فیلم Die Blechtrommel (1979) طبل حلبی | معرفی، داستان، نقد و تحلیل

دوست دارید وقتی گوگل می‌کنید، در نتایج جستجوی خودتون، مطالب «یک پزشک» را بیشتر ببینید؟!
ساده است! روی دکمه روبرو کلیک کن و تیک کنار سایت «یک پزشک» را بزن. بعدش هیچ کار دیگری لازم نیست و صفحه را ببند.
همینجا
کلیک کن!

یکی از علایق شخصی من در سینما، بازخوانی آثار کلاسیکی است که مرزهای جسارت روایی را جابه‌جا کرده‌اند. چند روز پیش دوباره به سراغ شاهکار فولکر شلوندورف رفتم؛ فیلمی که سال‌ها پیش وقتی برای اولین بار دیدمش، شوک عمیقی از نمادپردازی‌های عریانش به من وارد شد. شاید تا حالا تصور می‌کردید که سینمای سیاسی دهه هفتاد اروپا صرفاً درگیر شعارهای رو و بیانیه‌های خشک ایدئولوژیک بوده، اما در این نوشته با هم می‌بینیم که چطور یک طبل اسباب‌بازی و طفلی که تصمیم می‌گیرد رشد نکند، دقیق‌ترین کالبدشکافی فاشیسم و فساد اخلاقی جامعه آلمان را رقم می‌زنند. آیا واقعاً می‌توان طغیان علیه یک جهان دیوانه را با رشد نکردن خودخواسته نشان داد؟ در این مقاله قصد داریم ابعاد داستانی، روان‌شناختی، تاریخی و حواشی کم‌تر شنیده‌شده فیلم «طبل حلبی» را با هم مرور کنیم.

📂 فهرست بخش‌های این نوشته (کلیک کنید)
  1. شناسنامه اثر و معماران سقوط یک رویا
  2. روایت مفصل کابوسی به نام بلوغ در سایه صلیب شکسته
  3. معجزه اقتباس از نثر پیچیده و سورئال برنده نوبل ادبیات
  4. پدیده‌ای به نام دیوید بننت؛ بازیگری که در سه سالگی منجمد شد
  5. آوای جنون‌آمیز طبل و ریتمی که اقتدار نازی‌ها را شکست
  6. تشریح آناتومی بورژوازی متعفن در بستر تاریخ نگاری سینمایی
  7. ضرورت تماشای یک شاهکار جنجالی پس از گذر چهار دهه
  8. استعاره‌های مو بر تن راست کن از ماهیگیر تا شیپور ناامیدی
  9. فیلم‌هایی که پس از طبل حلبی روح شما را تسخیر می‌کنند
  10. تاوان سنگین جسارت؛ وقتی یک شاهکار سینمایی توقیف می‌شود
  11. اسرار پشت پرده تولید و مرز باریک میان هنر و استثمار
  12. ریشه‌های جامعه‌شناختی و روان‌پزشکی طغیان بر خریداران فاشیسم

شناسنامه اثر و معماران سقوط یک رویا

فیلم سینمایی «طبل حلبی» (Die Blechtrommel) محصول سال ۱۹۷۹ میلادی، اقتباسی جریان‌ساز از رمانی به همین نام اثر گونتر گراس (Günter Grass) است که توسط کارگردان برجسته سینمای نوین آلمان، فولکر شلوندورف (Volker Schlöndorff) ساخته شد. این فیلم به عنوان یکی از مهم‌ترین آثار تاریخ سینما توانست جایزه نخل طلای کن را به طور مشترک با فیلم «اینک آخرالزمان» برده و سپس جایزه اسکار بهترین فیلم غیرانگلیسی‌زبان را از آن خود کند. بازیگر خردسال و اعجوبه این اثر دیوید بننت (David Bennent) در نقش اسکار ماتزرات است که در کنارش بازیگرانی چون ماریو آدورف (Mario Adorf) در نقش آلفرد ماتزرات، دانیل اولبریچسکی (Daniel Olbrychski) در نقش یان برونسکی و آنگلا وینکلر (Angela Winkler) در نقش اگنس به ایفاگری نقش پرداخته‌اند. موسیقی متن فیلم شاهکاری است ساخته موریس ژار (Maurice Jarre) که فضای مالیخولیایی روایت را دوچندان می‌کند.

