معرفی کتاب «میوه‌ خارجی» (رها در باد)، نوشته جوجو مویز

مقدمه کتاب «میوه‌ خارجی»

یکبار مادرم به من گفت اگر سیب پوست بکنم و پوستش را بدون این که تکه‌تکه شود، از پشت سرم به زمین پرت کنم، می‌توانم به هویت مردی که با او ازدواج خواهم کرد پی ببرم. تکه پوست به شکل حرفی روی زمین می‌افتد، دست‌کم بعضی اوقات اینطور می‌شود: مامی چنان عاجزانه می‌خواست اوضاع به‌خوبی پیش برود که به‌راحتی منکر می‌شد تکه پوستِ روی زمین شکلِ عدد هفت یا دو را به خود گرفته است، حرفش را تکرار می‌کرد که «ب» یا «د» است. حتی اگر من کسی را نمی‌شناختم که اول اسمش «ب» یا «د» باشد.

اما لازم نبود این کار را در مورد گای(۱) انجام بدهم. از لحظهٔ اولی که دیدمش، به همان اندازه‌ای که خودم را می‌شناختم چهره‌اش برایم آشنا آمد، بلافاصله فهمیدم همان چهره‌ای است که مرا از خانواده‌ام جدا می‌کند، عاشقم می‌شود و مرا می‌پرستد و با او صاحب فرزندان زیبایی می‌شوم. همان چهره‌ای است که پیمان زناشویی را بر زبان خواهد آورد و من در سکوت به آن زل خواهم زد، همان صورتی است که من صبح‌ها اول از همه و شب‌ها، در نسیم دل‌انگیز شبانگاهی، آخر از همه خواهم دید.

آیا می‌دانست؟ البته که می‌دانست. مثل یک شوالیه نجاتم داد، شوالیه‌ای که به جای زرهٔ براق، لباس گل‌آلودی تنش بود. شوالیه‌ای که نمایان شد و مرا از تاریکی به روشنایی برد. توی سالن انتظار ایستگاه راه‌آهن منتظر آخرین قطار بودم که آن سربازها آمدند و اذیتم کردند. با رئیسم و زنش برای رقص رفته بودیم و از قطار جا مانده بودم. سربازها که حسابی مست بودند، شروع کردند به صحبت با من، با این که می‌دانستم اصلاً نباید با سربازها حرف بزنم، جوابشان را دادم، ولی آنها به جوابِ نه من هیچ اعتنایی نکردند و همین‌طور گفتند و گفتند. من هم تا جایی که می‌توانستم از آنها فاصله گرفتم و گوشه‌ای روی نیمکت نشستم، اما آنها نزدیک و نزدیک‌تر آمدند و یکی از آنها به من چنگ انداخت، تلاش می‌کرد بگوید قصد شوخی دارد. دیروقت بود و کسی در اطراف نبود، حتی یک باربر. برای همین من از ترس داشتم زهره‌ترک می‌شدم. یکسره به آنها می‌گفتم بروند و تنهایم بگذارند، اما نمی‌رفتند. ناگهان یکی از آنها که تنومندتر از بقیه بود و آدم حیوان‌صفتی به نظر می‌رسید، با آن صورت سیخ‌سیخی و نفس‌های بد بویش خودش را به من فشار داد. به من گفت چه مایل باشم چه نباشم مرا تصاحب خواهد کرد. می‌خواستم فریاد بزنم، اما از ترس خشکم زده بود و نمی‌توانستم.

بعد ناگهان گای وارد سالن انتظار شد. از سرباز پرسید که چه کار می‌کند، گفت که کتک جانانه‌ای به او می‌زند، بعد قاطعانه با هر سه نفرشان برخورد کرد. سربازها به او فحش دادند و یکی از آنها پشت سر هم مشتش را بالا گرفت. بعد از یکی دو دقیقه، از آنجا که آدم‌های ترسویی بودند، همینطور که یکریز فحش می‌دادند، از سالن بیرون رفتند.

من می‌لرزیدم و بدجوری بغض کرده بودم. او مرا روی صندلی نشاند و گفت که برایم یک لیوان آب می‌آورد تا حالم بهتر شود. خیلی مهربان بود و من خیلی از او خوشم آمده بود. بعد به من گفت تا رسیدن قطار کنارم می‌ماند. و ماند.

آنجا، زیر نور زرد ایستگاه من برای اولین بار صورتش را دیدم. منظورم این است که تازه درست دیدم. همان موقع فهمیدم خودش است. واقعا خودش بود.

