سندرم می‌دانم که حق با من است؛ پشت پرده علمی لجاجت ذهنی و تعصب

همه ما بارها در شبکه‌های اجتماعی یا گفتگوهای خانوادگی با افرادی مواجه شده‌ایم که علیرغم ارائه واضح‌ترین اسناد و مدارک، همچنان بر مواضع نادرست خود پافشاری می‌کنند. در دنیای مدرن امروز که دسترسی به اطلاعات با یک کلیک امکان‌پذیر است، انتظار می‌رفت که تعصبات کورکورانه رنگ ببازند و عقلانیت جمعی حاکم شود؛ اما واقعیت چیز دیگری را نشان می‌دهد. روان‌شناسی شناختی و علوم اعصاب مدرن نشان می‌دهند که مغز انسان برای پذیرش بی‌چون‌وچرای فکت‌ها طراحی نشده است. در این مقاله قصد داریم به بررسی ریشه‌های عمیق سندرم می‌دانم که حق با من است بپردازیم و ببینیم چرا مواجهه با حقایق متناقض، در بسیاری از مواقع نه‌تنها باورهای غلط را اصلاح نمی‌کند، بلکه آن‌ها را محکم‌تر می‌سازد. در این مسیر، سازوکارهای دفاعی مغز و راه‌های علمی عبور از این بن‌بست شناختی را بررسی خواهیم کرد.

💡مختصر و مفید

مقاومت در برابر حقایق به دلیل یک ویژگی تکاملی در مغز رخ می‌دهد که حفظ هویت فردی و گروهی را بر پذیرش واقعیت‌های بیرونی ترجیح می‌دهد. پدیده پس‌زنش یا همان واکنش تدافعی مغز نشان می‌دهد که ارائه فکت‌های مغایر با باورهای عمیق، معمولا به جای اصلاح دیدگاه، منجر به مقاوم‌تر شدن فرد در عقاید پیشین خود می‌شود. مغز انسان اطلاعات جدید را به صورت گزینشی فیلتر می‌کند تا از ایجاد ناهنجاری شناختی جلوگیری کند و تعادل درونی خود را حفظ نماید. برای تغییر دیدگاه دیگران، بمباران اطلاعاتی با فکت‌های علمی بی‌فایده است و باید از روش‌های همدلانه و کاهش تهدیدهای هویتی استفاده کرد. این پدیده اثبات می‌کند که باورهای پیشین ما نوع فکت‌های پذیرفته‌شده را تعیین می‌کنند، نه اینکه فکت‌ها سازنده باورهای ما باشند.

تکامل مغز و اولویت بقا بر حقیقت‌جویی

برای درک اینکه چرا ذهن انسان‌ها در برابر پذیرش اطلاعات جدید و فکت‌های علمی مقاومت می‌کند، ابتدا باید به هزاران سال قبل و دوران زندگی در قبایل اولیه بازگردیم. مغز انسان به عنوان یک ابزار بیولوژیکی، در درجه اول برای بقا و حفظ پیوندهای اجتماعی تکامل یافته است و نه برای کشف حقایق محض علمی یا منطقی. در محیط‌های باستانی، اخراج از قبیله به دلیل داشتن نظرات مخالف یا ناهماهنگ با جمع، به معنای مرگ حتمی فرد در طبیعت وحشی بود. به همین دلیل، سیستم عصبی ما یاد گرفت که هماهنگی با گروه و وفاداری به باورهای قبیله‌ای را به عنوان یک نیاز حیاتی برای زنده ماندن اولویت‌بندی کند و با هرگونه ایده تفرقه‌انگیز مخالفت نماید.

این میراث تکاملی در دنیای امروز خود را به شکل تعصبات شدید فکری و سیاسی نشان می‌دهد که در آن، حفظ هویت گروهی بسیار مهم‌تر از پذیرش فکت‌های منطقی جلوه می‌کند. هنگامی که یک فرد با اطلاعاتی مواجه می‌شود که باورهای بنیادین او را به چالش می‌کشد، سیستم ایمنی روانی او فعال شده تا از فروپاشی جایگاه اجتماعی و باورهای درونی‌اش جلوگیری کند. به این ترتیب، اصرار بر مواضع نادرست، رفتاری کاملا غریزی است که ریشه در نیاز به امنیت دارد. در حقیقت، ما فکت‌ها را از فیلتر منافع شخصی و گروهی خود عبور می‌دهیم تا ساختار روانی پایدار خود را در جامعه حفظ کنیم.

