چیزهایی که باعث میشوند احساس شادی و سرزندگی کنیم: ارتباط، حضور در طبیعت، تلاش و پشتکار

ترس ذهنیتی است که اغلب قبلاز تجربه احساس میشود.
تحقیقات جدید نشان میدهد که افسردگی، اضطراب و احساس عدمتعلق ممکن است به آزمایشنشدن تواناییهای فردی مرتبط باشد.
اختصاصدادن وقت خود به یادگیری چیزهای جدید، به جبران برخی از عادتهای بد کمک میکند.
مشکل مشترک امروزی ما این است که محیط تغییر کرده، اما سیمکشی مغزمان تغییر نکرده و عمیقاً هم در وجودمان ریشه دوانده است.
از چیزهایی که باعث میشوند احساس شادی و سرزندگی کنیم، جدا شدهایم: ارتباط، حضور در طبیعت، تلاش و پشتکار.
دانشمندان دریافتهاند که برخی از ناملایمات، ما را از مشکلات جسمی و روانی همچون چاقی، بیماریهای قلبی، سرطانها، دیابت، افسردگی و اضطراب و حتی مشکلات اساسیتری همچون احساس فقدان معنا و هدف محافظت میکند.
وقتی با مشکلات کمتری مواجه میشویم، راضیتر نمیشویم؛ بلکه فقط آستانهٔ تحملمان برای آنچه مشکل میپنداریم، پایین میآید. درنهایت با همان تعداد مشکل مواجهایم، با این تفاوت که مشکلات جدید بهطور فزایندهای پوچتر هستند.
«میسوگی میتونه به شما نشون بده که این توانایی نهفته رو همیشه داشتین، اما ازش آگاه نبودین و میتونه به شما نشون بده که میتونین فراتر از تصورتون پیش برین. وقتی خودتون رو در محیطی چالشبرانگیز قرار میدین که احتمال شکستخوردن در اون زیاده، خیلی از ترسها میریزن و همهچیز روی روال میافته.»
«اگه میخوای تجربیات فوقالعادهای داشته باشی، باید خودت رو در مکانهای فوقالعاده قرار بدی
«حتی صد سال پیش هم شکستخوردن ممکن بود به مرگ منجر بشه؛ اما امروزه مردم عواقب شکست رو بهشدت دستبالا میگیرن. شکست امروزی اینه که ارائهٔ پاورپوینت رو خراب میکنین و رئیستون بهتون بد نگاه میکنه.»
وقتی با مشکلات کمتری مواجه میشویم، راضیتر نمیشویم؛ بلکه فقط آستانهٔ تحملمان برای آنچه مشکل میپنداریم، پایین میآید. درنهایت با همان تعداد مشکل مواجهایم، با این تفاوت که مشکلات جدید بهطور فزایندهای پوچتر هستند.
برایاینکه از خودم بیرون بیایم، سگ خریدم. هر روز صبح او را به رودخانهٔ نزدیک خانه میبردم و در آرامش و مه ساعت پنج صبح آرامش و اعتمادبهنفس فراموششدهای را احساس میکردم. از مشکلات روزمرهای مثل درگیریهای شغلی، ترافیک، ضربالاجلها و قبوض، کمتر ناراحت میشدم.
خروج از منطقهٔ امن برای یادگیری مهارتهای مفیدی که هم به ذهن و هم به بدن نیاز دارند، سیمکشی مغز را بهصورت ریشهای تغییر میدهد. این کار بهرهوری را افزایش میدهد و باعث مقاومت در برابر برخی بیماریها میشود. یادگیری باعث بهبود میلینسازی میشود.
وقتی یک راحتی جدید معرفی میشود، با آن سازگار میشویم و راحتیهای قدیمی غیرقابلقبول میشوند. راحتی امروز، ناراحتی فرداست. این باعث میشود تعریف ما از راحتی به مرحلهٔ جدیدی برسد.
راحتیهای جدید باعث شدهاند توقع ما از سطح قابلقبول ناراحتی، باز هم بالاتر برود. هر پیشرفتی محدودهٔ راحتی را کوچکتر میکند
میل ما برای بیرونرفتن و آزمودن خودمان «نشانهای از دوران معاصر ماست که در آن مردم به دنبال راهی جدید برای فرار از سبک زندگی روزبهروز محدودتر و بیروحاند.
وقتی مسیرهای طولانی، ساکت و خلوتی برای پیادهروی وجود دارد، چرا برویم ساعتی صد دلار هزینهٔ جلسات رواندرمانی کنیم؟
پنج مرحلهٔ سوگ را طی میکردند. اولین مرحله انکار بود که طی آن، دانشجویان با تلفنهای همراهشان میچرخیدند تا بلکه آنتن پیدا کنند. بعد خشم بود که طی آن، به اپراتورهای تلفن همراهشان فحش میدادند و گوشی را داخل چادر پرت میکردند. بعداز آن، نوبت چانهزنی بود که طی آن، دانشجویان به فکرشان میرسید به قلهٔ نزدیک بروند تا شاید آنتن پیدا کنند. بعد افسردگی بود که طی آن، عمیقاً دلشان میخواست عکسشان را در اینستاگرام بارگذاری کنند و درنهایت، پذیرش بود که طی آن، دانشجویان میفهمیدند میتوانند بدون تلفن همراه هم زنده بمانند و طبیعتگردی بدون تلفن همراه آنقدرها هم بد نیست
اگه میخوای تجربیات فوقالعادهای داشته باشی، باید خودت رو در مکانهای فوقالعاده قرار بدی
«تعریف سادهٔ اعتیاد رو دوست دارم که میگه اعتیاد عبارت است از ’استفادهٔ مداوم علیرغم عواقب نامطلوب‘.»
