زندگی در سال 1917؛ خاطرات تخیلی یک جوان 24 ساله در قلب تحولات جهانی
نام من جولیان است و در شهر شیکاگو (Chicago)، ایالات متحده، زندگی میکنم. اکنون که در سال 1917 به سر میبریم، من 24 سال دارم و به تازگی پس از اتمام تحصیلاتم در رشته حسابداری، به دنبال استقلال کامل از خانواده متوسط و محترمم هستم. جهان درگیر تلاطمهای عظیمی است که سایه آن بر تمام جنبههای زندگی ما، از قیمت نان گرفته تا تیتر روزنامهها، سنگینی میکند. در این مقاله، من شما را به عمق زندگی روزمره خود در این سال سرنوشتساز میبرم تا با هم ببینیم یک جوان در آغاز قرن بیستم چه رویاهایی در سر دارد، چگونه سرگرم میشود و با چه چالشهایی برای ساختن آیندهاش دست و پنجه نرم میکند.
جستجوی کار و افقهای مالی
در این روزهای پرهیاهو، من هر صبح زود بیدار میشوم و سراغ ستون آگهیهای استخدام در روزنامه شیکاگو تریبون (Chicago Tribune) میروم تا شاید فرصتی برای یک حسابدار تازهکار پیدا کنم. پیدا کردن کار در دفتری که به مرکز شهر نزدیک باشد، اولویت اصلی من است زیرا نمیخواهم ساعتهای زیادی را در مسیر باشم. ایده آل من این است که در یک شرکت صادرات و واردات یا یک بانک معتبر مشغول به کار شوم تا بتوانم از آموختههای دانشگاهیام به بهترین شکل استفاده کنم. سیستمهای دفتری در حال تغییر هستند و آشنایی با ماشینهای محاسباتی جدید میتواند یک مزیت رقابتی بزرگ برای من در بازار کار محسوب شود.
میزان درآمدی که برای یک زندگی مستقل و آبرومند در نظر دارم، حدود 100 دلار در ماه است که برای جوانی در سن من رقم بسیار خوبی است. ساعت کاری معمولاً از 8 صبح تا 6 عصر است و روزهای شنبه نیز تا ظهر در محل کار حاضر هستیم که در مجموع حدود 54 ساعت در هفته میشود. با این حقوق، میتوانم یک آپارتمان کوچک اجاره کنم، هزینههای خورد و خوراکم را بپردازم و حتی مقداری را برای رویاهای بزرگترم در صندوقچه پسانداز مخفی کنم. مدیریت مالی در این دوران که قیمتها به دلیل شرایط جنگی نوسان دارند، مهارتی است که هر روز به دنبال تقویت آن در زندگی شخصیام هستم.
پوشش و استایل مردانه
لباس برای من ابزاری است تا نشان دهم به طبقه متوسط تحصیلکرده تعلق دارم و برای نظم و دیسیپلین ارزش زیادی قائل هستم. کت و شلوارهای سه تکه با جلیقههای فیت، انتخاب همیشگی من برای حضور در اجتماع و مصاحبههای شغلی است که وقار خاصی به ظاهر میبخشد. ترجیح میدهم از پارچههای پشمی با رنگهای تیره مثل سرمهای یا ذغالی استفاده کنم که هم دیرتر کثیف میشوند و هم همیشه رسمی به نظر میرسند. کلاه شاپو (Fedora) یا کلاههای حصیری تخت در تابستان، بخش جداییناپذیر پوشش من هستند و بدون آنها احساس میکنم چیزی را در خانه جا گذاشتهام.
کفشهای چرمی واکس خورده که با دقت بندهایشان بسته شده، جزئیاتی است که به نظر من شخصیت یک مرد را به خوبی نشان میدهد. من همیشه سعی میکنم یقه پیراهنهایم سفت و تمیز باشد، حتی اگر مجبور باشم از یقه های جداشونده استفاده کنم که شستشوی آنها راحتتر است. شاید کمی عجیب به نظر برسد اما ست کردن رنگ جوراب با کراوات، از آن دسته کارهایی است که حالم را خوب میکند و به من اعتماد به نفس میدهد. دنیای مد مردانه در سال 1917 به سمت سادگی و کاربردی بودن پیش میرود، اما هنوز هم ظرافتهای کلاسیک جایگاه خود را در کمد لباس ما جوانان حفظ کردهاند.