سندرم می‌دانم که حق با من است و پدیده پس‌زنش

چند روز قبل مقاله جالبی را در رسانه بوستون دیدم که پاسخ و تأییدی بر سؤالاتی بود که شخصا در ذهن داشتم. بارها از دیدن افرادی که علیرغم امکان دسترسی آزاد به اطلاعات، از تعصبات کورکورانه دست برنمی‌داشتند در شگفت بودم. بارها افرادی با تحصیلات عالی را دیده بودم که با وجود دیدن ویدئوهای یوتیوب، خواندن مقالات روزنامه‌ها و سایت‌های مختلف، همچنان ذهنی صد درصدی داشتند و دارند. انتظار خاکستری دیدن، شک کردن و برتری دادن پردازش‌های درونی بر حقایق مسلم توسط این افراد، انتظاری کاملا نابجا بود.

مطابق مفروضات دموکراسی مدرن، شهروندانی که در جریان اطلاعات هستند بر آن‌هایی که دسترسی به اطلاعات ندارند، رجحان دارند. اما آیا حقیقتا مسلح کردن مردم با حقایق، آن‌ها را مبدل به شهروندان بهتر و آزاداندیش‌تری می‌کند؟ همین سؤال، موضوع تحقیق تعدادی از دانشمندان علوم سیاسی قرار گرفت. پژوهشگران دانشگاه میشیگان در سال ۲۰۰۵ و ۲۰۰۶، تحقیقاتی انجام دادند که مشخص کرد تعصبات ذهنی هواداران مشتاق جناح‌های سیاسی، می‌تواند مانند سدی از میزان تأثیرگذاری فکت‌ها بکاهد. حتی گاهی به صورت متناقض ارائه فکت‌هایی چالش‌برانگیز باعث می‌شود آن‌ها بر عقیده خود ثابت‌قدم‌تر شوند! در این موارد دادن فکت به این افراد، مثل دادن آنتی‌بیوتیک ضعیف، تنها عقیده باطل آن‌ها را مقاوم‌تر و قوی‌تر می‌کند.

آزمایش‌های بالینی برندن نیهان و جیمز کولکینسکی

رهبری گروه تحقیقاتی را برندن نیهان (Brendan Nyhan) بر عهده داشت؛ او نام این پدیده را پس‌زنش (backfire) می‌نامد و این مقاومت در مقابل پذیرش و تأثیرگذاری فکت‌ها را نوعی مکانیسم طبیعی دفاعی برای پرهیز از ناهنجاری شناختی (cognitive dissonance) می‌داند. شاید خیلی از اوقات تصور کنیم که فکت‌ها هستند که به تدریج اعتقادات ما را می‌سازند؛ به عبارت دیگر ما در طی سالیان دراز با ملاحظه کردن حقایق و واقعیات بسیار، استدلالات منطقی می‌کنیم و سپس بر پایه این پردازش‌ها و استدلال‌های درونی، تصمیم‌گیری می‌کنیم. اما چنین چیزی درست نیست؛ فکت‌ها منجر به ساخته شدن اعتقادات نمی‌شوند! و این اعتقادات هستند که بر نحوه پذیرش فکت‌ها توسط ما تأثیر می‌گذارند! متأسفانه بدتر از همه، همین اعتقادات ثابت و غیرقابل تغییر باعث می‌شوند که ما تنها پذیرای حقایقی باشیم که به نحوی تأییدکننده اعتقادات ما هستند.

خواندن این مقاله برایم جالب بود، چون تا پیش از این تصور می‌کردم تنها من هستم که از ددیدن افراد به ظاهر تحصیل‌کرده‌ای که بر نظرات و اعتقادات درونی تعصب دارند و در میان انبوه فکت‌ها، به صورت گزینشی فکت‌های هم‌سو را انتخاب می‌کنند، شگفت‌زده می‌شوم. اما گویا چنین چیزی در همه جا عمومیت دارد. در سال ۲۰۰۰، محققی به نام جیمز کولکینسکی (James Kuklinski) از دانشگاه ایلینوی در این مورد تحقیقات زیادی انجام داد و با مطالعه مردمی که قصد شرکت در انتخابات داشتند دریافت که بسیاری از آن‌ها به همین پدیده مبتلا هستند؛ پدیده‌ای که او اسمش را سندرم می‌دانم که حق با من است گذاشت! این سندرم یکی از معضلات جوامع دموکراتیک محسوب می‌شود و باعث می‌شود مردم از اصلاح اعتقادت درونی خود بعد از مشاهده و لمس کردن فکت‌ها سرباز زنند.