داستان فیلم در شهر دانتسیگ و در حومه جبهه‌های درگیری جریان دارد و روایتگر زندگی کودکی است که در آستانه جهش نازی‌ها به قدرت، تصمیمی غیرعادی می‌گیرد. فیلم طبل حلبی را باید نقطه عطف سینمای افشاگر اروپا دانست که مستقیماً به نقد بی‌طرفی ظاهری طبقه متوسط آلمان پرداخته است. ترکیب فیلم‌نامه هوشمندانه که توسط ژان-کلود کریر (Jean-Claude Carrière) و شلوندورف به نگارش درآمده، توانسته است حجم عظیم رمان گونتر گراس را به یک تجربه بصری هولناک، ملموس و پر از نمادهای عمیق انسانی تبدیل کند. این اثر سینمایی، آینه‌ای شفاف در برابر تباهی اخلاقی جامعی است که با سکوت خود، بستر رشد نازی‌ها را هموار کردند.

روایت مفصل کابوسی به نام بلوغ در سایه صلیب شکسته

داستان فیلم در دانتسیگ (Danzig) در دهه ۱۹۲۰ آغاز می‌شود؛ جایی که اگنس، زنی از تبار کشوبی‌ها، با مردی آلمانی به نام آلفرد ماتزرات ازدواج کرده اما هم‌زمان رابطه‌ای پنهانی و عاطفی با پسردایی لهستانی خود، یان برونسکی دارد. اسکار در روز تولد سه سالگی‌اش هدایایی دریافت می‌کند که مهم‌ترین آن‌ها یک طبل اسباب‌بازی قرمز و سفید حلبی است. او در همین سن پایین، با درک کامل از فساد، دروغ‌گویی و انحطاط اخلاقی دنیای بزرگسالان اطرافش، تصمیمی عجیب می‌گیرد. اسکار خودش را از پله‌های انبار به پایین می‌اندازد تا رشد جسمانی‌اش برای همیشه متوقف شود و در بدنی سه‌ساله باقی بماند تا مجبور نباشد وارد جهان کثیف بزرگسالان شود. تنها ابزار او برای اعتراض به این دنیای ریاکار، کوبیدن بی‌وقفه بر طبل حلبی‌اش و جیغ‌های فراصوتی است که شیشه‌ها را خرد می‌کند.

با ورود جهان به دهه ۱۹۳۰، فاشیسم آرامی در دانتسیگ شکل می‌گیرد. آلفرد به حزب نازی می‌پیوندد و یان به دفاع از اداره پست لهستان برمی‌خیزد. اسکار در میان این کشمکش‌ها، شاهد ویرانی پیرامونش است. مادرش اگنس که درگیر گناه کشنده رابطه پنهانی و حاملگی ناخواسته شده، دست به خودکشی عجیبی با خوردن بیش از حد ماهی زیاده‌روی‌شده می‌زند. با شروع جنگ جهانی دوم، یان برونسکی دستگیر و اعدام می‌شود؛ نازی‌ها به قدرت کامل می‌رسند و اسکار به گروهی از سیرک‌بازان کوتوله می‌پیوندد که برای سرگرمی سربازان آلمانی در جبهه‌ها برنامه اجرا می‌کنند. در این سفر، او با معشوقه‌ای کوتوله آشنا می‌شود و لحظاتی از جنون هنر در جنگ را تجربه می‌کند.

در نهایت با سقوط رایش سوم و ورود نیروهای ارتش سرخ به دانتسیگ، آلفرد ماتزرات حین بلعیدن نشان حزب نازی برای پنهان کردن هویتش، به دست سربازان روسی کشته می‌شود. اسکار که اکنون در خاکسپاری پدرش حضور دارد، طبل حلبی‌اش را به داخل قبر او می‌اندازد و ناگهان عطسه کرده و شروع به رشد مجدد می‌کند. رشد جسمانی او همراه با دردی شدید و تغییر شکل بدن آغاز می‌شود؛ رویدادی که نشان می‌دهد او دیگر نمی‌تواند از مسئولیت زیستن در دنیای پس از جنگ و مواجهه با ویرانه‌ها شانه خالی کند.