مطالعات و تیترهای داغ
روزنامهخوانی برای من یک مراسم مقدس است که معمولاً با یک فنجان قهوه تلخ در کافههای نزدیک خانه همراه میشود. مجله نشنال جئوگرافیک (National Geographic) را به خاطر عکسهای خیرهکنندهاش از نقاط دوردست جهان به شدت دوست دارم و همیشه منتظر شماره جدیدش هستم. خواندن این مجله به من حس جهانگردی میدهد که هنوز فرصت واقعیاش را پیدا نکردهام اما در رویاهایم به تمام آن سرزمینها سفر میکنم. تیترهای خبری امسال بیشتر پیرامون ورود ایالات متحده به جنگ جهانی اول میچرخد که همگی ما را در وضعیتی از تعلیق و نگرانی قرار داده است.
آخرین تیتری که به شدت توجه مرا جلب کرد و ساعتها به آن فکر کردم، مربوط به سقوط تزارها در روسیه و تحولات انقلابی در آن کشور بود. این اخبار باعث شده تا بحثهای داغی در میان دوستانم شکل بگیرد درباره اینکه جهان پس از این طوفانها به چه شکلی در خواهد آمد. علاوه بر اخبار جدی، صفحات مربوط به پیشرفتهای علمی و اختراعات جدید در مجله ساینتیفیک امریکن (Scientific American) را با اشتیاق دنبال میکنم. دانستن اینکه بشریت علیرغم جنگ، هنوز به دنبال کشف مجهولات و بهبود زندگی است، کورسوی امیدی در دل من روشن نگه میدارد که بسیار ارزشمند است.
زنگ تفریح: سبیلهای جادویی و بحران موم
باور کنید یا نه، بزرگترین دغدغه برخی از دوستان من در این سال، پیدا کردن موم مرغوب برای حالت دادن به سبیلهایشان است! در حالی که دنیا در حال فروپاشی است، این دوستان ساعتها جلوی آینه میایستند تا انتهای سبیل خود را شبیه به دسته دوچرخه (Handlebar) تاب دهند. یک بار یکی از دوستانم به نام هنری، آنقدر موم زده بود که وقتی نزدیک شومینه نشست، نیمی از سبیلش ذوب شد و روی یقه پیراهنش ریخت. ما تا یک هفته به او میخندیدیم و او مجبور شد برای مدتی کاملاً اصلاح کند، که البته باعث شد ده سال جوانتر به نظر برسد و مادرش بالاخره او را بشناسد!
عشق، ازدواج و رویای خانواده
من فکر میکنم سن 27 یا 28 سالگی زمان مناسبی برای ازدواج باشد، یعنی وقتی که جایگاه شغلیام کاملاً تثبیت شده و توان مالی اداره یک خانه را داشته باشم. دختر مورد علاقه من باید فردی باهوش، مستقل و دارای دیدگاهی وسیع نسبت به جهان باشد که بتوانیم ساعتها درباره موضوعات مختلف با هم گفتگو کنیم. زیبایی ظاهر البته مهم است، اما داشتن روحیهای سرزنده و توانایی خندیدن در روزهای سخت، خصوصیاتی است که من بیشتر از هر چیزی به آنها اهمیت میدهم. دوست دارم همسرم تحصیلکرده باشد و اهداف شخصی خودش را هم در کنار زندگی مشترکمان دنبال کند، چرا که معتقدم زوجهای موفق به پیشرفت هم کمک میکنند.