سیم‌کشی عصبی مغز و برهان برانگیخته

اما به راستی چرا این طور است؟ برخی پاسخ را در نحوه سیم‌کشی و کارکرد مغزهای آدمی می‌دانند. مغزهای ما به صورت ژنتیکی طوری ساخته شده‌اند یک حالت پایداری را حفظ کنند. بر این اساس مغزهای ما اطلاعات و حقایق را طوری تجزیه و تحلیل می‌کنند که اعتقادات قبلی‌مان را مستحکم کنند. به چنین چیزی برهان برانگیخته (motivated reasoning) گفته می‌شود. نیهان، تنها علاج و راه مبارزه با چنین پدیده‌ای را اصلاح رسانه‌ها و همچنین اعمال فشار بر مقاماتی می‌داند که دانسته و به طور غیرمسئولانه با ارائه و بیان فکت‌های همسو و صرف نظر کردن از فکت‌های روشنگر دیگر، توده‌ها را به اشتباه می‌اندازند. اما آیا چنین چیزی آسان است؟

در نهایت، مواجهه با این اختلال شناختی نیازمند بازنگری در شیوه ارزیابی اطلاعات توسط خودمان است. تا زمانی که متوجه سوگیری‌های پنهان ذهن خود نباشیم، در چرخه تکرار فرضیات غلط گرفتار خواهیم ماند. برای بررسی عمیق‌تر این پدیده و دریافت جزئیات علمی بیشتر در زمینه تحقیقات رفتاری، می‌توانید به مستندات پژوهش‌های روان‌شناختی در حوزه علوم سیاسی در سایت انجمن روان‌شناسی آمریکا یعنی APA مراجعه کنید و مکانیزم‌های دفاعی ذهن را بهتر بشناسید.

واکنش آمیگدال به فکت‌ها به عنوان تهدید فیزیکی

پژوهش‌های نوین تصویربرداری مغزی نشان می‌دهند زمانی که افراد با اطلاعات مخالف عقاید مذهبی یا سیاسی خود روبرو می‌شوند، بخش‌هایی از مغز فعال می‌شوند که مسئول پردازش تهدیدهای فیزیکی و بقا هستند. در مطالعه‌ای که با استفاده از دستگاه اف‌ام‌آرآی انجام شد، دانشمندان متوجه شدند مواجهه با فکت‌های متناقض با باورهای بنیادین، باعث تحریک شدید آمیگدال (amygdala) می‌شود؛ بخشی از لیمبیک که واکنش جنگ یا گریز را هدایت می‌کند. این یعنی مغز تفاوت عملکردی خاصی بین حمله یک حیوان درنده با حمله یک فکت علمی به باورهایش قائل نیست و در هر دو حالت، وضعیت اضطراری اعلام می‌کند.

در این حالت، قشر پیش‌پیشانی که مسئول تفکر منطقی و ارزیابی بی‌طرفانه است، عملا توسط احساسات ناشی از تهدید شدن هویت، کنار گذاشته می‌شود. به همین دلیل است که بحث‌های منطقی با افراد متعصب معمولا به عصبانیت و پرخاشگری ختم می‌شود و نه تفاهم علمی. سیستم عصبی ما برای دفاع از انسجام درونی خود، فکت‌های ناخوشایند را مسدود کرده و رفتارهای تهاجمی نشان می‌دهد. شناخت این مکانیسم فیزیولوژیک به ما کمک می‌کند تا متوجه شویم لجاجت افراد همیشه به دلیل کمبود هوش یا اطلاعات نیست، بلکه یک واکنش بیولوژیکی دفاعی به حساب می‌آید.