معجزه اقتباس از نثر پیچیده و سورئال برنده نوبل ادبیات

رمان گونتر گراس به دلیل ساختار متکثر، زبان لحن‌دار و استفاده گسترده از جادوی رئالیسم، همواره گمان می‌رفت که اثری «غیرقابل اقتباس» برای سینما باشد. با این حال، شلوندورف با همکاری ژان-کلود کریر توانست لحن تند و انتقادی کتاب را حفظ کند و عناصر نثر ادبی را به ماکت‌های بصری دقیق تبدیل نماید. آن‌ها به‌جای ساخت یک فیلم بیوگرافی ساده، ساختار روایی را بر مدار زاویه دید غیرقابل اعتماد اسکار تنظیم کردند.

جسارت فیلم‌نامه‌نویسان در انتخاب لایه‌های تاریک و حسی رمان، فیلم را از یک درام تاریخی معمولی نجات داد. آن‌ها توانستند حس انزجار، بوی تعفن ماهیان و صدای گوش‌خراش طبل را در فرمت سه‌بعدیِ احساسی برای مخاطب بازسازی کنند، به‌طوری که هر صحنه، انعکاسی عمیق از محتوای انتقادی رمان برنده نوبل ۱۹۹۹ باشد.

پدیده‌ای به نام دیوید بننت؛ بازیگری که در سه سالگی منجمد شد

بزرگ‌ترین چالش ساخت این فیلم، یافتن بازیگری بود که بتواند چهره و جسد کودکی سه‌ساله را با چشمان و درک یک فرد بالغ ترکیب کند. دیوید بننت ۱۲ ساله، که به دلیل بیماری نادر اختلال رشد، جثه‌ای بسیار کوچک‌تر از سنش داشت، برای این نقش انتخاب شد. نگاه‌های خیره، سرد و پر از کینه بننت به دوربین، لرزه بر تن بیننده می‌اندازد.

حضور بننت در صحنه‌هایی که نیازمند درک عمیق از رنج انسان بود، فضایی سورئال ایجاد کرد. او نقش پسری را بازی کرد که در ظاهری معصوم، پلیدی جامعه را بازتاب می‌داد؛ نقشی که اجرای آن نیازمند تعادلی ظریف میان خشم کودکانه و بی‌رحمی فیلسوفانه بود.

آوای جنون‌آمیز طبل و ریتمی که اقتدار نازی‌ها را شکست

طبل حلبی برای اسکار تنها یک اسباب‌بازی ساده نیست، بلکه تنها زبان او برای گفت‌وگو با دنیایی است که کلماتش تعفن‌انگیز شده‌اند. در یکی از جذاب‌ترین سکانس‌های فیلم، اسکار زیر سن رژه نازی‌ها پنهان می‌شود و با تغییر ریتم طبل زدنش، موزیک مارش نظامی حزب نازی را به یک رقص والس آشفته تبدیل می‌کند و جمعیت حاضر را به جنون و رقص وا می‌دارد.

این صحنه کارناوالی، قدرت هنر و ابزار اولیه برای اختلال در نظم توتالیتر را نمایش می‌دهد. اسکار با طبل زدن، اقتدار توخالی رژیم نازی را مسخره می‌کند و افشا می‌سازد که چگونه ایدئولوژی‌های بزرگ می‌توانند با یک ریتم اشتباه اسباب‌بازی فرو بریزند.