بعد از اینکه موضوع را به مامی گفتم، مامی سیب پوست کند تا ببیند چه می‌شود. پوست سیب را از پشت سرم پرت کردم. به نظر من حرف «د» بود. مامی هنوز هم قسم می‌خورد که «گ» بود. اما آن موقع، دیگر کار از پوست سیب انداختن گذشته بود.


گذشتهٔ هر فرد کتابی است که خود او سطر سطرش را از حفظ است، اما دیگران فقط عنوانش را می‌بینند.

ویرجینیا وولف


بخش اول
۱
فرِدی(۲) دوباره بالا آورده بود، از قرار معلوم این بار علف خورده بود. استفراغش مثل تودهٔ سبزرنگی کنار گنجهٔ کشودار روی زمین بود. بعضی ساقه های علف همین طور سالم در استفراغش دیده می شد. سیلیا(۳) فریاد زد:

ـ احمق، چند بار باید بهت بگویم؟

سیلیا که با صندل تابستانی بی هوا پایش را روی استفراغ گذاشته بود، گفت:

ـ مگر اسبی؟

سیلویا(۴) هم که سرِ میز آشپزخانه نشسته بود و با تلاش زیاد عکسِ اسباب برقی خانگی را به آلبوم مخصوص عکس های بریده می چسباند وارد بحث شد و گفت:

ـ شاید هم گاو.

ـ حالا هر کوفت و زهرماری. تو باید نان بخوری نه علف. کیک و این جور چیزهای خوردنی.

سیلیا لنگهٔ صندلش را از پا درآورد و با انگشت بالای لگن ظرفشویی گرفت.

ـ واقعا حال به هم زنی. چرا دست از این کارهایت برنمی داری؟ مامی چیزی بهش بگو. لااقل خودش تمیزش کند.

خانم هولدن(۵) روی صندلی پشت بلند کنار شومینه نشسته بود و زمان پخش برنامه تلویزیونی مورد علاقه اش را در روزنامه پیدا می کرد. این برنامهٔ بخصوص تلویزیونی، یکی از آن چیزهایی بود که تا حدی شوک بعد از استعفای چرچیل را جبران می کرد و البته، شوک ناشی از تازه ترین ماجرای شوهرش. گرچه خانم هولدن فقط به استعفای آقای چرچیل اشاره می کرد. خانم هولدن به لوتی(۶) گفته بود که او و خانم انتروبس(۷) تمام قسمت های سریال را دیده اند و از نظرشان فوق العاده و محشر است. از طرفی هم، او و خانم انتروبس تنها اهالی ساکن خیابان وودبریج(۸) بودند که تلویزیون داشتند و با خوشحالی به همسایه هایشان اطلاع می دادند که تقریبا تمام برنامه های تلویزیونی عالی هستند.

ـ فِرِدی خودت تمیزش کن. چرا باید برادری داشته باشم که غذای حیوان می خورد؟

فِرِدی روی زمین کنار آتشی که رو به خاموشی بود، نشست. کامیون آبی رنگی را روی قالیچه عقب و جلو می راند و باعث می شد لبه های قالیچه بلند شوند. زیر لب گفت:

ـ غذای حیوان نیست. خدا گفته بخورید.

ـ مامی، ببین الکی اسم خدا را به زبان می آورد.

سیلویا همزن برقی را روی ورقهٔ ارغوانی رنگ مخصوص کاردستی گذاشت و با لحن قاطعی گفت:

ـ تو نباید اسم خدا را بیاوری، به زمینت می زند.

خانم هولدن با آشفتگی گفت:

ـ فِرِدی عزیزم، مطمئنم خدا نگفته علف بخورید. سیلی، عزیزم قبل از رفتن عینکم را می آوری؟ مطمئنم جدیدا کلمات روزنامه ریزتر شده اند.