نقش اتاق‌های پژواک دیجیتال در تقویت لجاجت ذهنی

سیستم‌های الگوریتمی شبکه‌های اجتماعی امروزی، به بزرگ‌ترین کاتالیزورهای سندرم می‌دانم که حق با من است تبدیل شده‌اند. الگوریتم‌ها برای نگه‌داشتن کاربر در پلتفرم، محتواهایی را به او نشان می‌دهند که با باورها و سلایق قبلی او کاملا همخوانی دارد و بدین ترتیب اتاق‌های پژواک (echo chambers) شکل می‌گیرند. در این فضاها، فرد صرفا بازتاب افکار خود را از زبان دیگران می‌شنود و تصور می‌کند که تمام دنیا با او هم‌عقیده هستند. این پدیده توهم دانایی و حق‌به‌جانب بودن را به شدت تقویت کرده و پذیرش فکت‌های بیرونی را ناممکن می‌سازد.

هنگامی که شخصی سال‌ها در یک حباب فیلترشده اطلاعات دریافت می‌کند، هر فکت متناقضی که به دستش برسد را به عنوان توطئه یا دروغ رسانه‌ای تفسیر می‌کند. در واقع رسانه‌های نوین به جای افزایش آگاهی، ابزاری برای تأیید مداوم سوگیری‌های شناختی شده‌اند. این انزوای فکری سیستماتیک، عمق و شدت پدیده پس‌زنش را چند برابر می‌کند و جامعه را به سمت دوقطبی شدن شدید سوق می‌دهد. شکستن این حباب‌های اطلاعاتی نیازمند تلاش آگاهانه برای مواجهه با منابع خبری متنوع و تحلیل انتقادی رسانه‌ها است.

استراتژی‌های غلبه بر پس‌زنش و پذیرش واقعیت

حال این سوال مطرح می‌شود که چگونه می‌توان با این پدیده مخرب مقابله کرد و افراد را به پذیرش حقایق متقاعد ساخت. روان‌شناسان شناختی توصیه می‌کنند که در گفتگوها هرگز نباید مستقیما به هویت یا باورهای اصلی فرد حمله کرد، زیرا این کار بلافاصله آمیگدال را فعال می‌کند. به جای استفاده از لحن تهاجمی و بمباران اطلاعاتی با آمار و ارقام، باید فضا را برای گفتگو امن کرد و از تکنیک خودتأییدی (self-affirmation) استفاده نمود تا فرد احساس تهدید نکند. زمانی که ارزش‌های انسانی و کلی فرد محترم شمرده شود، گارد دفاعی مغز او پایین می‌آید.

یک روش موثر دیگر، مطرح کردن سوالات سقراطی و به چالش کشیدن تدریجی فرآیند استدلال فرد بدون قضاوت است. به جای اینکه بگویید باور تو کاملا غلط است، بهتر است بپرسید چگونه به این نتیجه رسیده است و از او بخواهید جزئیات مکانیزم باور خود را توضیح دهد. تحقیقات نشان می‌دهد افراد هنگامی که تلاش می‌کنند مکانیسم علّی یک پدیده را با جزئیات توصیف کنند، متوجه محدودیت‌های دانش خود شده و تمایل بیشتری به پذیرش حقایق جدید نشان می‌دهند. ایجاد این فروتنی شناختی، کلید اصلی عبور از سد تعصبات کورکورانه است.

جمع‌بندی نهایی

سندرم می‌دانم که حق با من است نشان می‌دهد که مغز ما به جای جستجوی حقیقت، برای بقای هویت و حفظ تعادل شناختی تلاش می‌کند. پذیرش این واقعیت تلخ که فکت‌ها به تنهایی توانایی تغییر باورهای ریشه‌دار را ندارند، اولین گام در جهت اصلاح ارتباطات انسانی و سیاست‌گذاری‌های رسانه‌ای است. برای عبور از بن‌بست تعصب، باید بیاموزیم که با کاهش گارد دفاعی مخاطبان و ایجاد همدلی، زمینه را برای بازنگری فکری فراهم کنیم. جهان پیچیده‌تر از فرضیات صلب ماست و پذیرش شک، آغازگر تفکری بالغانه و آزاداندیشانه در جامعه امروز است.