بسیاری از مردم تقریباً در هر موقعیتی مشکل پیدا میکنند، حتی وقتی زندگیشان نسبت به گسترهٔ وسیع تجربههای
تأثیرات جسمی و روانی این همهگیری درخور توجه است. دانشمندان دانشگاه بریگم یانگ دریافتند که مهم نیست چند سال دارید یا چقدر پول دارید، تنهایی خطر مرگ را در هفت سال آینده ۲۶ درصد افزایش میدهد. بهطورکلی، تنهایی ممکن است پانزده سال از عمر انسان کم کند: معادل کشیدن نصف پاکت سیگار در روز. طبق پژوهش دیگری که محققان دانشگاه هاروارد به مدت هشتاد سال انجام دادهاند، روابط خوب یکی از عوامل اصلی شادی در طول زندگی است. روابط خوب از ثروت و شهرت مهمترند.
فایدهٔ بزرگ دیگرِ بیحوصلگی، جدا از اینکه ما را ازنظر روانی قویتر و مقاومتر میکند، این است که اگر راه دیگری برای خالی کردنش پیدا کنیم، میتوانیم به خلاقیت برسیم.
وقتی خودتون رو در محیطی چالشبرانگیز قرار میدین که احتمال شکستخوردن در اون زیاده، خیلی از ترسها میریزن و همهچیز روی روال میافته
فرد میتواند غذاهای ناسالم و خوشمزه و دوپامینزا را بدون احساس گناه یا ترس از افزایش وزن در این رژیم بگنجاند. فقط باید بپذیرد که احتمالاً بعداً گرسنهتر خواهد شد. این رویکرد به این ایده احترام میگذارد که غذاها فقط وسیلهای برای رساندن انرژی نیستند. غذاها اغلب وسیلهای برای ارتباط با خانواده، جامعه، فرهنگ و هویتاند و هرگز نباید ممنوع باشند.
اِلیس پل تورنس یک روانشناس امریکایی بود. او در دههٔ ۱۹۵۰ متوجه مشکلی در کلاسهای درس شد. معلمها بچههای آرام و درسخوان را ترجیح میدادند. برای بچههایی که انرژی زیادی داشتند و ایدههای بزرگ، اهمیتی قائل نمیشدند؛ بچههایی که تفسیرهای عجیبی از متون درسی ارائه میدادند، برای انجامندادن تکالیفشان بهانه میآوردند و در روزهای آزمایشگاه به دانشمندانی دیوانه تبدیل میشدند. سیستم آموزشی این بچهها را «بد» میدانست؛ اما تورنس احساس میکرد این بچهها درست درک نشدهاند؛ چون اگر مشکلی در دنیای واقعی پیش بیاید، همهٔ بچههای درسخوان دنبال جوابش در یک کتاب میگردند؛ اما اگر جواب در کتاب نباشد، چه؟ در این صورت، فرد باید خلاقیت به خرج بدهد.
در دنیای امروزی عوامل اضطرابزای حاد و متعارفی مثل به قول ساپولسکی «شکارچیان در کمین» وجود ندارد؛ در عوض، ما عوامل اضطرابزای مزمن را ایجاد و منتشر میکنیم: چشموهمچشمی، مشکلات کاری، قبوض، شایعات و ازایندست چیزها. به همین دلیل است که اکنون، به قول ساپولسکی، خودمان در کمین همدیگر نشستهایم؛ چون با داستانها و باورهایی که در ذهنمان میسازیم، خودمان را تحتفشار میگذاریم: دربارهٔ اینکه چهچیزهایی باید به دست بیاوریم، چه زمانی، چرا و در ارتباط با چه کسی.
تحقیقات جدید نشان میدهد که افسردگی، اضطراب و احساس عدمتعلق ممکن است به آزمایشنشدن تواناییهای فردی مرتبط باشد.
هیچچیز بزرگ و مهمی در زندگی با تضمین صددرصد موفقیت همراه نیست. قرارگرفتن در محیطی که احتمال شکست توش زیاده، حتی اگه شما همهچیز رو درست انجام داده باشین، روی کمک به شما برای ازبینبردن ترس از شکست، تأثیرات زیادی داره. تأثیرات زیادی روی نشوندادن تواناییهای بالقوهٔ شما داره.»
میسوگی درونیه. بخش بزرگی از ارزش میسوگی اینه که قراره کاری رو انجام بدم که واقعاً ناراحتکنندهست. قراره دلم بخواد تسلیم بشم و چون هیچکس تماشاچی نیست، سخت میشه تسلیم نشم؛ اما تسلیم نمیشم، چون خودم دارم تماشا میکنم. بعد میتونم به گذشته نگاه کنم و ببینم تنها کسی بودم که خودم رو تماشا میکردم و بازم بهخوبی از عهدهٔ کارم براومدم. این رضایت عمیقی رو به همراه داره.
