده میسازد. هنرهای زنده (مثل رقص یا ایفای نقش در تئاتر) سرگرم میسازند. ولی اولی از زندگی فاصله میگیرد. چرا که از زندگی یک رؤیا میسازد، در مقابل، دومی از زندگی فاصله نمیگیرد ــ چرا که همزمان فرمولهای حیاتی و مریی به کار میبندد. و دیگری، به این خاطر است که از زندگی خود انسانها جان میگیرد.
امروزه انسان حیات و پیروزی را تقریبآ با همان تلاشی بهدست میآورد که تکیه بر آنها برای استقرار در تیمارستان بسنده است: ناتوانی تفکر، مخالفت با اخلاق و عصبانیت لجام گسیخته.
از کسی که چون من زنده است اما چیزی از زندگی درنمییابد ــ و نیز اندک انسانهایی مثل من ــ چه برجای میماند جز چشمپوشی از نوع زندگی و تحقیر سرنوشت؟ و از آنجا که ما نمیدانیم زندگی مذهبی چیست، و نیز نمیتوانیم بدانیم، چرا که انسان خردمند نمیتواند باورمند باشد، و از اینرو که باور به تجرد انسان نیز نداریم و حتا ناتوانتر از آنیم که بدانیم با آن چه باید کرد، سرانجام تنها انگیزه روحی ما تعمق در زیباشناختی زندگی میشود، و بدینترتیب بیاحساس، خود را تسلیم شادمانیهای کل جهان بیتفاوت در برابر خدا و تحقیرکنندگان زیانبار انسانی و حساسیتهای بیاهمیت میکنیم و خود را به خوشگذرانی ظریف عادت میدهیم تا خوشآیند اعصاب و مغز باشد.
بنابراین هریک از ما تسلّیناپذیر به حال خود وانهاده شدیم، تا خویشتن را زنده احساس کنیم.