رویای من داشتن خانوادهای گرم با دو یا سه فرزند است تا خانهمان همیشه پر از صدای خنده و فعالیت باشد. دلم میخواهد بتوانم برای فرزندانم بهترین امکانات آموزشی را فراهم کنم تا آنها در دنیایی مدرنتر و صلحآمیزتر از آنچه ما تجربه میکنیم، بزرگ شوند. تربیت فرزندانی که به ارزشهای اخلاقی پایبند باشند و در عین حال ذهنی پرسشگر داشته باشند، بزرگترین مسئولیتی است که برای آیندهام تصور میکنم. شاید کمی سنتی به نظر برسد، اما قدم زدن در پارک در عصرهای یکشنبه به همراه همسر و فرزندان، تصویری است که به من انگیزه میدهد تا سختتر کار کنم.
موسیقی و نواهای ماندگار
موسیقی جاز (Jazz) کمکم دارد جای خود را در کلوبهای شیکاگو باز میکند و من به شدت شیفته این سبک نوظهور و پرانرژی هستم. قطعاتی که در آنها بداهه-نوازی حرف اول را میزند، به من حس آزادی و رهایی از قید و بندهای خشک کلاسیک را میدهد. البته هنوز هم موسیقیهای محبوب عامهپسند (Ragtime) طرفداران زیادی دارد و در هر دورهمی دوستانهای، صدای پیانو با این ملودیها به گوش میرسد. یکی از آهنگهایی که امسال مدام زیر لب زمزمه میکنم، کارهای اولیه گروههایی است که با شیپور و ترومبون، حال و هوای نیو اورلئان را به اینجا آوردهاند.
گوش دادن به صفحات گرامافون در خانه، یکی از لذتبخشترین کارهای من بعد از یک روز کاری طولانی است، هرچند که کیفیت صدا هنوز خیلی عالی نیست. من به اپرا هم علاقه دارم و گاهی برای شنیدن صدای انریکو کاروسو (Enrico Caruso) به سالنهای نمایش میروم که تجربهای واقعاً باشکوه و فراموشنشدنی است. موسیقی برای ما در این سالها، نه فقط یک سرگرمی، بلکه راهی برای فرار از اخبار تلخ جبهههای جنگ و پیدا کردن لحظاتی از آرامش و شادی است. جالب است که چگونه یک ملودی ساده میتواند تمام غمهای دنیا را برای چند دقیقه از ذهن آدم پاک کند و امید ببخشد.
سینما و جادوی پرده نقرهای
رفتن به سینما در سال 1917 یک تجربه جادویی است؛ جایی که تصاویر سیاه و سفید روی پرده جان میگیرند و ما را به دنیاهای دیگر میبرند. امسال فیلم «ربکا از مزرعه سانیبروک» (Rebecca of Sunnybrook Farm) با بازی مری پیکفورد بسیار محبوب شده و تماشای آن لبخند به لب همه میآورد. من شخصاً کارهای چارلی چاپلین (Charlie Chaplin) را خیلی دوست دارم چون او میتواند با حرکات بدنش، عمیقترین احساسات بشری را بدون گفتن حتی یک کلمه بیان کند. فیلمهای کوتاه کمدی او در این دوران که همه به کمی خنده نیاز داریم، نعمتی بزرگ محسوب میشوند و سالنهای سینما را پر از جمعیت میکنند.
اگرچه فیلمها هنوز صامت هستند، اما حضور یک پیانیست در سالن که متناسب با صحنهها موسیقی مینوازد، هیجان تماشا را دوچندان میکند. من به فیلمهای درام و تاریخی هم علاقه دارم، مخصوصاً آنهایی که سعی میکنند داستانهای حماسی را با دکورهای عظیم به تصویر بکشند. سینما برای نسل ما دریچهای به سوی مدرنیته است و من همیشه با تعجب فکر میکنم که آیا روزی این تصاویر صدا هم خواهند داشت؟ هر بار که از سالن تاریک سینما بیرون میآیم، احساس میکنم دیدگاهم نسبت به زندگی و آدمهای اطرافم کمی تغییر کرده و مهربانتر شدهام.
