فیلم Wings of Desire (1987) بال‌های آرزو | معرفی، داستان، نقد و تحلیل

دوست دارید وقتی گوگل می‌کنید، در نتایج جستجوی خودتون، مطالب «یک پزشک» را بیشتر ببینید؟!
ساده است! روی دکمه روبرو کلیک کن و تیک کنار سایت «یک پزشک» را بزن. بعدش هیچ کار دیگری لازم نیست و صفحه را ببند.
همینجا
کلیک کن!

چند روز پیش که دوباره به تماشای یکی از مجلل‌ترین تصاویر سینمایی دهه هشتاد میلادی نشستم، یادم آمد چقدر جای چنین سینمایی در جهان شتاب‌زده امروز خالی است. فیلمی که در سال ۱۹۸۷ ساخته شد اما هنوز هم مثل یک شاهکار زنده نفس می‌کشد. شاید تا حالا تصور می‌کردید که یک اثر سینمایی کلاسیک درباره فرشتگان باید لبریز از جلوه‌های ویژه و کلیشه‌های مذهبی باشد، اما در این پست با هم می‌بینیم که چطور ویم وندرس (Wim Wenders) حس و حال یک شهر زخم‌خورده را به فلسفی‌ترین تجربه زیسته تبدیل می‌کند.

فیلم سینمایی بال‌های آرزو که با نام اصلی Der Himmel über Berlin به معنی «آسمان بالای برلین» شناخته می‌شود، در سال ۱۹۸۷ به نمایش درآمد و توانست جایزه بهترین کارگردانی جشنواره کن را برای وندرس به ارمغان آورد. در این مقاله می‌خواهیم ببینیم چرا این فیلم تا این حد ماندگار شده است؟ داستان عشق یک فرشته به زن بندباز چطور روایت می‌شود و راز ماندگاری بازی برونو گانز در نقش دامیل چیست؟ آیا این فیلم فقط یک درام عاشقانه است یا پرتره‌ای روان‌شناختی از برلینِ درگیر دیوار برلین (Berlin Wall)؟ با هم خط به خط داستان و لایه‌های پنهان آن را مرور می‌کنیم.

📂 فهرست بخش‌های این نوشته (کلیک کنید)
  1. شناسنامه اثر و کادر اصلی سازندگان
  2. روایت کامل از پرواز نامرئی تا سقوط به دامان خاک
  3. شعر خوانی در میان ویرانه‌ها و جادوی دوربین هانری آلکان
  4. تجربه لمس اولین قطره باران و طعم تلخ قهوه
  5. سایه‌های معلق بر فراز تنهایی انسان مدرن
  6. وقتی پیتر فالک راز سقوط خوشایند را فاش می‌کند
  7. نوای موسیقی پُست‌پانک و ضربان درونی شهر
  8. بندبازی روی طناب بی‌وزنی و تجسد روح انسانی
  9. بازتاب دیوار برلین به عنوان مرز میان جاودانگی و نیستی
  10. تاثیرگذاری ماندگار بر سینمای هالیوود و بازسازی‌های بعدی
  11. پنج اثر سینمایی هم‌مسیر که باید پس از این فیلم ببینید
  12. اسرار پشت صحنه و ماجرای جوراب زنانه روی لنز دوربین

شناسنامه اثر و کادر اصلی سازندگان

شناسنامه فیلم سینمایی بال‌های آرزو با نام انگلیسی Wings of Desire و نام آلمانی Der Himmel über Berlin محصول سال ۱۹۸۷ کشور آلمان غربی و فرانسه است. کارگردانی این اثر بر عهده ویم وندرس بوده و فیلم‌نامه آن با همکاری مشترک وندرس و پتر هاندکه (Peter Handke) نویسنده نامدار اتریشی به نگارش درآمده است. بازیگران اصلی فیلم عبارتند از برونو گانز (Bruno Ganz) در نقش دامیل، اتو ساندر (Otto Sander) در نقش کاسیل، سولویگ دومارتین (Solveig Dommartin) در نقش ماریون و پیتر فالک (Peter Falk) که در نقشی شبیه به خودش ظاهر می‌شود. موسیقی متن مسحورکننده فیلم نیز اثر ژورن زیمرمن (Jürgen Knieper) به همراه قطعاتی از گروه‌های مطرح آن دوران است.