مارکوس الیوت به من گفت که یکی از مزایای مهم میسوگی چیزی است که او «ایجاد نقاط عطف در دفترچهٔ خاطرات» مینامد. او گفت: «اگه همیشه همهٔ کارها رو تکرار کنی، وقتی به زندگیت نگاه میکنی، دفترچهٔ خاطراتت خالی به نظر میرسه؛ بنابراین باید کارهای جدیدتری انجام بدیم تا نقاط عطف بیشتری در دفترچهٔ خاطراتمون به جا بذاریم و احساس نکنیم که سالها بهسرعت میگذرن. منظورم اینه که آدم هر جزئیاتی رو از تجربیات جدید و معنادار به یاد میآره. هرگز نمیتونی اونها رو فراموش کنی.»
رویکرد صفر یا صد باعث میشود غذاهایی که ممنوع اعلام شدند، جذابتر و لذتبخشتر به نظر برسند
یک تابستان را درحالیکه در رودخانهٔ تولوساک در دلتای یوکان روی ماهی سالمون پژوهش میکرد، در میان گلهای گرگ زندگی کرد. شوخی نمیکنم.
بیشتر دههٔ گذشته را در کلبهای دوونیممتری در جنگلهای مِین زندگی کرده که نه آب لولهکشی دارد و نه اینترنت. این جوان بیشتر از غذایی تغذیه میکند که خودش از شکار، دامداری و کشاورزی به دست میآورد.
«هرچه تراکم جمعیت بیشتر میشود، مغز انسان احساس ناراحتی و ناخوشایندی میکند و این ناراحتی و ناخوشایندی ممکن است به کاهش رفاه ذهنی منجر شود.»
یکی از مدیران سابق فیسبوک به نیویورکتایمز گفت که «مطمئن است شیطان در تلفنهای ما زندگی میکند». دیگری گفت که ابزارهای سیلیکونولی «بافت اجتماعی جامعه را از هم میپاشد».
وقتی یک راحتی جدید معرفی میشود، با آن سازگار میشویم و راحتیهای قدیمی غیرقابلقبول میشوند. راحتی امروز، ناراحتی فرداست. این باعث میشود تعریف ما از راحتی به مرحلهٔ جدیدی برسد.
بی. جی. فاگ، روانشناس دانشگاه استنفورد، مینویسد: «سه عنصر باید همزمان با هم ترکیب شوند تا رفتاری اتفاق بیفتد: انگیزه، توانایی و محرک.»
رسیدن به حالت غرقگی دو شرط دارد: اول اینکه کار باید محدودیتهای فرد را به چالش بکشد و دوم اینکه هدف مشخصی داشته باشد.
دانشمندان هاروارد تخمین میزنند که ۹۷ درصد این کمردردهای نامشخص ناشی از سبک زندگی امروزی است؛ یعنی کمتحرکی و اسارت در محیط امروزی.
حالت غرقگی عامل اصلی خوشبختی و رشد است. این حالت نقطهٔ مقابل بیتفاوتی است.
از چیزهایی که باعث میشوند احساس شادی و سرزندگی کنیم، جدا شدهایم: ارتباط، حضور در طبیعت، تلاش و پشتکار.
انسانها طوری تکامل پیدا کردهاند که به دنبال آسایش باشند. بهطور غریزی به دنبال امنیت، سرپناه، گرما، غذای اضافی و کمترین تلاش ممکنیم. این میل در طول تقریباً تمام تاریخ بشر مفید بوده؛ چون ما را بهسمت بقا سوق داده است
ما اکثراً بخش عمدهای از سالهای عمرمان را در بیماری میگذرانیم و داروها و دستگاههای پزشکی ما را سرپا نگه میدارند. شاید طول عمر افزایش یافته باشد؛ اما طول سلامتی کاهش یافته است
وقتی با مشکلات کمتری مواجه میشویم، راضیتر نمیشویم؛
مغز نمیخواد هیچکاری با شکست روبهرو بشه، بهخصوص اگه شما همهچیز رو درست انجام داده باشین.»
«آنچه مرا نکشد، قویترم میکند.»
دانشمندان دریافتهاند که برخی از ناملایمات، ما را از مشکلات جسمی و روانی همچون چاقی، بیماریهای قلبی، سرطانها، دیابت، افسردگی و اضطراب و حتی مشکلات اساسیتری همچون احساس فقدان معنا و هدف محافظت میکند.
آنها ۲۴ فارغالتحصیل دانشگاه را استخدام کرده بودند. هرکدام از آنها قرار بود شش ماه را بهتنهایی در اردوگاهی دورافتاده در دلتای رودخانهٔ یوکان بگذرانند و دادهها را جمعآوری کنند. دانی به من گفت: «نوزده نفر از اون گروه در هفتهٔ اول انصراف دادن و به خونه برگشتن
اگه در پایان روز سالمتر یا باهوشتر شده بودم، یعنی روز خوبی رو پشتسر گذاشته بودم.
انسانی میتواند درصورت اجبار به دستاوردهای بدنی شگفتانگیزی برسد.
یک قانون: اگر برای خدمتی دیجیتال پولی پرداخت نمیکنید، یعنی خودِ شما کالایی هستید که شرکت میفروشد.
وقتی با مشکلات کمتری مواجه میشویم، راضیتر نمیشویم؛ بلکه فقط آستانهٔ تحملمان برای آنچه مشکل میپنداریم، پایین میآید. درنهایت با همان تعداد مشکل مواجهایم، با این تفاوت که مشکلات جدید بهطور فزایندهای پوچتر هستند.