تازه های کتاب و ادبیات
امسال دنیای کتاب شاهد انتشار آثار بسیار جالبی بوده است که ذهن تشنه مرا به خوبی سیراب میکنند. یکی از کتابهایی که سر و صدای زیادی به پا کرده، «در مسیر سوآن» اثر مارسل پروست است که ترجمه بخشهایی از آن به انگلیسی به دستم رسیده است. سبک نگارش او و دقتی که در توصیف جزئیات و حافظه دارد، برای من که به حسابداری و دقت علاقه دارم، بسیار تحسینبرانگیز است. همچنین، اشعار تی. اس. الیوت (T. S. Eliot) که امسال در مجموعهای منتشر شده، نگاهی نو و متفاوت به دنیای مدرن و خستگیهای انسان امروزی دارد.
من همیشه یک کتاب کوچک جیبی همراه دارم تا در مسیرهای رفت و آمد با تراموا، از زمانم به درستی استفاده کنم. ادبیات به من کمک میکند تا فراتر از مرزهای جغرافیایی و محدودیتهای زمانی فکر کنم و با تفکرات اندیشمندان بزرگ آشنا شوم. خواندن رمانهای کلاسیک هنوز هم لذتبخش است، اما نویسندگان جدید با جسارت بیشتری به مسائل اجتماعی و روانشناختی میپردازند که برای نسل ما جذابتر است. کتابخانه عمومی شهر یکی از پاتوقهای همیشگی من است، جایی که بوی کاغذ و جوهر حس امنیت و تداوم دانش را به من منتقل میکند.
زنگ تفریح: وقتی اسبها از ماشینها میترسند
دیروز شاهد صحنه خندهداری در خیابان بودم که پارادوکس واقعی دوران ما را نشان میداد. یک اتومبیل مدل تی (Model T) فورد با صدای ناهنجار و دود غلیظش داشت از کنار یک درشکه عبور میکرد که ناگهان اسب درشکه چنان وحشت کرد که شروع به دویدن به عقب کرد! درشکهچی بیچاره داشت فریاد میزد و راننده ماشین هم سعی میکرد بوق بزند که اوضاع را بدتر میکرد. در نهایت اسب آرام شد، اما قیافه راننده ماشین که فکر میکرد پادشاه جاده است و حالا با غضب درشکهچی روبرو شده بود، واقعاً دیدنی بود. به نظرم هنوز زمان زیادی لازم است تا حیوانات و ماشینها با هم به تفاهم برسند!
سفرهای امسال و کشف افقها
امسال به دلیل محدودیتهای مالی و شرایط جنگی، سفرهای من بیشتر به اطراف ایالت ایلینوی (Illinois) محدود بود. تابستان گذشته به همراه چند نفر از دوستانم به سواحل دریاچه میشیگان رفتیم تا کمی از هیاهوی شهر دور شویم و هوای تازه بخوریم. آنجا کمپ زدیم، شبها دور آتش نشستیم و درباره آیندهای که نامعلوم به نظر میرسد، با هم رویاپردازی کردیم. سفر با قطار همیشه برای من هیجانانگیز است؛ تماشای مناظر که با سرعت از پشت پنجره میگذرند، حس پیشرفت و حرکت رو به جلو را القا میکند.
آرزوی بزرگ من این است که روزی بتوانم به اروپا سفر کنم و شهرهایی مثل پاریس و لندن را از نزدیک ببینم، البته وقتی که صلح دوباره برقرار شود. شنیدن توصیفهای مسافرانی که از آن سوی اقیانوس اطلس بازگشتهاند، همیشه حس کنجکاوی مرا برمیانگیزد و لیستی از مکانهای دیدنی در ذهنم میسازد. فعلاً به گشت و گذار در موزههای شیکاگو و پارکهای بزرگ آن بسنده میکنم که خودشان دنیایی از زیبایی و اطلاعات هستند. هر سفر، حتی اگر کوتاه و به محلهای ناشناخته در شهر باشد، برای من فرصتی است تا چیز جدیدی یاد بگیرم و نگاهم را وسعت ببخشم.