داستان فیلم در برلین غربی و پیش از فروپاشی دیوار تاریخی آن می‌گذرد. دامیل و کاسیل دو فرشته نامرئی هستند که از زمان‌های بسیار دور و حتی پیش از پیدایش انسان‌ها بر فراز این منطقه حضور داشته‌اند. آن‌ها بدون آنکه مداخله‌ای در امور دنیوی داشته باشند، تنها ناظر افکار، رنج‌ها، تنهایی‌ها و نجواهای درونی مردم شهر هستند. آن‌ها می‌توانند صداهای ذهنی همه افراد از جمله کودکان، سالمندان، آوارگان و بیماران را بشنوند و گاه با لمسی ساده و نادیدنی، آرامی کوتاه به دل‌های آشفته‌شان ببخشند. در این دنیای فرشتگان، همه‌چیز به صورت سیاه و سفید دیده می‌شود و زمان مفهومی جاودانه و تغییرناپذیر دارد.

روایت کامل از پرواز نامرئی تا سقوط به دامان خاک

داستان فیلم در برلین غربی انتهای دهه هشتاد روایت می‌شود، جایی که شهر زیر سایه دیوار برلین به دو نیم تقسیم شده و جراحت‌های جنگ جهانی دوم هنوز بر در و دیوار آن هویداست. دو فرشته به نام‌های دامیل با بازی برونو گانز و کاسیل با بازی اتو ساندر در میان مردم در حرکتند. آن‌ها وارد کتابخانه‌های بزرگ، قطارها و خانه‌ها می‌شوند و افکار پر از اضطراب مردم را می‌شنوند. همه چیز برای آن‌ها سیاه و سفید، بی‌زمان و فارغ از حس‌های فیزیکی است. آن‌ها نه طعم غذا را می‌فهمند، نه گرمای خورشید را حس می‌کنند و نه می‌توانند رنگ‌ها را ببینند. تنها کودکان هستند که گاهی حضور آن‌ها را احساس می‌کنند و به پلوتوی نادیدنی‌شان لبخند می‌زنند. این روال برای قرن‌ها ادامه داشته، اما دامیل به تدریج از ناظر بودنِ محض خسته می‌شود و اشتیاقی عمیق برای ورود به دنیای فانی و لمس لحظه‌های ملموس زندگی پیدا می‌کند.

نقطه عطف داستان زمانی رخ می‌دهد که دامیل وارد خیمه یک سیرک دوره‌گرد می‌شود و زنی بندباز به نام ماریون با بازی سولویگ دومارتین را می‌بیند. ماریون زنی تنهاست که با بال‌های مصنوعی بر فراز سیرک معلق می‌شود و اندوهی عمیق در افکارش موج می‌زند. دامیل مجذوب زیبایی، تنهایی و صداقتِ افکار ماریون می‌شود. عشق دامیل به ماریون او را متقاعد می‌کند که زمان رها کردن جاودانگی فرا رسیده است. در همین حین، پیتر فالک بازیگر مطرح آمریکایی برای بازی در یک فیلم مربوط به دوران نازی‌ها وارد برلین می‌شود. فالک که خود زمانی فرشته بوده و فانی شدن را انتخاب کرده، حضور نامرئی دامیل را حس می‌کند و او را تشویق می‌کند تا قدم آخر را برای انسان شدن بردارد و لذت‌های کوچک فانی را تجربه کند.

در نهایت دامیل تصمیم نهایی را می‌گیرد و سقوطی رویایی را تجربه می‌کند. او صبح روز بعد در کنار دیوار برلین بیدار می‌شود، در حالی که دنیایش ناگهان رنگی شده است. زره سنگین فرشتگی‌اش به زمینی خام تبدیل شده و دستش از زخم سقوط می‌سوزد، اما او با شادمانی خون واقعی‌اش را می‌چشد. دامیل زره خود را می‌فروشد، یک کت کهنه می‌خرد و با راهنمایی‌های پیتر فالک در شهر به دنبال ماریون می‌گردد. او سرانجام ماریون را در یک کنسرت موسیقی پیدا می‌کند. گفتگو و پیوند عاشقانه آن‌ها در پایانی شاعرانه، نه یک پایان‌بندی ساده، بلکه اثبات ارزش زیستن در زمان حال، پذیرش نقص‌های انسانی و چشیدن طعم فیزیکی عشق در جهان مادی است.