لوتی با بردباری کنار در ایستاده بود. بعدازظهر خسته کننده ای بود و حوصلهٔ ماندن در خانه را نداشت. با این که لوتی و سیلیا از شیرینی پزی متنفر بودند، خانم هولدن از آنها خواسته بود کمک کنند تا برای فروش کلیسا مِرَنگ(۹) درست کنند. سیلیا بعد از ده دقیقه به بهانهٔ سر درد از زیر کار در رفت. در نتیجه فقط لوتی ماند تا به نق زدن های خانم هولدن دربارهٔ شکر و سفیدهٔ تخم مرغ گوش بدهد و همین طور که به کمک دست هایش آن کار سخت و پراضطراب را انجام می دهد و چشمانش از اشک پر می شود، خودش را بی خیال نشان دهد. سرانجام آن کیک های مزخرف آماده شدند و حالا به سلامتی، داخل قوطی بودند. عجیب این که به طرز معجزه آسایی سردرد سیلیا خوب شد. سیلی کفشش را پوشید و به لوتی اشاره کرد که بهتر است بروند. بعد ژاکتش را روی شانه گذاشت و سریع موهایش را دمِ آینه مرتب کرد.

ـ دخترها کجا؟

ـ قهوه خانه.

ـ پارک.

لوتی و سیلیا همزمان جواب دادند، بعد با نگاهی هشداردهنده و سرزنش آمیز به هم خیره شدند. سیلیا با لحن جدی گفت:

ـ در واقع هر دو جا. اول پارک، بعد هم می رویم قهوه بخوریم.

سیلویا که هنوز با آلبوم سرگرم بود، گفت:

ـ می روند با پسرها خوش بگذرانند.

سپس گیسش را به دهان برد. از بس این کار را می کرد، موهایش اغلب مرطوب و براق بود.

ـ خُب، سیلیا، زیاد قهوه نخور. می دانی که زیاد بهت نمی سازد. لوتی عزیزم، حواست باشد سیلیا زیاد نخورد. فوقش دو تا. قبل از ساعت شش و نیم برگردید.
فِرِدی سرش را بالا گرفت و گفت:

ـ توی کلاس انجیل، خدا می گوید زمین علف را در اختیار ما قرار می دهد.

سیلیا گفت:

ـ ببین هر وقت می خوری چطور حالت بد می شود. مامی، باورم نمی شود بهش نمی گویی خودش تمیز کند. از زیر هر کاری در می رود.

خانم هولدن عینکش را برداشت و آرام روی بینی گذاشت. قیافه اش به آدم هایی شبیه بود که به رغم تمام شواهدی که نشان می داد در خشکی هستند، خیال می کنند وسط دریای ناآرامی هستند و باید خودشان را روی آب نگه دارند.

ـ فِرِدی، برو به ویرجینیا(۱۰) بگو دستمال بیاورد. چه پسر خوبی! سیلیا عزیزم، تو هم از این حرف ها نزن. لوتی عزیزم، بلوزت را صاف کن. کج وکوله شده. خُب دخترها، قصد ندارید که بروید و برّو بر به تازه واردان نگاه کنید، آره؟ دوست نداریم خیال کنند مردم مِرِم(۱۱) یک عده دهاتیِ ندید بدید هستند.

لحظه ای سکوت برقرار شد. لوتی می دید که گوش سیلیا کمی سرخ شده است، ولی گوش خودش حتی داغ هم نشده بود: از سال ها پیش یاد گرفته بود چطور بی اعتنا باقی بماند و در مقابل شدیدترین سین جیم ها واکنشی از خودش نشان ندهد. لوتی با لحن قاطعی گفت:

ـ خانم هولدن، مستقیم از قهوه خانه برمی گردیم خانه.

البته همین طوری این حرف را زد.

روز نقل و انتقال بود، روز ورود قطارهای شنبه از خیابان لیورپول.(۱۲) افرادی که حالا کم تر رنگ پریده به نظر می رسیدند، با اکراه به شهر برمی گشتند. در این روزها، پیاده روها توسط پسربچه های هشت و نه ساله ای که چرخ دستی های چوبی مملو از چمدان های پُر را به دنبال خود می کشیدند، خط می افتادند. پشت سر آنها مردان خسته و از توان افتاده در کت و شلوارهای تابستانی، بازو در بازوی همسرانشان، در حالی که به خاطر چند پنی خوشحال بودند، تعطیلات شاهانهٔ تابستانی شان را شروع می کردند یا دست کم چون مجبور نبودند خودشان چمدان ها را به خانه های اجاره ای خِرکش کنند.