تحولات سیاسی و تاثیر بر آینده
مهمترین رویداد سیاسی امسال بدون شک اعلام جنگ ایالات متحده علیه آلمان در ماه آوریل بود که زندگی همه ما را تحت تاثیر قرار داد. بسیاری از جوانان همسن من در حال ثبتنام برای اعزام به جبههها هستند و این موضوع جو سنگینی از میهنپرستی و در عین حال اضطراب ایجاد کرده است. من همواره فکر میکنم که این جنگ چه تاثیری بر ساختار اقتصادی جهان و موقعیت شغلی من به عنوان یک حسابدار خواهد داشت. تغییر توازن قدرت در اروپا و ظهور جنبشهای جدید اجتماعی، نشانههایی از یک عصر کاملاً متفاوت هستند که در حال طلوع است.
همچنین بحث حق رای زنان (Women’s Suffrage) بیش از هر زمان دیگری در جامعه مطرح است و تجمعات زیادی در این باره برگزار میشود. من قلباً از این حرکت حمایت میکنم چون معتقدم مشارکت نیمی از جمعیت جامعه در تصمیمگیریها، باعث پیشرفت سریعتر و عادلانهتر ما خواهد شد. این تحولات سیاسی نه تنها سرنوشت کشورها، بلکه کوچکترین جزئیات زندگی فردی ما، از مالیاتهایی که میپردازیم تا آزادیهایی که داریم را شکل میدهند. ایستادن در آستانه این تغییرات بزرگ تاریخی، هم ترسناک است و هم به طرز عجیبی شورانگیز، چرا که حس میکنم شاهد تولد دنیای جدیدی هستم.
تکنولوژی ارتباطی و حمل و نقل
نامه نگاری هنوز هم اصلیترین راه ارتباطی من با خانوادهام در شهر دیگر است و من از نوشتن با قلم و مرکب روی کاغذهای باکیفیت لذت میبرم. گاهی برای کارهای فوری از تلگراف استفاده میکنم، هرچند هزینه آن بالاست و باید پیام را تا حد ممکن کوتاه و مختصر نوشت. تلفنهای عمومی سکهای در برخی نقاط شهر وجود دارند، اما استفاده از آنها هنوز همگانی نشده و گاهی وصل شدن به اپراتور زمان زیادی میبرد. تکنولوژی ارتباطی در سال 1917 هنوز صبورانه است و ما یاد گرفتهایم که برای دریافت پاسخ، روزها یا حتی هفتهها منتظر بمانیم که این خود نوعی انضباط ذهنی ایجاد میکند.
برای جابهجایی در شهر معمولاً از ترامواهای برقی استفاده میکنم که بسیار کارآمد هستند و با هزینه کمی مرا به مقصد میرسانند. البته رویای داشتن یک اتومبیل شخصی، مثلاً یک فورد مدل تی (Ford Model T) مشکی، همیشه در گوشه ذهنم هست، هرچند فعلاً فراتر از توان مالی من است. دیدن درشکههای اسبی در کنار اتومبیلهای بنزینی در خیابان، تضاد عجیبی میان گذشته و آینده ایجاد کرده که بسیار دیدنی است. من با اشتیاق به پیشرفتهای هوانوردی نگاه میکنم و تعجب میکنم که آیا روزی مردم عادی هم میتوانند مثل پرندگان در آسمان پرواز کنند و به مقاصد دور بروند؟
بهداشت، بیماریها و سرگرمی خانگی
دغدغه اصلی بهداشتی در این سالها بیماریهایی مثل آبله، سل و بیماریهای عفونی است که هنوز درمان قطعی برای بسیاری از آنها وجود ندارد. ما یاد گرفتهایم که بهداشت فردی را رعایت کنیم و از مکانهای آلوده دوری کنیم، اما همیشه ترس از یک اپیدمی ناگهانی در فضای شهر حس میشود. پیشرفتهای پزشکی کند هستند اما شنیدن اخبار مربوط به کشف واکسنهای جدید یا روشهای نوین جراحی، بارقهای از امید را در دل جامعه زنده نگه میدارد. سلامت روان هنوز به عنوان یک موضوع علمی جدی در سطح عموم مطرح نیست، اما من سعی میکنم با مطالعه و پیادهروی، آرامش ذهنی خودم را حفظ کنم.