تشریح آناتومی بورژوازی متعفن در بستر تاریخ نگاری سینمایی

فیلم به‌شدت به بررسی رفتاری طبقه متوسط آلمان (بورژوازی) می‌پردازد؛ طبقه‌ای که با آغوش باز یا با سکوت همدستانه، مسیر تسلط هیولای فاشیسم را هموار ساختند. آلفرد ماتزرات نماد کامل این گروه است؛ مردی که هم‌زمان به دنبال راحتی، غذای گرم، پرچم‌های رنگارنگ و همراهی با موج غالب روزگار است، بدون آنکه ذره‌ای قطب‌نما یا وجدان اخلاقی داشته باشد.

نمایش این فساد پنهان زیر لعاب خانواده‌های به ظاهر محترم آلمانی، همان نقطه دردناکی است که شلوندورف بر آن دست می‌گذارد. فیلم نشان می‌دهد فاشیسم در پادگان‌ها متولد نشد، بلکه در اتاق‌های پذیرایی و در میان خنده‌های مستانه شهروندان عادی ریشه دواند.

ضرورت تماشای یک شاهکار جنجالی پس از گذر چهار دهه

امروز با گذشت بیش از چهار دهه از ساخت فیلم، «طبل حلبی» همچنان اثری زنده، وحشتناک و هشداری صریح علیه فراموشی تاریخی است. در دنیایی که دوباره شاهد اوج‌گیری رفتارهای رادیکال و پوپولیستی هستیم، نگاه تند اسکار به جهان ما را وادار به خودارزیابی می‌کند. این فیلم نه‌تنها یک سند مهم از سینمای آلمان، بلکه آینه‌ای در برابر سازش‌های اخلاقی روزمره ماست.

استعاره‌های مو بر تن راست کن از ماهیگیر تا شیپور ناامیدی

یکی از مشهورترین و مشمئزکننده‌ترین سکانس‌های فیلم، صحنه ساحل و ماهیگیری با کله اسب مرده است. دیدن کرم‌هایی که از سر اسب خارج می‌شوند و سپس اشتیاق آلفرد برای پختن آن ماهی‌ها، نمادی تکان‌دهنده از بلعیدن تعفن توسط جامعه‌ای است که حس بویایی و اخلاقی‌اش را کاملاً از دست داده است. این سکانس به قدری قدرتمند است که ناخودآگاه مخاطب را دچار تهوع روانی می‌کند.

استعاره دیگر، جیغ‌های فراصوت اسکار است که کریستال‌ها و شیشه‌های ساعت‌ها را خرد می‌کند. این جیغ‌ها زمانی رخ می‌دهند که بزرگسالان می‌خواهند طبل را از او بگیرند؛ هشداری صریح که نشان می‌دهد وقتی ابزار بیان از خشمگین گرفته شود، نیروی ویرانگر درونش تمام ساختارهای ظریف اطراف را متلاشی خواهد کرد.

فیلم‌هایی که پس از طبل حلبی روح شما را تسخیر می‌کنند

اگر از تماشای زوایای پیچیده، تاریک و تاریخی طبل حلبی لذت برده‌اید، پنج اثر زیر مجموعه‌ای بی‌نظیر برای تعمیق این تجربه بصری و مفهوم محور هستند:

فیلم اول Das weiße Band به کارگردانی مایکل هانکه است که ریشه‌های روانی فاشیسم را در یک روستای آلمانی کاوش می‌کند. اثر دوم Come and See ساخته کلموف است که جهنم واقعی جنگ را از نگاه یک کودک بلاروسی نشان می‌دهد. اثر بعدی Salomon office Die Blechtrommel نیست بلکه فیلم Europa به کارگردانی لارس فون تریه است که دنیای پس از جنگ آلمان را به روایتی هیپنوتیزم‌کننده تبدیل می‌کند. فیلم چهارم Katyn ساخته آندژی وایدا است که جنایات جنگی و مسائل لهستان را واکاوی می‌کند و در نهایت فیلم Mephisto به کارگردانی ایستوان زابو که سقوط اخلاقی هنرمندان در دوران نازی را تصویر می‌کشد.