غذاهای فوقفراوریشده مثل قرص زاناکس ارزان، بدون نسخه و همهجا حاضرند؛ اما درست مثل قرص، وقتی اثرش از بین میرود، اضطراب همچنان باقی است؛ بنابراین فرد باید قرص دیگری بخورد یا غذای ناسالم بیشتری بخورد. عوارض جانبی این کار چیست؟ افزایش وزن، بیماری قلبی، سکته، سرطان، فشارخون بالا، کلسترول بالا، دیابت نوع دو، خستگی، افسردگی، آرتروز، درد، مرگ زودرس و… .
میسوگی یعنی ما یه کار سخت و ساختگی انجام میدیم تا شبیه همون چالشهایی باشه که انسانها در گذشته همیشه باهاشون روبهرو بودن، چالشهایی که طبیعت خودش جلوی پامون میذاشت، اما حالا دیگه خیلی ازش دور شدیم. بعد، وقتی برمیگردیم به دنیای واقعی و شلوغِ زندگی روزمره، قویتر میشیم و ابزارهای درست برای مقابله با مشکلات رو داریم.»
«بهخاطر این موجوداتی باهوش و اجتماعی هستیم که زمان زیادی برای ’خردکردن اعصاب همدیگه و ایجاد اضطراب برای هم‘ داریم.»
انسان هایدلبرگی و نئاندرتالها احمق نبودند. شکارهای شگفتانگیزشان به کار گروهی هماهنگ نیاز داشت. یک مرد یا زن در مقابل ماموت بهراحتی کشته میشد؛ اما مردان و زنان وقتی با هم کار میکردند و استراتژی میچیدند، میتوانستند ماموت را شکست دهند. در این زمان بود که اجداد ما شروع کردند به درک اینکه همکاری برای حل مشکلات مشترک نهفقط به بقای ما کمک میکند، بلکه باعث میشود زندگی بهتری داشته باشیم.
یه فرد باید بیشتر غلات کامل فراورینشده [۹]، ریشه، میوه و سبزیجات و پروتئین حیوانی کمچرب بخوره.»
بشقاب متوسط میتونه یکچهارم پروتئین حیوانی، یکچهارم غلات کامل یا ریشه و نصف سبزیجات یا میوه باشه.
«میسوگی میتونه به شما نشون بده که این توانایی نهفته رو همیشه داشتین، اما ازش آگاه نبودین و میتونه به شما نشون بده که میتونین فراتر از تصورتون پیش برین. وقتی خودتون رو در محیطی چالشبرانگیز قرار میدین که احتمال شکستخوردن در اون زیاده، خیلی از ترسها میریزن و همهچیز روی روال میافته.»
برخی از ناملایمات، ما را از مشکلات جسمی و روانی همچون چاقی، بیماریهای قلبی، سرطانها، دیابت، افسردگی و اضطراب و حتی مشکلات اساسیتری همچون احساس فقدان معنا و هدف محافظت میکند.
دو هواپیما جلویم قرار دارند. یکی از آنها بهزودی قرار است مرا به اعماق منطقهٔ قطبی آلاسکا ببرد، جایی که عموماً از دورافتادهترین، متروکترین و خصمانهترین نقاط زمین شناخته میشود. مضطربم.
حتی مرگ هم ممکن است راه فرار نباشد. متأسفانه بیمه هزینهٔ «بازیابی جسد از مناطق دورافتاده» را پوشش نمیدهد.
طبیعت پیشبینیناپذیر و بیرحم است. طبیعت اهمیتی نمیدهد که چه تجربهای دارید و دفعهٔ قبل که به آن سر زدهاید، چه اتفاقی افتاده است. همیشه ممکن است طبیعت چیزهای سختتری را به شما تحمیل کند: حیوانات بدجنستر، صخرههای بلندتر، دماهای پایینتر، رودخانههای عریضتر و برف، باران، باد و بوران بیشتر.
داشت. یک مرد یا زن در مقابل ماموت بهراحتی کشته میشد؛ اما مردان و زنان وقتی با هم کار میکردند و استراتژی میچیدند، میتوانستند ماموت را شکست دهند. در این زمان بود که اجداد ما شروع کردند به درک اینکه همکاری برای حل مشکلات مشترک نهفقط به بقای ما کمک میکند، بلکه باعث میشود زندگی بهتری داشته باشیم.
امروزه بیشتر در دمای ۲۲ درجه زندگی میکنیم و فقط در دو دقیقهای که طول میکشد از پارکینگ یا ایستگاه مترو به محل کارمان برویم، آبوهوا را تجربه میکنیم. امروزه امریکاییها حدود ۹۳ درصد از وقتشان را در محیطهای سرپوشیده با تهویهٔ مطبوع میگذرانند و اگر تهویهٔ مطبوع نبود، شهرهایی مثل فینیکس و لاسوگاس به وجود نمیآمدند.
انسانهای اولیه همیشه گرسنه بودند. هادزا قبیلهای شکارچیگردآورنده در تانزانیاست که اعضای آن شبیه به اجداد اولیهٔ ما زندگی میکند. آنها دائماً به انسانشناسان شکایت میکنند که گرسنهاند. گرسنگی آنها از آن نوع گرسنگیهای بیدلیلی نیست که از تماشای شبکهٔ آشپزی به وجود میآید. گرسنگی آنها عمیق و مداوم است.