سرگرمی من در خانه شامل خواندن کتاب، تمرین پیانو و گاهی بازیهای فکری با دوستانم است که به خانهمان میآیند. رادیو هنوز به صورت یک رسانه جمعی در خانهها وجود ندارد و ما بیشتر اخبار و موسیقی را از طریق روزنامه و گرامافون دنبال میکنم. جمع شدن دور هم و بلند خواندن داستانها یا بحث درباره مقالات علمی، گرمترین بخش شبهای زمستانی ما را تشکیل میدهد. دنیای دیجیتال یا چیزی شبیه به آن حتی در تخیل ما هم نمیگنجد و تمام لذتهای ما ملموس، فیزیکی و مبتنی بر حضور واقعی آدمها در کنار یکدیگر است.
تخیل آینده؛ بیمها و امیدها
وقتی به آینده دور، مثلاً سال 2000 فکر میکنم، جهانی را تصور میکنم که در آن فقر و بیماری به حداقل رسیده و انسانها به کمک ماشینهای فوق پیشرفته، زندگی بسیار آسانی دارند. بیم من این است که عطش قدرت در میان سیاستمداران، منجر به جنگهای ویرانگرتری شود که تمدن بشری را به خطر بیندازد. امیدوارم که علم و دانش بر جهل و تعصب پیروز شود و زمین به مکانی امنتر و زیباتر برای همه ساکنانش تبدیل گردد. من فکر میکنم فرزندان ما در جهانی زندگی خواهند کرد که ارتباطات در آن به قدری سریع است که فاصله معنای خود را از دست میدهد.
شاید روزی خانهها با انرژی خورشید گرم شوند یا ماشینهایی ساخته شوند که بدون نیاز به راننده حرکت کنند؛ کسی چه میداند؟ امید بزرگ من این است که بشریت در کنار پیشرفتهای تکنولوژیک، مهربانی و انسانیت خود را هم حفظ کند و از یاد نبرد که هدف نهایی، خوشبختی عمومی است. زندگی در سال 1917 به من آموخته که هر لحظه غنیمت است و باید با تمام توان برای ساختن فردایی بهتر تلاش کرد. علیرغم تمام سایههای تاریک جنگ، من به نور خیرهکننده آینده ایمان دارم و با لبخند به استقبال روزهای پیش رو میروم، چرا که هر تغییری، فرصتی برای رشد است.
جمعبندی نهایی
سال 1917 برای من و همنسلانم، پلی است میان دنیای کهن و عصر مدرنی که با سرعت در حال فرارسیدن است. ما در دورانی زندگی میکنیم که سنتها با اختراعات جدید در هم میآمیزند و ارزشهای انسانی در کوره حوادث بزرگ جهانی صیقل میخورند. این تجربه به من آموخت که استقلال تنها در داشتن شغل و درآمد نیست، بلکه در داشتن ذهنی باز و قلبی امیدوار به آینده نهفته است. اگرچه جنگ و بیماری سایه افکندهاند، اما اشتیاق برای یادگیری، عشق به هنر و تلاش برای بهبود زندگی، نیروهای محرکهای هستند که ما را به جلو میرانند. در نهایت، آنچه از این سالهای پرالتهاب باقی میماند، خاطراتی است از پافشاری بر رویاها در برابر طوفانهای تاریخ که شخصیت ما را برای همیشه خواهد ساخت.
Smart FAQ
شما در سال 1917 چه میکردید؟
اگر زمان به عقب برمیگشت و شما در جایگاه جولیان جوان قرار میگرفتید، اولین اولویتتان برای زندگی مستقل چه بود؟ آیا ترجیح میدادید در شلوغی شهرهای بزرگ به دنبال رویاهایتان بروید یا در آرامش حومه شهر زندگی کنید؟ نظرات و تصورات جالب خود را از زندگی در آن دوران در بخش دیدگاهها برای ما بنویسید تا با هم درباره این سفر تاریخی گفتگو کنیم.