تاوان سنگین جسارت؛ وقتی یک شاهکار سینمایی توقیف می‌شود

فیلم در زمان اکران و حتی سال‌ها بعد، با سانسور و مخالفت‌های شدیدی در برخی کشورها مواجه شد. در یکی از جنجالی‌ترین موارد، در سال ۱۹۹۷ دادگاهی در اوکلاهامای آمریکا، این فیلم برنده اسکار را ممنوع اعلام کرد و تمام نسخه‌های آن را از فیلم‌فروشی‌ها جمع‌آوری نمود به این اتهام که استفاده از بازیگر خردسال در صحنه‌های غیراخلاقی رخ داده است. این تصمیم موجی از اعتراضات آزادی بیان را در سراسر جهان برانگیخت و بعدها در دادگاه‌های بالاتر با رسوایی باطل شد.

اسرار پشت پرده تولید و مرز باریک میان هنر و استثمار

تولید «طبل حلبی» خالی از چالش‌های اخلاقی و روانی نبود. فشار روانی روی دیوید بننت خردسال که مجبور بود نقش‌های بسیار سنگین، عجیب و بار بالغانه‌ای را بازی کند، حواشی زیادی به همراه داشت. شلوندورف بعدها اعتراف کرد که کار با بننت مثل راه رفتن روی تیغ لبه تیغ بوده است؛ چرا که بننت باید هم‌زمان خشم یک مرد کامل و بدن یک کودک زجرکشیده را اجرا می‌کرد.

از طرفی، بازسازی صحنه‌های جنگی در شهرهای واقعی اروپا و ثبت دقیق جزئیات دهه ۱۹۳۰ هزینه‌های سنگینی به همراه داشت. فیلم‌برداری صحنه‌های حمله به اداره پست لهستان با چنان دقتی انجام شد که کهنه‌سربازان حاضر در صحنه، واقع‌گرایی آن را کابوس‌وار توصیف کردند.

ریشه‌های جامعه‌شناختی و روان‌پزشکی طغیان بر خریداران فاشیسم

از منظر روان‌پزشکی، تصمیم اسکار برای رشد نکردن، نوعی «سوماتیزاسیون» یا واکنش جسمانی شدید به تروماهای محیطی است. او در سه سالگی درمی‌یابد که رشد کردن به معنای پذیرش تناقض‌های اخلاقی و ورود به چرخه نفاق است. از دیدگاه جامعه‌شناسی نیز، رشد نکردن اسکار، پاسخ و استعاره‌ای صریح به بی‌میلی جامعه آلمان برای پذیرش مسئولیت رفتارهای سیاسی‌اش در قبال برآمدن نازی‌هاست.

جمع‌بندی نهایی

فیلم «طبل حلبی» تنها یک روایت تاریخی یا درامی درباره جنگ جهانی دوم نیست؛ بلکه هشداری جاودانه درباره عواقب سکوت اخلاقی جامعه در برابر انحرافات سیاسی است. شلوندورف با تکیه بر قلم جادویی گونتر گراس و بازی مسحورکننده دیوید بننت، پرتره‌ای تکان‌دهنده از زوال یک ملت را خلق کرده است. تصمیم اسکار برای رشد نکردن، اگرچه نمادی از اعتراض به جهان بزرگسالان است، اما در نهایت نشان می‌دهد که هیچ‌کس نمی‌تواند برای همیشه از بپیوستگی به تاریخ و تبعات آن فرار کند. این اثر سینمایی، آیینه تمام‌نمای سنجش وجدان بشری است.

دکتر علیرضا مجیدی
دکتر علیرضا مجیدی
پزشک، نویسنده و بنیان‌گذار وبلاگ «یک پزشک»
دکتر علیرضا مجیدی، نویسنده و بنیان‌گذار وبلاگ «یک پزشک».
با بیش از ۲۰ سال نویسندگی «ترکیبی» مستمر در زمینهٔ پزشکی، فناوری، سینما، کتاب و فرهنگ.
باشد که با هم متفاوت بیاندیشیم!
پیشنهاد اختصاصی سردبیر (علیرضا مجیدی)

این مقاله جذاب و جالب بود؟! پس برای خواندن این نوشته‌های مرتبط کلیک کنید:

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
[wpcode id="260079"]