درست است که اجدادمان با مشکلات زیادی سروکار داشتند، اما چیزهای زیادی هم وجود داشت که واقعاً مجبور نبودند با آنها سروکله بزنند: مشکلاتی که فرهنگهای امروزی با آنها دستوپنجه نرم میکنند. این مشکلات باعث شدهاند زندگی بسیاری ناسالمتر، ناخوشایندتر و کمتر از آن چیزی باشد که میتوانست باشد.
مردم بیشتر از قبل از بیماریهای ناشی از ناامیدی رنج میبرند: افسردگی، اضطراب، اعتیاد و خودکشی. مرگومیر ناشی از مصرف بیش از حد موادمخدر در دو دههٔ گذشته بیش از سه برابر شده است و اکنون بهصورت میانگین یک امریکایی بیشتر از هر زمان دیگری ممکن است خودکشی کند.
شواهد نشان میدهد که خودکشی تقریباً در سراسر تاریخ بشر رخ نمیداده است. برای مثال، از بین چهارصد نفر از همکلاسیهای دبیرستانم، از زمان فارغالتحصیلیمان هر سال یک تا سه نفر را بهعلت مصرف بیش از حد موادمخدر یا خودکشی از دست دادهایم.
این پدیده توضیح میدهد که وقتی با مشکلات کمتری مواجه میشویم، راضیتر نمیشویم؛
غرقشدن در مسائل منفی و تنشزا خوب نیست؛ اما درعینحال دراَمانبودن کامل از تنش هم بهینه نیست. باید میزانی از تنش وجود داشته باشه که به ما سلامت روانی و جسمی بهینه بده.»
امروزه بیشتر مردم بهندرت از منطقهٔ امنشان خارج میشوند. رفتهرفته زندگیها خیلی محافظتشده، تمیز و استریل، با دمای کنترلشده، با تغذیهٔ بیش از حد، کمچالش و پر از حمایتهای ایمنی شده است و همین باعث میشود آنطور که شاعر مری الیور گفته، «این زندگی یگانه، بکر و گرانبها» را کمتر تجربه کنیم.
«این نظریه میگفت که غرقشدن در مسائل منفی و تنشزا خوب نیست؛ اما درعینحال دراَمانبودن کامل از تنش هم بهینه نیست. باید میزانی از تنش وجود داشته باشه که به ما سلامت روانی و جسمی بهینه بده.»
اگر یک خرس گریزلی پانصدکیلویی تصمیم بگیرد با منِ هفتادکیلویی بجنگد، دولت امریکا پیشنهاد میکند که کولهپشتیام را به پشتم ببندم، روی زمین دراز بکشم، خودم را به مردن بزنم و گردنم را با دستهایم بپوشانم. تصور میکنم که این روش سرم را از قطعشدن نجات میدهد.
وقتی روی زمین دراز کشیدهام، باید پاهایم را هم باز کنم تا خرس نتواند بهراحتی مرا برگرداند و پنجههای دهسانتیاش را مستقیماً در قلبم فروکند.
خرسها معمولاً زمانی به انسانها حمله میکنند که ناخواسته بیش از حد به تولهها، غذای آنها یا قلمروشان نزدیک شویم. در این صورت، خرس معمولاً از کشتن خودداری میکند و فقط به زخمیکردن بسنده میکند.
اما اگر خرس شب به چادر بیاید، قضیه فرق میکند. این نشانهٔ موجودی است که هوس گوشت انسان کرده است. در چنین حالتی، باید مثل شوگر ری رابینسون تمام توانم را به کار ببرم و مشت و ضربهٔ مستقیم و هوک به صورت خرس بزنم. به گمانم فایدهاش این است که دستهایم زخمی میشود و بعد، پزشک قانونی میتواند با اطمینان به خانوادهام بگوید: «او با شجاعت جنگید.» البته اگر جسدم را پیدا کنند.
پژوهشها نشان میدهد افرادی که در شهرها زندگی میکنند، بهطورکلی پول بیشتری درمیآورند (حتی با درنظرگرفتن هزینههای زندگی) و فرصتهای بیشتری دارند.
دولت ژاپن گزارش میدهد که نیممیلیون جوان ژاپنی وجود دارند که از ترک اتاقخوابهایشان امتناع میکنند. به آنها «هیکیکوموری» میگویند.
به نحوهٔ تربیت کودکان توجه کنید: فرستادن کودک به اتاقش. یا به نحوهٔ مجازات زندانیان توجه کنید: حبس انفرادی. بوکر معتقد است این روش ممکن است ما را به این باور رسانده باشد که حالت هنجار یعنی بودن در کنار دیگران و تنهایی یعنی مجازات.
دانی میگوید: «قوانین بقا در طبیعت اینه: اول پناهگاه، دوم آب و سوم غذا.» ما فقط یکی از این سه تا را داریم و آن هم کماهمیتترینشان است. بنابراین، در امتداد لبهٔ کوه برهوت قدم میزنیم و به دنبال جای مناسبی برای برپاکردن چادر میگردیم.
ویلیام و دانی هر دو چند تا از مدفوعهای گوزن شمالی را که شبیه مدفوعهای موس است، برمیدارند. دانی مدفوعها را بین انگشتانش له میکند و میگوید: «این تازهست. تازه برای آبخوردن از اینجا عبور کردن.» بعد خم میشود و بطری آبش را از جویبار پر میکند. یکنفس سر میکشد.