سوالات متداول (FAQ)

۱. چرا ارائه فکت‌های مستند گاهی اثر معکوس می‌گذارد؟
وقتی حقایق با باورهای عمیق ما مغایرت دارند، مغز آن‌ها را به عنوان نوعی تهدید برای هویت فرد تفسیر می‌کند. این تهدید روانی باعث فعال شدن سیستم دفاعی شده و فرد برای محافظت از ثبات فکری خود، با شدت بیشتری به باورهای قبلی‌اش می‌چسبد. این سازوکار بقای روان‌شناختی به عنوان پدیده پس‌زنش شناخته می‌شود و در بیشتر افراد فعال است. به همین علت است که بحث‌های منطقی بدون بسترسازی مناسب معمولا نتیجه عکس به همراه دارند.
۲. آیا افراد با تحصیلات عالی هم به این سندرم مبتلا می‌شوند؟
بله، میزان تحصیلات لزوما مانع از بروز سوگیری‌های شناختی عمیق و رفتارهای تدافعی مغز نمی‌شود. حتی گاهی افراد تحصیل‌کرده به دلیل مهارت بالا در فرموله‌کردن استدلال‌ها، بهتر می‌توانند شواهد متناقض را توجیه و رد کنند. آن‌ها با استفاده از ترفندهای زبانی و تحلیل‌های پیچیده، به نفع باورهای درونی خود استدلال می‌سازند. بنابراین، فروتنی شناختی و مهارت تفکر انتقادی بسیار مهم‌تر از مدارک تحصیلی محض است.
۳. نقش رسانه‌ها در شکل‌گیری و تقویت برهان برانگیخته چیست؟
رسانه‌ها و شبکه‌های اجتماعی برای افزایش بازدید، اطلاعات را به صورت سوگیرانه و منطبق با سلایق مخاطبان دست‌چین می‌کنند. این کار باعث می‌شود که مخاطب همواره در فضایی یک‌طرفه قرار گیرد و فرضیات ذهنی خود را تایید کند. زمانی که رسانه فقط فکت‌های همسو را نشان می‌دهد، تفکر نقادانه در جامعه تضعیف می‌شود. در نتیجه، افراد توانایی مواجهه منطقی با دیدگاه‌های مخالف را به مرور زمان از دست می‌دهند.
۴. ناهنجاری شناختی یا همان دیسونانس شناختی چیست؟
ناهنجاری شناختی حالتی از تنش و ناراحتی روانی است که بر اثر هم‌زمانی دو باور متناقض ایجاد می‌شود. مغز انسان به طور غریزی از این تنش بیزار است و تمام تلاش خود را برای رفع آن می‌کند. برای حل این تناقض، فرد یا باید باور خود را تغییر دهد یا فکت جدید را انکار کند. از آنجا که تغییر باورهای عمیق انرژی زیادی می‌برد، مغز معمولا راه ساده‌تر یعنی انکار فکت را برمی‌گزیند.
۵. چگونه می‌توانیم سوگیری‌های شناختی خودمان را تشخیص دهیم؟
تشخیص این سوگیری‌ها نیازمند خودآگاهی مستمر و تمرین در جهت پایش احساسات هنگام شنیدن اخبار ناخوشایند است. هر زمان که در مواجهه با یک خبر یا نظر مخالف، احساس خشم یا اصرار ناگهانی به تکذیب داشتید، باید مکث کنید. از خود بپرسید آیا شواهد کافی برای رد این موضوع دارید یا صرفا از باور خود دفاع می‌کنید. نوشتن دلایل مخالفت و بررسی منابع مستقل نیز به کاهش این سوگیری‌ها کمک بسزایی می‌کند.
۶. بهترین روش برای متقاعد کردن یک فرد متعصب چیست؟
بهترین کار این است که گفتگو را با احترام به هویت و ارزش‌های اخلاقی فرد آغاز کنید. ایجاد فضای امن و بدون قضاوت باعث می‌شود سیستم دفاعی و آمیگدال مغز او تحریک نشود. سپس با پرسیدن سوالات دقیق و ترغیب او به توضیح مکانیزم باورهایش، زمینه را برای بازاندیشی فراهم سازید. ارائه اطلاعات به صورت غیرمستقیم و داستان‌گویی معمولا کارسازتر از آمار و ارقام خشک است.
۷. آیا پدیده پس‌زنش در تمام حوزه‌ها به یک اندازه قوی است؟
خیر، این پدیده بیشتر در حوزه‌هایی که با هویت، سیاست، مذهب و ارزش‌های اخلاقی گره خورده‌اند شدید است. در مسائلی که جنبه شخصی یا هویتی ندارند، مغز به راحتی فکت‌های جدید را می‌پذیرد و اصلاح می‌کند. هرچه یک باور بیشتر معرف شخصیت اجتماعی فرد در گروه باشد، مقاومت در برابر تغییر آن بیشتر خواهد بود. بنابراین، مقاومت مغز مستقیما با میزان سرمایه‌گذاری عاطفی ما روی آن ایده ارتباط دارد.
دکتر علیرضا مجیدی
دکتر علیرضا مجیدی
پزشک، نویسنده و بنیان‌گذار وبلاگ «یک پزشک»
دکتر علیرضا مجیدی، نویسنده و بنیان‌گذار وبلاگ «یک پزشک».
با بیش از ۲۰ سال نویسندگی «ترکیبی» مستمر در زمینهٔ پزشکی، فناوری، سینما، کتاب و فرهنگ.
باشد که با هم متفاوت بیاندیشیم!