در نتیجه ورود تازه واردان بی سروصدا و نامحسوس انجام شد و فقط سیلیا هولدن و لوتی سوئیفت(۱۳) بودند که اسباب کشی را دیدند. آنها روی نیمکت پارک که بر چهار کیلومتر خط ساحلیِ مرم اشراف داشت، نشستند و مجذوبانه به کامیون اسباب کشی و کاپوت سبز سیرش که از لابلای درخت های کاج دیده می شد و زیر نور خورشید نیمروزی می درخشید، چشم دوختند.
موج شکن ها زیر پایشان مانند دندانه های یک شانهٔ سیاه تا سمت چپ گسترش داشتند. امواج در امتداد شن های خیس به عقب کشیده می شدند و فروکش می کردند. ساحل از اندام های ریز آدم های شجاعی که از بادهای شدیدِ نامتناسب با فصل نترسیده بودند، خال خالی شده بود. دخترها بعدا با خودشان فکر کردند ورود اَدلاین آرمند(۱۴)موقعیتی بود که می توانست با ورود ملکه سبا رقابت کند. ملکه سبا هم اگر بود، روز شنبهٔ شلوغ ترین هفتهٔ تابستانی مِرِم را انتخاب می کرد. این بدان معنی بود که خانم کوهون(۱۵)ها، آلدرمن الیوت(۱۶)ها، خانم های مهمانخانه دار پَرِید(۱۷) و این دست آدم ها که معمولاً دربارهٔ روش های افراطی تازه واردهایی که با کامیون پر از اسباب و اثاثیه و تعداد زیادی کتاب و مصنوعاتی که به وضوح خارجی هستند و تابلوهای بزرگ نقاشی ـ نه نقاشی از چهره های اعضای فامیل یا صحنه ای از اسب های در حال تاخت و تاز بلکه لکه های بزرگی از رنگ و بدون هیچگونه طرح خاصی ـ اظهارنظر می کنند و همین طور که حرف می زنند جلو درِ خانه هایشان می ایستند و به حرکت یکنواخت جمعیت توجه می کنند که در خانه های خالی سبک دکوِ واقع در لب ساحل ناپدید می شوند. آنها در خیابان مرچنت(۱۸) در صف پرایز باچر(۱۹) می ایستادند یا به سوی انجمن مهمانخانه داران می شتافتند.

ـ خانم هاجز(۲۰) می گوید اَدلاین آرمند از رگ و ریشهٔ خانواده سلطنتی است، مجارستان، یک چنین چیزی.

ـ مزخرف می گوید.

سیلیا با چشمانی بهت زده به دوستش نگاه کرد.

ـ ولی هست. خانم هاجز به خانم اَنستی گفته، وکیلش را می شناسد، کسی که مسئول عمارت است، یا حالا هر چی، آره، یک جورایی شاهزادهٔ مجاری است.

زیر پایشان، چند خانواده قسمتی از امتداد کوچک ساحل را به خود اختصاص داده بودند و از پشت موج شکن های خط داری دیده می شدند، بعضی ها هم از باد تند دریایی در کلبه های ساحلی پناه گرفته بودند.

لوتی موهایش را که در وزش باد به دهانش می رفت، با دست کنار زد و گفت:

ـ آرمند یک اسم مجاری نیست.

ـ ها؟ از کجا می دانی؟

ـ چرند است. نیست؟ یک شاهزادهٔ مجاری توی مِرِم چی کار می کند؟ شک نکن می رفت لندن، شایدم وینزر کاسل.(۲۱) نه بیغولهٔ به دردنخور و کم رونقی مثل اینجا.

ـ نه نمی رفت، دیگر آن لندنی که تو فکر می کنی نیست.

لحن حرف زدن سیلیا تقریبا تحقیرآمیز بود. لوتی تصدیق کرد:

ـ آره، لندنی که من می شناسم نیست.
لندنی که لوتی در ذهن داشت، هیچ فرد غیربومی در آن نبود، حاشیهٔ شرقی لندن تماما پوشیده از کارخانه هایی بود که عجولانه و بدون فکر ساخته شده اند و از یک سمت پشت به پشتِ کارخانه های گاز هستند و از سمت دیگر به جریب جریب مرداب های بدمنظره و ناخوشایند. وقتی لوتی طی سال های اولیه جنگ برای نخستین بار به مرم منتقل شد، هر وقت روستاییانِ دلسوز از او می پرسیدند آیا دلش برای لندن تنگ شده است، لوتی مجبور بود تعجبش را بروز ندهد. راجع به خانواده اش که می پرسیدند، باز هم یکه می خورد. بعد از آن دیگر کسی از این دست کنجکاوی ها از خود نشان نداد.