چادر ما کف هم ندارد؛ بنابراین لازم نیست هربار که داخل و خارج میشویم، چکمههایمان را دربیاوریم یا نگران خیسشدن تجهیزاتمان باشیم. واقعاً دلیلی وجود دارد که بسیاری از فرهنگهای قدیمی بهجای سازههای چادرمانند، در چادرهای مخروطی زندگی میکردند.
این موضوع مرا یاد پژوهشی در مجلهٔ زیستشناسی تغییرات جهانی انداخت که نشان میداد فقط پنجدرصد از کل زمین دستنخورده باقی مانده است
آسایش مداوم برای انسانها مسئلهٔ کاملاً جدیدی است.
برای بیشتر امریکاییهای امروزی، «تنش» اغلب از این نوع است: «ترافیک باعث میشه دیر به کلاس یوگا برسم» یا «نکنه همسایهم بیشتر از من پول درمیآره؟» یا «این پرونده هیچوقت تموم نمیشه» یا «اگه بچهم وارد یکی از دانشگاههای برتر کشور نشه، زندگیِ ما سراسر بیمعنا و بیارزش میشه.» اینها تنشهای جهاناولی است.
شاید طول عمر افزایش یافته باشد؛ اما طول سلامتی کاهش یافته است.
مجبور نیستیم با مشکلاتی مثل کارکردن برای تهیهٔ غذا، حرکت سخت و سنگین روزانه، احساس گرسنگی شدید و قرارگرفتن در معرض عوامل طبیعی سروکله بزنیم؛ اما باید با عوارض جانبی آسایش خود سروکله بزنیم: مشکلات جسمانی و روانی طولانیمدت.
آیا مغز انسان حتی زمانی که مشکلات کماند یا اصلاً وجود ندارند، باز هم دنبال مشکل میگردد یا نه.
مجبور نیستیم با مشکلاتی مثل کارکردن برای تهیهٔ غذا، حرکت سخت و سنگین روزانه، احساس گرسنگی شدید و قرارگرفتن در معرض عوامل طبیعی سروکله بزنیم؛ اما باید با عوارض جانبی آسایش خود سروکله بزنیم: مشکلات جسمانی و روانی طولانیمدت. دیگر سختیهای جسمی مثل تلاش طاقتفرسا برای گذران زندگی را تجربه نمیکنیم. راههای زیادی برای بیحسکردن خودمان داریم: غذاهای راحت، سیگار، الکل، قرص، گوشیهای هوشمند و تلویزیون. از چیزهایی که باعث میشوند احساس شادی و سرزندگی کنیم، جدا شدهایم: ارتباط، حضور در طبیعت، تلاش و پشتکار.
«یه سال دیگه، چهل کیلومتر رو با تختهٔ موجسواری از کانال سانتا باربارا عبور کردیم. قبلاز اون فقط چند بار موجسواری کرده بودیم. امواج هر ده دقیقه یه بار ما رو به داخل اقیانوس پرت میکردن. نمیتونستیم به عبور از کل مسیر فکر کنیم؛ در عوض، مجبور بودیم روی فرایندی که پیش رومون بود، تمرکز کنیم. حفظ تعادل و انجامدادن یه حرکت بینقص؛ بعد یه حرکت بینقص دیگه و بالاخره سرمون رو بالا آوردیم و دیدیم که از یه اقیانوس عبور کردیم.»
روانشناس ویلیام جیمز در کتابش اصول روانشناسی که در سال ۱۸۹۰ منتشر شد، دربارهٔ این موضوع نوشت: «هرچه بزرگتر میشویم، زمان کوتاهتر به نظر میرسد… در جوانی ممکن است هر ساعت از روز تجربهای کاملاً جدید، چه ذهنی و چه عینی، داشته باشیم. قوهٔ ادراک ما زنده است و حافظهمان قوی است و خاطرات آن زمان، مانند خاطرات سفرهای سریع و جالب، پیچیده، متراکم و طولانی به نظر میرسد؛ اما با گذشت هر سال، برخی از این تجربیات به روال خودکار و عادت تبدیل میشوند که اصلاً متوجهشان نمیشویم. درنتیجه، روزها و هفتهها در خاطرات به واحدهای بیمحتوا تبدیل میشوند و سالها توخالی و فروپاشیده به نظر میرسند.»
در همین حین، در صندلی عقب فرورفتهام و نوعی مکاشفه را تجربه میکنم. ترسم از پرواز؟ از بین رفته است. این تجربه، بوی زمین، مناظر و شگفتی این وسیلهٔ پرندهٔ عجیبوغریب که دارد کاری را برایمان انجام میدهد که قبلاً یک ماه طول میکشید، آنقدر باورنکردنی است که نمیتوانم به ترس فکر کنم. ظاهراً ترس ذهنیتی است که اغلب قبلاز تجربه احساس میشود.
یک قانون: اگر برای خدمتی دیجیتال پولی پرداخت نمیکنید، یعنی خودِ شما کالایی هستید که شرکت میفروشد. شرکتها سیستم را طوری طراحی میکنند که تا حد ممکن توجه شما را به خود جلب کنند و آن را دراِزای بهترین پیشنهادِ تبلیغاتی بفروشند.