27 دیدگاه

  1. آرون گاندی ،نوه مهاتما گاندی،موسس مکتب non violence communicationمیگوید،ما باید یاد بگیریم گوش دادن ومشاهده ئ بدون قضاوت را.این مکتب به نام ارتباط بدون خشونت ،یاnvcبه ما می آموزد از انگ زدن وپیشداوری کردن دوری کنیم وسعی کنیم همه چیز را سفید ببینیم .

  2. در مورد پاراگراف ماقبل آخر که آورده این سندرم از معضلات جوامع دموکراتیک هست ، باید گفت این معضل بسیاری از انواع حکومتها و قالبهای اجتماعی است . مثلا می شود به این اشاره کرد که نحوه ی سقوط عملی اکثر دیکتاتوری ها ( که توسط توده صورت می پذیرد ) تقابل عقیده حاکم و متاسفانه متعصبانه در توده در برابر عقیده ی لایتغیر دیکتاتور است.
    نکته ی دیگر اینکه شاید جالب باشد این سندرم را ( یا مشابهش را) در مورد عقاید موجود به کار بر‎د‎ ‎‎‎
    و دید مثل ” همیشه حق با خداست” یا “همیشه حق با پیشواست” یا “همیشه حق با مارکس است”. ‎

  3. در همین راستا یک پیشنهاد جدی بهت دارم یک پزشک. کتاب تغییر ذهن‌ها نوشته‌ی هوارد گاردنر که توسط صادق خرازی ترجمه شده و نشر نی منتشرش کرده را بخوان حتمن

  4. در همین راستا یه جوک لری هست که یارو بعد کلی جر و بحث با رفیقش در نهایت می گه: به نظر میی که درست ایگویی، ولی نیچینه! (یعنی نه اینچنین است)

  5. آقای دکتر این موضوع یکی از مباحث زیرمجموعه‌ی بحث روان‌شناسی تصمیم‌گیری ـ از زیرمجموعه‌های علوم اقتصاد و مدیریت ـ است. این به قول شما سندروم در آن حوزه‌ مورد توجه قرار گرفته و تحت عنوان خطای تله‌ی تأیید نامیده شده است. لینک زیر را در ویکی‌پدیا ببینید:
    http://en.wikipedia.org/wiki/Confirmation_bias

    اطلاعات کامل‌تر در مورد خطاهای روان‌شناختی تصمیم‌گیری را هم در لینک زیر در ویکی‌پدیا ببینید:
    http://en.wikipedia.org/wiki/List_of_cognitive_biases

  6. خوب من به تجریه فهمیده بودم این موضوع رو که انسان همیشه در پی تایید گرفتن از جهان پیرامون اش برای عقاید خودش است. این درست و تنها راه اش به نظرم نرمش فکری است. مثلن منی که به بازار آزاد و سرمایه داری و لیبرالیسم اعتقاد دارم مارکس بخوانم و بفهمم آنچه او می گوید هم پر بی راه نیست. از این طریق می شود آهسته آهسته تفکر را نرم کرد. اصطلاحی از این بهتر سراغ ندارم.