در واقع، لوتی یک بار به خانه اش بازگشت و دو سال آنجا ماند، تا بعد که جنگ خاتمه یافت. اما پس از یک سری نامه های پرتب وتاب بین لوتی و سیلیا و باور خانم هولدن به این که داشتن یک دوست همسن وسال برای سیلیا خوب است و آدم باید دینِ خود را به جامعه ادا کند، از لوتی دعوت شد که به مِرِم برگردد، اوایل برای گذراندن تعطیلات، ولی با گذشت زمان، از آنجایی که اقامتش طول می کشید و مدرسه ها باز می شد، لوتی برای همیشه در آنجا ماندگار شد. اکنون لوتی به عنوان عضوی از خانواده هولدن پذیرفته شده بود؛ البته نه به عنوان کسی همخون یا از یک طبقهٔ اجتماعی برابر (لوتی هرگز موفق نشده بود که از لهجهٔ قسمت شرقی خلاص شود)، بلکه کسی بود که حضور مداومش در شهر دیگر توجه کسی را جلب نمی کرد. گذشته از آن، برای اهالی مرم عادی شده بود که بعد از پایان جنگ عده‌

ای به خانه هایشان برگردند و عده ای برنگردند؛ دریا عاملی بود که آدم ها از آنجا خوششان بیاید.

ـ چیزی بگیریم؟ مثلاً گل؟ تا بهانه ای برای داخل شدن داشته باشیم؟

لوتی می دانست که اظهارنظر قبلی اش حسِ ناخوشایندی در سیلیا ایجاد کرده است. با این حال، سیلیا لبخندی بر لبش نشانده بود که لوتی آن را لبخند مویرا شیرر(۲۲) می نامید، از همان لبخندهایی که دندان های پایینش نمایان می شدند.

ـ پول همراهم نیست.

ـ لازم نیست برویم بخریم، تو که می دانی از کجا می توانیم گل های خوشگل بچینیم. برای مامی هم می توانیم ببریم.

لوتی حس کرد که در جملهٔ آخر سیلیا اندکی رنجش وجود دارد. دو دختر از روی نیمکت پارک برخاستند و راهی حاشیهٔ پارک شدند. در انتهای نرده های چدنی، گذرگاه صخره ای شروع می شد. تابستان ها هر وقت هیاهو و خنده های عصبیِ فروخوردهٔ خانهٔ هولدن ها از حد می گذشت، عصر که می شد، لوتی برای پیاده روی به آنجا می رفت. به مرغان نوروزی و یلوهٔ حنایی که بر فراز سرش پرواز می کردند، گوش می داد و لذت می برد، به فکر فرو می رفت و به خودش یادآوری می کرد که چه کسی است. این نوع درون نگری از نظر خانم هولدن غیرعادی بود، یا دست کم زیادی افراطی. برای همین، لوتی عملِ پیشگیرانهٔ مفیدی انجام می داد و دسته های کوچک گل جمع می کرد و با خودش می برد. حدود ده سال اقامت در خانهٔ دیگران، زیرکیِ خاص و تثبیت شده ای را در آدم ایجاد می کند؛ لوتی ناآرامی های بالقوهٔ خانه را حس می کرد و میزان حساسیتش به این تنش ها، واقعیتی را فاش می کرد؛ نکتهٔ مهم این بود که سیلیا هرگز او را یک رقیب نمی بیند. سیلیا خم شد و گفت:

ـ جعبه های کلاه را دیدی که می بردند داخل؟ دست کم هفت تا بود. این گل چطور است؟

ـ نه، فوری پژمرده می شود. از این گل های ارغوانی چند تا بچین. آنجا، کنار آن تخته سنگ بزرگ.


کتاب میوه خارجی جوجو مویز

میوه‌ خارجی (رها در باد)
نویسنده : جوجو مویز
مترجم : مریم مفتاحی

قبلی «
بعدی »

دیدگاه خود را با ما اشتراک بگذارید:

ایمیل شما نزد ما محفوظ است و از آن تنها برای پاسخگویی احتمالی استفاده می‌شود و در سایت درج نخواهد شد.
نوشتن نام و ایمیل ضروری است. اما لازم نیست که کادر نشانی وب‌سایت پر شود.
لطفا تنها در مورد همین نوشته اظهار نظر بفرمایید و اگر درخواست و فرمایش دیگری دارید، از طریق فرم تماس مطرح کنید.

اینستاگرام ما را لطفا دنبال کنید!

پیشنهاد می‌کنیم