بروئر به من گفت: «یکی از فرایندهای تکاملی برای بقا اینه که کمک میکنه یادمون بمونه غذا کجاست تا از گرسنگی نمیریم.» غذا را میبینیم، آن را میخوریم و بعد معدهٔ ما به مغز سیگنال میدهد تا مقداری دوپامین آزاد کند که نوعی مادهٔ شیمیایی شادیآور است. این همان مادهای است که وقتی مردم موادی مثل کوکائین یا اکستازی مصرف میکنند، پرخوری میکنند، رابطهٔ جنسی دارند، قمار میکنند یا هر کار لذتبخش دیگری انجام میدهند، در مغز ترشح میشود. این فرایند سهمرحلهای است.
دانکرت میگوید: «اما حالا مردم میخوان بگن که بیحوصلگی واقعاً باعث میشه خلاقتر بشیم. به این حرف میخندم. بیحوصلگی باعث نمیشه خلاقتر بشیم. فقط میگه ’یه کاری بکن!‘» و وقتی آن «کار» به ذهنمان اجازه میدهد تا به حالت عدمتمرکز برگردد یا باعث میشود بنشینیم و فیلمنامهای بنویسیم، بهجای اینکه ذهنمان را با همان رسانههایی مشغول کنیم که همهٔ مردم از آنها استفاده میکنند، کمکم روی طولموج متفاوتی فکر میکنیم. این همان چیزی است که خلاقیت به آن نیاز دارد.
دکتر جادسون بروئر، روانپزشک دانشکدهٔ پزشکی براون، میگوید: «اگه به مغز انسان حق انتخاب داده بشه، میگه: ’یه چیزی بهم بده که بتونم کنترلش کنم یا پیشبینیش کنم.‘» او توضیح میدهد که انسانها برای پیشبینی آینده و دنبالکردن اطلاعاتی که به بقایمان کمک میکنند، تکامل یافتهاند؛ برای مثال، باید بدانیم وعدهٔ غذایی بعدیمان از کجا میآید. اما امروزه ترس از عدمقطعیت، از مرزهای قدیمیاش فراتر رفته و به بسیاری از شرایط ناشناخته گسترش یافته است. این نوعی راحتطلبی است که ما را در تلههای امنیتیای که دانی از آنها حرف میزد، به دام میاندازد.
آنها کشف کردند که سه بار در هفته بیست دقیقه بودن در طبیعت، مثل دوزی از دارو عمل میکند که بهطور مؤثری سطح هورمون استرس کورتیزول را در افراد کاهش میدهد. نکتهٔ مهم این پژوهش این بود که شرکتکنندگان نمیتوانستند تلفنهای همراهشان را با خودشان به طبیعت ببرند.
در طبیعت، مغز وارد حالتی میشود که هاپمن آن را «شیفتگی ملایم» مینامد. این حالت شبیه حالت تمرکززدایی است؛ اما با یک تفاوت کلیدی: «بهجای اینکه ذهنتان سرگردان باشد و بهطور ملایم بر درونتان تمرکز کنید، بهطور ملایم بر طبیعت اطرافتان تمرکز میکنید. همهٔ چیزهایی را که در دنیای بیرون وجود دارد و تماشایشان لذتبخش است، جذب میکنید؛ اما این چیزها شما را تحتفشار قرار نمیدهند. شبکهٔ توجه خاموش است؛ اما از دنیای بیرون آگاه هستید.»
با دو نوع اضطراب روبهروییم: حاد و مزمن. اضطراب حاد نوعی واکنش هشداردهنده است، مثل صحنهٔ ترسناکی که ناگهان در فیلمی ترسناک ظاهر میشود. در این حالت، قلب تند میتپد، فشارخون بالا میرود و آدرنالین بهوفور ترشح میشود. خون بهسمت اندامها، قلب و مغزمان هدایت میشود تا بتوانیم بجنگیم یا فرار کنیم. اضطراب مزمن خفیفتر است؛ اما مدت بیشتری طول میکشد. این حالت باعث ترشح آهسته و مداوم هورمونی متفاوت به نام کورتیزول میشود.
پژوهشی در استرالیا نشان داده که بزرگترین حسرتهای افراد درحال احتضار شامل زندگینکردن در لحظه، زیادکارکردن و زندگیکردن مطابق با آن چیزی است که جامعه از آنها انتظار داشت، نه آن چیزی که خودشان واقعاً میخواستند.
تقریباً همهچیز در زندگیام تحتتأثیر الکل بود. اگر نمینوشیدم، تا آخرهفته صبر میکردم تا دوباره بنوشم. این کار زندگیام را به مهی سریعالسیر تبدیل کرد و باعث شد سالهای عمرم را در چرخهٔ عیاشیهای آخرهفته هدر بدهم.
«معتقدم آدمها سازوکارهای تکاملی ذاتی دارن که وقتی بیرون میرن و کارهای واقعاً سختی انجام میدن، فعال میشه؛ یعنی وقتی از حاشیهٔ امنیت و آسایش خودشون بیرون میآن.»
انسان امروزی ممکن است نیاز برآوردهنشدهای به انجام کارهای واقعاً سخت داشته باشد. تحقیقات جدید نشان میدهد که افسردگی، اضطراب و احساس عدمتعلق ممکن است به آزمایشنشدن تواناییهای فردی مرتبط باشد.