  7. جورج ارول در کتاب ۱۹۸۴ در یک پاراگراف مینویسد:
    To know and not to know, to be conscious of complete truthfulness while telling carefully constructed lies, to hold simultaneously two opinions which canceled out, knowing them to be contradictory and believing in both of them, to use logic against
    دانستن و ندانستن،آگاهی از حقیقت آشکار و در عین حال با دقت هر چه تمامتر دروغبافی، همزمان به دو باور متناقض باور داشتن, آگاهی به تضاد بین دو باور و همزمان اعتقاد به هر دو. واستفاده از منطق بر ضد منطق…
    در ادامه پاراگراف ارول کلمه ای رو خلق می کند که ترجمه اش شاید بشه دوفکری یا تفکر دوتایی doublethink

    اما احساس ناخوشایند ناشی از اعتقاد به ایده های متضاد به طور همزمان، موجب خستگی
    فکری و ناهنجاری میشود،

    نظریه Cognitive dissonance ادعا می کند که افراد برای کاهش این ناهنجاری، از تغییر باورها ،نگرش و رفتار ، و یا با توجیه آنها استقاده میکنند.
    در ادبیات هم به صورت تمثیلی به این مکانیسم هنجار سازی اشاره شده:
    شغال پوزش به انگور نمیرسد میگوید ترش است . (امثال و حکم دهخدا)

  8. مطلب جالبی بود و جالب تر اینکه من این مورد رو بعضی وقتا توی خودم و دیگران مشاهده کردم،با اینکه میدونم مطلبی که طرف مقابل داره میگه درسته اما اون روی اون تصوری که خودم دارم پافشاری میکنم و قبول نمیکنم حرف طرف مقابل رو(البته مدتیه رووش کار کردم و الان سعی میکنم قبل از اینکه چیزی رو رد کنم که با فکر من سازگار نیست یکم بهش فکر کنم،این باعث میشه دید جدید به قضیه پیدا کنم و کورکورانه نظر ندم)
    همینجا شخصا به خاطر شجاعتم که تونستم یکی از صفت های بد خودم رو اعلام کنم از خودم تشکر میکنم :))) (مثل اینکه باید روی از خودراضی بودن هم کار کنم!!،یه مطلب در این باره بزارین خیلی کمک میکنین بهم :))))) )

  9. خیلی عالی بود. من این مورد را در افراد زیادی مشاهده کردم و همیشه آزار دیدم از اینکه چرا حقیقت که جلوی روی فرد است را مشاهده نمی کند. فکر می کنم اینم یکی از باگهای مغز ما باشد، مثل تصاویر خطای دید و …
    ممنون دکتر

  10. این واقعیت آزاردهنده از مدتها پیش مورد توجم بوده.
    و وقتی قضاوتی می کنم , همیشه مکثی میاد که نکنه حاصل فکرم نبوده و از آرشیو اومده.
    و این , عکس العمل سریع که لازمه کارمه رو مختل می کنه.
    گاهی همون تعصب ساده رو آرزو می کنم.

  11. سلام
    من فکر میکنم تنها راه رها شدن از این سندروم اینه که به طور آگاهانه باهاش مقابله کنیم. یعنی آدم ها باید به صورت درونی، این خطر رو احساس کنند که اگر خود آگاهانه تلاش نکنند، ممکنه حقایق رو نبینند. اون موقع است که دائم خودشون رو و اعتقادات و باورشون رو به چالش میکشند. البته این هم کار آسونی نیست که آدم به این باور برسه که باید همیشه تفکراتشو پالایش کنه.

  12. جالبه! ولی مطمئن نیستم درست فهمیده باشم ، یعنی وقتی می گویی “مغزهای ما به صورت ژنتیکی طوری ساخته شده‌اند یک حالت پایداری را حفظ کنند” به این معناست که همه ی ما به نوعی به این سندرم مبتلا هستیم؟

    1. دقیقا همینطوره. منتها شدت ابتلا متفاوته و اصولا شک کردن و خاکستری دیدن با تمرین و با تجربه در طول زندگی به دست می‌یاد و مهارتی هست که هر کسی نمی‌تونه بهش مجهز بشه.

  13. شاید این سندرم راهی برای مقابله با تناقض شناختی است که پدید می آید و روانشناس ها معتقدند آدمی نمی تواند با تناقض شناختی زندگی کند. اما چرا ما به جای اصلاح شناخت مان، دست به گزینش فکت ها می زنیم به طوری که با شناختمان همسو باشد سوالی پابرجاست.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
[wpcode id="260079"]