شعر خوانی در میان ویرانه‌ها و جادوی دوربین هانری آلکان

یکی از درخشان‌ترین ابعاد بال‌های آرزو، تصویربرداری بی‌نظیر هانری آلکان (Henri Alekan) فیلم‌بردار کهنه‌کار فرانسوی است. آلکان که در زمان ساخت فیلم بیش از هشتاد سال داشت، برای نشان دادن زاویه دید فرشتگان از تصویربرداری سیاه و سفید استفاده کرد. او برای ایجاد آن لحن رویایی و طلایی در بخش‌های سیاه و سفید، از یک جوراب زنانه ابریشمی بسیار قدیمی متعلق به مادربزرگش به عنوان فیلتر روی لنز دوربین بهره برد! این خلاقیت بصری باعث شد جهان فرشتگان کیفیتی اثیری و بافت‌دار پیدا کند. در مقابل، وقتی دامیل انسان می‌شود، جهان ناگهان به رنگ‌های زنده مجهز می‌شود که نشان‌دهنده ورود به تجربه حس‌های واقعی است.

همکاری پتر هاندکه در نگارش متن، ترجیع‌بند معروف «وقتی کودک، کودک بود» را به فیلم تزریق کرد. این قطعه شعر که در طول اثر بارها با صدای برونو گانز نجوا می‌شود، فلسفه اصلی اثر را شکل می‌دهد. شعر به یاد می‌آورد که انسان‌ها چطور در کودکی بدون درک زمان و آینده زندگی می‌کردند و با بزرگسالی، این توانایی زیستن در لحظه را از دست دادند. ترکیب شعر هاندکه با حرکت‌های نرم و شناور دوربین آلکان، فضا را به یک سیر و سلوک عرفانی در دل مدرنیته تبدیل کرده است.

تجربه لمس اولین قطره باران و طعم تلخ قهوه

وقتی دامیل فرشتگی را کنار می‌گذارد، اولین مواجهه او با ماده فوق‌العاده ملموس و تاثیرگذار تصویر می‌شود. او ناگهان رنگ زرد یک کیوسک را می‌بیند، سرخ بودن خون روی پیشانی‌اش را حس می‌کند و تلخی و گرمای یک لیوان قهوه ارزان‌قیمت در یک کیوسک خیابانی را می‌چشد. وندرس با استادی تمام نشان می‌دهد که چطور چیزهای بسیار ساده‌ای مانند گرم کردن دست‌ها در سرمای زمستان یا سیگار کشیدن، برای موجودی که هزاران سال فارغ از این حس‌ها بوده، به بزرگ‌ترین معجزه‌ها تبدیل می‌شوند. این سکانس‌ها تماشاگر را وادار می‌کنند که دوباره به جزئیات به ظاهر ساده زندگی روزمره خود بنگرد و آن‌ها را کشف کند.

سایه‌های معلق بر فراز تنهایی انسان مدرن

فیلم به خوبی نشان می‌دهد که چطور فرشتگان در پیرامون انسان‌ها حضور دارند اما قادر به تغییر سرنوشت آن‌ها نیستند. سکانسی که در آن یک جوان تصمیم به خودکشی می‌گیرد و کاسیل سعی می‌کند با آغوش کشیدن او مانعش شود، یکی از دردناک‌ترین لحظات سینماست. فرشته نمی‌تواند جلوی سقوط جسمانی را بگیرد و تنها شاهدی غمگین بر رنج انسانی باقی می‌ماند. این زاویه دید، تنهایی عمیق انسان مدرن را در شهرهای بزرگ برجسته می‌کند؛ شهرهایی پر از جمعیت اما لبریز از انسان‌هایی که در لاک تنهایی خود فرورفته‌اند و هیچ‌کس افکار واقعی آن‌ها را نمی‌شنود.