مفهوم میسوگی به روشهای دیگری هم به کار میرود: استفاده از چالشهای سخت در طبیعت برای پاککردن آلودگیها و فشارهای زندگی مدرن. این میسوگیهای مدرن نوعی بازتنظیم قدرتمند برای مغز، بدن و روح هستند. میسوگی به تمرینکنندگان خود کمک میکند تا محدودیتهای قبلی را بشکنند و اعتمادبهنفس و شایستگی ذهنی و متمرکزی را پیدا کنند
رسیدن به حالت غرقگی دو شرط دارد: اول اینکه کار باید محدودیتهای فرد را به چالش بکشد و دوم اینکه هدف مشخصی داشته باشد.
«میسوگی میتونه به شما نشون بده که این توانایی نهفته رو همیشه داشتین، اما ازش آگاه نبودین و میتونه به شما نشون بده که میتونین فراتر از تصورتون پیش برین. وقتی خودتون رو در محیطی چالشبرانگیز قرار میدین که احتمال شکستخوردن در اون زیاده، خیلی از ترسها میریزن و همهچیز روی روال میافته.»
اولین عنصر جدایی است. فرد از جامعهای که در آن زندگی میکند، خارج میشود و به دل طبیعت میزند. دومین عنصر گذار است. فرد وارد نوعی وضعیت میانی چالشبرانگیز میشود که در آن با طبیعت و ذهنش مبارزه میکند که به او میگوید تسلیم شود. سومین عنصر ادغام است. فرد چالش را پشتسر میگذارد و به زندگی عادیاش برمیگردد؛ اما این بار فرد بهتری است. این فرایندی برای کشف و گسترش مرزهای منطقهٔ امن فرد است.
سکوت آرامشبخشتر از بیشتر محصولات «آرامشبخشی» است که بازاریابان سعی میکنند به ما بفروشند.
شانس زندهبودن یک نفر یک در ده به توان دومیلیون و ۶۸۵ هزار است. این دانشمند توضیح میدهد که این احتمال معادل آن است که گروهی متشکل از دومیلیون نفر هرکدام یک تاس با یکتریلیون وجه بیندازند و همهٔ تاسها روی یک عدد فرود بیاید. مثلاً روی عدد ۵۵۰۳۴۳۲۷۹۰۰۷.
«پیادهروی با کولهپشتی همزمان تمرین قدرتی و هوازیه. این ورزش هوازی برای کسیه که از دویدن متنفره و تمرین قدرتی برای کسیه که از وزنهزدن بدش میآد.
دانشمندان توصیه میکنند که در زمستان، مردم هر هفته دمای ترموستات را سه تا چهار درجه کاهش دهند. این کار بهآرامی محدودهٔ آسایش را گسترش میدهد و اجازه میدهد بدون رنج غیرضروری، سازگار شویم. آنوقت میتوانیم با رسیدن به دمای هجده درجه، ترموستات را خاموش کنیم.
سطح دوم هرم طبیعت است. تحقیقات، بهخصوص تحقیقات انجامشده در فنلاند، میگویند که باید در مجموع پنج ساعت در ماه را در چنین طبیعتی بگذرانیم.
بیست دقیقه سه بار در هفته عالی است؛ اما این کمترین میزان قرارگرفتن در معرض طبیعت است که برخی از دانشمندان طبیعت آن را «هرم طبیعت» نامیدهان
پس پنج ساعت. این یعنی شاید هر ماه یکیدو بار پیادهروی، پیکنیک، ماهیگیری یا دوچرخهسواری در کوهستان.»
سفر به آلاسکا در رأس هرم طبیعت قرار دارد و معلوم شد چیزی که آنجا مغزم را مسحور کرده، پدیدهای علمی و اثباتشده است. این پدیده حتی اسم جذابی هم دارد: «اثر سهروزه». برای تجربهکردن این سطح از آرامش به «طبیعت بکر» نیاز است. سفری به مکانهای بکر که از انتهای جادههای خاکی شروع میشوند. مکانهایی که ویژگیهای اصلیشان آنتندهی ضعیف، حیوانات وحشی و نبود سرویس بهداشتی و انسانهای دیگر است
اصلاح رفتارها و الگوهای فکریای که مانع پیشرفت میشن، تأثیر بیشتری میذاره؛ چون پیشرفت یه نفر به محدودکنندهترین عاملش بستگی داره، مگه نه؟»
چاقی و سیگارکشیدن بیشترین ارتباط رو با بیماری و مرگومیر در بین عموم مردم داره
«استادهام توی هاروارد میخواستن یه فرد دانشگاهی باشم؛ اما من برای محبوسشدن توی آزمایشگاه، بیمارستان یا دفتر کار ساخته نشده بودم. میخواستم در صحنه باشم و روی اتفاقات واقعاً تأثیر بذارم.» در آن زمان، تمرینات ورزشی
او این پدیده را «تغییر مفهوم ناشی از شیوع» نامید. در واقع، همان چیزی است که میتوان آن را «خزش مشکلات» خواند. این پدیده توضیح میدهد که وقتی با مشکلات کمتری مواجه میشویم، راضیتر نمیشویم؛ بلکه فقط آستانهٔ تحملمان برای آنچه مشکل میپنداریم، پایین میآید. درنهایت با همان تعداد مشکل مواجهایم، با این تفاوت که مشکلات جدید بهطور فزایندهای پوچتر هستند.
«پذیرش، راهحل تمام مشکلاتم در زمان حال است.»
بریدههایی از کتاب بحران آسایش
نویسنده:مایکل ایستر
مترجم:کیمیا فضایی
انتشارات:انتشارات میلکان