نوشتههای مرتبط با تخیل 100 سال سبک زندگی
- سفر به صد سال پیش؛ بازخوانی وقایع ۱۹۲۷ از دریچه نگاه یک جوان جویای نام
- روزگار جوانی در سال 1925؛ خاطرات یک جوان پاریسی در عصر طلایی
- سفر به سال 1922؛ روزنوشتهای یک جوان 24 ساله در آستانه مدرنیته
- زندگی در آستانه انفجار بزرگ؛ خاطرات یک جوان ۲۴ ساله از سال ۱۹۲۹
- زندگی در سال ۱۹۲۳؛ دفترچه خاطرات یک جوان ۲۴ ساله در قلب اروپا







پست جالبی بود ‘ به شخصه من صحنه ی اخری که شیندلر به ماشینش نگاه مبکرد به سنجاق سینه ی همسرش نگاه میکرد و محاسبه میکرد که چند نفر دیگه رو مبتونسته نجات بده ولی نداده رو دوست داشتم
شاید مسخره باشه اما من این حسو در مقیاس خیلی کوچکتر داشتم و به نظرم ان چنان هم اقرار شده نیست
در ضمن یه سوال منظورتون از confession همون سریال اینترنتیه که کیفر ساترلند بازی کزده بود و هر قسمتش حدود ده دقیقه است؟
آهنگ “Far from Any Road” از آلبوم Singing Bones از گروه The Handsome Family است. این گروه توسط یک زوج به نامهای Brett and Rennie Sparks در سال 1993 تشکیل شده است. آلبوم Singing Bones در سال 2003 منتشر شده است.
بهترین سریال پلیسی/جنایی The Killing فصل 1 و 2 است.
سریال True Detective بیشتر روانشناسی/فلسفی/مذهبی/اجتماعی بر روی یک پوسته پلیسی است. این فیلم بسیار وابسته به گفتارهای بیان شده است.
ممنون بابت این مطالب.
لطفا یه مقدار از آشفتگی مطالب کم کنید و در دسته بندی های بهتر قرار بدید.معلوم نیست از کجا یکدفه از یه جای دیگه سر در میاری!
ممنون بابت مطالب قشنگتون
خوبه که گروه the-chi lites رو هم برای دوستان معرفی کنین تا از کارای فوقالعادشون لذت ببرن.
در مورد فیلم های پر حرف و حدیثی مثل فهرست شیندلر که البته چندجور هم اسم اش ترجمه شده،مطلب نوشتن کار سختی ایه.با همه ی نقدهای منفی ای که از این فیلم شد و میشه ،هیچ وقت نمی تونم از لیست علاقه مندی هام حذف اش کنم.
ممنون از مجله ی جالب تون!
ممنونم سیناجان و یک پزشک به خاطر این مجله زیبا و موثر.
پس از دیدن سیاهه شیندلر اولین چیزی که به آن فکر می کردم این بود که چطور می توان با تکرار یک چیز، کاری کرد که مردم آن را باور کنند و با آن همدردی کنند بدون اینکه شک کنند. به نظرم سیاهه شیندلر و امثال آن که هر سال در یک موضوع مشخص با بودجه مطمئنی ساخته می شوند، تبلیغ می شوند و جایزه می گیرند، تنها با هدف تاثیرگذاشتن بر باور مردم ساخته می شوند. با نظرت موافقم که جنایت، جنایت است و به نظرم می رسد که طرز تعبیر از “تر” و “ترین” در سیاهه شیندلر جالب است به طوری که بیننده متوجه نژادپرستی یا برتردانی پشت این موضوع نشود. چنین فیلمی از این نظر به نظرم نژادپرستانه است که جنایت علیه یهودیان را “بدترین جنایت” معرفی می کند و آنها را “مظلوم ترین” نشان می دهد این یعنی خون آنها رنگین تر است و جالب است که فیلمی که در نگاه اول در علیه نژادپرستی ساخته شده، خودش هدفی نژادپرستانه را دنبال می کند. واضح است با تغییر نگرش و پشتیبانی افکار عامه، چنین مظلومیتی می تواند خود آغازگر جنایت باشد ولی چون خود را مظلوترین معرفی می کند، جنایاتش به چشم نمی آیند.