وقتی پیتر فالک راز سقوط خوشایند را فاش می‌کند

حضور پیتر فالک در نقش خودش، یکی از غافلگیرکننده‌ترین و جذاب‌ترین بخش‌های فیلم است. فالک که مردم او را با سریال معروف ستوان کلمبو (Columbo) می‌شناختند، در فیلم نقش فرشته‌ای سابق را بازی می‌کند که سال‌ها پیش تصمیم گرفته انسان شود. سکانسی که او در کنار کیوسک خیابانی ایستاده و بدون آنکه دامیل را ببیند، وجودش را حس کرده و با او حرف می‌زند، بی‌نظیر است. فالک به دامیل یادآور می‌شود که انسان بودن با همه دردهایش، ارزش چشیدن ترکیب سیگار و قهوه در یک صبح سرد را دارد.

بازی فالک اصالتی عجیب به داستان می‌بخشد و شوخ‌طبعی ناگهانی او بار سنگین و فلسفی فیلم را متعادل می‌کند. او نماد کسی است که مسیر جاودانگی را معکوس طی کرده و هرگز از انتخابی که کرده پشیمان نیست. گفتگوهای او با خودش و حس ششم قوی‌اش نسبت به حضور فرشتگان، کلید اصلی برای تصمیمی است که دامیل در سر می‌پروراند تا سرانجام جسارت هبوط را پیدا کند.

نوای موسیقی پُست‌پانک و ضربان درونی شهر

موسیقی در بال‌های آرزو تنها یک عنصر پس‌زمینه نیست، بلکه رکن اصلی فضاسازی فیلم است. حضور گروه‌های برجسته موسیقی در دهه هشتاد میلادی مانند Nick Cave and the Bad Seeds و Crime & the City Solution در صحنه‌هایی از فیلم، نبض زنده و زیرپوستی برلین غربی را نمایش می‌دهد. سکانس اجرای زنده نیک کیو در کلوپ شبانه، جایی که ماریون و دامیل سرانجام به هم می‌رسند، اوج تلفیق هنر سینما و هنر موسیقی است.

بندبازی روی طناب بی‌وزنی و تجسد روح انسانی

شخصیت ماریون با بازی درخشان سولویگ دومارتین، نماد معلق بودن انسان میان زمین و آسمان است. او به عنوان یک بندباز سیرک، دائماً روی طنابی میان جاذبه و بی‌وزنی حرکت می‌کند. بال‌های پارچه‌ای و مصنوعی او در سیرک، کنتراست فوق‌العاده‌ای با بال‌های واقعی اما نامرئی دامیل دارد. ماریون در تلاطم احساساتش، نشان‌دهنده نیاز انسان به پیوند عاطفی و هویت است. رابطه او و دامیل پس از تجسد فرشته، نشان می‌دهد که چطور عشق می‌تواند ناهماهنگی‌های وجودی را به یک یگانگی کامل تبدیل کند.

دومارتین برای بازی در این نقش، تمام حرکات آکروباتیک و بندبازی را خودش بدون استفاده از بدلکار انجام داد. این تمرینات سخت فیزیکی باعث شد حضور او روی صحنه کیفیتی بسیار واقعی و در عین حال شکننده داشته باشد. وقتی دامیل در حالت نامرئی نگاهش می‌کند، تمرکز روان‌شناختی ماریون بر حفظ تعادل، در واقع همان تلاش انسان‌ها برای زنده ماندن در ناپایداری‌های دنیای مدرن است.

بازتاب دیوار برلین به عنوان مرز میان جاودانگی و نیستی

دیوار برلین در فیلم وندرس فقط یک بنای بتنی و سیاسی نیست، بلکه یک استعاره بزرگ روان‌شناختی و وجودی است. شهر برلین در این فیلم مانند انسانی زخمی است که نیمی از وجودش از نیم دیگر جدا شده است. فرشتگان تنها موجوداتی هستند که می‌توانند بدون توجه به مرزهای سیاسی از روی دیوار عبور کنند. این نگاه وندرس به برلین، پیش‌گویی شاعرانه‌ای از سقوط دیوار دو سال پس از ساخت فیلم بود، گویی آثار هنری قبل از تاریخ واقعی، شکستن مرزها را احساس می‌کنند.

تاثیرگذاری ماندگار بر سینما و بازسازی هالیوودی

بال‌های آرزو چنان اثر عمیقی بر سینمای جهان گذاشت که در سال ۱۹۹۸ هالیوود دست به بازسازی آن با نام شهر فرشته‌ها (City of Angels) با بازی نیکلاس کیج و مگ رایان زد. اگرچه نسخه هالیوودی به یک اثر عاشقانه تجاری تبدیل شد و عمق فلسفی و شاعرانه نسخه وندرس را نداشت، اما همین بازسازی نشان داد که ایده اصلی اثر تا چه حد جذاب و جهانی است. اثر وندرس همچنان به عنوان یک منبع الهام بزرگ برای فیلم‌سازان مستقل در سراسر جهان باقی مانده است.

پنج اثر سینمایی هم‌مسیر که باید پس از این فیلم ببینید

اگر از تماشای بال‌های آرزو لذت برده‌اید و به دنبال فیلم‌هایی با درون‌مایه مشابه، فضای شاعرانه، فلسفی و بصری خیره‌کننده هستید، دیدن آثار زیر را به شما پیشنهاد می‌کنیم:

۱. فیلم Faraway, So Close! (1993) ساخته ویم وندرس که ادامه مستقیم همین فیلم است و داستان فرشته دیگر یعنی کاسیل را دنبال می‌کند.
۲. فیلم The Mirror (1975) ساخته آندری تارکوفسکی با فضایی شاعرانه و ساختاری سیال درباره خاطره و زمان.
۳. فیلم La Jetée (1962) ساخته کریس مارکر اثر کوتاه و شاهکاری درباره زمان، تصویر و حسرت‌های انسانی.
۴. فیلم Tokyo Story (1953) ساخته یاسوجیرو أوزو که از منابع الهام اصلی وندرس در نگاه به انسان و زندگی روزمره بوده است.
۵. فیلم Paris, Texas (1984) اثر دیگری از ویم وندرس که شاهکاری در زمینه تنهایی، هویت و تنهایی انسان است.

اسرار پشت صحنه و ماجرای جوراب زنانه روی لنز دوربین

ساخت فیلم بال‌های آرزو لبریز از اتفاقات بدیع و بداهه‌پردازی بود. وندرس فیلم‌نامه کاملی در دست نداشت و بیشتر مشاهدات روزمره و اشعار پتر هاندکه را به صحنه‌ها تبدیل می‌کرد. یکی از نکات جالب، استفاده هانری آلکان از فیلتر دست‌ساز جوراب زنانه برای ایجاد رنگ و بوی کهنگی روی لنز دوربین بود. همچنین حضور ناگهانی پیتر فالک بر اساس یک تماس تلفنی دقیقه نودی شکل گرفت. این آزادی عمل هنری باعث شد فیلم روح زنده و غیرقابل‌پیش‌بینی برلین آن سال‌ها را به دقیق‌ترین شکل ممکن ثبت کند.

جمع‌بندی نهایی

بال‌های آرزو ساختار معمولی سینمای بدنه اصلی را کنار می‌زند تا مرثیه‌ای برای زیبایی‌های پنهان زیستن باشد. ویم وندرس با ترکیب جادویی تصویربرداری هانری آلکان و متن شاعرانه پتر هاندکه، نشان می‌دهد که فانی بودن انسان نه یک نقص، بلکه یک موهبت بی‌نظیر است. لمس گرمای یک دست، طعم تلخ قهوه و حسی که در عبور از رنج‌ها شکل می‌گیرد، چیزهایی هستند که حتی فرشتگان جاودانه نیز حسرت آن را می‌خورند. این فیلم یادآوری عمیقی است تا قدر لحظه‌های ساده، رنگ‌ها و پیوندهای انسانی خود را در این جهان پرشتاب بیشتر بدانیم.

دکتر علیرضا مجیدی
دکتر علیرضا مجیدی
پزشک، نویسنده و بنیان‌گذار وبلاگ «یک پزشک»
دکتر علیرضا مجیدی، نویسنده و بنیان‌گذار وبلاگ «یک پزشک».
با بیش از ۲۰ سال نویسندگی «ترکیبی» مستمر در زمینهٔ پزشکی، فناوری، سینما، کتاب و فرهنگ.
باشد که با هم متفاوت بیاندیشیم!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
[wpcode id="260079"]