فوق العاده.سینای عزیز در اینستا گرام اکانت lil l.alexander را معرفی می کنم که هنری زیبا را به نمایش می گذارد.صد سال تنهایی را خریدم و کوری را دارم می خونم.In time و American Sniper و گرن هتل بوداپست را دیدم که در این آخری محو دکور ها و رنگها و طراحی صحنه شدم تا داستان.ایده داستان In Time خیلی جالبه و اهمیت زمان را در ناخودآگاه تزریق می کنه و در تک تیرانداز تنفر از جنگ و تر س از آن وجودم را فرا گرفت . در جنگ همه چیز از بین میره.کتاب جاده آفتابی اثر لانس هورنررا سالها پیش خواندم را پیشنهاد میکنم.
هر چیزی با دلیل و برهان نباشه ، باور کردنی نیست . تاریخ هم جدا از این حکایت نیست . و تا فیلم و عکس و مدرک مستدل نباشه ، تاریخ میشه افسانه و قصه . و اکثرا قصه و دروغ و شخصیت پردازی است .
فکر کنم این سریال ترو دتکتیو شبیه دکستر باشه
پ.ن:بخش هیستوگرام تکراری بود
سلام
جناب سلماسی از مجله تون مثل هر هفته بی نهایت سپاسگزارم، مثل همیشه پربار و متفاوت، اما سریال شرلوک هلمز به نظر من و میلیون ها نفر مثل من، سریال تخمه خوردنی نیست، سریالی که جرمی برت فقید توش بازی کرده و یا حتی سریال شرلوک جدید ، اثر های بسیار فاخری هستند، و بنده به شخصه پیشنهادات جناب عالی رو هر هفته تماشا کرله و لذت بردم و از هر کدوم بسیار ممنونم اما این هفته پیشنهادم اینه که 21 گرم رو یه بار دیگه ببینید، متشکرم
جیمی فالن من زیادندیدم
اما اون قسمتی که همه بازیگرا ومدن پول دادن بش وسط برنامه خیلی با حال بود….
ولی انصافا خیلی مهموناشو خیس میکنه!! همشون خیس میرن خونه
.
خیلی خوشحالم که بردمن امسال ساخته شد. سالی که من هستم و یه فیلمی که تو تاریخ میمونه مال زمان من بوده…
.
نمایش رادیویی روز شغال به کارگردانی میکائیل شهرستانی از روی رمان روز شغال یه داستان جناییه.. خیلی قشنگه
کوتاهه 7 قسمته. 20 دیقه ای. سایت رادیو نمایش دارش..
.
فیلم for a few dolars more واقعا قشنگه بود… امروز بلا خره کامل دیدمش..
“درکل امروز کمی سرگرمی وار به تاریخ میپردازیم، چرا که جز سرگرم کردن، سود دیگری ندارد”
تاریخ جز سرگرم کردن سود دیگری ندارد؟؟؟
این پست واقعا اشفته بنظر می رسه، مثلا از پاراگراف مربپط به فیلم مونیخ هیچ چیز خاصی دستگیر ادم نمیشه، نه نقد خاصی بود و نه به نکته خاصی اشاره داشت، کلا اگر حذف میشد هم در کل مقاله تفاوتی ایجاد نمیشد. همین داستان برای true detective صادقه، اگر هدف معرفی یک سریال هستش چرا از این شاخه به اون شاخه میپریددر متن و از اینکه با چه اپی میشه این تصاویر رو درست کرد صحبت میکنید. این مدل نوشتن خواننده رو خسته، گیج و سردرگم میکنه. کلا به جای نوشتن یک مقاله طولانی، پرغلط و اشفته میتونید مقالات کوتاهتر هدفدارتر و مفیدتر تهیه کنید. ببخشید اگر زیاد انتقادکردم ولی حیفه این سایته که کیفیتش فقط برای تولید محتوا اینقدر داره نازل میشه.
ممنون که اپ رو هم درست کردید. مثل همیشه عالی بود. مطالبی مینویسید که در محتوای فارسی کمتر دیدم